فرقه قادیانیه در هند

 قادیانیه نام فرقه ای است که حدود صد سال پیش در هند به وسیله میرزا غلام احمد قادیانی بنیان نهاده شد . میرزا غلام احمد فرزند میرزا غلام مرتضی، در سال 1839 میلادی در روستای قادیان که - در آن زمان، حدود 1500 نفر جمعیت داشت - به دنیا آمد . قادیان روستایی از روستاهای شهر گرداس پورپنجاب (1) است که اکنون بعد از تقسیم شبه قاره هند، از توابع هند است . میرزا غلام احمد به مطالعات اسلامی علاقه داشت و ریاضت هایی را بر خود تحمیل می کرد . پدرش که طبیب ماهری بود و با حکومت انگلستان رابطه حسنه داشت، در سال 1876 از دنیا رفت .

 فهم بهتر افکار و تحولات قادیانیه ارتباط مستقیمی با تحولات هند و پاکستان در قرن نوزدهم و بیستم دارد . در قرن نوزدهم هند تحت تسلط بریتانیا بود و مبلغان مسیحی فوج فوج به هند وارد شده، به تبلیغ مسیحیت می پرداختند . در سال 1857م . قیام عمومی مردم هند که در آن، پیروان ادیان دیگر در کنار مسلمانان بر ضد استعمار انگلستان قیام کردند، به شدت سرکوب شد . در این قیام، پدر غلام احمد در کنار انگلستان قرار داشت و به آنان کمک های مالی می کرد که این مطلب توسط خود قادیانی ها مورد تایید قرار گرفته است . (2)

از طرف دیگر هندوان نیز که از این شکست ضربه سختی خورده بودند، به بازسازی خود پرداخته، جنبش هایی را برای احیاء آیین هندو راه اندازی کردند . غلام احمد در این زمان احساس کرد، او همان کسی است که می تواند مسلمانان را از درد و رنج سلطه بیگانگان برهاند . از اولین اقدامات او مناظره و مبارزه با تبلیغات مسیحیان و هندوان بود که در این زمینه کتاب براهین احمدیه را - در 562 صفحه رحلی در چهار جلد و در یک مجلد - در سال 1884 در اثبات فضل اسلام و اعجاز قرآن و اثبات نبوت پیامبر و رد مسیحیت و آیین های هندو و برهما نوشت و به چاپ رساند .

وی در سال 1886 با یک آریه سماجی (3) بحث کرد و کتابی را به زبان اردو به نام سرمه چشم آریه نگاشت . این مناظرات و کتاب ها او را مشهور کرد . از این زمان به بعد چرخش افکار غلام احمد به سمتی بود که بعدها باعث اختلافات زیادی بین قادیانیه و مسلمانان شد . وی در سال 1889 ادعا کرد که مجدد قرن چهاردهم بوده و به او الهام شده و از طرف خدا مامور است که از مردم بیعت بگیرد، پس در سال 1891م . کتابی را درباره عیسی به نام نزول المسیح نوشت و در آن کتاب ادعا کرد که عیسی بر صلیب نمرده، بلکه از فلسطین فرار کرده و به هند آمده است و در 120 سالگی در سرینگر از دنیا رفته و قبری که امروز به نام بوذاسف در کشمیر معروف است، قبر عیسی است و عیسی به آسمان صعود نکرده، بازگشت دوباره ای ندارد و او (غلام احمد) مثیل (تجلی) المسیح است . در این زمان به غیر از این که خود را مسیح موعود معرفی کرد، خود را مهدی موعود مسلمانان نیز دانست و مردم را به سوی خود فراخواند .

وی در این دوره، کتب زیادی را در تایید ادعاهای خویش نوشت تا این که در سال 1902 اعلام کرد که خداوند او را نبی مرسل قرار داده، ولی نه نبی شریعت آور، بلکه او «نبی غیرحامل الشریعة » ، «النبی الظلی و المتجسد» ، «محمد علی وجه التجسد» و «محمد بصفة ظلیة » است (4) و در سال 1904 اعلام کرد که اوتار کریشنا است تا این که در سال 1908 در 69 سالگی از دنیا رفت . برخی از مهم ترین کتب وی عبارتند از: ازالة الاوهام، حقیقة الوحی، جزء پنجم براهین احمدیه - که در سال 1905 به نام تکلمه براهین احمدیه نوشت، الاربعین، حقیقة النبوة، التجلیات الالهیة، عین المعرفة، تریاق القلوب، الحرب المقدسة، الدر الثمین، الخطبة الالهامیة، نور الحق، فتح اسلام، ختم النبوة و قادیانی مذهب .

غلام احمد در حدود 75 کتاب نوشته است که همگی به چاپ رسیده اند . سخنرانی ها و مکاتبات وی نیز بعدا به وسیله پیروانش جمع آوری و چاپ شده است . غلام احمد مسلمانان را کافر می دانست و به پیروان خود دستور می داد که با آنان مثل اهل کتاب رفتار کنند و با زنان مسلمانان ازدواج کنند، ولی دختران خود را به ازدواج مسلمانان درنیاورند . این طرز تفکر در شاخه قادیانیه به شدت اعمال شده، آنان مسلمانان را به خاطر ایمان نیاوردن به نبوت غلام احمد، کافر می دانند .

بعد از مرگ غلام احمد، شورای احمدیه به اتفاق، حکیم نورالدین بهیروی (5) را جانشین و خلیفه غلام احمد اعلام کرد . از فعالیت های او در زمان زعامتش اطلاع چندانی نداریم . نورالدین در سال 1914 در 73 سالگی از دنیا رفت . در این زمان تحصیل کردگان این فرقه توقع داشتند که محمدعلی (6) که سردبیر مجله مروری بر ادیان قادیانیه بود خلیفه شود، ولی اکثریت اعضا که در قادیان بودند، خواستار زعامت پسر 25 ساله غلام احمد یعنی میرزا بشیرالدین محمود احمد بودند . محمود احمد این اتفاق را در کتاب دیباچه تفسیر القرآن به خوبی توضیح داده، می نویسد: «در زمان نورالدین عده ای از اعضاء، خلافت وی را به باد انتقاد گرفتند و وقتی نورالدین از دنیا رفت، تلاش کردند تا خلافت را به طور کلی از بین ببرند . من در آن هنگام 25 ساله بودم . سازمان اجرایی جماعت دست مخالفان بود . بخش اعظم جنبش که در قادیان بودند، مسئولیت را بر دوش من گذاشتند و من نیز پذیرفتم . . . در آن زمان خداوند به من وحی فرمود که مرا یاری خواهد کرد و مخالفان را شکست خواهد داد . در آن موقع تحصیل کرده ها، با تجربه ها، صاحبان مکنت ونفوذ، جنبش را ترک کرده، گفتند، چون جنبش به دست جوان خام و بی تجربه ای افتاده ست به زودی متلاشی خواهد شد . . .» (صفحه 592 - 595) .

محموداحمد تا سال 1965 یعنی 51 سال رهبری جنبش را به عهده داشت تا این که در این سال در 76 سالگی ازدنیا رفت . ازمهم ترین کتب وی تفسیر هفت جلدی وی برقرآن و کتاب احمدیه یا اسلام حقیقی، دعوة الامیر وحقیقة النبوة می باشد . بعد ازمحمود احمد فرزندش میرزا نصیراحمد به جای وی نشست . وی نیز تا سال 1982 رهبری را به عهده داشت .

بعد از وی میرزا طاهراحمد - پسرعموی میرزا نصیر (طاهراحمد بن بشیراحمد بن غلام احمد) - رهبر جنبش شد و تاکنون رهبری گروه را بر عهده دارد . لازم به ذکر است غلام احمد از زن دوم خود سه پسر داشت; با نام های میرزا بشیرالدین محمود احمد که رهبر قادیانیه شد، میرزا بشیراحمد فرزند دوم و مؤلف کتاب سیرة المهدی که زندگی نامه مفصل غلام احمد است و میرزا شریف احمد . میرزا طاهر ا حمد رهبر فعلی قادیانیه، فرزند میرزا بشیراحمد است و کتابی به نام القتل باسم الدین نوشته که مباحث این کتاب بیشتر رد نظریه ابوالاعلی مودودی درباره ارتداد، تکفیر و جهاد است . وی مجازات مرگ مرتد را یک اصل اسلامی ندانسته و به فرمان امام خمینی (ره) درباره قتل سلمان رشدی سخت تاخته، آن را اسلامی نمی داند و می نویسد: «ان مفهوم الردة مخالف للاسلام و لم تشرع عقوبة دنیویة لمن یخرج عن الاسلام . . .» (ص 72) . وی تکفیر را از اختراعات فقهای اسلام دانسته که از فکر خوارج به آنها رسیده است (ص 77) . وی ساب النبی را دارای عقوبت دنیوی نمی داند (ص 103) و در فصل نهم به انقلاب اسلامی ایران پرداخته می نویسد: «انقلاب ایران هدفش اسلام نبود و در جنگ ایران و عراق هیچ کدام برای اسلام نمی جنگیدند» (ص 119) و در پایان می نویسد: «عقیده راسخ من این است که اسلام و هر دین حقیقی نمی تواند، به نام خدا خون بریزد» (ص 131) . اصل این کتاب در سال 1962 به زبان اردو منتشر گشت، سپس در سال 1989 بازبینی و به انگلیسی نوشته شد و در سال 1990 ترجمه عربی آن نیز عرضه گشت .

نام دیگرقادیانیه احمدیه است که درکتب انگلیسی به این نام شهرت دارند وخود را در عالم به این نام معرفی می کنند . این فرقه هیئت های تبلیغی قوی ای دارد واکنون مرکز آن در انگلستان است وبنابر اعلام خودشان حدود 10 میلیون نفر به این فرقه وفادارند که حدود 4 میلیون ازآنها درپاکستان زندگی می کنند، اما بیشترین فعالیت آنها در آفریقاست . (7)

عقاید: به خاطر اهمیت ادعای نبوت غلام احمد همه نویسندگانی که در موضوع اثری نگاشته اند از جمله ابوالاعلی مودودی (م 1979) در کتاب ما هی القادیانیة، احسان الهی ظهیر (م 1407) در القادیانیة دراسات و تحلیل، ابوالحسن ندوی (م 1420) در القادیانی و القادیانیة، عبدالله سلوم در القادیانیة و الاستعمار الانجلیزی، مصباح الدین زاهدی در القادیانیة و خطرها علی الاسلام و جمعی از علمای پاکستان در موقف الامة الاسلامیة من القادیانیة و اسمیت در مدخل احمدیه در دائرة المعارف اسلام، چاپ لیدن که در دانش نامه ایران و جهان، ج 10 ترجمه و چاپ شده است و بروش (8) در مدخل احمدیه در دائرة المعارف دین، ویراسته الیاده و نیز یوهانان فریدمن در مدخل احمدیه در دائرة المعارف جهان اسلام معاصر از انتشارات آکسفورد، به بحث ادعای نبوت غلام احمد پرداخته اند و کمتر به مباحث دیگر نظر داشته اند، لذا به اختصار بعضی از عقاید دیگر آنها را براساس کتاب دیباچه تفسیر القرآن نوشته محمود احمد می آوریم:

1 . صفات الهی; احسان الهی ظهیر در القادیانیة نسبت تجسیم و تشبیه به قادیانیه داده، آنان را جزء مجسمه می داند، (9) ولی محمود احمد در دیباچه تفسیر القرآن می نویسد: «تشابه میان صفات خدا و صفات اشیاء، ظاهری و سطحی است; مثلا خدا وجود دارد و انسان وجود دارد، اما کلمه وجود به صورت یکسان در هر دو مورد دلالت ندارد . . . صفات خدا با هیچ شی یا پدیده دیگر سهیم نیست . . . هیچ شی یا وجودی شباهت واقعی به او ندارد . . .» (ص 550 - 552) از این عبارت همان اشتراک لفظی وجود در نزد بعضی از متکلمان و عرفا به دست می آید و نمی توان تجسیم را به خاطر چند کلمه متشابه به آنان نسبت داد . وی همچنین می نویسد: «چیزی را که خلاف عقل و خرد است، نمی توان به خدا نسبت داد» (528) .

2 . رؤیت الهی; «خدا با چشم دیده نمی شود; چرا که ذاتا با اشیاء مادی متفاوت است » (ص 556) .

3 . اختیار انسان; «انسان در برابر اعمال خود، مختار و مسئول است، ولی دامنه این اختیار محدود و تا حدی جبر بر او حاکم است . » (ص 520 و 523 و 582 و 586) .

4 . قرآن; «قرآن مصون ازتحریف است ودرآن تحریفی صورت نگرفته است » (ص 511) وبنابر نظر عزیز احمد، قائل به خلق قرآن هستند (تاریخ تفکر اسلامی در هند، ص 47) .

5 . ختم نبوت; «قرآن به شدت رد می کند که وحی با پیامبر اسلام ختم شود، بلکه خدا به سخن گفتن با بندگان برگزیده خود ادامه می دهد» (ص 166 - 167 و 522) «شریعت پیامبر اسلام تا آخرالزمان هست، ولی مردانی ظهور می کنند که نور وحی را از پیامبر می گیرند و در هیئت مصلحان ظاهر می شوند و در صورت ازدیاد فسق و فجور، پیامبری ظهور می کند» (ص 589) . . .

6 . خلود در جهنم; «عذاب جهنم دائمی نیست و کافرترین انسان ها پس از چندی مجازات شدن سرانجام به رستگاری می رسند» . (ص 559 و 525)

7 . بیان تکلیف; «تکلیف بلا بیان قبیح است » . (ص 527)

8 . معجزات; «قرآن هیچ معجزه ای را به پیامبران نسبت نمی دهد و خبردادن از غیب از معجزات پیامبران است » . (ص 529، «قرآن از نسبت های جاهلانه به پیامبر از قبیل زنده کردن مرده ها، متوقف کردن حرکت ماه و خورشید و رودها و کوه ها خودداری فرموده است . مطالبی از این قبیل افسانه است . آن چه در قرآن آمده، به معنای مجازی آن به کار رفته است، نه حقیقی » (ص 533 - 534) . این مطلب یکی از نکات عجیبی است که در گفته های محمود احمد یافت می شود; چرا که پدرش غلام احمد نیز ادعا می کرد که مرده را زنده می کند و به ادعای خود دشمنانش را می کشد . (10)

9 . تجرد روح; برخلاف فلاسفه، روح را مجزا از بدن ندانسته و قائل است که «تولد روح از تولد جسم جدا نیست و تغییراتی که باعث رشد جسم است، موجب تولد روحانی می شود» (ص 545 - 547)

10 . قدمت انسان; «به تصریح قرآن قبل از زمان آدم نیز، انسان وجود داشته است و انسان قبل از آدم، چندین مرحله از مراحل تکامل را طی کرده است » . (ص 578)

11 . جن; «منظور از جن در آیات قرآن موجودات نامرئی نیستند، بلکه این تعبیر به دسته ای از انسان ها اطلاق می شود» . (ص 579)

12 . زندگی پس از مرگ; «پس از مرگ، روح انسان کالبد دیگری می یابد که متناسب با آن عالم است . کالبدی روحی که دارای استعدادهای خاصی برای درک زیبایی های صفات خداوند است . روح های کامل وارد حالتی که آن را بهشت می نامند، می شوند و روح های ناکامل در وضعیتی به نام دوزخ قرار می گیرند و این وضعیت شفای آن روح های بیمار را سبب می گردد تا این که تمام روح های بیمار داخل بهشت می شوند و دوزخ از میان برداشته می شود . همه لذات در آن عالم، روحی و معنوی است » (ص 588) .

از نکات قابل توجه در این کتاب این است که می گوید، طوفان نوح تمام دنیا را فرانگرفته است . (ص 22) و عیسی معلمی جهانی نیست . (ص 26 - 30 و 183) و در توضیح آیه 117 - 119 سوره مائده (ای عیسی آیا تو به انسان ها گفتی که به جای خدا، من و مادرم را خدای خود قرار دهید؟) (11) می نویسد: «عیسی مرده است و در آسمان ها به سر نمی برد» . (ص 189) که معلوم نیست از کجای آیه، این مطلب به دست می آید! !

13 . جهاد; «اسلام تهاجم را توصیه نمی کند و آن را منع کرده است، ولی می گوید هرگاه خودداری از جنگ، صلح را به خطر اندازد، به جنگ بپردازید . حمله به اماکن مذهبی ممنوع است . هرگاه دشمن فعالیت های مذهبی را آزاد گذاشت، جنگ باید متوقف شود» . عزیز احمد به نکته ای در این زمینه اشاره کرده، می گوید: «در نظام سیاسی شدیدا از حاکم حمایت می کنند و منع جهاد در پرتو آن معنا می یابد» . (تاریخ تفکر اسلامی، ص 48)

گفتنی است که قادیانیه نماز، روزه، حج و بقیه اعمال عبادی را قبول دارند (ص 527 و 538) و این که احسان الهی ظهیر حج قادیانیه را شرکت در اجتماع سالیانه قادیانیه در قادیان می داند، صحیح نیست . البته قادیان برای آنها، مثل مدینه برای مسلمانان، ارج و قرب دارد . همچنین زکات برای محصولات کشاورزی ده درصد وبرای تجارت، دو ونیم درصد است . (ص 539) و ربا، قمار و مسکرات نیز آنان حرام است (ص 540 و 544) .

آنچه در پی می آید، ترجمه مدخل احمدیه در دائرة المعارف جهان اسلام معاصر از انتشارات آکسفورد است . این مقاله در سال 1990 نوشته شده است . باید گفت که مدخل احمدیه دردائرة المعارف اسلام درسال 1954 ومدخل احمدیه دردائرة المعارف دین، ویراسته الیاده درسال 1985 نوشته شده است . ابوالاعلی مودودی درسال 1967 واحسان الهی ظهیر درسال 1386 ق وندوی دردهه هفتاد میلادی کتاب های خود را نوشته اند، لذا این مدخل جدیدترین مقاله درباره قادیانیه و نویسنده آن از متخصصان احمدیه می باشد که کتاب تداوم نبوت را درباره این فرقه نوشته است .

 این مقاله یکی از قوی ترین مقالات درباره احمدیه است، متاسفانه به قدری جانبدارانه است که انسان احساس می کند که یک قادیانی مذهب آن را نوشته است و به ادعاهای پی درپی غلام احمد - مجدد قرن، مهدی موعود، مسیح موعود، نبی مرسل و اوتار کریشنا - آنچنان پرداخته است که گویا هیچ تناقضی در گفتار ایشان نیست . درباره تفکر غلام احمد نسبت به عیسی نیز به توجیه دست یازیده و به مسئله منع جهاد در زمان اشغال کشور به وسیله بیگانه، اشاره ای نکرده و مطلبی درباره رابطه آنها با انگلیس در زمان اشغال هند و حمایت های همیشگی انگلیس ازآنها نیاورده است; مسئله ای که مسلمانان هند را درآن زمان، بسیار آزرد وباعث اختلافات شدید بین آنها وقادیانیه گردید . (ر . ک: القادیانی والقادیانیة) .

فرقه احمدیه در هند وپاکستان

یک نهضت مسیحایی در اسلام معاصر; احمدیه از ابتدای ظهورش در هند در سال 1889، یکی از فعال ترین و جنجال برانگیزترین نهضت ها بوده است . این فرقه فعالیت های خود را بیش از یک قرن حفظ کرده، در وقف کردن خود برای تبلیغ دین بی نظیرند . مراکز تبلیغی و مساجد احمدیه، نه تنها در شبه قاره هند، بلکه در بسیاری از شهرهای جهان غرب، آفریقا و آسیا بنا شده است . هسته اصلی اندیشه احمدیه، پیامبرشناسی است، که از صوفی بزرگ مسلمان قرون وسطا، محیی الدین بن عربی (1165 - 1240م/560 - 638ق) که به یک سلسله متوالی پیامبران غیررسمی بعد از [حضرت] محمد اعتقاد داشت، الهام گرفته است . (13)

نهضت احمدیه که برای مؤسس خود، شان پیامبرانه و مسیحایی قائل بود، مخالفت شدید مسلمانان اهل سنت را برانگیخت و به نفی این عقیده که محمد خاتم الانبیاء است، متهم گردید . هنگامی که هند تحت حاکمیت بریتانیا بود، این اختلاف به عنوان یک اختلاف عقیدتی در میان افراد خاص و نهادهای غیر دولتی باقی ماند، اما وقتی که احمدیه مرکزیت خود را در سال 1947 به کشور اسلامی پاکستان انتقال داد، این موضوع یکی از مشکلات قانونی شد و اهمیت بسیاری پیدا کرد .

عالمان دینی ای که به جریان اصلی اهل سنت تعلق داشتند، خواستار طرد رسمی احمدی ها از امت اسلام شدند و در سال 1974 به این هدف دست یافتند . بنابراین، تاریخ نهضت احمدیه، نمونه ای بی نظیر از ارتباط پیچیده بین دین و حکومت را در اسلام ارائه می دهد; یعنی نمونه ای که در آن، اعضای نهادهای سیاسی ای که به نحو عرفی انتخاب شده بودند، حق تعیین عضویت دینی گروهی از شهروندان و حق اخذ نتایج قانونی از این تعیین را به خود اختصاص می دادند .

تاریخ: میرزا غلام احمد - بنیانگذار جنبش احمدیه در جهان اسلام - در اواخر دهه 1830 در قادیان - روستایی در پنجاب - به دنیا آمد و برای اولین بار در اوائل دهه 1880 ادعا کرد که به یک جایگاه ویژه معنوی رسیده است . در مارس 1889 هنگامی که غلام احمد قول به وفاداری را از تعدادی از پیروانش در شهر لودیان پنجاب پذیرفت، نهضت احمدیه تاسیس گردید . او سال های بعد را به فعالیت گسترده فرهنگی، سازماندهی و توسعه جنبش جدید و مباحثات جدلی بسیار با علمای سنی، مبلغان مسیحی و اعضای نهضت احیاگران هندو، آریه سماج، اختصاص داد .

که به زبان انگلیسی (14) و برای تبلیغ دیدگاه احمدیه از اسلام منتشر می شود . غلام احمد در 26 می 1908 از دنیا رفت . نورالدین، یکی از اولین طرفدارانش به جای غلام احمد، رهبر اقلیت و جانشین مسیح [غلام احمد] شد . در طول مدت رهبری وی به خاطر اختلافات عقیدتی درباره مسائلی همچون ارتباط با مسلمانان غیراحمدی و ماهیت رهبر جماعت، اتحاد نهضت در معرض خطر قرار گرفت . نورالدین در سال 1914 درگذشت و پسر غلام احمد، بشیرالدین محموداحمد جانشین وی شد . اختلافات درنهضت، دراین زمان به اوج خود رسید و احمدیه به دو دسته قادیانی و لاهوری منشعب گردید . شاخه قادیانی را که بزرگتر بود و مرکزیت نهضت و نشریات مهم را در کنترل خود داشت، محمود احمد - که بعد از مرگ نورالدین به عنوان خلیفه دوم شناخته می شد - رهبری می کرد . شخصیت های برجسته شاخه لاهوری، محمد علی و خواجه کمال الدین بودند . (15) افزون بر اختلافات شخصی در میان هر دو گروه، اصلی ترین مسائل اختلافی عبارت بودند از: ماهیت ادعای معنوی غلام احمد، محدوده مرجعیت محمود احمد در امور جامعه و شیوه برخورد با مسلمانان غیر احمدی .

 قادیانیه بر مدعای نبوت غلام احمد اصرار داشتند و قائل بودند که مرجعیت دینی محمود احمد، کمتر از مرجعیت دینی غلام احمد نیست و بی تردید، مسلمانان غیر احمدی کافرند . از طرف دیگر لاهوری ها اعتقاد داشتند که غلام احمد ادعایی بیشتر از مجدد دینی بودن نداشت و قائل بودند که رهبری نهضت باید به یک گروه مثل شورای عالی احمدیه (صدر انجمن احمدیه)، نه به یکی از جانشینان مسیح، واگذار شود . و آنان تنها مسلمانانی را کافر می دانستند که احمدیه را کافر به شمار می آورند . این نوع نگرش به دیگر مسلمانان برای کاهش اختلاف احمدیه با آنان مطلوب بود . پس از انشعاب، احمدی ها فعالیت فرهنگی و تبلیغی خود را ادامه دادند و هر دو گروه از هر نوع رابطه با دیگری تبری جستند .

نشریات لاهوری ها فقط به مباحث مربوط به مدرنیسم اسلامی می پردازند و با اندیشه هایی که احمدیه را از جریان اصلی اسلام جدا می کند، ا رتباط چندانی ندارند . اما مجله مروری بر ادیان قادیانیه همچنان بر نقش حیاتی غلام احمد در تاریخ معنوی بشر تاکید دارد . صفحات این مجله ترجمه هایی از آثار غلام احمد را عرضه می کند و جزئیات فعالیت های تبلیغی احمدیه ، نظیر تاسیس مساجد و مراکز تبلیغی و نمونه هایی از تازه مسلمانان [تازه احمدیان] را بیان می کند . تعدادی از مؤسسات جدید به دستور و سفارش محمود احمد در قادیان تاسیس شد تا تبلیغ و فعالیت های فرهنگی این نهضت را در سطح جهان هماهنگ سازد .

پس از تقسیم شبه قاره هند در سال 1947، بزرگان نهضت به شهری به نام ربوه در پاکستان (برگرفته از قرآن سوره 23، آیه 51) (16) رفتند . این شهر [به دستور محمود احمد به عنوان مرکز جدیدی برای احمدیه ساخته شد .

در پاکستان نهضت با اختلاف روزافزونی مواجه شد . گروه های مختلف اسلامی که به وسیله جماعت اسلامی (17) هدایت می شدند، اصرار داشتند که احمدی ها به عنوان اقلیتی غیرمسلمان شناخته شده، از مشاغل دولتی طرد گردند .

در اوائل دهه پنجاه از قرن بیستم این تحریک عمومی، در درجه اول بر ضد محمد ظفرالله خان، یکی از مشاهیر احمدیه که در آن زمان به عنوان وزیر امور خارجه پاکستان خدمت می کرد، جهت دهی می شد . این تقاضا با شورش های گسترده بر ضد احمدیه در پنجاب همراه بود، ولی حکومت زمینه آن را از بین برد . (18) دوباره در 1974 موضوع احمدیه بر سر زبان ها افتاد .

 به دنبال برخوردی بین دانشجویان احمدی و غیر احمدی در ربوه فشار برای طرد احمدی ها از جمع مسلمانان از نو آغاز و با شورش ها و تهدید رهبران دینی به اعتصاب عمومی همراه شد . پس از مخالفت های اولیه، نخست وزیر دولت ذوالفقار علی بوتو بر کنار شد و مجلس ملی تصمیم گرفت درباره وضعیت اشخاصی که به خاتمیت حضرت محمد - که درود خدا بر او باد - اعتقاد ندارند، بحث کند . بعد از بررسی های طولانی در پشت درهای بسته، مجلس در هفتم سپتامبر 1974 جلسه علنی تشکیل داد و به اتفاق آرا تصمیم گرفت که قانون اساسی پاکستان با اضافه کردن ماده ای اصلاح شود; در این ماده تصریح شد که «هر کس ایمان قاطع و بدون قید و شرط به خاتمیت [حضرت] محمد ندارد یا پس از [حضرت] محمد - که درود خدا بر او باد - ادعای پیامبری کند، به هر معنا یا تفسیری از این کلمه، یا این چنین مدعیانی را به عنوان پیامبر یا مصلح دینی به رسمیت بشناسد، طبق قانون اساسی مسلمان نیست » . در آوریل 1984 به دنبال [درخواست علماء مبنی بر] تقویت صبغه اسلامی زندگی عمومی مردم در جمهوری پاکستان، رئیس جمهور ضیاءالحق در فرمانی به صورت رسمی اعلام کرد که انجام آداب دینی احمدیه، عملی مجرمانه است .

تفکر دینی: تفکر دینی احمدیه تا 1914 و بعد از آن در شاخه قادیانی بر محور مدعای تاکید شده غلام احمد مبنی بر [اینکه او] یک متفکر و مصلح دینی ملهم از سوی خداست، قرار دارد .

راه های مختلفی که غلام احمد عقاید خود را از طریق آنها بیان کرده است، هم طرفداران و هم مخالفان او را قادر ساخت تا تفاسیر مختلف و غالبا متضادی از ادعای او نسبت به مقام معنوی اش ارائه دهند .

نقطه شروع تفکر غلام احمد - همانطور که در اغلب حرکت های مسیحایی و احیاگرانه اسلامی وجود داشته است - اصرار بر این مطلب بود که جامعه و دین مسلمانان تا حدی فاسد شده است و نیاز است که اصلاح گران ملهم از غیب بیایند تا مانع فرآیند انحطاط گردیده، اسلام ناب را احیا کنند . با توجه به ا ین پیشینه بود که غلام احمد ادعا کرد که خداوند او را برای وظیفه احیای اسلام برگزیده است . رسالت غلام احمد با الفاظ مختلفی در نوشته هایش بیان شده است . پذیرفتنی ترین وصف ادعای معنوی او نزد بزرگان اهل سنت، بیان او مبنی بر انتخابش از جانب خداوند به عنوان مجدد اسلام در قرن چهاردهم هجری قمری بود .

ادعای او مبنی بر این که مهدی یا مسیح موعود است، مناقشه انگیزتر بود . او این ادعایش را به یک مسیح شناسی پیچیده ای مستند می کرد که برطبق آن، عیسی بر روی صلیب از دنیا نرفت، بلکه بی هوش گردید و پایین آورده شد و وقتی از آن جراحت ها التیام یافت، به هند رفت و در 120 سالگی به مرگ طبیعی در شهر سرینگر از دنیا رفت، لذا بنابر نظر غلام احمد، اعتقاد مسیحیان به رستاخیز عیسی و مراجعت باشکوهش در آخرالزمان پوچ و بی اساس است . قرآن در آیات مختلفی این اعتقاد مسیحیان را به صورت انکارناپذیری، رد کرده است (سوره 3 آیه 55) (19) ، [این اعتقاد] یک اسطوره مجعول از سوی مسیحیان است که نشان می دهد عیسای زنده برتر از [حضرت] محمد متوفی است، بنابراین مسیحیت برتر از اسلام است .

 لذا اگر حدیثی در اسلام رجوع دوباره مسیح را مطرح ساخته است، باید این گونه تفسیر شود که منظور خود عیسی نیست، بلکه فردی شبیه او است و این شخص غلام احمد است که نقش معنوی او کاملا شبیه به عیسی است; از این جهت که هم عیسی و هم غلام احمد وقتی ظهور کردند که امت شان تحت سلطه بیگانه بودند و هر دو با تمام وجود به وسیله جوامع دینی فاسد طرد شدند و هر دو جهاد را رد کردند و هیچ کدام قانون جدیدی نیاوردند، بلکه برای تجدید قوانینی که [حضرت] موسی و [حضرت] محمد آورده بودند، عهد بستند . جنجالی ترین قسمت ادعای وی تاکید مکرر غلام احمد بر این بود که خداوند او را پیامبر قرار داده است; زیرا این ادعا عقیده مسلمانان را مبنی بر این که [حضرت] محمد آخرین پیامبر است، نقض می نمود و باعث پرهیاهوترین تهمت ها از سوی علمای سنی علیه غلام احمد و پیروانش شده بود .

با این حال غلام احمد اصرار داشت که معتقداتش با عقاید مسلمانان درباره خاتمیت پیامبری [حضرت] محمد یکسان و همنوا است . او پیامبران را به دو دسته تقسیم می کرد: تشریعی یا پیامبران شریعت آور; کسانی که کتاب جدید با قوانین وحیانی آورده، معمولا بنیان گذار جوامع جدیدی هستند و پیامبران غیر تشریعی یا غیرقانون گذار; کسانی که کتاب جدیدی با قوانین الهی نیاورده اند، بلکه به سوی امت خود فرستاده می شوند تا آن جامعه را به تحقق قوانینی که پیامبران قانون گذار قبلی آورده اند، وادار سازند .

به نظر غلام احمد عقیده به خاتمیت پیامبری [حضرت] محمد از مصادیق نوع اول - پیامبران قانون گذار - است [یعنی حضرت محمد خاتم نبوت تشریعی است] . این نوع دسته بندی، غلام احمد را قادر ساخت تا تصدیق کند که [حضرت] محمد واقعا خاتم پیامبران است و در عین حال ادعا کند که خداوند بعد از مرگ [حضرت] محمد به هیچ وجه مسلمانان را بدون راهنمایی های پیامبرگونه رها نمی سازد، چون در غیر این صورت مسلمانان به جامعه ای رهاگشته و نفرین شده تبدیل می شدند .

بنابراین هر چند درست است که نمی تواند پیامبری قانون گذار بعد از [حضرت] محمد ظاهر شود، ولی کمالات پیامبرانه به طور مدام بر کمال یافته ترین پیروان او مثل غلام احمد اعطا می شود; کسی که خدا با او صحبت کرد و اسرارش را بر او مکشوف ساخت . و از آنجا که غلام احمد این موقعیت را تنها به وسیله پیروی صادقانه اش از [حضرت] محمد به دست آورد، لذا پیامبری اش نقض خاتمیت [حضرت] محمد نیست، بلکه این واقعیت که پیامبر اسلام می توانست کمالات پیامبرانه را به کمال یافته ترین پیروانش اعطا نماید، برتری [حضرت] محمد را بر پیشینیانش در مقام پیامبری مشخص می سازد . [حضرت] لذا فقط مسلمانان تنها جامعه برخوردار از ارتباط و نبوت الهی بعد از اتمام رسالت [حضرت] محمد هستند .

 اگرچه این نبوت مستلزم ارسال قوانین جدید نیست و تنها سایه ای از نبوت [حضرت] محمد است، ولی وجودش گواه روشن برتری اسلام بر ادیان دیگر است . ادعای غلام احمد مبنی بر این که همان مهدی موعود است، کاملا با دیدگاه او در باب جهاد مرتبط است . روایت معتبری که بنابر آن، مهدی «شکننده صلیب، قاتل خوک ها و پایان دهنده جنگ » (20) است، [به وسیله غلام احمد] طوری تفسیر شده که مهدی به یک چهره کاملا صلح طلب تبدیل گردیده است و این عبارت که مهدی «پایان دهنده جنگ است » در معنای حقیقی خود استعمال شده است و بیشترین تاکید متوجه این عبارت است، ولی جمله «کشتن خوک ها و شکستن صلیب » به صورت مجازی استعمال گردیده است و به صورت اشاره می گوید که پیروزی مهدی بر مسیحیت از طریق برهان و قدرت معنوی خواهد بود . بنابراین، جهاد با شمشیر با ظهور مهدی به پایان می رسد و حتی قبل از آن، جهاد با هجوم تجاوزکارانه متفاوت بوده و فقط در پاسخ آزار کافران مجاز شمرده شده است .

این تفسیر رد دیدگاهی سنتی است که می گوید، فرمان منع مطلق جهاد در مکه نامحدود است و به مدینه نیز گسترش می یابد . به نظر احمدی ها، اسلام دینی است که به صلح پایبند است . غلام احمد به کرات مسلمانانی را که جهاد را خشن نشان می دهند، سرزنش کرده، می گوید: «نه تنها آنان بخشی ضروری از تعالیم اسلام را تحریف کرده اند، بلکه آنها کمک کار مبلغان مسیحی در بد جلوه دادن اسلام به عنوان دینی که گسترش آن با ابزار خشونت آمیز پیوند خورده است، هستند و تنها جهادی نزد اسلام جایز است که برای اشاعه دین از طریق تبلیغ و اقناع صورت گرفته باشد» .

خلاصه: چالش های احمدیه و جریان اصلی اسلام سنی از رویکردهای مختلف درباره مسئله مرجعیت دینی ناشی می شود; چون احمدیه به عنوان یک جنبش مسیحاگرا مدعی نوعی خاص از نبوت برای رهبرشان و ادامه الهام الهی برای جانشینانش بود، وظیفه خود می دانست که با علما درگیر شود، یعنی کسانی که احساس می کردند اقتدارشان به عنوان متولیان معارف اسلامی و مفسران شریعت اسلام متزلزل شده است . این اختلاف به وسیله اجماع علما در مخالفتشان بر موضوع عاطفی احترام به [حضرت] محمد که گفته می شد با ادعای غلام احمد مبنی بر دریافت وحی الهی بعد از اتمام رسالت [حضرت] محمد - که درود خدا بر او باد - زنگار گرفته است، وخیم تر شد .

 بنابراین تا آنجا که به درگیری احمدیه در درون اسلام مربوط می شود، نقطه اصلی نزاع، ادعای دینی غلام احمد است که این ادعا با الفاظی که صوفیان قرون وسطا به کار برده اند، بیان شده است . اما درباره ارتباط احمدیه با جهان غیر مسلمان، در وهله اول، احمدیه مشغول به دفاع از اسلام و وصف آن به عنوان دینی آزادی خواه، انسانی و مترقی است که همواره از ناحیه غیرمسلمانان مورد هجوم واقع می شود . این جنبه از تعالیم احمدیه کاملا با اندیشه متفکران نواندیش مسلمان همسو است، اما در دیگر موضوعات - همچون حجاب و چند همسری - پیرو دیدگاه سنتی است .

 یکی از اختلافات اساسی میان آنان و دیگر جنبش های اسلامی معاصر این است که احمدیه تبلیغ صلح آمیز را از برداشت خودشان از اسلام در میان مسلمانان و غیرمسلمانان به طور مساوی به عنوان یک فعالیت ضروری و واجب تلقی می کنند; وظیفه ای که در انجام آن پایدار و ثابت قدم هستند .

سلاطین دهلی در هند


602 962 ه/1206 1555 م

پس از آنکه محمد غوری خودش یا بواسطه ی فرماندهان سپاهش شمال هند را تا مصب رود گنگ فتح کرد، غلام ترک خود یعنی قطب الدین ایبک را به حکومت دهلی برگماشت.قطب الدین بلافاصله پس از وفات محمد غوری در سال 602 ه (1206 م) خود را حاکم هند خواند و اولین دولت اسلامی را که فقط در هند حکومت می کرد بنا نهاد.زیرا سرزمین هند اسلامی تا این زمان چیزی بیش از یکی از ایالات دور دست دولت غزنویان نبود.این دولت اسلامی که در هند تأسیس شد و به دولت ممالیک معروف گردید، اولین دولت از دول پنجگانه ای بود که قبل از فتوحات مغول در هند پای گرفت.

این دولتها به یک خاندان واحد منسوب نبودند و نام عمومی «سلاطین دهلی» فقط از آن جهت بر آنان اطلاق می گردد که همگی در دهلی حکومت داشتند.

پس از آنکه ایلتتمش یا ایلتمش غلام و داماد ایبک مشهورترین فرمانروایان این دولت ناصر الدین قباجه حاکم سند را به اطاعت خود درآورد، والی بنگال را نیز در همان سال مجبور کرد که به اطاعت حکومت دهلی گردن نهد، و موفق شد کوششهای ییلدیز را برای بدست آوردن حکومت خود که خوارزمشاه در غزنه آنرا از او گرفته بود، خنثی کند و در مقابل هجوم جلال الدین خوارزمشاه که پس از شکست از قوای چنگیز میخواست دولتی در آنجا تشکیل دهد، بخوبی مقاومت نماید و سرزمین خود را تا کوههای هندوکش گسترش دهد.

گر چه حملات مغول، منبع بروز اضطرابات و تشویشهای شدیدی در مدت چند سال بر هند بود ولی از حسن اقبال هند، مغولان مدت طولانی در منطقه ی سند باقی نماندند.

ایلتتمش همچنان با قدرت به حکومت خود بر تمامی مناطق واقع در شمال کوههای «ویندها«~ Vindhya ~»» ادامه می داد و خلیفه ی بغداد نیز این اولین دولت اسلامی هند را تأئید کرد و طی فرمانی، فرمانروائی را به ایلتتمش داد! رضیه دختر ایلتتمش اولین بانوئی بود که به فرماندهی دهلی رسید اما ممالیک بعدی، جرئت و جسارت محمد غوری و ایلتتمش را از دست دادند و با اینکه غیاث الدین بلبان داماد ایلتتمش سیاست سرکوبگرانه را برای رهائی از سلطه ی والیان مملوک ایالات در پیش گرفت ولی این روش سرانجام به اضمحلال این دولت منجر گردید.

خلج یا خلجیون، مؤسسین اولین دولت اسلامی هند، حکومت اسلامی را تا حدود منطقه ی دکن 127 در آن سوی کوههای ویندها وسعت بخشیدند، و در سال 696 ه (1297 م) علاء الدین محمد خلجی، گجرات را فتح کرد و در سال 703 ه (1303 م) منطقه ی «جیتور» را تصرف نمود و راچپوت ها به طور موقت به اطاعت او گردن نهادند.فرمانده ی سپاهش یعنی ملک کافور نیز بر دو شهر «دیوکیر» و «ورنکل» مستولی شد و در دکن حکومتی مرتبط به دولت دهلی تأسیس کرد.

اما این توسعه موجب ضعف دولت شد و با قتل ناصر الدین خسرو شاه آخرین فرمانروای خلجی ها در سال 720 ه (1320 م) در جنگی با تغلق شاه، دولت آنها منقرض شد.

با انقراض دولت مزبور به این صورت، تغلقی ها به جای خلجی ها بر مسند فرمانروائی دهلی دست یافتند و غیاث الدین تغلق شاه 128 اولین فرمانروای این سلسله در سال 720 هجری به سلطنت نشست ولی در سال 725 هجری درگذشت.پس از او پسرش محمد دوم که حرکاتی عجیب داشت اما بسیار با هوش بود و از قدرتمندترین فرمانروایان دولت تغلقی به شمار می رود به حکومت نشست.او دریافت که نمی تواند در دهلی باشد و بر تمام دکن حکم براند، بنابر این پایتخت خود را همراه با ساکنین آن جبرا به شهر «دیوکیر» منتقل کرد و آنرا دولت آباد نامید.اما با این همه نتوانست از شورشهای جدائی طلبانه ای که در ایالات مختلف به وجود آمده بود مانع شود.تغلق نزدیک بود این نهضت های جدائی طلبانه را سرکوب کند ولی جانشینانش در قلع و قمع این حرکات شکست خوردند و موجب شد تا ایالات قلمرو این دولت استقلال یابند و نفوذ و سلطه ی پادشاه دهلی فقط به پایتخت و برخی قسمتهای کوچک اطراف منحصر شد.

با وفات ناصر الدین محمود شاه آخرین سلطان تغلقی در سال 815 هجری (1412 م) دولت آنان سرنگون شد و با اینکه اشراف دهلی، دولت خان (از خاندان لودیه) را بر مسند فرمانروائی تغلقی ها نشاندند اما حمله ی تیمور در سالهای 801 و 802 ه (1398 1399 م) شمال هند را به خون آغشت.

سادات یا خضر خانها به جانشینی خاندان تغلق، دولت خود را در دهلی تأسیس کردند.خضر خان سر سلسله ی خضر خانها یکی از امرای فیروز شاه تغلقی بود و ولایت ملتان را در دست داشت و تا هنگام هجوم تیمور بر سر کار باقی بود با مرگ محمود شاه تغلقی در سال 817 هجری اعلان استقلال کرد اما سکه به نام شاهرخ پسر تیمور ضرب می کرد. 129

مورخان در نسب خضرخان اختلاف دارند.

عالم شاه بن محمد آخرین فرمانروای خاندان خضرخان در اثر غلبه ی بهلول لودی در سال 855 ه (1451 م) به نفع بهلول از حکومت کناره گرفت.

لودی ها که جای سادات را گرفته بودند در میان ایالاتی که تحت نفوذ مسلمانان بود فقط بر یک ایالت حکم می راندند و هر یک از مناطق بنگال و جونپور و مالوه و گجرات در آن وقت، پایتخت دولتی مستقل بود.بت پرستان راجپوتی دکن نیز در آن ایام توانستند بخشهای بزرگی از قلمرو قدیم خود را مجددا تصرف کنند.لودی ها هم چنین یکی از فروع خاندان خضر خانیان محسوب می گردند.

بهلول لودی، اولین حاکم این خاندان، مردی افغانی بود که در خدمت محمد شاه خضرخانی می زیست و در سال 855 ه به حکومت دهلی دست یافت و مدت چند سال با ملوک شرق همانطور که بعدا خواهد آمد جنگید.پس از بهلول، از میان سه فرزندش بزرگترین آنها یعنی نظام خان ملقب به سکندر به جای پدر نشست و با طغیان برادرانش عالم خان و باریک شاه روبرو شد ولی بر آنها غلبه کرد و بسیاری از معابد بتها را ویران نموده و به جای آنها مساجد متعدد بنا نهاد.او در سال 922 یا 924 هجری در اثنای بازگشت از محاصره ی قلعه ی «رشهپور» درگذشت .ابراهیم بن سکندر، آخرین حاکم این خاندان نیز در سال 932 هجری در نبردی که بین او و بابر شاه در گرفت کشته شد و سلسله ی لودی ها منقرض گردید.

با اینکه امرای افغان، یکی از برادران هفتگانه ی ابراهیم بن سکندر به نام محمود را در «کالنجر» به حکومت نشاندند، و با اینکه محمود تا سال 940 هجری به حکومت خود ادامه داد ولی او نیز در اثر هجوم بابر سقوط کرد.

ارتش بابر به فرماندهی خود او بین سالهای 932 تا 937 ه (1526 تا 1530 م)، بخش عظیم شمال هند را به استثنای بنگال به اطاعت درآورد و در نتیجه، خلجی ها نیز از بدست آوردن فرصت برای تحقق طرح خود مبنی بر جمع کردن اجزاء پراکنده ی دولتشان ناتوان شدند.پس از وفات بابر، کسانی که به او منسوب بودند به وسیله ی فرید شیرشاه افغانی و افغانهای بنگال بین سالهای 946 تا 947 (1539 1540 م) از هند طرد شدند و دولت اسلامی هند که رو به ضعف نهاده بود، به فضل تدبیر و شجاعت فرید شیر شاه مجددا قدرت و نفوذ خود را بازیافت.

شیر شاه از بزرگترین حکام هند محسوب می شود.پدرش حسن و جدش ابراهیم معروف به شیر اجل در خدمت امرای هند می زیستند، اما شیر شاه در جوانی به خدمت دولت خان و بهادر خان نوحانی پیوست و به جهت شجاعتش از سوی بهادر خان به شیرخان ملقب گردید و سپس از سوی افغانها به شیر شاه معروف شد اما نام اصلی او فرید بود.

ستاره ی فرید، در دورانی که در خدمت بهادر خان می زیست درخشیدن گرفت.در سال 942 هجری بنگال را فتح کرد و سپس برای بار اول در سال 946 هجری بر همایون شاه غلبه یافت و این پیروزی او را پر آوازه ساخت و راه حکومت او را گشود.برخی از مورخین معتقدند که ابتدای سلطنت او سال 546 هجری بوده است ولی حقیقت آن است که شیر شاه برای بار دوم، در محرم سال 947 ه (1540 م) همایون شاه را شکست داد و او را مجبور کرد به کابل بگریزد و خود وارد «اگرا» شد و در آنجا بر مسند حکمرانی نشست.پس باید گفت که سال 947 هجری تاریخ ابتدای حکومت او بوده است.شیر شاه پس از این وقایع بر دهلی و توابع آن مستولی شد و در سال 949 مالوه و بیشتر شهرهای هند را فتح کرد.

در سال 952 ه (1545 م) شیر شاه در اثنای محاصره ی قلعه ی کالنجر زخم برداشت و پس از فتح قلعه ی مزبور در دهم محرم یا یازدهم ربیع الاول همان سال درگذشت.با مرگ او، اولادش به فرمانروائی نشستند و سلطنت دهلی به این ترتیب کاملا به خاندان افغانی آنها منتقل شد.اما شهرها از ورود به اطاعت حاکم افغانی سرباز زدند و در نتیجه راه برای بازگشت همایون شاه به هند باز شد و او در سال 962 ه (1554 م) به منطقه بازگشت و در همان سال بر سکندر شاه سوم آخرین حکمران افغانی غلبه یافت و او را پس از محاصره مجبور کرد امان بخواهد .به این ترتیب دولت افغانها در هند منقرض شد. 120

پس از انقراض سلسله ی افغانها، امپراطوری عظیم هند پای گرفت و تا قرن چهاردهم هجری دوام یافت.

سلاطین دهلی

602 هجری قمری قطب الدین ایبک ترکی (غلام محمد غوری)

607 آرام شاه

607 شمس الدین ایلتتمش 131

633 رکن الدین فیروز شاه اول 132

634 رضیه خاتون

637 معز الدین بهرامشاه

639 علاء الدین مسعود شاه

644 ناصر الدین محمود شاه اول

664 غیاث الدین بلبان 133

686 معز الدین کیقبان 134ممالیک

1 قطب الدین ایبک (غلام محمد غوری)

2 آرام/دخترش/3 ایلتتمش

4 فیروز اول/5 رضیه/محمود در بنگال/6 بهرام/8 محمود اول/دخترش /9 بلبان

7 مسعود

(خاندان بلبان)

10 کیقباد/کیکاووس (در بنگال) /فیروز (در بنگال)

بغراشاه (در غرب بنگال) /بهادر (در شرق بنگال) /نصر الدین لکهنوتی/قتلوخان/حاتم خان (در بهار)

187 خلجی ها 135

689 هجری قمری جلال الدین فیروزشاه دوم

695 رکن الدین ابراهیم شاه اول

695 علاء الدین محمد شاه اول

716 شهاب الدین عمر شاه 136

716 قطب الدین مبارک شاه اول

720 ناصر الدین خسرو شاه

11 فیروز دوم

12 ابراهیم اول/13 محمد اول

14 عمر/15 مبارک اول

16 خسرو

188 تغلقی ها

(تغلقشاهیه)

720 هجری قمری غیاث الدین تغلق شاه اول

725 محمد دوم پسر تغلق

752 فیروز شاه سوم

790 غیاث الدین تغلق شاه دوم

791 ابو بکر شاه

792 محمد شاه سوم

796 سکندر شاه اول

796 محمود دوم

797 نصرت شاه

802 محمود شاه دوم (مرتبه ی دوم)

815 دولت خان لودی 127

17 تغلق اول/سپاه سالار رجب

18 محمد/19 فیروز سوم

محمود/فتح/ظفر/22 محمد سوم

20 تغلق دوم/25 نصرت/21 ابو بکر/23 سکندر اول/24 محمود دوم

189 سادات

(خضر خانان)

817 هجری قمری خضر خان سید

824 معز الدین مبارک شاه دوم

837 محمد شاه چهارم

847 عالم شاه

27 خضر

28 مبارک دوم/فرید/29 محمد چهارم/30 عالم

190 لودی ها 138

855 هجری قمری بهلول لودی

894 سکندر دوم پسر بهلول

923 932 ابراهیم دوم پسر سکندر 139

31 بهلول لودی

32 سکندر دوم (نظام خان) /عالم خان (علاء الدین) /تاتارخان/باریک شاه

33 ابراهیم دوم/جلال/اسماعیل/حسن/محمود/شیخ اعظم همایون

191 افغان

(افغانیان سوری)

947 هجری قمری شیر شاه فرید

952 اسلام شاه 140

960 محمد پنجم، عادلشاه (عدلی)

961 ابراهیم سوم، سور

962 سکندر شاه سوم

(سپس امپراطوران هند)

بهاء الدین بن محمد

ابراهیم/حسن

34 شیر شاه/نظام خان سور/غازی خان سور/38 اسکندر سوم

35 اسلام شاه/36 محمد عادل/37 ابراهیم سوم سور

فیروز/شیرخان

دولتهائی که در سرزمینهای هند تأسیس شدند

دولت محمد بن تغلق نزدیک به تمامی هند را برداشت اما ایالات دور افتاده در همان ایام حیات محمد، اعلام استقلال کردند.

در آغاز نهم هجری، بخش بزرگ متصرفات محمد، به دست هفت دولت اسلامی محلی و برخی راجه های هندو افتاد.

599 984 ه (1) حکام بنگال و ملوک آن

796 905 ه (2) ملوک شرقی در جونپور

804 937 ه (3) ملوک مالوه

735 995 ه (4) ملوک کشمیر

799 980 ه (5) ملوک گجرات

801 1008 ه (6) ملوک خاندش (فاروقیون)

748 933 ه (7) ملوک بهمنی (ملوک گلبرگه)

پس از انقراض ملوک بهمنی، قلمروشان میان پنج خاندان تقسیم شد

896 983 ه (8) خاندان عماد شاه (در برار)

896 1008 ه (9) خاندان نظام شاه (در احمدنگر)

897 1018 ه (10) خاندان بریدشاه (در بیدر)

895 1097 ه (11) خاندان عادلشاه (در بیجاپور)

918 1098 ه (12) خاندان قطب شاه (در گلکنده)

اکبر شاه این دولتهای دوازده گانه را به امپراطوری مغولان هند ضمیمه کرد.اوزنگزیب بر دولتهای دکن مستولی شد

منابع مقاله:

تاریخ دولتهای اسلامی و خاندان حکومتگر ج 2 ، لین پل، استانلی؛

خاندان‌های حکومتی دکن

عابدین رضایی

تشیع در قرن نهم و دهم هجری توسط بعضی از خاندان‌های حکومت‌گر مسلمان، مذهب رسمی دکن برگزیده شد. این سلسله‌ها، از بهمنیان که اولین حکومت مستقل مسلمان در جنوب هند بودند، منشعب شدند. بهمنیان در دورة حکومت خویش به حمایت بی‌دریغ از سادات و شیعیان همت گماردند. نهمین سلطان این خاندان، احمدشاه ولی، خود مذهب تشیع را پذیرفت و با همة توان دانشمندان و سیاستمداران شیعه در قلمرو خویش را تشویق و حمایت کرد. در ادامه، مؤسس سلسة بیجاپور (یوسف عادل‌شاه)، اولین کسی بود که تشیع را آشکارا دین رسمی اعلام نمود. سلطان قلی قطب‌شاه نیز پیش از ورود به هند به مذهب شیعه اعتقاد داشت، ازاین‌رو، بلافاصله بعد از اعلام استقلال و به تبعیت از شاه اسماعیل صفوی، مذهب شیعه را در قلمرو خویش رسمیت بخشید.

شبه‌جزیرة دکن به شکل مثلث در ساحل اقیانوس آرام، در جنوب هند قرار گرفته است و در شمال آن دو جلگه وسیع و حاصلخیز سند و گنگ جای دارند. دکن از مغرب به گجرات متصل است. ایالت آندراپرادش‌، به مرکزیت حیدرآباد، از ایالات جنوبی هند محسوب می‌شود و در همسایگی ایالت‌های تامیل نادو در جنوب‌، کارناتاکا در غرب و ماهاراشترا، مادیا پرادش و اوریسا در شمال بوده و خلیج بنگال در شرق آن واقع شده است‌. وسعت ایالت آندراپرادش ۲۷۵۰۶۸ کیلومتر مربع بوده و از این حیث‌، پنجمین ایالت هند محسوب می‌شود. نام دیگر منطقه‌ای که امروز آندراپرادش نامیده می‌شود «دکن» است.

بیش ازگذشت یک قرن و نیم از حملة مغولان به شمال هند، در جنوب هند، در منطقة دکن، سلسلة بهمنیان برقرار بود. این سلسله در سال ۷۴۸ ق توسط علاءالدین حسن گانگو (کاکو) ــ که خود را از سلالة بهمن (اردشیر)، فرزند اسفندیار، از شاهان ایران کهن، معرفی می‌کرد ــ تأسیس شد. تأسیس دولت بهمنیان مصادف بود با اوضاع آشفتة ایران بعد از ایلخانیان، یعنی دوران آل مظفر در فارس و کرمان (۷۹۵-۷۱۳)، سربداران در خراسان (۷۸۸-۷۳۶) و آل جلایر (۸۳۵-۷۳۶) در عراق و آذربایجان.

سلاطین بهمنیه، ارتشیان  دانشمندان و تاجران ایرانی را به اقامت در کشورشان ترغیب و تشویق می‏کردند. آنان هیچ فرصتی را برای آماده کردن زمینة رشد تشیع در دکن، از دست نمی‏دادند. بهمنیان به‏رغم اعتقاد به تسنن در سراسر دورة حکومت خویش به سادات و شیعیان توجه ویژه‏ای نشان دادند و تلاش فراوانی برای برقراری روابط بیشتر با این گروه و دعوت از آنان برای مهاجرت به دکن به عمل آوردند. روابط گسترده‏ میان دکن و شیعیان و سادات مدینه، مکه، نجف و کربلا، حمایت بهمنیان از ایرانیان و سادات و نیز اوضاع نابسامان سیاسی و اجتماعی در ایران و عراق متقارن شکل‏گیری این خاندان، باعث شد گروه فراوانی از شیعیان ایران و سایر سرزمین‏های اسلامی به این منطقه مهاجرت کنند و برخی از آنان به مناصب و پست‏های مهم دست یابند. این شیعیان مهاجر اولین گروهی بودند که باعث آشنایی دکن با فرهنگ شیعی گردیدند. سلطان تاج‏الدین فیروز با ارسال کشتی‌های سلطنتی جریان ورود دانشمندان ایرانی شیعه را سرعت بخشید.

محمد شاه دوم (۷۹۹-۷۸۰)، پنجمین سلطان این سلسه، شاعری صاحب دیوان، عالم و دوستدار ادب عربی و فارسی بود. سال‌های آخر حکومت وی با ورود امیر تیمور (۸۰۷-۷۷۱) به صحنۀ ایران و حملۀ وی به دهلی (۸۰۰) مصادف بود. در پی آشفتگی اوضاع شمال هند که در آن سلطنت دهلی اقتدار خویش را در شمال تا حدود زیادی از دست داد، چندین سلطنت کوچک مانند خاندیش (۱۰۰۹-۷۷۲)، گجرات(۹۹۱-۷۹۳)، جونپور(۸۸۳-۷۹۶)، و مالوا (۹۳۷-۸۰۴) پدید آمدند. در عصر وی سیلی از عالمان و شاعران از ایران و عراق به سوی دکن سرازیر شدند و گفته می‌شود او حافظ شیرازی را به دکن دعوت نموده است.

نهمین سلطان بهمنیان احمدشاه ولی(۸۲۵- ۸۳۹) خود مذهب تشیع را پذیرفت و با همة توان دانشمندان و سیاستمداران شیعه در قلمرو خویش را تشویق و حمایت کرد. در دورۀ وی بسیاری از سادات و شیعیان از عراق و ایران و سایر سرزمین‏های اسلامی به دکن مهاجرت کردند و بعضی از آنان همچون صدرالشریف سمرقندی، میرفضل‌اللّه انجوی شیرازی، شیخ آذری و محمود گاوان به مناصب مهم سیاسی و اداری دست یافتند. درواقع زمینه‏های تشیعی که در دوره‏های بعد در دکن به عنوان مذهب رسمی پذیرفته گردید، در دورة بهمنیان فراهم شد.

مؤلف کتاب «تاریخ تفکر اسلامی در هند» نوشته است: «بهمنیان از آغاز کار، گرایش‌های شیعی داشتند، هرچند که بیشتر آنها رسماً سنی بودند. تسنن آنها رنگ اصول تفضیلیه، یعنی اعتقاد به تفضیل علی(ع) و امامان بعد از وی، نسبت به سه خلیفه راشدین به خود گرفته بود. ‘بیجاپور’ و ‘گلکنده’ از دولت‌های جانشین بهمنیان از همان آغاز توسط سلسله‌های شیعی اداره می‌شد و خاندان حاکم بر ‘احمدنگر’ در نسل دوم به تشیع سوق داده شدند».[۱]

صد سال پس از روی کار آمدن بهمنیان، گرایش ایشان به تشیع کاملاً ظاهر شد و آنان دیگر برای به کارگیری روش‌های غیرمستقیم، برای ابراز علاقه به تشیع و اهل‌بیت ضرورتی احساس نمی‌کردند.

نیمة دوم حکومت دو قرنی بهمنیان هم‌زمان بود با گرایش گسترده به تشیع در حوزة تمدن ایران از آذربایجان تا هرات و نیز حکومت سلاطین قراقویونلو و تیموریان هرات و همچنین تأسیس دودمان شیعة صفوی توسط شاه اسماعیل در سال ۹۰۸ق. رسمیت‌یافتن مذهب تشیع دوازده امامی در ایران، پیوندهای رو به گسترش شاهان بهمنی دکن با این حکومت‌ها و جوامع تحت حاکمیت ایشان، به انگیزة سیاسی و تقویت در مقابل حکومت سنی دهلی بود، ولی این پیوندها از سوی دیگر، موجب محکم شدن رشته‌های مشترک مذهبی نیز شد.

قلمرو بهمنیان میان پنج حکومت کوچک تقسیم شد. عادل‌شاهیان و قطب‌شاهیان دو سلسله‌ای بودند که از بهمنیان منشعب شدند. بنیانگذاران این دو سلسله از مهاجران شیعه بودند که پس از استقلال، این مذهب را دین رسمی قلمرو خویش برگزیدند.

پنج سلسله‏ای که از میان ویرانه‏های سلسلة بهمنی سر برآوردند، عمادشاهی در برار و بریدشاهی در بیدر، عمر کوتاهی داشتند. آنها مذهب اهل سنّت داشتند، اما به تشیع نیز تمایلاتی نشان می‌دادند .سه سلسلة مستقلی که عمر طولانی‌تر و مذهب شیعه داشتند، عبارت بودند از: نظام‌شاهی در احمدنگر، عادل‌شاهی در بیجاپور و قطب‌شاهی در گلکنده.

اولین حکومت شیعه در هند

مؤسس سلسلة بیجاپور (یوسف عادل‌شاه)، اولین کسی بود که تشیع را آشکارا دین رسمی اعلام کرد. در سال ۸۷۷ق/، محمود گاوان، یوسف را به سمت حاکم دولت‌آباد منصوب کرد. پس از کشته شدن محمود گاوان، یوسف تا سال ۹۰۵ق توانست با کمک سربازان ایرانی و سادات و علمای شیعه از مدینه، کربلا و نجف، مناطق گوا، گلبرگه، کلیانی و نالدرو را تصرف نماید.

پس از آنکه در سال۹۰۷ق شاه اسماعیل تشیع را در ایران دین رسمی اعلام کرد، وی نیز در یک روز جمعه در ذوالحجه سال ۹۰۸ق در مسجد جامع بیجاپور به کمک نقیب‌خان که از سادات محترم مشهد مقدس بود، تشیع را دین رسمی اعلام نمود.

عزیز احمد دربارة اعتقادات شیعی این سلسله ‌معتقد است: «یوسف عادل‌شاه (۹۱۶ ـ ۸۹۵ق) بنیان‌گذار پادشاهی ‘بیجاپور’ با تبعیت از سلسلة صفوی در دادن صبغه شیعی به آیین و مراسم عبادی عمومی در قلمرو خویش تشویق گردید، هرچند در برخی موارد به علت کثرت جمعیت اهل تسنن در آن منطقه جانب احتیاط را در پیش می‌گرفت».[۲]

بعد از خاتمة سه حکومت شیعه و ایرانی در جنوب هند در اواخر قرن هفدهم توسط امپراتور مغول اورنگ زیب، دولت استعمارگر انگلیس توانست تمامی شبه قارة هندوستان را اشغال نماید. یوسف عادل‌شاه، بیجاپور را به پناهگاهی برای علما، سربازان و هنرمندان شیعه از ایران، عراق و ترکیه تبدیل کرده بود. اسماعیل عادل‌شاه (۹۱۶-۹۴۱ق) در سنین کودکی، جانشین پدر شد. علی عادل فرزند ابراهیم ــ سفیر شاه اسماعیل نزد اسماعیل ــ بعد از مرگ پدر خود در سال ۹۶۵ق، سلطان بیجاپور شد. در دوران حکومت علی عادل شاه، وزرای معروف سه حکومت ایرانی و شیعی در دکن به نام‌های محمد کشورخان، مصطفی‌خان اردستانی، قاسم بیگ حکیم تبریزی و ملا عنایت‌اللّه خان قائینی که همگی ایرانی و از شیعیان بودند، برای شکست حکومت قدرتمند امپراتوری هندوها در ویجانگر واقع در جنوب هند، اتحادیه‏ای شامل حکومت‌های قطب‌شاهی گلکنده، نظام‌شاهی احمدنگر و عادل‌شاهی بیجاپور تشکیل دادند. رام راجیا، امپراتور قدرتمند هندو از ویجانگر، به منظور سرکوب اتحادیة شیعیان ایرانی در دکن به مرز حکومت‌های شیعه روانه شد. در این جنگ ارتش قدرتمند ویجانگر به سختی شکست خورد و راما راجیا به قتل رسید. این جنگ، نقطة عطفی در تاریخ قرون وسطی هندوستان و افتخاری برای دیپلماسی علمای شیعه به‌شمار می‏رود. بعد از این پیروزی، حکومت‌های شیعه و ایرانی در دکن به قدرت بزرگ سیاسی و نظامی در سراسر جنوب و شرق شبه قارة هندوستان تبدیل شدند.

رشد و بالندگی تشیع در دوران حکومت علی عادل‌شاه به سبب مهاجرت دانشمندان ایرانی به بیجاپور بود. ابراهیم عادل‌شاه دوم (۹۸۸-۱۰۳۷ق) جانشین علی عادل‌شاه، پیوندهای سلطنت عادل‌شاهی را با حکومت صفوی ایران بیشتر مستحکم کرد. وی در سال ۱۰۲۲ق نامه‏ای به وسیله میرخلیل‌اللّه برای شاه‌عباس ارسال کرد. او در این نامه از شاه‌عباس تقاضا نمود که برای جلوگیری از تجاوز نظامی امپراتور مغول جهانگیر به دکن، لشکر ایران به قندهار حمله نماید. سلطان ابراهیم در این نامه اظهار می‏دارد که دکن یکی از استان‌های ایران است و فرماندهان دکن که از جانب سلاطین صفوی منصوب شده‏اند، وظیفة خود می‏دانند از تشیع، دفاع نمایند. در این ماجرا شاه‌عباس با تواضع میان طرفین، میانجیگری کرد و امپراتور مغول جهانگیر نیز به سبب قدرت شاه‌عباس نتوانست به دکن تجاوز نماید. رفیع‏الدین شیرازی، مؤلف «تذکره‌الملوک»، و شعرای معروف ایرانی همچون نورالدین ظهوری و مالک قمی، در دوران حکومت ابراهیم عادل‌شاه در دکن، خدماتی ارزنده به تشیع انجام دادند. دختر ابراهیم قطب‌شاه و خواهر محمدقلی قطب‌شاه حیدرآباد به نام «ملکه جهان چاند سلطانه» و دختر سلطان محمدقطب حیدرآباد به نام «ملکه خدیجه سلطانه» که از همسران سلاطین عادل شاهی بیجاپور بودند، در ترویج و فرهنگ تشیع در بیجاپور سهم بسزایی داشتند.

سلسلة نظام‌شاهی و شاه طاهر حسینی قزوینی

احمد نظام‌شاه (۹۱۵-۸۹۶) مؤسس سلسلۀ نظام‌شاهان، پسر ملک حسن بحری بود که از دین هندو به اسلام گراییده و موقعیتی خطیر در حکومت بهمنیان به دست آورده بود. ملک حسن یکی از رهبران جاه‌طلب حزب دکنی‌ها، مخالف نفوذ خارجیان بود و گفته می‌شود که در توطئة قتل محمود گاوان سهم عمده‌ای داشته است. در دوران طولانی حکومت برهان نظام‌شاه (۹۶۰-۹۱۵)، جانشین احمد نظام، با آمدن شاه طاهر حسینی (۹۵۲-۸۸۰) در سال ۹۲۶ از ایران در زمان شاه اسماعیل صفوی و نصب او به مقام وزارت، دورۀ جدیدی در تاریخ سیاسی و فرهنگی نظام‌شاهان آغاز شد. تحت‌تأثیر او بود که برهان نظام‌شاه به تشیع گرایید و آن را به عنوان مذهب رسمی اعلام نمود. به فرمان شاه با حذف نام خلفای سه گانه، خطبه‌ها به نام امامان دوازده‌گانه خوانده می‌شد. به همت شاه طاهر، که خود نیز عالم و شاعری برجسته بود، مدرسۀ دینی در احمدنگر بنا گردید که باعث جلب تعدادی از عالمان، دانشمندان و شاعران به احمدنگر شد، که از بین آنها می‌توان به مولانازاده بدیعی سمرقندی اشاره کرد. حداقل دو اثر با عناوین «فتح‌نامه» و «منشآت» از شاه طاهر باقی مانده است. پس از این، شاه طاهر عدة بسیاری از متفکران شیعه را از ایران، عراق و از مناطق شبه‌قارة هند ازجمله گجرات و آگرا گرد آورد تا مذهب شیعه اثناعشری را در سلطنت نظام شاهی احمدنگر، گسترش دهند. شاه طاهر حسینی مراکزی برای توزیع رایگان غذا بین مستمندان به نام«لنگر دوازده امام علیهم‌السّلام» در سراسر سلطنت تأسیس کرد. در سال ۹۴۲ق، برهان نظام‌شاه، خورشاه قباد حسینی را به عنوان سفیر به سوی شاه طهماسب صفوی روانه کرد که شاه او را در قزوین پذیرفت. شاه طهماسب نامة تشکرآمیز جداگانه‏ای به پاس تلاش‌های شاه طاهر حسینی برای تبلیغ مذهب تشیع در دکن به او نوشت و به او نسبت به همکاری و مساعدت خویش اطمینان داد. برهان نظام‌شاه به درخواست شاه‌ طهماسب، طاهر حیدر حسینی را در مقام  دومین‏ سفیر خود به دربار شاه طهماسب فرستاد. شاه طاهر حسینی قزوینی یک روحانی شاخص شیعه بود که در ترویج تشیع در دکن سهم بسزایی داشت. در دوران حکومت مرتضی نظام‌شاه (۹۷۲-۹۹۵ق) مکتب تشیع به اوج خود رسید و سادات و پیروان اهل بیت(ع) از حمایت و احترام بسیاری برخوردار بودند.

دوستانه‌ترین روابط میان صفویه و نظام‌شاهیان، در روزگار شاه طهماسب اول بود که نامه‌هایی میان او و حکام نظام‌شاهی رد و بدل می‌شد. شاه‌عباس اول هم از نظام‌شاهیان پشتیبانی کرد، اما پس از وی، دیگر از نظام‌شاهیان حمایت نشد و سرانجام در روزگار شاه صفی (۱۰۳۸- ۱۰۵۲ق) گورکانیان، حکومت آنها را برانداختند.

قطب‌شاهیان گلکنده

در سال ۹۱۸ق، حکومت قطب‌شاهیان به عنوان یکی از پنج جانشین حکومت بهمنیان تأسیس شد. بنیانگذار این سلسه، سلطان قلی قطب‌شاه، از بازماندگان قراقویونلوها بود که به هند مهاجرت کرده بود. وی پیش از ورود به هند به مذهب شیعه اعتقاد داشت، ازاین‌رو، بلافاصله بعد از اعلام استقلال و به تبعیت از شاه اسماعیل صفوی، مذهب شیعه را در قلمرو خویش رسمیت بخشید.

بنیانگذار سلسلة قطب‌شاهی در گلکنده (حیدرآباد، دکن)، پایتخت خود را «بیدر» ــ پایتخت سلطنت بهمنی که کانونی از شیعیان ایرانی بود، ــ قرار داد و در آنجا اقامت گزید. او و اجدادش به جنبش تشیع اخلاف شیخ صفی‏الدین اردبیلی وابسته بودند. سلطان قلی از نوجوانی حامی بسیار نیرومندی برای سلطان شهاب‏الدین محمود بهمنی بود. در سال ۹۰۱ق او فرماندار تلنگانه شد. وقتی شاه اسماعیل صفوی در سال  ۹۰۷ق تشیع را دین رسمی ایران اعلام کرد، سلطان قلی نیز دستور داد در منطقة تلنگانه دکن، خطبه به نام دوازده امام(ع) خوانده شود؛ او نام شاه اسماعیل صفوی را پیش از اسم خود در خطبه می‌آورد، زیرا شاه اسماعیل از فرزندان کسی بود که سمت رهبری معنوی اجداد سلطان قلی را برعهده داشته‏ است .سلطان قلی ملقب به قطب‌الملک در مدت حکمرانی شصت ساله‌اش، سلطنت خود را به مناطق تلنگانه، آندر، اوریسا و بخشی از تامل ناد و کرناتک توسعه داد. دوران حکومت ابراهیم قلی قطب‌شاه‏، دورة شکوفایی نبوغ شیعی در گلکنده بود. معروف‌ترین شیعه و ایرانی در این دوران مصطفی‌خان اردستانی، نخست‌وزیر او بود. او سیاستمدار، فرماندۀ نظامی، معمار و دانشمند معروفی بود که از ایران به گلکنده مهاجرت نموده بود. بعد از او شاه میر طباطبایی که نام اصلی وی میر شاه تقی بود، عالم و روحانی برجسته و سردار نظامی خستگی‏ناپذیر ایرانی بود که برای تحکیم پایه‏های حکومت شیعی قطب‌شاهیان در گلکنده کوشش‌های بزرگی انجام داد. او بارها به مأموریت‌های سیاسی حساس اعزام شده بود که مذاکرات موفقیت‏آمیزی هم داشت. شعرا، خوشنویسان، دانشمندان، معماران، سرداران نظامی و علمای بزرگ ایران از جانب سلاطین صفوی برای ترویج مذهب تشیع در دکن و مستحکم نمودن روابط ایران صفوی با حکومت شیعی در دکن که کاملاً از لحاظ سیاسی، مذهبی و نظامی وابسته به حکومت شیعی صفوی ایران بودند، مهاجرت نمودند و تمدن عظیم شیعی ایرانی اسلامی را در دکن به وجود آوردند.

پس از سلسلة قطب‌شاهیان، سلسلة دیگری به نام آصف جاهی بر سرکار آمدند، که اگرچه سنی مذهب بودند، اما به فرهنگ ایرانی و زبان فارسی گرایش داشتند. در این ایام اهل سنت و شیعیان با هم زندگی و تعامل داشتند، اما زبان اردو جایگزین زبان فارسی در محاورات و مکاتبات ‌شده بود. آخرین حاکم این سلسله پس از استقلال هند از استعمار انگلیس خواستار پیوستن به پاکستان شد که با برخورد نظامی دولت مرکزی هند روبه‌رو گردید. در پی این جنگ حیدرآباد و دکن به خاک هند افزوده شد و نام ایالت، آندراپرادش گذاشته شد.

پی‌نوشت‌ها


[۱]. عزیز احمد، تاریخ تفکر اسلامی در هند، ترجمه نقی لطفی و محمدجعفر یاحقی، تهران: انتشارات کیهان، با همکاری شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۶، ص۲۸٫

[۲]. پیشین، ص۵۰٫

مروري بر حضور ايرانيان و نفوذ زبان فارسي در حکومت بهمنيان

زمينه سياسي
 هنگامي که اقتدار غياث الدين محمد بن تغلق، معروف به محمد شاه دوم (حکومت: 752-751 ق/ 1351-1325 م)، رو به افول نهاد، بخش هاي تازه فتح شدة دکن از زير فرمان سلاطين دهلي بيرون رفت و در آن منطقه، حکومت پايدار و نيرومند بهمني بنياد نهاد شد و نزديک به 186 سال دردکن و مناطق اطراف آن حکم راند. علاء الدين حسن کانگو يا بهمن شاه (حکومت: 759-748/ 1375-1347م) حکومت بهمني را بنياد نهاد. احتمالاً او از ايران به شبه قارة هند رفت و در دربار سلاطين دهلي جايي براي خود باز کرد و پس از آشکار شدن نشانه هاي ضعف حکومت، سر به شورش برداشت و اعلام استقلال کرد. حسن پس از پيروزي در دولت آباد و به دست آوردن قدرت، تختگاه خود را به گلبرگه برد و اين شهر به مدت هشتاد سال تختگاه حکومت بهمني بود.
با روي کارآمد بهمنيان، يک قدرت مسلمان رو به گسترش در برابر حکومت مهم هندو در جنوب دکن، يعني حکومت هاي وارنگل و بيجانگر، قرار گرفت. بيش از نيمي از عمر حکومت بهمني به جنگ و ستيز با اين دو حکومت گذشت. اين جنگ ها با چيرگي بهمنيان بر حکومت وارنگل در 830ق/ 1425 م به پايان رسيد؛ ولي بر انداختن حکومت بيجانگر هرگز ميسر نشد. پس از چيرگي بر وارنگل، احمد اول بهني (حکومت: 839-825ق/ 1436-1422م) تختگاه خود را به بيدر که به قلب قلمروش نزديک تر بود، انتقال داد و با حکرمانان مسلمان گجرات و مالوا نيز از درجنگ درآمد. قلمرو بهمنيان در از غرب به گلبرگه تا رود کشنا و از شرق به دولت آباد با بهونگير و رود گوداوري مي رسيد. افزون بر اين، پادشاهان بهمني دکن هرازچندگاهي به زور شمشير، راجه هاي بيجانگر و تلنگانه را به اظهار تابعيت و پرداخت خراج وادار مي کردند.
در طول 186 سال حکومت بهمنيان، 18 تن از اين خاندان بر تخت شاهي تکيه زدند؛ ولي تنها چند تن از آنان از قدرت و اقتدار واقعي برخوردار بودند. حتي چهار حکمران آخر اين سلسله، تنها نام سلطان را يدک مي کشيدند. از ميان حکمرانان اين دودمان، محمدشاه اول تاج الدين فيروز شاه (حکومت: 825-800ق/ 1421-1397 م)، احمد شاه اول و محمد شاه دوم (حکومت: 887-867 ق/ 1482 – 1463 م) از قدرت و شهرت زيادي برخوردار بودند.
به علت تضاد و کشمکش ميان عناصر بومي، حکومت بهمني و نيروهاي مهاجري که به خدمت اين دودمان در آمده بودند، حکومت رفته رفته ضعيف مي شد و ناکارداني روز افزون سلاطين بهمني نيز به اين ضعف دامن مي زد. در اواخر سده نهم هجري قمري/ پانزدهم ميلادي، نشانه هاي از هم گسيختگي و فروپاشي در حکومت بهمني پديدار شد.
چهار سلطان آخر بهمني بازيچه اي در دست امير قاسم بريدي و خاندان وي بودند وهنگامي که آخرين سلطان بهمني در 934 ق/ 1527 م در گذشت، حکومت اسمي بهمنيان هم نابود شد. از اين زمان تا چيرگي جلال الدين اکبر شاه و اورنگ زيب بابري، بخش مسلمان نشين دکن بين پنج دودمان محلي تقسيم شد که همه از غلامان و خدمتگزاران پيشين خاندان بهمني بودند: بريديان در بيدر؛ عادلشاهيان در بيجاپور؛ عماد شاهيان در برار و جانشين آنان در همين منطقه؛ يعني نظام شاهيان و قطب شاهيان در گلکنده.

عناصر ايراني در حکومت بهمنيان
 

از ميان روايات موجود، دو روايت مهم تبار حسن کانگو را به ايرانيان مي رساند. در نخستين روايت، نسب علاء الدين حسن بهمن شاه با بهمن (پسر اسفنديار) پيوند داده شده و نسبت بهمنيان به پادشاهان باستاني ايراني رسانده شده است. (1) روايت ديگر مدعي است که تبار حسن به سلسلة بني کاکويه که زماني در اصفهان وهندان حکم مي رانده اند، مي رسد؛ براساس اين روايت، نام بنيان گذار حکومت بهمنيان در اصل حسن کاکو بوده که منشيان به نادرست آن را به صورت کانکو يا کانگو ثبت کرده اند. (2)
تلاش بهمنيان براي تبار تراشي را بايد دليلي بر اين نکته دانست که حسن کانگو خاستگاه دودماني با اهميتي نداشته است و چنان که بوسورث اشاره مي کند، نبايد از مدعاي آنان را جدي گرفت. (3) روايت دوم نيز تنها بر همانندي ظاهري دو واژة کاکو و کانگو بنياد شده است و هيچ دليل عقلي و يا تاريخي ديگري در اثبات آن وجود ندارد، هرچند به صورت عمومي، مهاجرت ايرانيان به شبه قاره هند روندي گسترده و غيرقابل انکار داشت، ولي فاصله دوران حکومت امير علاء الدوله حسام الدين محمد بن دشمن زيار و فرزندان او (حکومت: 443-398 ق/ 1061- 1007 م) در مرکز و غرب ايران، با زمان به قدرت رسيدن بهمنيان براي پذيرفتن اين نظر باقي نمي گذارد. با اين حال و حتي اگر اين هر دو روايت به طور کامل نادرست باشد، در اصل وجود اين روايات دو نکته نهفته است:
نخست اين نکته که تبار تراشي و رساندن نسبت به يک خاندان ايراني مي توانسته براي يک حکومت مشروعيت سياسي و اجتماعي فراهم کند و بدون شک چنين تلاشي در تثبيت حکومت موثر بوده است. نکته ديگر اينکه اين روايت حکومت بهمنيان را، از همان مأخذ آغازين سال هاي عمر آن حکومت، با مسأله اي به نام ايران و ايرانيان پيوند مي دهد و ظاهراً اين موضوع تا پايان نيز با زندگي سياسي، اجتماعي و فرهنگي بهمنيان پيوندي ناگسستني دارد.
شبه قاره هند از ديرباز دروازه اي گشاده بر امواج ايرانيان مهاجر بود. درباري که حسن کانگو احتمالاً از ايران بدان کوچ کرده بود، يعني دربار محمد شاه دوم تغلق شاهي، پذيراي گروه زيادي از ايرانيان مهاجر بود. معتبرترين گزارش در اين باره کتاب “تحفه النظار في غرايب الامصار و عجائب الاسفار” اثر شمس الدين ابوعبدالله محمد بن عبدالله طنجي، معروف به ابن بطوطه است. ابن بطوطه در سفر دور و دراز خود در اول محرم 743/ 12 سپتامبر 1333 از راه ماوراء النهر به دره سند وارد شد، به دهلي رفت و تا صفر 743/ جولاي 1342 در دربار تغلق شاهيان ماند و حتي در دهلي منصب قضا به وي داده شد.
ابن بطوطه مي نويسد که محمد شاه به مهاجران دهلي، از جمله ايرانيان توجه ويژه اي داشت. از آنجا که بوميان اين مهاجران را غريبان مي ناميدند، محمد شاه فرمان داد که آنان را عزيزان بخوانند. (4) برخي مآخذ به نقل از تاريخ فرشته، اين موضوع را به دوران حکومت بهمنيان نسبت مي دهند. (5) به هرحال، در منبع ياد شده چنين سخني ديده نمي شود؛ از سوي ديگر تقدم زماني ابن بطوطه موجب اعتبار سخن اوست و نشان مي دهد که تضاد ميان عناصر بومي و مهاجران، از روزگار حکومت تغلق شاهيان آغاز شده است. نکته بسيار مهم در سخنان ابن بطوطه اين است که او همه مهاجران را “خراسان” مي نامد. (6) اين موضوع نشان مي دهدکه شمار ايرانيان مهاجر، بسيار بيش از شمار ترکان و عربان بوده و بر آنان غلبه داشته است. به هرحال ايرانيان بسياري نيز در دکن مي کردند و بنا بر سنت دوران تغلق شاهيان، غريبه و به تعبير ديگر آفاقي ناميده مي شدند.
شمار زيادي از نخبگان و اشراف در دوران بهمنيان به دکن کوچيدند. شاهان بهمني نيز مشوق اين کار بودند. آنان به همنشيني و گفتگو با دانشمندان ايراني و عرب، پيوسته کشتي هايي را به ايران و حجاز مي فرستاد. (7) ايرانيان در سازمان اداري و نظامي حکومت بهمني نقش برجسته ايفا کردند. فضل الله اينجو، از سادات بلندمرتبه شيراز که مسئوليت آموزش شاهان بهمني را برعهده گرفت. از بزرگترين مربيان و پرورش دهندگان آنان بود و مقام وزارت بهمنيان را هم پذيرفت (8) معلم ديگر اين شاهزادگان، شرف الدين صدر جهان شوشتري بود که به مقام نيز رسيد (9) صفدرخان سيستاني، در جنگ ها و امور نظامي، به محمد اول (حکومت: 780-759ق/ 1735-1358م) و علاء الدين مجاهد (حکومت: 780-776/ق 1378-1375 م) خدمت مي کرد. يکي از پسران همين صفدرخان (به نام مقرب خان) به عنوان متصدي توپخانه در دستگاه نظامي بهمنيان حضور داشت و پسر ديگرش با عنوان مجلس عالي به حکومت بيدر فرستاده شد. احمد بيگ قزويني را غياث الدين تهمتن بهمني (حکومت: 799 ق. 1397م) به مقام پيشوايي با نيابت وزير اعظم گمارد. (10) کرد علي سيستاني، مير علي کافرکش و افتخار الملک همداني نيز از سرداران ايراني بهمنيان بودند. (11) اينجو- پسر خواندة فضل الله اينجو- به همراه فضل الله سبزواري، به عنوان سفير بهمنيان، به دربار تيمور گورکاني فرستاده شدند. همچنين خلف حسن بصري منصب وکيل مطلق و لقب ملک التجار را از احمد اول بهمني دريافت کرد.
در عهد فيروزشاه، دانشمنداني چون حکيم حسن گيلاني و سيد محمد کازروني به گلبرگه رفتند و در سال 810 ق/ 1407 م به ساختن رصدخانه اي در دولت آباد گمارده شدند؛ رصدخانه اي که کار احداث آن به علت مرگ حکيم گيلاني ناتمام ماند. (12) پرآوازه ترين ايراني دربار بهمنيان بازرگاني گيلاني، به نام عماد الدين محمود گاوان بود که به سال 875 ق/ 1453 م و در روزگار پادشاهي احمد روم، به بيدر مهاجرت کرد. او در همان زمان لقب ملک التجار گرفت و بعدها در زمان علاء الدين همايون بهمني (حکومت: 865-862 ق/ 1461-1458 م) صدراعظمي به او داده شد و در ديوانسالاري بهمنيان به اصلاحاتي گسترده دست زد. (13) صدر جهان و خلف حسن بصري، در امور ديواني، ايرانيان را بر مسلمانان غير ايراني برتري داردند. در سازمان نظامي هم صدر جهان شمار زيادي از نظاميان گيلاني را در سپاه بهمنيان جاي داد؛ يکي از آنان خويشاوند نزديک او، سعيد گيلاني بود که در فرجام نيز به همراه خود او کشته شد. (14)
تلاش هاي صدر جهان در بر کشيدن ايرانيان و برتري دادن آنان بر عناصر قومي ديگر و به ويژه بوميان قلمرو بهمنيان، ناسازگاري ها و دشمني هاي زيادي را برانگيخت. سرانجام، اين دشمني ها پادشاه بهمني، محمد سوم لشکري (حکومت: 887- 867ق/ 1482- 1463م) را بر آن داشت که صدر جهان و برخي از نزديکان او را در صفر 886/ آوريل 1841 به قتل رساند. برتري يافتن مخالفان صدر جهان و کشته شدن او به دوره اي از نفوذ ايرانيان در دستگاه بهمنيان پايان داد و زمينه قدرت يافتن اشراف محلي را فراهم کرد. (15)
عماد الدين محمود گيلاني، تنها يک ديوانسالار عمل گرا نبود. او دانشمندي برجسته و نويسنده اي توانمند نيز به شمار مي آمد. دو اثر مهم او که وي را در شمار نويسندگان صاحب سبک عصر بهمني جاي داده، “رياض الانشاء” و “مناظر الانشاء” نام دارد. اثر نخست، مجموعه اي از مکاتبات سلطاني، ديواني و اخواني اوست. در ميان اين مکتوبات، نامه هايي به حکمراناني چون محمد دوم سلطان عثماني، ابوسعيد و سلطان حسين بايقرا تيموري؛ و عالماني چون جلال الدين دواني و شرف الدين علي يزدي و صفويان بلند آوازه اي چون خواجه ناصر الدين عبيده الله احرار و نور الدين عبدالرحمان جامي ديده مي شود. او در اين نامه ها دانشمندان ايراني را به مهاجرت به دربار بهمنيان و ماندگاري در آن قلمرو فرا مي خواند. قدرتعلمي گاوان و تسلط او بر ادب فارسي و عربي در اين نامه ها نمودي چشمگير دارد. (16) از خلال اين کتاب مي توان به آگاهي هاي ارزشمندي درباره نفوذ ايرانيان در دستگاه حکومت بهمني دست يافت. مناظر الانشاء نيز اثري در آداب نويسندگي است که بر ديگر آثارش که پس از آن در اين موضوع نگاشته اثر نهاده است. براي نمونه مي توان به کتاب “آداب المترسلين” نوشته عبدالجليل بن عبدالرحمان، اشاره کرد. (17)

بهمنيان و صوفيان ايراني
 

بزرگ ترين صوفي دوران پادشاهي بهمنيان سيد محمود گيسو دراز (در گذشت: 825ق/ 1422م) ايراني تبار بود. او شاعر و نويسنده اي فارسي زبان بود که آرامگاهش در گلبرگه هنوز زائران بسياري دارد. سيد محمد حسيني، مشهور به بنده نواز گيسو دراز يکي از اقطاب طريقت چشتيه بود که نياکانش اهل هرات بودند. اين صوفي بزرگ ايراني تبار، نويسنده و شاعري چيره دست هم بود. يکي از مريدانش مجموعه از غزل هاي اورا گرد آورد و آن را “انيس العشاق” نام نهاد. اين غزل ها به شدت از سبک ادبي شاعران بزرگي چون سعدي شيراز و امير خسرو دهلوي تأثير پذيرفته است.
سلطان شهاب الدين احمد شاه بهمني که در 825ق/ 1421 م به قدرت رسيد و پايتخت را از گلبرگه به بيدر انتقال داد، از مريدا خاص صوفي پرآوازه، شاه نعمت الله ولي کرماني بود. احمد شاه به سبب خوابي که پيش از جلوس بر اريکه سلطنت ديده بود و پيروزيهايي که به دنبال آن نصيبش گرديد، همواره به شاه نعمت الله اظهار ارادت مي کرد و تحف و هداياي فراوان و گرانبهايي را براي او به ايران مي فرستاد. عبدالعزيز شير ملک واعظي که کهن ترين تذکره در شرح احوال شاه نعمت الله ولي اثر قلم اوست و همچنين عبدالرزاق کرماني، از مناسبات ميان اين سلطان و صوفي سخن گفته اند. (18)
بنا بر نوشته محمد قاسم هندوشاه استرآبادي، سلطان که با شيوخ و درويشان رابط خوبي داشت، چون آوازه شاه نعمت الله و مقامات و کرامات او را شنيد، شيخ حبيب الله جنيدي و مير شمس الدين قمي را با تحفي نفيس، به کرمان فرستاد. شاه نعمت الله ولي هم در پاسخ، يکي از مريدان خود به نام ملا قطب الدين کرماني را به دکن فرستاد تا صندوقي را که در آن تاج دوازده ترک سبز رنگي قرار داشت، به احمد شاه تسليم کند. شاه بهمني پس از ديدن قطب الدين کرماني مدعي شد که او همان درويشي است که در خواب ديده و تاج دوازده ترکي را از او گرفته است. (19)
چون شاه نعمت الله ولي در مکتوب خويش، سلطان را “اعظم الشاهان شهاب الدين احمد شاه ولي” ناميده بود، سلطان فرمان داد که در فرامين نام او را به همين صورت بنويسند و دوازده تن از درباريانش به نام هاي خواجه عماد الدين سمناني و سيف الله حسن آبادي را به خدمت صوفي فرستاد و از او درخواست کرد که يکي از فرزندان خود را به هند بفرستد. چون نعمت الله تنها يک فرزند داشت، يکي از نوادگان خويش، به نام مير نور الله را به دربار بهمنيان فرستاد. احمد شاه مسافت زيادي را به استقبال مير نور الله شتافت و در محلي که به ديداري وي نايل شد، مسجد و دهکده اي به نام نعمت آباد بنا کرد.
مير نورالله لقب “ملک المشايخ” يافت و در مراسم و تشريفات دربار به او مقامي بالاتر از ديگران داده شد و بعدها دختر شاه نيز به عقد وي در آمد. (20) شاه نعمت الله ولي در برابر اظهار ارادت هاي شاه بهمني، دو رساله به زبان فارسي با عنوان “نصيحت نامة خليفه الله في ارضه” و “نسبت خرقه سلطان احمد شاه ابوالمغازي بهمني” به رشته نگارش در آورده و نزد وي فرستاد (21) سلطان بهمني نيز پس از گذشت شاه نعمت الله، در سال 834 ق/ 1431 م سيدي را با “مبلغي خطير” به کرمان فرستاد تا بر مزار او گنبد و بارگاهي بنا کند. (22)
پسر آن صوفي بزرگ، (شاه خليل الله) پس از مرگ پدرش، با تمامي خانواده به هند کوچ کرد. يکي از فرزندانش (شاه حبيب الله)، به دامادي سلطان رسيد و فرزند ديگرش (شاه محب الله) نيز دختر شاهزاده علاء الدين را به عقد خود در آورد. (23) همو لقب “غازي” يافت و به عنوان “جاگيردار” به يکي از ولايات دکن فرستاده شد. (24) نوادگان شاه نعمت الله در عرصه سياست نيز درگير شدند. حبيب الله از يکي از شاهزادگان مدعي سلطنت، به نام حسن خان که در 863 ق/ 1459 م سر به شورش برداشته بوشد، حمايت کرد؛ ولي محب الله ترجيح داد جايگاه روحاني خود را حفظ کند و همواره نيز مورد احترام بهمنيان بود. (25)
صوفيان ديگري نيز بر شاهان بهمني نفوذ معنوي و روحاني داشتند. هنگامي که بهرام خان مازندراني بر محمد اول شوريد و از او شکست خورد، به شيخ زين الدين شيرازي (درگذشت: 771 ق/ 1396م) پناهنده شد. شاه در آغاز دستور تبعيد شيخ را صادر کرد، ولي چون شيخ در آرامگاه شيخ برهان الدين غريب (درگذشت: 738 ق/ 1336م) در خلد آباد تحصن کرد، از گناه او در همياري با سردار شوشي در گذشت. شيخ زين الدين شيرازي نيز به شاه لقب غازي داد و از او خواست به شيوه پدر خود عمل کند و با توبه از مناهي، بساط شرابخانه ها را از قلمرو خود برچيند. سلطان نيز به اين توصيه عمل کرد. (26)

بهمنيان و زبان فارسي
 

زبان رسمي دربار بهمني زبان فارسي بود که در مراسلات رسمي آنان به کار مي رفت. در آموزش هاي اوليه، عالي ترين نمونه ادب فارسي يعني بوستان سعدي شيرازي به شاهزادگان آموخته مي شد. (27) شاهان بهمني زبان فارسي را به خوبي مي دانستند و برخي از آنان به اين زبان شعر مي سرودند. (28) شاهان اين دودمان در تشويق فارسي زبان و گسترش زبان فارسي اهتمام خاص داشتند و نويسندگان و شاعران فارسي زبان به پشتوانه حمايت آنان، دوراني درخشان را در تاريخ زبان فارسي پديد آوردند. شيخ عين الدين بيجاپوري که به “گنج العلوم” شهرت داشت، تکمله اي بر کتاب طبقات ناصري قاضي منهاج سراج جوزجاني نگاشت. شيخ ابراهيم مولتاني در عصر حکومت علاء الدين احمد دوم کتابي به نام “معارف العلوم” نوشت که نوعي دانشنامه بود. سيف الدين غوري که در همين دوران به مقام وزارت رسيده بود، کتابي به نام “نصايح الملوک” نوشت که در فن سياست و امور ديواني است. شهاب الدين عمر دولت آبادي، دانشمند ديگر اين دوران، به دو زبان فارسي و عربي مي نوشت و از ميان آثار او بايد به “بحر الموّاج” اشاره کرد. اين تفسير چند جلدي قرآن به زبان فارسي به رشته نگارش در آمده است.
سيدعزالدين مطهر شاعري ايراني است که در سال 782 ق/ 1380م از دربار شاه شجاع مظفري در فارس بار سفر بر بست و به دربار فيروزشاه پيوست و قصايدي در مدح آن پادشاه سرود. (29) او حيکم، فقيه، واعظ دبير و خوشنويسي چيره دست بود (30) علي شاه (معروف به قلندر) شاعر ديگري بود که مصاحبت عبدالرحمان جامي را ترک گفت و از هرات به دربار بهمنيان رفت. (31)
مهمترين شاعر دربار بهمنيان را بايد نور الدين محمد بن عبدالملک آذري اسفرايني دانست. حکيم آذري پس از ترک ايران، به مکه رفت و پس از مدتي اقامت در آن شهر، راهي دکن شد و به دربار سلطان احمد شاه اول پيوست. او ملک الشعراي دربار شد و با سرودن قصايدي در مدح سلطان، صله هاي فراوان دريافت کرد. مهمترين اثر او “بهمن نامه” نام داردکه در آن تاريخ بهمنيان، از آغاز تا زمان سلطنت علاء الدين همايون، به نظم در آمده است کار ناتمام او از سوي دو شاعر ديگر ادامه يافت و تاريخ بهمنيان تا سقوط آن دودمان منظور شد. (32) اين شاعر شيعي در دربار بهمني منزلت بالايي داشت و علاء الدين احمد دوم در عمل به پندنامه، منظوم آذري، نوشيدن شراب را ترک گفت. قصايد آذري را که در توصيف قصر سلطان در بيدر سروده شده بود، يک خوشنويس به نام شرف الدين مازندراني، به خط خوش نوشته و حجاران دکني در بنا نقش کردند. (33)
نظيري طوسي، شاعر ديگري بود که سرزمين خود را ترک گفت، در دکن به عماد الدين محمود گاوان پيوست و عنوان ملک الشعرايي دربار را به دست آورد. (34) او در دوران علاء الدين همايون همراه با شاه حبيب الله کرماني زنداني شد و پس از رهايي از زندان باقي عمر خود را در دکن گذراند. کاظمي هروي، ملا عبدالکريم همداني و ملا سامعي از ديگر شاعران ايراني در دربار بهمنيان بودند.
در دوران حکومت محمود شاه بهمني (حکومت: 799- 780ق/ 1518- 1482م)، خواجه فضل الله اينجو، خواجه شمس الدين حافظ شيرازي را به دکن فرا خواند و مبلغي را هم به عنوان خرج سفر او به شيراز فرستاد. خواجه حافظ مبالغ اهدايي را خرج کرد. بار ديگر خواجه زين العابدين همداني و خواجه محمد کازروني خرج سفر او را به عهده گرفتند. حافظ همراه با ايشان در کشتي محمود شاهي که از دکن آمده بود، نشست؛ ولي به سبب طغيان دريا از سفر منصرف شده، به شيراز بازگشت و غزلي با اين مطلع براي شاه بهمني فرستاد:

دمي با غم به سر بردن، جهان يکسر نمي ارزد
به مي بفروش دلق ما، کزين بهتر نمي ارزد

با آنکه حافظ در مقطع اين غزل گفته بود که (يک جو منت دو نان به صد من زر نمي ارزد)، شاه با شنيدن ماجرا، ملا محمد قاسم مشهدي را با هزار تنگه طلا به شيراز و به خدمت خواجه فرستاد(35)
در پايان بايد به تأثير معماران ايراني در بناهاي دوران حکومت بهمنيان اشاره کرد. نفوذ سبک معماري ايراني بناهاي عصر بهمني را به طور کامل از معماران اسلامي شمال هند متمايز کرده است. تزيينات بيروني بناها، به ويژه خوشنويسي ها، زير نفوذ عميق هنر ايراني قرار دارد. برخي از بناهاي رسمي و مهم بهمنيان با نظارت استادي قزويني، به نام رفيع بن شمس ساخته شد؛ از آن جمله مي توان از مسجد حصار گلبرگه ياد کرد. بناي يادبود محمود گيسو دراز در گلبرگه نيز تأثير عظيم معماري ايراني را نشان مي دهد.
آرامگاه هاي شاهان بهمني در گلبرگه و بيدر نيز به ويژه از نظر گنبدها و طاقها نشان دهنده نفوذ ايرانيان است. استفاده ازکاشي هاي رنگي، خوشنويسي و تزيينات گچ بري شده در آرامگاه احمد اول در بيدر، همچنين شجرنامه شاه نعمت الله ولي که به خط استاد مغيث شيرازي در بنا ديده مي شود، همه از نفوذ هنر ايراني در آن بنا حکايت دارد.
 

پي نوشت ها :
 

1) برهان مآثر، ص 11؛ تاريخ فرشته، صص 281 و 282.
2)Asocio Intellectual History of the Ithan Ashari Shits in India, Vol, P. 247.
3) سلسله هاي اسلامي، ص 299.
4) سفرنامة ابن بطوطه، ج2، ص453
5) مهاجرت تاريخ ايرانيان به هند، ص 253.
6) سفرنامة ابن بطوطه، ج2، ص 515
7)Bahmanid Dynas.ty, Vol. 1. P.495.
8) تاريخ فرشته، ج1، ص 302؛
Bahmanis of the Decan, p. 106.
9) تاريخ فرشته، ج1، ص 347.
10) همان مأخذ، ج1، ص 304.
11) همان مأخذ، ج1، صص 321 و 320.
12) همان مأخذ، ج1، صص 590و 670.
13) برهان مآثر، ص 112.
14) تاريخ فرشته، ج 1، ص 357
15) Bahmanid, P. 408.
16) رياض الانشاء، صص 26 و 27.
17) ”آداب المترسلين” دانشنامة زبان و ادب فارسي، در شبه قاره، ص 55.
18) ”رساله حضرت شاه نعمت الله ولي” ص 316 و 317؛ “رساله حضرت شاه نعمت الله ولي” همان مأخذ مجموعه مقالات، ص 107 و 108.
19) تاريخ فرشته، ج1، ص 328.
20) تشيع در هند، ص 120.
21) تحقيق در احوال نقد آثار و افکار شاه نعمت الله ولي، صص 234 و 235؛ رساله در ترجمة احوال شاه نعمت الله ولي کرماني، ص 118.
22) همان مأخذ، ص 108؛ طرائق الحقايق، ج 3، ص 8؛ مجمع الفصحا؛ ص 89.
23) تاريخ فرشته، ج 1، ص 329.
24) تشيع در هند، ص 120.
25) برهان مآثر، صص 88، 96 و 107؛ تاريخ فرشته، ج 1، ص 366؛
Bahmanis of the Decan, P. 1250
26) برهان مآثر، ص 33؛ تاريخ فرشته، ج 1، صص 294 و 295.
27) همان مأخد، ج1، ص 533.
28) همان ماخذ، ج1، صص 296، 301 و 302،308 و338 برهان مآثر، صص 88 و 89.
29) تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسي، ج 1، ص 215
30) ”سيد مطهر” مجلة دانشکده ادبيات و علوم انساني مشهد، س2، ش1، (بهار 1345) ص 110.
31) مخزن الغرائب، ج3، ص 47.
32) تاريخ ادبيات در ايران، ج4، ص 324
33) تاريخ فرشته، ج1، صص 325 و 326؛ برهان مآثر، ص 71
34) تاريخ فرشته، ج1، ص 343.
35) تاريخ فرشته، ج1، ص 302.
 

کتاب شناسي
 

ـ محمد رفيق، آداب المترسلين، دانشنامه زبان و ادب فارسي در شبه قاره، جزوة اول، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسي، 1380 ش.
ـ سيد علي طباطبا، برهان مآثر، جامعه دهلي، 1355/ ق 1936.
ـ ذبيح الله صفا، تاريخ ادبيات در ايران، جلد چهارم، تهران، فردوس، 1364.
ـ محمد قاسم فرشته، تاريخ فرشته، کانپور، نولکشور، 1310.
ـ سعيد نفيسي، تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسي، ج1، تهران، کتابفروشي فروغي، 1344 ش.
ـ حميد فرزام، تحقيق در احوال و نقد آثار و افکار شاه نعمت الله ولي، تهران، 1374
ـ جان نورمن هاليستر، تشيع در هند، ترجمة آذرميدخت مشايخ فريدني، تهران، مرکز نشر دانشگاهي، 1373.
ـ عبدالرزاق کرماني، رساله حضرت شاه نعمت الله ولي، مجموعه در ترجمه احوال شاه نعمت الله ولي کرماني، به کوشش ژان اوبن، تهران، 1361 ش/ 1982م.
ـ عبدالعزيز واعظي،رساله حضرت شاه نعمت الله ولي، مجموعه در ترجمه احوال شاه نعمت الله ولي کرماني، به کوشش ژان اوبن، تهران، 1361 ش/ 1982 م
ـ صدر جهان عماد الدين محمود گاوان، رياض الانشاء به کوشش جاند بن حسين و غلام يزداني، حيدرآباد دکن، دارالطبع سرکار عالي، 1948 م.
ـ محمد بن عبدالله بن بطوطه، سفرنامه، ترجمه محمد علي موحد، ج2، تهران، علمي فرهنگي، 1359ش.
ـ کليفورد داموند بوسورث، سلسله هاي اسلامي، ترجمة فريدون بدره اي، تهران موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1371 ش.
ـ احمد گلچين معاني، سيد مطهر، مجله دانشکده ادبيات و علوم انساني، مشهد، سال 2، شماره 1 بهار 1345
ـ محمد معصوم شيرازي (معصوم علي شاه) طرائق الحقايق با تصحيح محمد جعفر محجوب، ج3، تهران، کتابخانه سنايي 1319.
ـ رضاقلي، خان هدايت، مجمع الفصحا، به کوشش مظاهر مصفا، تهران، امير کبير، 1339 ش.
ـ احمد علي هاشمي سنديلوي، مخزن الغرائب، به کوشش محمد باقر، ج 3، اسلام آباد، 1992 ـ 1971.
ـ فرهنگ ارشاد، مهاجرت تاريخي ايرانيان به هند، تهران، 1365 ش.
S.A. Abbas Rizvi, Asocio ـ Intellectual History of the Ithan Ashari Shits in India Austrulia, 1986, Vol. 1,P. 247.
N.H. ansari, Bahmanid Dynasty, Encylopedia of Iranica.
Servani, Bahmanis of the Decan, Delhi, 1985.
منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.

اساس نسخه خطي تاريخ سلطان محمد قطب شاه

● محمود صادقی علوی
دانشجوی دکتری تاریخ، دانشگاه تهران

■ تاریخ سلطان محمد قطب شاهنسخه خطی
■ نویسنده: ناشناس
■ به خط نظام ابن عبدالله شیرازی،  نسخه خطی شماره ی 3885، کتابخانه ملی ملک

وضعيت عمومي تاريخ نگاري در دكن در قرن 10 و 11:
در قرن 10 و 11 ه ق به جهت نفوذ فراوان زبان و ادبیات فارسی در هند و حضور تعداد زیادی از ایرانیان در دربار حکام مسلمان هند، به ويژه دربار حكومت قطب شاهيان،(1)  اکثر منابع تاریخی اين دوره به ویژه تواریخي که مورخان دستگاه حکومت قطب شاهیان نوشته اند به زبان فارسی است. اين دوره يكي از ادوار درخشان زبان و ادب فارسي به شمار مي آيد، چراكه پادشاهان و حاميان ايراني نژاد اين عصر در سرزمين هند در سرپرستي و حمايت از گويندگان و نويسندگان فارسي زبان هيچ مضايقه اي نداشته اند. با اندك تأملي در تاريخ ادبيات فارسي در اين دوره، مي توان ردپاي بسياري از علما و شعراي فارسي زبان را يافت كه در دربار حكومت هاي مسلمان هند، به ويژه دربار حكومت قطب شاهيان حضور داشته و از فيوضات اين حكام  بهره مند مي شده اند. براي نمونه، مي توان به ميرمحمد مؤمن استرآبادي، علامه شيخ محمد ابن خاتون، ميرزا محمد امين شهرستاني، علي ابن طيفور بسطامي، خورشاه ابن قباد حسيني و سعيد كاشاني اشاره كرد كه هركدام حداقل براي مدتي در دربار حكومت قطب شاهيان مورد الطاف اين پادشاهان ادب پرور قرار گرفته اند.(2)  هركدام از اين پادشاهان به سهم خود ارباب فضل و هنر را از نقاط مختلف به دربار خود جلب كرده  و آنان را تحت حمايت و سرپرستي خود قرار مي دادند. بر اثر تشويق آنان بود كه علم و ادب و هنر  در آن عصر گسترش قابل ملاحظه اي يافت و زبان و ادب فارسي از رونق شايان توجهي برخوردار گشت و در انواع رشته هاي علمي به ويژه تاريخ، آثار و تأليفات بسيار پديد آمد.
آنچه مي توان به عنوان ويژگي غالب تاريخ نويسي در اين دوره از آن ياد كرد، اين است كه مورخان این دوره بیش از آن که به اوضاع اجتماعی، فرهنگی و مذهبی توجه داشته باشند، غالباً به شرح تاریخ سیاسی اکتفا کرده اند. از این رو اکثر مورخان رویدادهای سیاسی و خاصه شرح جنگ ها، روابط ديپلماتيك حكومت ها، كيفيت جلوس پادشاه جديد و وضعيت دربار و درباريان را در تألیفات خود ذکر کرده اند. تألیفاتی چون حدیقه السلاطین میرزا نظام الدین احمدبن عبدالله ساعدی شیرازی، که در كنار بيان دقيق مسائل سياسي، از وضعیت اجتماعی، فرهنگی و مذهبی جامعه نيز اطلاعاتی نسبتا جامع به دست می دهد، در اين دوره بسیار نادر است.

تاریخ سلطان محمد قطب شاه
کتابی به فارسی و از نویسنده ای ناشناس که در طول سال های 1025 ق تا 1027 ق به دستور سلطان محمد قطب شاه تألیف شده است. متأسفانه از نويسنده اين كتاب اطلاعاتي در دست نيست و تنها همين اندازه مي دانيم كه ظاهراً در دوران حكومت سلطان محمد قلي و اوايل دوران حكومت سلطان محمد قطب شاه در حيدرآباد مي زيسته است. سلطان محمد قطب شاه از كودكي در سايه ی توجهات ميرمحمد مؤمن استرآبادي ،كه از علماي برجسته ی زمان خود بود، در زمينه‌هاي علمي و ديني پيشرفت كرد، به طوري كه با علوم عقلي و نقلي آشنا بود و به مطالعه ی كتب سير و تاريخ علاقه فراوان داشت.(3)  وي همچنين مطالعاتي در الهيات شيعه و تاريخ آن داشت.(4)  به همين جهت بود كه دستور تأليف كتاب تاريخ سلطان محمد قطب شاه را صادر كرد. چنانكه از خاتمه كتاب برمي آيد، نويسنده ناشناس آن، غرض اصلي از تأليف اين كتاب را «نشر شمه اي از مناقب بهيمه و مآثر عليه سلطان محمد» ذكر مي كند. (خاتمه) آن-گونه که در خاتمه نسخه مورد استفاده نگارنده آمده، این کتاب در سال 1042 ق یعنی حدوداً 15سال بعد از تألیف آن، به دستور امير فصيح الدين سرخيل ـ از صاحب منصبان دربار قطب شاهي ـ و توسط شخصی به نام نظام بن عبدالله شیرازی استنساخ شده است. این کتاب شامل یک مقدمه، چهار مقاله و یک خاتمه است. مقدمه آن در ذکر قرا یوسف ترکمان و دیگر نیاکان سلطان قلی مؤسس سلسله قطب شاهیان است. شايد بتوان گفت اين كتاب، تنها كتابي است كه در مورد نياكان سلطان قلي به تفصيل سخن گفته و مرجع ديگر منابع تاريخي در مورد تاريخ اجداد قطب شاهيان بوده است. اگرچه در رابطه با ديگر منابع تاريخ حكومت قطب شاهيان، اين امر يكي از نقاط قوت اين كتاب است؛ اما نمي توان كاملاً به داده هاي آن اعتماد كرد، چراكه همان گونه كه در ادامه خواهد آمد، اين مورخ در ذكر حوادث دوران پيش از حيات خودش چندان وسواسي به خرج نداده است. بر اساس گزارش این تاریخ، سلطان قلی مؤسس این سلسله فرزند اویس قلی فرزند پیرقلی فرزند الوند فرزند اسکندر فرزند قرا یوسف فرزند قرا محمد...  فرزند یافث بن نوح است.(مقاله اول) که بدین صورت نسب او با شش واسطه به قرا محمد (م 793 ق) جد خاندان قرا قویونلو و نهایتاً به یافث بن نوح می رسد.(5)  چون اویس قلی و پیرقلی بعد از انقراض دودمان قراقویونلو می زیسته اند، به احتمال  زیاد از این رو نامشان در منابع تاریخی مربوط به این سلسله نیامده است. اما منابع مذکور درباره الوند و اسلاف او مطالب نسبتاً مفصل و روشنی به دست داده اند، با در نظر گرفتن مطالب منابع موجود که همه بر این نکته اتفاق نظر دارند که نسب پادشاهان این خاندان به قراقویونلوها می رسد،(6)  به نظر نمی آید که مؤلف تاریخ سلطان محمد قطب شاه برخلاف بسياري از مورخان درباري، نسبی ساختگی برای این خاندان ذکر کرده باشد. در اين مقدمه پس از ذكر تاريخ اجداد سلطان قلي قطب شاه و حوادث تاريخي دوران آن ها و برخوردهاي آنان با آق قوينلوها، چگونگي تولد سلطان قلي و هجرت او به هند بيان شده است. در اين مورد در مقدمه كتاب آمده است: زمانی که سلطان یعقوب آق قویونلو (883ـ896ق) به حکومت رسید، از هوش و استعداد قلی با اینکه پسر بچه ای دوازده ساله بیشتر نبود ترسید و جانب احتیاط را گرفت و درصدد قتل او برآمد، لذا پدرش اویس قلی پس از مشورت با اطرافیان، او را به همراه عمویش الله قلی با تحف و هدایای گرانبها در سال 883 ق عازم هند کرد تا در آنجا تحت حمایت بهمنیان دکن، که از قبل در خلال سفرهای تجارتی با آن ها سابقه آشنایی پیدا کرده بودند، و ضمناً غلامان ترک را جهت استفاده در امور کشوری و لشکری معزز می داشتند، ادامه ی حیات داده و مدارج رشد و ترقی را طی نماید. (مقاله اول) پس از آن كه در مقدمه كتاب چگونگي رشد و ارتقاء درجه سلطان قلي در دستگاه حكومت بهمنيان بيان شد، در مقاله اول اين كتاب حوادث دوران حكومت وي بيان مي شود.
در اين قسمت آمده است: قطب الملک پس از اعلام استقلال، مذهب شیعه امامیه را مذهب رسمی قلمرو خود قرار داد، اگرچه در اين كتاب بيان شده که سلطان قلی  قبل از آنکه شاه اسماعیل صفوي (907ـ930ق) شیعه را در ایران مذهب  رسمی اعلام کند، او تشیع را در قلمرو خود مذهب رسمی قرار داده بود (مقاله اول)؛ اما به تصریح منابع،  شاه اسماعیل در سال 907 ق پس از آن که به حکومت رسید، مذهب شیعه را در ایران رسمی کرد، ولي قطب شاه حدود 11 سال بعد از او، یعنی در سال 918 ق  بلافاصله بعد از آن که استقلال خود را اعلام کرد، مذهب شیعه را مذهب رسمی قلمروش قرار داد و دستور داد که در منابر و بر روی سکه ها نام و القاب ائمه شیعه ذکر شود و مؤذنان نیز عبارت «حی علی خیر العمل» را در اذان وارد کنند (مقاله اول). در اين قسمت احتمالاً مؤلف به سبب ارادتي كه به ولي نعمت خود داشته يا اجبار وي بيان مي كند كه سلطان قلي  قطب شاه پيش از شاه اسماعيل صفوي مذهب تشيع را در حكومت خود رسميت بخشيد.
 بر اساس گزارش مقاله اول اين كتاب، قطب شاه در بدو استقلال، خود را درگیر جنگ نکرد؛ بلکه سال های اولیه سلطنتش را صرف تحکیم و تثبیت قدرتش کرد. او خطوط دفاعی، برج ها و دروازه های قلعه نظامی گلکنده را تقویت کرد و مسجد جامع، قصر سلطنتی و ساختمان های اداری بنا نمود و به دیگر سردارانش نیز دستور داد تا ساختمان هایی برای خود داخل قلعه بنا کنند که خود  مستقیماً بر تمام این امور نظارت داشت.
از آنجا که ولایات تحت تملک سلطان قلی از جهت شمالی شرقی و جنوب  با اوریسا(7)  ویجانگر(8)  ( قلمرو هندها) مجاور بود، او سیاست کلی فتوحات خود را مبنی بر جهاد با هندوها و تصرف سرزمین های آن ها قرار داد و به هیچ وجه مگر در مواقع اجتناب ناپذیر متعرض ممالک حکام مسلمان نشد (مقاله اول). مقاله اول اين كتاب پس از ذكر فتوحات و جنگ هاي قطب الملك با همسايگانش، با بيان توطئه ماجراي قتل سلطان قلي قطب شاه در سال950 ه ق پايان مي يابد.
نويسنده ناشناس كتاب در مقاله دوم  كتاب خود، شرح ماجراها و حوادث دوران حكومت جمشيد قطب شاه و همين طور رخدادهاي حكومت چندماهه سبحان قلي ـ فرزند جمشيد ـ را بيان مي كند. در اين مقاله در رابطه با چگونگي به حكومت رسيدن جمشيد آمده است: وقتي سلطان قلي كشته شد، میر محمود همدانی ـ قاتل او ـ جمشيد را كه در این زمان زنداني  بود، آزاد كرد. جمشيد پيش از انتشار خبر قتل پدرش، برادر بزرگش قطب‌الدين را كه وليعهد بود غافلگير كرده چشمان او را كور نمود تا ديگر ادعايي براي حكومت نداشته باشد. آنگاه قاتل پدرش را كه به اغواي امارت از جانب او اين كار را انجام داده بود، پيش از آنكه سخني بگويد و توطئه وي را فاش كند به قتل رساند و خود بر تخت پادشاهي قطب شاهيان جلوس نمود. امرا و بزرگان حكومت با اینکه با وليعهدي قطب‌الدين پسر بزرگ سلطان قلي موافق بودند، در مقابل اقدامات تهدیدآمیز جمشید و کنار زدن شاهزاده قطب الدین ازسلطنت، عکس العملی ازخود نشان نداده و  طوعاً و كرهاً حكومت جمشيد را پذيرفتند. جمشيد نيز در صدد استمالت آن ها برآمد و با بذل و بخشش فراوان آن ها را به خود جلب نمود. (مقاله دوم)
در ادامه اين مقاله، مؤلف به شرح اتحاد نظامي قطب شاه و نظام شاه پرداخته و بعد از آن چگونگي پيوستن ابراهيم قطب شاه ـ برادر جمشيد ـ به حاكم بيدر(9)  و سپس حاكم ويجانگر و پيامدهاي اين پناهندگي را بيان مي كند. به دنبال آن پس از ذكر جنگ هاي جمشيد قطب شاه با همسايگانش در رابطه با پايان حكومت جمشيد مي نويسد: او در دو سال آخر عمرش به علت بيماري بسيار تندمزاج و بداخلاق شده بود و با كوچك ترين گناهي مردم را كشته يا زنداني مي‌كرد، وي سرانجام پس از هفت  سال حكومت، به علت بيماري سرطان در سال 957ق درگذشت (مقاله دوم).
قسمت پاياني اين مقاله دربردارنده تاريخ حكومت چندماهه سبحان قلي و نهايتاً بازگشت مجدد ابراهيم قطب شاه به گلكنده(10)  وچگونگي به حكومت رسيدن اوست.
مقاله سوم اين كتاب به شرح رويدادهاي دوران حكومت ابراهيم قطب شاه مي پردازد و در ضمن آن بيان مي كند كه چگونه ابراهيم قطب شاه توانست قدرت حكومت تازه تأسيس قطب شاهيان را علي رغم نابساماني هاي موجود در دكن تثبيت كند. بر اساس گزارش اين تاريخ، ابراهيم در سال هاي نخست حكومتش از شركت گسترده در درگيري ها و پيمان هاي نظامي كه بين حكام محلي دكن روي می داد، خودداري كرد و وقت خود را صرف تأمين امنيت داخلي و اصلاح دستگاه ديواني نمود... وی  به جاي ديوانيان و دبيران قديمي، نيروهاي جديدي را در دستگاه حكومتي خود به خدمت گرفت. براي آگاهي از وضع اتباع خود در پايتخت و ولايات دور ونزديك شبكه خبرچيني و جاسوسي مؤثري سازمان داد، كه كوچك ترين خبر در هر نقطه از مملكت سريعاً به او مي‌رسيد، بعلاوه يك سيستم قضايي با جريمه‌هاي بسيار سنگين به وجود آورده بود كه كمترين سياست آن در مورد مجرمان كشيدن ناخن يا قطع اعضاء بدن بود  در نتيجه همين سياست قاطعانه و بی اغماض بود كه در مملكت تلنگانه كه به دزدي و سرزمين دزدان معروف بود، كسي حتي جرأت نداشت نام دزدي را به زبان آورد تا چه رسد به اين كه كسي بخواهد دزدي كند (مقالهءسوم).(11)
طبق گزارش همين مقاله، ابراهيم قطب شاه در طول دورن حكومت خود، دو دوره با حكام محلي و مسلمان دكن جنگ هايي داشت و يك بار هم در سال 972 هـ ق در اتحاد با حكام مسلمان دكن توانست در نبرد «تاليكوته»(12)  رامراج(13)  حاكم هندو مذهب ويجانگر را به سختي شكست دهد.
مؤلف در مقاله چهارم اين كتاب به بيان حوادث دوران حكومت سلطان محمد قلي قطب شاه مي پردازد. در اين دوره بود كه مير محمد مؤمن استرآبادي از ايران به هند آمده و به منصب پيشوايي(14)  حكومت قطب شاهيان منصوب شد. ميرمؤمن توجه سلطان را از جنگ و توسعه طلبي به تقويت نظام اداري داخلي و تجديد حيات سازمان فرهنگي كشور جلب كرد. او هم چنين ايرانيان مستعد و لايق را براي نصب در مقامات بالا و مناصب عالي معرفي مي‌كرد كه اين امر سازمان اداري قطب شاهيان را قوت بخشيد. از جمله برجسته‌ترين اين افراد مي‌توان به ميرزا محمد امين شهرستاني اشاره كرد كه هم زمان با ورودش به هند، امين الملك ميرجمله، تازه فوت كرده بود و قطب شاه به توصيه ميرمؤمن در سال 1011ق منصب ميرجملگي(15)  را به او داد (مقاله چهارم).
محمدبن خاتون نيز از افرادي بود كه در سال 1025ق به پيشنهاد ميرمؤمن به عنوان نماينده قطب شاه به دربار شاه عباس رفت، او بعدها در دوره سلطان عبدالله قطب شاه به عنوان پيشوا انتخاب شد. ميرمؤمن در گسترش تشيع در حيدرآباد نيز نقش برجسته‌اي داشت. تحت تأثير ميرمؤمن استرآبادي در اين دوره مراسم مذهبي تشيع، به ويژه مراسم ايام محرم با شور و حال خاصی برگزار مي‌شد. به طوري كه حتي خود سلطان نيز در ايام محرم جامه پادشاهي را از تن خارج كرده و همچون ديگر مردم لباس سياه مي‌پوشيد و در مراسم عزاداري شركت مي‌كرد، بر اساس گزارش تاريخ سطان محمد قطب شاه، هزينه‌هاي اين مراسم هر ساله از طرف دربار پرداخت مي‌شد و در پايان ماه محرم مبلغي را كه عنوان زرِ عاشوري داشت به فقرا و مساكين ‌مي‌دادند، بعلاوه سلطان هر ساله مبلغي را نيز براي خدام بيت‌ الله الحرام، مدينه، نجف، كربلا و مشهد مي‌فرستاد (مقاله چهارم).
خاتمه اين كتاب كه شايد بتوان گفت يكي از مهم ترين و معتبرترين قسمت هاي آن نيز هست، دربرگیرنده حوادث پنج سال نخست حکومت سلطان محمد قطب شاه است.
از نكات برجسته اين كتاب اين است كه مورخ ناشناس در سرتاسر اين كتاب حوادث دوران حكومت قطب شاهيان را از ابتدا تا سال 1025 ه ق با ذكر جزئيات حوادث بيان كرده است. اين كتاب نيز از معدود كتاب هايي است كه همچون حديقه السلاطين میرزا نظام الدین احمد بن عبدالله ساعدی شیرازی، برخلاف عرف عمومي مورخان اين دوره، تمام توجه خود را تنها معطوف به امور سياسي و حكومتي نكرده بلكه در كنار آن به مسائل اجتماعي هم توجه داشته و برخي امور از جمله چگونگي برگزاري مراسم عزاداري ماه محرم را به خوبي بيان مي كند. مؤلف هم چنين در نگارش اين كتاب توجه خاصي به بيان خصوصيات ظاهري و اخلاقي شاهان قطب شاهي داشته است؛ به طوري كه مي توان گفت چهره اي دقيق از پادشاه را براي خواننده ترسيم مي كند. این کتاب دارای آگاهی های سودمندی از وضع اجتماعی گلکنده و حیدرآباد دکن در قرن ده و اوايل قرن يازده هجري است.
چنان که از متن کتاب برمی آید، نویسنده در نگارش آن به تواریخی چون تاریخ محمود شاهی، مرغوب القلوب و تاریخ منظوم نسب نامه فرسی که تاریخ منظوم سلسله قطب شاهیان است، توجه داشته است. ارزش ادبی کتاب جز نثر شیوای آن، در آن است که مؤلف گزیده ای از اشعار سلطان محمد قلی قطب شاه و همچنين قصيده اي در توصيف شهر حيدرآباد را در آخر کتاب آورده است (خاتمه).
اهمیت تاریخی این کتاب از آن جهت است که اولین کتابی است که اختصاصاً در مورد تاریخ سلسله قطب شاهی و سلسله نسب آن ها توسط نویسنده ای که در دستگاه حکومت قطب شاهیان خدمت می کرده واز نزديك با حوادث اين دوره در اتباط بوده، نگارش یافته است و حوادث این دوره را که تا حد زیادی از دید دیگر مورخان پنهان مانده، ذکر کرده و هم چنين در كنار مسائل سياسي به مسائل اجتماعي هم توجه داشته است. از این رو  این کتاب در میان منابع موجود، مهم ترین منبع در تاریخ این سلسله محسوب می شود. اما علی رغم این اهمیت، باید خاطرنشان ساخت از آن جا كه مؤلف در دربار حكومت قطب شاهيان حضور داشته، تا حدودي رعايت حال ولي نعمتان خود را كرده و همچنين در ذکر تاریخ حوادث مربوط به اوایل دوران حکومت قطب شاهی چندان دقت و وسواس به خرج نداده است. لذا در ذکر تاریخ حوادث این دوره مرتکب اشتباهات فاحشی شده است. به عنوان نمونه تاریخ مرگ سلطان محمود بهمنی را در مقدمه كتاب سال 912 ق ذکر کرده است در صورتی که تاریخ صحیح آن را تواریخ معتبر سال924ق نوشته اند. از این رو به نظر می رسد معتبرترین قسمت این کتاب مقاله چهارم و خاتمه آن باشد که مؤلف خود از نزدیک شاهد وقایع بوده و به بيان مشاهدات خود پرداخته است. همچنين گزارشات وي از اوضاع اجتماعي اين دوره در حيدرآباد و كيفيت برگزاري مراسم مذهبي شيعيان بويژه عزاداري ماه محرم، داراي اهميت فراوان است.
متأسفانه این کتاب هنوز تصحیح و چاپ نشده ولی خوشبختانه چندين نسخه از آن در كتابخانه هاي مختلف ايران و دو كشور هند و پاكستان موجود است. از جمله آن نسخه خطي كتابخانه ملي ملك به شماره ميكروفيلم 3885 است كه مورد استفاده نگارنده قرار گرفته است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت ها:
كتاب تاريخ سلطان محمد قطب شاه فاقد شماره صفحه بوده لذا در ارجاع به آن تنها شماره مقاله ذكر شده است
  ـ(1) ر. ك: ساعدی شیرازی، میرزا نظام الدین احمد ابن عبدالله، حدیقه السلاطین، تصحیح و تحشیه سید علی اصغر بلگرامی، حیدرآباد دکن، 1961م، ص 204.
  ـ(2) ر. ك: زیب حیدر، پشتیبانی پادشاهان قطب شاهی از دانشمندان، سخنوران و سرایندگان فارسی، ترجمه بشارت محمود میرزا، دانش، شماره 46، 1375،صص 129ـ140.
  ـ(3) ساعدی شیرازی،1961، ص18.
4Devare.n, a short history of Persian literature at the bahmani,the adil shahi,the qutb shahi courts deccan,1991, p 142.
  ـ(5).برای توضیح بیشتر در مورد انتصاب ترکان به نوح ر.ک،زرین کوب،عبدالحسین،تاریخ در ترازو، تهران، امیرکبیر،چاپ هفتم،1381،صص62ـ51.
  ـ(6) هندوشاه، محمد بن قاسم، گلشن ابراهیمی، تاریخ فرشته، چاپ سنگی، بی جا، 1301 ق، ج 2، ص 176 و همینطور ر.ک محمد هاشم خان، منتخب اللباب در احوال سلاطین ممالک دکن، گجرات و خاندیش، تصحیح سر ولزلی هیگ، به اهتمام انجمن آسیایی بنگاله، کلکته، 1925م، ج 3، ص 268 و رای بندر ابن، لب التواریخ هند، نسخه خطی شماره 5347 کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، ص 135 و نوایی، عبدالحسین، اسناد و مکاتبات سیاسی ایران....، تهران، بنیاد فرهنگ ایران،1360، ص190.
V.minorsky,The qaraـqounlu and the qutbـshahs, bulltin of the school of oriental and African studies,1955,p70.
  ـ 7 Orissa
  ـ 8 Vijanagar
  ـ 9 Bidar
 10 ـ golconda
  ـ(11) رای بند رابن، همان، ص136.
  ـ 12 Talikota
 13 ـ Ramraj
  ـ(14)  در نظام اداري حكومت قطب شاهيان پس از سلطان بالاترين مقام، پيشوا بود كه تمام امور مذهبي، قضايي، فرهنگي و سياسي را در قلمرو حكومت قطب شاهيان رهبري مي كرد.
  ـ(15) در هرم قدرت نظام حكومتي قطب شاهيان، پس از سلطان و پيشوا، ميرجمله در جايگاه سوم قرار داشت. الته بايد خاطرنشان كرد كه اين امر در زماني صادق بود كه شخصي در منصب پيشوايي بود و اگر پادشاه پيشوايي انتخاب نمي كرد، ميرجمله پس از شاه شخص دوم حكومت بود و مسئوليت هاي پيشوا را نيز بر عهده داشت. مسئوليت نظام اداري حكومت قطب شاهيان بر عهده ميرجمله بود.

محمود صادقی علوی

شهر حیدرآباد و قدمت 500 ساله شیعیان ایرانی

 

شهر حیدرآباد، مرکز ایالت آندراپرادش ، یکی از 5 شهر بزرگ هند می باشد که سرکنسولی جمهوری اسلامی ایران ، در سال 1350، در این شهر برای رسیدگی به امور اتباع ایرانی مقیم که عمدتاً یزدی می باشند، تأسیس گردید. این شهر به جهات مختلف سیاسی ، فرهنگی ، تاریخی ، علمی و اقتصادی ، از شهرهای مهم هند و یکی از قطب های اقتصادی سیاسی در جنوب این کشور می باشد. سابقه 500 ساله حضور ایرانیان در این منطقه ، عامل مهمی در ایجاد تحولات سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی در جنوب هند شده است ، به طوری که امروزه هیچ مورخ و باستان شناسی نمی تواند بدون در نظر گرفتن نقش ایرانیان و پادشاهان مسلمان و شیعه مذهب ایرانی در این منطقه ، تصویر کامل و درستی از وضعیت گذشته و حال منطقه ارائه کند. اثرات این حضور تاریخی را می توان در معماری ، زبان ، فرهنگ ، هنر و دیگر ابعاد زندگی مردم جنوب هند، به خوبی مشاهده نمود. نکته قابل توجه در این حرکت تاریخی ، پیدایش حکومت هایی الهام گرفته از اندیشه های اسلامی است که به نوعی مبین اندیشه تمدن ساز اسلام است و برداشتی حکومتی از اسلام را به منصه ظهور رسانده است و این موضوع می تواند عاملی مهم ، برای تحقیق و مطالعه بیشتر در تاریخ این بخش از هند باشد. طی 15 سال گذشته توسعه شهر حیدرآباد در تمامی جهات ، سرعتی فزاینده یافته و این امر به علت توجه روزافزون شرکت ها و بنیادهای علمی و فرهنگی کشورهای مختلف ، به این منطقه است و هرساله تعداد زیادی از هیأت های سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی از کشورهای مختلف ، از جمله جمهوری اسلامی ایران، از این شهر بازدید می نمایند. علاوه بر ایران برخی کشورها نظیر فرانسه ، آلمان و انگلستان ، در این شهر دفاتر فرهنگی ، تجاری و بازرگانی دارند. از نظر اقتصادی ، این شهر یکی از منابع اصلی تهیه مواد دارویی کشورمان می باشد و طی سال های گذشته شرکت های فنّاوری اطلاعات و دیگر رشته های فنی در این حوزه ، نقش مؤثری در صدور خدمات فنی مهندسی به جمهوری اسلامی ایران داشته اند. طی سه سال گذشته، هیأت های اقتصادی و از جمله هیأت 20 نفره تجار اتاق بازرگانی مشهد، هیأت هایی از بازرگانان یزد، قم و دیگر استان ها، به این حوزه سفر داشته اند. در مجموع ، در سال های اخیر، روابط جمهوری اسلامی ایران با ایالت آندراپرادش در جنبه های مختلف افزایش چشمگیری داشته است .

آشنایی با ایالت آندراپرادش

ایالت آندراپرادش ، به مرکزیت حیدرآباد، از ایالات جنوبی هند محسوب می شود و در همسایگی ایالت های تامیل نادو در جنوب ، کارناتاکا در غرب و ماهاراشترا، مادیا پرادش و اوریسا در شمال بوده و خلیج بنگال در شرق آن واقع شده است . وسعت ایالت آندراپرادش 275068 کیلومتر مربع بوده و از این حیث ، پنجمین ایالت هند محسوب می شود. جمعیت تقریبی این ایالت نیز 79 میلیون نفر است که بر اساس آمار رسمی ، 13 درصد و بر اساس آمار غیررسمی 20 درصد آن مسلمان می باشند که از این تعداد حدوداً 400 هزار نفر شیعه هستند. جمعیت حیدرآباد نیز بالغ بر 7 میلیون نفر است که حدود 45 درصد آن مسلمان و 300 هزار نفر آن شیعه هستند. همچنین ایالت آندراپرادش ، از سه بخش تلنگانا، رایالاسیما و آندرای ساحلی تشکیل شده که حیدرآباد در بخش تلنگانا قرار گرفته است .

آب و هوا و پوشش گیاهی

ایالت آندراپرادش به دلیل مجاورت با خلیج بنگال ، گرم و مرطوب است و بخشی از سال ، در ماه های ژوئن ، جولای و اگوست ، باران های موسمی در منطقه می بارد که معمولاً خسارت زیادی را به دنبال دارد. این ایالت ، دارای سه فصل زمستان معتدل و مرطوب ، تابستان خشک، و فصل باران می باشد. حداکثر دما بین 23 تا 48 درجه و حداقل آن بین 13 تا 22 درجه تغییر می کند. یک چهارم کل مساحت ایالت ، از جنگل پوشیده شده و دارای درختان ساج ، انبه ، بامبو و دیگر گیاهان محلی می باشد.

وضعیت اقتصادی

کشاورزی ، دامداری و مرغداری ، بخش اصلی اقتصاد این ایالت را تشکیل می دهد. چهار پنجم تنباکوی هند، در ایالت آندراپرادش تولید می شود، ضمن اینکه این ایالت ، یکی از مناطق اصلی تولید برنج ، دانه های روغنی ، نیشکر، حبوبات و فلفل نیز هست . این ایالت دارای منابع معدنی مختلف ، از جمله طلا، الماس ، منگنز، آهن ، مس ، سرب ، روی ، زغال سنگ و پنبه نسوز می باشد. در این ایالت صنایع مختلفی ، از جمله صنایع کشتی سازی ، هواپیماسازی ، تجهیزات الکترونیکی ، ماشین سازی و داروسازی وجود دارد. همچنین این ایالت ، از قطب های فنّاوری اطلاعات هند محسوب می شود.

تاریخچه شهر حیدرآباد

در اواخر قرن شانزدهم میلادی ، محمدقلی قطب شاه ، ایرانی اهل همدان ، از سلسله شیعه مذهب قطب شاهیان دکن که بر منطقه وسیعی از این ناحیه هندوستان حکومت می کرد، تصمیم گرفت مرکز حکومت خود را از قلعه گلکنده (که امروز در بخش غربی حیدرآباد و بر فراز کوهی قرار گرفته ) به نزدیک ترین دشت در حاشیه رودخانه انتقال دهد و شهر جدیدی را که امروز حیدرآباد نام دارد، بنا نهاد. در سال 1687 میلادی ، این شهر جدید توسط لشکر اورنگ زیب ، امپراتور گورکانی هند فتح شد و حکومت قطب شاهیان به پایان رسید. در سال 1724 میلادی ، نظام الملک آصف جاه ، با استفاده از ضعف حکومت مرکزی ، منطقه تحت سلطه خود و از جمله آن حیدرآباد را مستقل اعلام نموده و سلسله نظام شاهیان حیدرآباد را بنیان گذارد که تا زمان استقلال هند در سال 1948 میلادی ، پابرجا ماند. در سال 1953 میلادی ، در تقسیمات کشوری جدید دولت هند، ایالت آندراپرادش به مرکزیت حیدرآباد، تشکیل شد. معماران ایرانی شهر حیدرآباد تلاش نمودند تا شهر حیدرآباد را مشابه شهر اصفهان بنا کنند و به همین خاطر نام دوم شهر حیدرآباد، اصفهان نو می باشد; زیرا سبک معماری اصفهان در آن مشاهده می شود. پس از فروپاشی حکومت گورکانیان در دهلی ، حکومت نظام شاهیان در جنوب هند (دکن ) مرکزی برای تجمع هنرمندان و دانشمندان و محل رونق و شکوفایی فرهنگ و هنرهای اسلامی شد. وجود معادن متعدد سنگ های قیمتی در این ناحیه ، ثروت بی حسابی را در اختیار حکومت نظام شاهیان در حیدرآباد قرار داد تا به راحتی بتوانند مشوق و حامی هنرمندان و دانشمندان باشند. در اوایل قرن 19 میلادی ، به دست نیروهای ارتش انگلیس ، پادگانی در خارج از شهر حیدرآباد برپا شد که به نام حاکم وقت سلسله نظام شاهی ، یعنی سکندرجاه ، آن را سکندرآباد نام گذاری کردند و به تدریج در اطراف این پادگان ، شهری به همین نام ایجاد گردید. امروزه هر چند دو شهر حیدرآباد و سکندرآباد، کاملاً به هم متصل شده اند، ولی هنوز هویت مستقل خود را حفظ کرده اند. حکومت نظام حیدرآباد، پس از استقلال هند نیز تا مدتی ادامه داشت و با تقسیم هند به دو کشور هند و پاکستان ، عثمان علی خان ، حاکم وقت سلسله نظام ، خود را هم پیمان پاکستان اعلام نمود، ولی به علت درگیری های قومی و نیز حمله نظامی دولت مرکزی هند، ناحیه تحت حکومت وی تصرف گردید و این ناحیه ضمیمه خاک هندوستان شده و حکومت نظام شاهیان برچیده شد. شهر 7 میلیون نفری حیدرآباد، به ویژه بخش قدیمی آن که در حاشیه رود موسی قرار دارد، با فرهنگ غنی و شکوفای اسلامی خود، چهره خاصی در میان شهرهای هندوستان دارد. بناهای عظیم و باشکوه اسلامی ، مساجد و بانوان محجبه این شهر، حکایت از عمق فرهنگ اسلامی در این شهر داشته و شهر حیدرآباد را به عنوان یک شهر اسلامی - ایرانی ، معرفی می کند.

روابط قطب شاهیان با پادشاهان صفوی

در قرن هفتم هجری قمری (قرن 13 میلادی )، پس از آنکه نواحی شمال هند ابتدا توسط سلطان محمود غزنوی و سپس به وسیله سلطان معزالدین محمد غوری ، به تصرف مسلمانان درآمد و قطب الدین آیبک با شکست پریتوی ، آخرین ماهاراجه دهلی ، سلسله سلاطین مسلمان دهلی را در پایتخت سرزمین افسانه ای هند مستقر کرد و راه حرکت مذاهب و تفکر اسلامی ، به سمت سرزمین های جنوبی و میانی شبه قاره هموار شد و در قرون بعد به تدریج حکومت های محلی اسلامی ، در نواحی جنوب و مرکزی هند تأسیس شد. این حکومت ها تماماً پیوندهای خونی و یا فکری و فرهنگی با جامعه ایرانی ، اسلامی و شیعی داشتند و بیشتر آنها در منطقه دکن متمرکز بودند. گفتنی است در گذشته به بخش جنوبی شبه جزیره هند، دکن گفته می شد و این بخش ، یک سرزمین مستقل به شمار می رفت . منطقه دکن ، شامل سرزمین های ماهاراشترا، کارناتاکا، تلنگانا و آندرا می شد که با توجه به تقسیمات ایالتی فعلی ، تقریباً 3 ایالت جنوب هند را شامل می شد. خاندان بهمنی ه، یکی از مهم ترین سلسله های حاکم در دکن بودند که از اعقاب علاءالدین حسن بهمنی افغان به شمار می رفتند و نسب خود را به بهمن ، پسر اسفندیار، از سلسله کیانیان ایران می رساندند و حدود 190 سال ، از 748 تا 934 قمری ، بر اکثر نواحی دکن فرمانروایی می کردند. خاندان بهمنی با علاقه فراوانی که به فرهنگ فارسی و عرفای ایرانی داشتند، بسیار کوشیدند که به حضور شاه نعمت الله ولی و خواجه شمس الدین حافظ شیرازی ، در دربار خود مفتخر گردند، اما توفیق نیافتند. این سلسله جشن ها و اعیاد ایرانی ، از جمله نوروز را با شکوه فراوان برگزار می کردند. یکی دیگر از حکومت های محلی که پیش از انقراض بهمنی ها، در اوایل قرن دهم هجری قمری در سرزمین فعلی دکن (که اینک ایالت آندراپرادش را شامل می شود) شکل گرفت و حدود 200 سال دوام آورد، سلسله قطب شاهیان بود که مرکز آن در قلعه گلکنده قرار داشت و مؤسس آن سلطان قلی همدانی بود که از همدان ایران و از ترک های بهارلو و از اعقاب قرایوسف و اسکندر، از پادشاهان قراقویونلو به شمار می رفت . وی همراه عمویش الله قلی ، به هند مهاجرت کرد و از سرداران بزرگ محمد شاه سوم بهمنی محسوب می شد و در سال 1463 میلادی موفق به دفع شورش منطقه تلنگانا در دکن شد. از این رو، چندی بعدی در سال 1518 میلادی ، همزمان با پادشاهی شاه اسماعیل اول صفوی با لقب قطب الملکی ، به سمت سوبه دار استقلال خود را در گلکنده اعلام و سلسله قطب شاهیان را تأسیس کرد. این سلسله تا سال 1687 میلادی دوام آورد. قلعه گلکنده روزگاری از شهرهای مشهور مشرق زمین و اطراف آن بود و از مراکز اصلی تولید و تجارت الماس و سنگ های گرانبهای هند به شمار می رفت و هم اکنون در شهر حیدرآباد واقع شده است . الماس کوه نور که اینک بر تارک تاج سلطنتی انگلستان می درخشد در سال 1556 میلادی ، از همین ناحیه به دست آمد که در آن تاریخ 787 قیراط وزن داشت . این الماس توسط میرزا محمد میرجمله ، وزیر مشهور ایرانی عبدالله قطب شاه ، به شاه جهان پادشاه گورکانی هند، تقدیم شد و در آنجا ماند و در سال 1738 میلادی به دست نادر رسید. بعد از آنکه خبر جلوس شاه اسماعیل صفوی ، بر تخت سلطنت ایران منتشر شد، سلطان قلی قطب شاه که او را مرشد زاده خود می دانست ، در خطبه نام مرشد خود را مقدم بر اسم خود گردانید و نام خلفای سه گانه را به تدریج از خطبه ساقط کرد. قطب شاهیان با توجه به سابقه قومیت و وطن دوستی و علایق مذهبی ، روابط بسیار نزدیکی با دربار ایران و شاهان صفوی برقرار نمودند و در برابر دشمنان از آنان یاری می خواستند. معروف ترین فرمانروای این سلسله ، محمدقلی قطب شاه پنجم بود که به مدت 32 سال حکومت کرد و زمان وی ، اوج بالندگی سلسله قطب شاهیان به شمار می رود. از مهم ترین اقدامات وی ، بنای شهر فعلی حیدرآباد در آغاز هزاره دوم هجری در نزدیکی قلعه گلکنده بود که اکنون پنجمین شهر مهم و بزرگ هند است . وی در دوران حکومت خود به ترویج زبان فارسی در منطقه دکن ، اهتمام ورزید و خود به زبان تلگو (زبان محلی ایالت آندراپرادش) و زبان فارسی شعر می گفت ; به طوری که او را مؤسس ادبیات دکنی نامیده اند. از شخصیت های معروف دربار وی ، میرمحمد مؤمن استرآبادی است که خواهرزاده میرفخرالدین سماکی ، فاضل خوش قریحه و مربی و معلم شاهزاده سلطان حیدر میرزا، فرزند شاه طهماسب صفوی بود. در زمان محمدقلی قطب شاه ، روابط سیاسی میان دکن و ایران بسیار نزدیک بود و سفیرانی ، همچون اسدبیک کرک یراق تبریزی و اغرلو سلطان ، از دربار ایران به حضور وی رسیدند و از جانب دکن نیز حاجی قنبرعلی و قاضی مصطفی و مهدی قلی به دربار شاه عباس صفوی فرستاده شدند و مکاتباتی میان شاهان صفوی و امرای دکن صورت گرفت . سلطان محمدقطب شاه ، نوه ابراهیم قلی ، ششمین فرمانروای دکن از سلسله ایرانی الاصل و شیعه قطب شاهی به شمار می رود که تحت تعالیم و تربیت میرمؤمن استرآبادی رشد کرد و بزرگ شد و از امیران بسیار مؤمن و دیندار این خاندان محسوب می شود که مکه مسجد، بزرگ ترین مسجد جنوب هند را در سال 1617 میلادی ، در حیدرآباد بنا نمود. وی از نسخه شناسان خبره کتاب های خطی به شمار می رفت و در دوران حکومت 14 ساله خود، اهتمام فوق العاده ای در ترویج مذهب تشیع و زبان فارسی به عمل آورد. در دوران وی چند سفیر از جمله حسین بیک قبچانی و قاسم بیک ، از سوی شاه عباس به حیدرآباد آمدند و پیام های وی را تسلیم نمودند و متقابلاً سلطان محمدقطب شاه نیز محمد ابن خاتون عادلی را (که اصالتاً ایرانی بود و بعداً به مقام صدارت قطب شاه رسید) به دربار شاه عباس روانه کرد. در دوره 46 ساله حکومت پسر وی ، عبدالله قطب شاه ، قلمرو قطب شاهیان وسعت بیشتری یافت ، اما در سال های 1636 تا 1656 میلادی ، قلعه گلکنده تحت فشار شدید قشون حکام مغول دهلی قرار گرفت و خسارات بسیاری به بار آمد و از این زمان است که سلسله قطب شاهیان ، به علت درگیری با دربار دهلی رو به افول گذاشت . به ویژه آنکه عبدالله قطب شاه ، تحت فشار شاه جهان پادشاه گورکانی هند مجبور شد تا نام ائمه اطهار و نیز والی ایران را از خطبه های نماز جمعه حیدرآباد حذف کند. با این حال ، روابط عبدالله قطب شاه با دربار ایران بسیار صمیمانه بود و مبادله سفیر بین دو کشور ادامه یافت .

نفوذ تشیع و فرهنگ ایران در منطقه دکن

سلاطین منطقه دکن و به ویژه قطب شاهیان ، وزرا و مقام های بزرگ خود را اغلب از میان ایرانیان مهاجر که شخصیت های علمی و فرهنگی بودند، برمی گزیدند و مقام میرجملگی و پیشوایی یا وزارت اعظم و نیز دبیری و منصب سرخیلی که نیابت وزیر اعظم شمرده می شد، اغلب در اختیار ایرانیان حیدرآباد و گلکنده بود. از جمله این رجال می توان از شاه میرزای اصفهانی طباطبایی ، وزیر ابراهیم قلی قطب شاه و نیز میرمحمد مؤمن استرآبادی ، وزیر معروف محمدقلی قطب شاه و همچنین میرزا محمد سعید میرجمله ، وزیر مقتدر عبدالله قطب شاه نام برد. همچنین بسیاری از ایرانیان مهاجر، از جمله میرزا روزبهان صفاهانی ، میرفصیح الدین محمد تفرشی ، سیدعبدالله مازندرانی و میرمحمد سعید اردستانی ، در زمان عبداله قطب شاه به منصب جلیل القدر سرخیلی رسیدند. رواج زبان و شعر فارسی در دکن در زمان قطب شاهیان بسیاری از رجال سیاسی ، علمی ، ادبی و دیگر اقشار مردم از ایران به حیدرآباد آمده و در آنجا اقامت گزیدند. در حیدرآباد، مراکز مهمی برای تدریس زبان فارسی تأسیس شد که مورد حمایت اشراف محلی و ایرانیان قرار گرفت . در این هنگام ، زبان فارسی ، زبان رسمی منطقه دکن بود و تمامی نامه ها و فرمان های حکومتی به زبان فارسی نوشته می شد. در بالای اکثر بناها و عمارت های تاریخی ساخته شده در این دوره ، کتیبه های فارسی قرار دارد. اکثر پادشاهان قطب شاهی نیز خود، اهل شعر و ادب بوده و به همین خاطر علمای اسلامی ، شعرا و اهل ادب در آن عصر در دربار پادشاهان قطب شاهی ، جایگاه ویژه ای داشتند. همین موضوع ، موجب شده بود که شهر حیدرآباد، به عنوان مرکز فرهنگی اسلامی در جنوب هند، دارای بزرگ ترین کتابخانه های کتب خطی فارسی و عربی گردد، به طوری که حتی امروز پس از گذشت چند قرن ، ده ها کتابخانه کتب خطی و صدها هزار کتاب مرجع و دست نوشته خطی در این شهر وجود دارد که همچنان محققان سراسر جهان را به حیدرآباد، محتاج می نماید. برخی از این پادشاهان ، مانند محمدقلی و جمشید قلی پسر سلطان قلی (که مدت کوتاهی حکومت کرد) به زبان فارسی ، شعر می گفتند. بسیاری از اشعار آنها هنوز باقی است و در سال های گذشته مجموعه اشعار میرعثمان علی خان ، با همت سرکنسولی جمهوری اسلامی ایران در حیدرآباد به چاپ رسید. پیشرفت زبان و ادبیات فارسی ، در زمان محمدقلی قطب شاه به اوج خود رسید، به طوری که برخی معتقدند محیط ادبی دکن در آن دوران ، از اصفهان نیز ممتازتر بوده است . بیشتر اصطلاحات اداری و اجتماعی و مدنی در این زمان ، به فارسی بوده و حتی اصطلاحات موسیقی ، نظیر پرده ، مقام ، خسورانی ، بربط ، عود، دف ، سرنا و غیره در دکن رواج داشته است . همچنین آداب و رسوم ایرانی که در جشن ها و سوگواری ها مرسوم است ، در فرهنگ مردم منطقه دکن وارد و مرسوم شده بود. فرهنگ معماری قطب شاهیان ، همچون معماری سایر سلسله های مسلمان هند، از اصلاحات و تعبیرات فارسی سرشار است و بناهای مختلف و قسمت های گوناگون آنها، همگی با لغات و کلمات فارسی شناخته می شد. برای مثال، در نام گذاری بخش های مختلف قلعه گلکنده و شهر حیدرآباد، از کلماتی مانند جمعه مسجد، بالاحصار، سلاح خانه ، عاشورخانه ، فیل خانه ، چهار منار، چهار کمان ، عزاخانه ، دیوان خاص ، دیوان عام ، دولت خانه ، ابرایم باغ ، باغ گشن ، باغ عام ، کوه طور و صدها کلمه فارسی دیگر استفاده می شد.

پیروی قطب شاهیان از مذهب تشیع ، به عنوان مذهب رسمی ، سبب شد که آداب و رسوم شیعه ، از جمله اعیاد و نیز عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع )، در دکن رواج یابد، به ویژه عبدالله قطب شاه در این خصوص سعی فراوان نمود و خود در اکثر اعیاد و عزاداری های مذهبی شرکت می کرد.

تأثیرات متقابل روابط قطب شاهیان با پادشاهان صفوی

ناحیه دکن در قرون 16 و 17 میلادی ، نقطه تقابل منافع سیاسی و مذهبی پادشاهان صفوی در ایران و گورکانیان در هند بود. حکام دکن با توجه به ایرانی تبار بودن خود و رواج فرهنگ تشیع ، در بیشتر مناطق تحت حکومتشان تمایل زیادی به گسترش ارتباط با ایران داشتند و دست دوستی به طرف صفویان دراز کرده بودند و از این طریق ، سعی داشتند فشار دائمی دربار هند را خنثا نمایند. بدیهی است گورکانیان هند نیز در مقابل نفوذ صفویان در این منطقه را دخالت در حوزه سیاسی و اقتصادی خود می دانستند. با این حال ، پادشاهان صفوی تا سقوط قطب شاهیان ، به حمایت معنوی و سیاسی خود از این سلسله ، ادامه دادند، اما به علت دوری دکن از مرزهای ایران آنها نتوانستند آن طور که باید این حمایت را در ابعاد نظامی صورت دهند. با این همه، اگر نفوذ سیاسی ایران بر حکام دکن ادامه می یافت ، مسلماً این امر می توانست در هنگام فتح دهلی ، توسط نادر شاه افشار، دربار هند را در دو جبهه شمال و جنوب درگیر نماید و بی تردید در آن صورت آرایش سیاسی منطقه دستخوش تحولات بنیادین می شد.

کتابخانه های شهر حیدرآباد

شهر حیدرآباد، به واسطه محوریت ویژه فرهنگی خود در جنوب هند و حاکمیت پادشاهان مسلمان در چند قرن گذشته ، مرکزی برای جمع آوری کتاب های ارزشمند اسلامی و چاپ و ترجمه این کتاب ها به زبان های اردو، هندی و دیگر زبان های متداول هند بوده است . همین امر، موجب شده است که در حال حاضر نیز هزاران جلد از نسخ خطی به زبان های فارسی ، عربی و اردو در کتابخانه های دولتی و شخصی این شهر یافت شود. در سال های اخیر با کمک نهادهای فرهنگی ایرانی مستقر در هند، تلاش های مؤثری برای حفظ و مرمت این کتب صورت گرفته است . اکنون برخی از کتابخانه های مهم این شهر را معرفی می نماییم :

1. کتابخانه کتب شرقی (اورینتال ): این کتابخانه ، بزرگ ترین مجموعه نسخ خطی شهر حیدرآباد می باشد و در ساختمانی که در مجموعه دانشگاه عثمانیه واقع شده ، قرار دارد و یکی از کتابخانه های دولتی ایالت آندراپرادش محسوب می شود. در این کتابخانه ، بیش از 28 هزار جلد کتاب خطی به زبان های فارسی ، عربی ، اردو، هندو، سانسکریت و تلگو نگه داری می شود و کار مرمت ، تهیه میکروفیلم و فهرست نویسی کتاب های این کتابخانه ، با مشارکت جمهوری اسلامی ایران ، از ابتدای سال 1386 آغاز گردیده است .

2. کتابخانه مرکزی ایالت آندراپرادش (آصفیه ): ساخت بنای این کتابخانه در سال 1932 میلادی در دوره حکومت نظام شاهیان آغاز گردید و در سال 1936 میلادی نیز کار خود را آغاز نمود. در سال 1967 میلادی بیش از 17 هزار کتاب نادر خطی این کتابخانه که متعلق به قرون پنجم و ششم هجری می باشد، به کتابخانه کتب شرقی (اورینتال ) منتقل گردید. در حال حاضر، این کتابخانه دارای بیش از 466 هزار جلد کتاب چاپی به زبان های هندی ، انگلیسی ، فارسی ، تلگو، عربی ، تامیلی و اردو می باشد که از سال 1960 دسترسی عموم مردم به این کتاب ها آزاد اعلام شد، اما در عین حال ، اجازه خروج کتاب از کتابخانه داده نمی شود. کار دیجیتالی نمودن کتب آصفیه با همکاری کتابخانه دانشگاه کارنیج ملون آمریکا، مدتی قبل آغاز گردیده و در حال حاضر نیز ادامه دارد.

3. کتابخانه دانشگاه عثمانیه : ساختمان کتابخانه مرکزی دانشگاه عثمانیه که خود یکی از ابنیه تاریخی شهر حیدرآباد است ، علاوه بر دارا بودن هزاران جلد کتاب علمی ، بیش از 8 هزار کتاب خطی را نیز در خود جای داده که از این تعداد، نزدیک به 5 هزار جلد آن از نسخ خطی فارسی می باشد.

4. کتابخانه موزه سالار جنگ : این کتابخانه نیز یکی از مجموعه های بی نظیر نسخ خطی و چاپی است . در کتابخانه این موزه ، بیش از 50 هزار جلد کتاب وجود دارد که حدود 9 هزار جلد آن ، کتاب های خطی و اغلب آنها به زبان فارسی است .

5. کتابخانه اداره ادبیات اردو: اداره ادبیات اردو در سال 1930 میلادی ، با هدف ترویج زبان و ادبیات اردو و تألیف کتاب های مورد نیاز این زبان ، تأسیس شد. در حال حاضر، علاوه بر آموزش زبان اردو در کتابخانه این مرکز، بیش از 3800 جلد کتاب خطی وجود دارد که بیش از 1600 جلد آن به زبان فارسی و مابقی به زبان های اردو، اردوی دکنی و عربی می باشند. در سال 1385 بخشی از کتب و اسناد تاریخی موجود در این کتابخانه ، با کمک جمهوری اسلامی ایران مرمت گردید.

مراکز علمی و تحقیقاتی شهر حیدرآباد

مرکز دائرة المعارف دانشگاه عثمانیه

شهر حیدرآباد، در تمام دوره های تاریخی در گسترش و پیشرفت علوم و هنرهای مختلف ، از سایر مناطق هند ممتاز بوده است . در سال 1888 میلادی ، در زمان فرمانروایی میر محبوب علی خان نظام ششم ، با وساطت و همفکری حافظ محمد انوارالله خان ، مسئول جامعه نظامیه شهر حیدرآباد و مولانا عبدالقیوم ، مؤسسه ای به نام دائرة المعارف در شهر قدیم ، نزدیک مسجد چوک بنا شد. از آن تاریخ به بعد، اعضای این پژوهشکده با فعالیت کامل تحت ریاست نواب وقار الملک ، کار را شروع کردند و تا زمان مرگ نظام ششم ، در سال 1911 میلادی ، در حدود 30 نسخه نادر و نایاب خطی را چاپ کردند و با دقت نظر و موشکافی ، بعد از تصحیح و تعلیق و حاشیه نویسی آن را منتشر کردند. از جمله این کتاب ها می توان کنزالعمال علی متقی در 8 مجلد، تذکرة الحافظ شمس الدین ذهبی در 4 مجلد، استیعاب ابن قرطبی در دو مجلد و مسند ابی داوود را نام برد. این کار در سال های بعد ادامه یافت و دوران فرمانروایی میر عثمان علی خان ، یکی از دوران طلایی نشر کتب اسلامی می باشد. در مؤسسهء دائرةالمعارف عثمانی ، بخشی به نام دارالتصحیح وجود دارد که در آن دانشمندان و پژوهشگران ، نسخه های نادر را تصحیح می کنند. در سال 1352 هجری شمسی ، این مؤسسه با توافق دانشمندانی از سوریه ، مصر، حجاز، عراق و مستشرقان اروپایی ، برنامه ای را تنظیم نمود که بر اساس آن ، 140 کتاب نادر در زمینه های مختلف علوم و هنر که اهمیت فوق العاده ای داشت ، توسط این مرکز تصحیح گردیده و به چاپ رسید. این مؤسسه ، یکی از مؤسسات فرهنگی معروف و شناخته شده در سطح بین المللی می باشد که در زیرمجموعه دانشگاه عثمانیه ، به فعالیت مشغول است و به اعتراف دانشمندان خدمات بزرگی به جهان اسلام ارائه نموده است .

دانشگاه های حیدرآباد

ایالت آندراپرادش ، یکی از ایالت های دانشگاهی و علمی هند محسوب می شود. در سراسر این ایالت ، 12 دانشگاه و بیش از 420 دانشکده در رشته های مختلف فنی ، علوم تجربی و انسانی تا سطوح عالی تحصیلی فعالیت دارند. به دلیل وجود دانشگاه ها و کالج های متعدد معتبر در شهر حیدرآباد، در سال های اخیر عده ای از جوانان ایرانی علاقه مند به تحصیل ، این شهر را انتخاب نموده اند و در حال حاضر، ده ها نفر از آنان در مقاطع تحصیلی لیسانس تا دکترا، در حیدرآباد مشغول به تحصیل هستند. بعضی از دانشگاه ها و دانشکده های حیدرآباد که مورد تأیید وزارت علوم ، تحقیقات و فنّاوری کشورمان هستند، عبارتند از: دانشگاه عثمانیه ، دانشگاه حیدرآباد، دانشگاه تکنولوژی جواهر لعل نهرو، مفخم جاه کالج ، دانشکده پزشکی و مهندسی نظام کالج و دانشگاه زبان های خارجی ( CIFL) .

آثار تاریخی و مراکز سیاحتی شهر حیدرآباد

شهر حیدرآباد با توجه به قدمت 400 ساله و مرکزیت فرهنگی خود، دارای آثار تاریخی و مراکز سیاحتی و تفریحی بسیاری است و در سال های گذشته نیز با تبدیل شدن این شهر به قطب اقتصادی و علمی هند، جاذبه بیشتری برای گردشگران پیدا کرده است . ما در اینجا به علت موجز بودن مطلب ، تنها بخشی از این مراکز و آثار را معرفی می نماییم :

موزه سالار جنگ

سالار جن ، لقب میر یوسف علی خان بود که طی سال های 1912 تا 1914 میلادی سمت نخست وزیری دولت آصف جاهی را داشت . وی مجموعه ای از نفیس ترین کارهای هنری ، اشیای عتیقه و کتاب های ارزنده را در خانه شخصی اش نگه داری می کرد که برخی از آنها را خود تهیه کرده و برخی دیگر به او به ارث رسیده بود. سالار جنگ در سال 1949 میلادی ، دو سال پس از جدایی دو کشور پاکستان و هند از یکدیگر و استقلال هند، چشم از جهان فرو بست و در سال 1962 میلادی مجلس ایالت تازه تأسیس آندراپرادش ، کلیه اموال عتیقه و کتاب های او را در محل سکونتش ، به عنوان میراث ملی اعلام کرد و هم اکنون ، تحت عنوان موزه سالار جنگ در معرض دید عموم قرار دارد. در سال 1970 میلادی ، با ساخت بنای جدید، کلیه اشیای عتیقه و کتب ، به محل جدید منتقل گردید. در این موزه ، مجموعه ای بی نظیر از کتب خطی و چاپی قدیمی ، صنایع دستی ، نقاشی ، مینیاتور، مجسمه ها، ادوات جنگی و دیگر آثار باستانی از کشورهای مختلف وجود دارد و به همین دلیل ، این موزه یکی از معروف ترین موزه های هند و حتی جهان شناخته می شود.

مکه مسجد

مکه مسجد، یکی از معروف ترین مساجد شهر حیدرآباد است که در جنوب غربی چهار منار واقع شده است . بنای این مسجد در سال1027 هجری قمری ، به دستور سلطان محمد قطب شاه آغاز شد و در زمان ابوالحسن قطب شاه پایان یافت . صحن این مسجد، حدود 7500 متر مربع است و در ابتدای درب ورودی آن ، حوض بزرگی قرار دارد. نمای بیرونی مسجد، 5 قوس محرابی شکل و نمای داخلی آن ، 15 قوس محرابی دارد. دو مناره بلند، در دو گوشه جلوی بنا و یک ساعت آفتابی از دیگر مشخصه های این مسجد است . سلطان محمد، این مسجد را بیت العتیق نام نهاد و هنگامی که حیدرآباد به دست سلطان اورنگ زیب سقوط کرد، وی نام آن را به مکه مسجد تغییر داد. معروف است برای قرار دادن سنگ بنای این مسجد، سلطان محمد دستور داد هر کسی که از نوجوانی نماز یومیه اش قضا نشده است ، حاضر شود. تنها دو نفر حاضر شدند و قسم شرعی یاد کردند که هیچ یک از نمازهای آنها قضا نشده است . سپس خود سلطان محمد قسم یاد کرد که نه تنها از سن 12 سالگی نماز واجبش قضا نشده ، بلکه نمازهای تهجد وی نیز ترک نگردیده است . لذا او به اتفاق دو نفر دیگر، سنگ بنای مسجد را نهاده و کار ساختمان آن آغاز گردید. لازم به ذکر است در سال 1384 سرکنسولی جمهوری اسلامی ایران در حیدرآباد، تعداد 50 تخته فرش ایرانی به این مسجد اهدا نمود.

چهار منار

چهار منار، عمارتی مربع شکل با ارتفاع 26 و عرض 20 متر، قدیمی ترین بنای تاریخی شهر حیدرآباد است که در سال 1006 قمری (1591 میلادی ) به دستور محمد قلی قطب شاه بنا گردیده است . این بنای عظیم تاریخی ، دارای چهار منار و چهار دروازه بزرگ می باشد و هر یک از دروازه ها به یک خیابان منتهی می شود و بنای اولیه شهر حیدرآباد، بر مبنای چهار منار نهاده شده است . این اثر تاریخی که به عنوان سمبل شهر حیدرآباد شناخته می شود، آمیزه ای از فرهنگ اسلامی ایرانی است و سبک معماری آن ، مانند معماری شهر اصفهان می باشد و در قسمت داخلی آن مابین هر یک از ستون ها، نام مبارک رسول اکرم (ص ) و امیرالمؤمنین (ع ) در کنار هم نوشته شده است . این بنای دو طبقه در زمان قطب شاهیان ، به عنوان مدرسه علوم دینی استفاده می شد.

قلعه گلکنده

این قلعه که در زمان سلسله کاکاتیا در سال 538 هجری قمری تأسیس و در زمان قطب شاهیان ، به عنوان پایتخت برگزیده شد، دارای بناها، برج ها و استحکامات زیبا و هشت دروازه می باشد. بقایای این قلعه ، هنوز هم بر فراز تپه ای واقع در منطقه گلکندا، در جنوب غربی حیدرآباد، مهم ترین مرکز توریستی شهر به شمار می رود. قلعه گلکندا با اصول مهندسی برگرفته از سبک معماری ایران و هند احداث گردیده و جایگاه های حفاظتی و دیده بانی در بالای دیوارهای بلند این قلعه وجود دارد. قلعه گلکنده ، دارای چند دروازه اصلی و راه های ورودی و خروجی مخفی متعددی است که هر چند تخریب گردیده ، ولی هنوز جذابیت های خود را برای گردشگران از دست نداده است .

هفت گنبدان قطب شاهی

هفت گنبدان قطب شاهی ، مجموعه ای از 92 بنای تاریخی ، شامل مساجد، مقابر، حمام و دیگر ابنیه تاریخی است که مقابر پادشاهان سلسله قطب شاهی در آن قرار دارد، از جمله این مقابر، مقبره محمد قلی قطب شاه ، سلطان قلی ، جمشید قلی ، ابراهیم قلی و عبدالله قطب شاه می باشد. این مجموعه که در نزدیکی قطعه گلکنده قرار دارد، به اعتراف باستان شناسان ، یکی از مجموعه های بی نظیر تاریخی است که در صورت مرمت و بازسازی می تواند با بناهای تاریخی مهم هند و جهان ، در جذب گردشگران رقابت کند، اما متأسفانه طی سال های متمادی مورد بی توجهی قرار گرفته و در حال حاضر از وضعیت مناسبی برخوردار نیست .

پادشاهی عاشورخانه

در زمان سلطان ابراهیم قطب شاه در سال 1578 میلادی ، سنت برگزاری مراسم اربعین حضرت علی (ع ) و عزاداری اهل تشیع مرسوم گردید و در این زمان ، عاشورخانه های متعددی تأسیس شد که در آنها مردم در ایام محرم به عزاداری می پرداختند و یکی از عاشورخانه های مهم که در بخش قدیم شهر حیدرآباد می باشد، عاشورخانه پادشاهی است . لازم به ذکر است که تنها در شهر حیدرآباد، 11 هزار عاشورخانه وجود داشته که 5 هزار از آن در دست شیعیان و 6 هزار آن در اختیار اهل سنت بوده است و در حال حاضر، تحت نظارت سازمان اوقاف ایالت آندراپرادش می باشد.

قصر فلک نما

قصر فلک نما، در منطقه شهر قدیم در جنوب چهار منار، در بالای تپه ای بلند قرار دارد. این قصر در سال 1850 میلادی ، توسط اقبال الدوله ، نخست وزیر میر محبوب علی شاه ، نظام ششم سلطنت آصف جاهی جهت اقامت شخصی وی بنا گردید، اما در روز افتتاح این قصر، بنای مذکور نظر شاه را جلب نموده و وی دستور خریداری آن را صادر می نماید، این قصر دارای 300 اتاق بزرگ و سالن های مختلف می باشد.

قصر چهار محله

قصر چهار محله که در اصلاح اردو به آن چو محله می گویند، مجموعه ای از چهار قصر در کنار یکدیگر می باشد که در زمان میر عثمان علی خان بنا گردید. این مجموعه تاریخی ، یکی از زیباترین بناهای شهر حیدرآباد می باشد که در آن موزه ای از عکس ها و لباس های متعلق به خانواده پادشاهی قرار دارد.

راموجی فیلم سیتی

با توجه به اشتیاق بیش از حد مردم هند به صنعت سینما، مراکز مختلفی در هند برای تولید محصولات سینمایی به وجود آمده است . یکی از مراکز بزرگ سینمایی که در فاصله چند کیلومتری جنوب شرقی شهر حیدرآباد قرار دارد، شهرک سینمایی راموجی است . این مجموعه بزرگ سینمایی ، در سال 1995 توسط راموجی رائو، سردبیر روزنامه اینالو در زمینی به وسعت 200 هکتار تأسیس گردید. این شهرک علاوه بر ساخت فیلم های مختلف سینمایی و تلویزیونی ، مرکزی برای ارسال امواج 12 کانال تلویزیونی به زبان های اردو، تلگو و هندی می باشد. علاوه بر آن ، شهرک راموجی با داشتن باغ ها و بخش های مختلف تفریحی و ماکت های دیدنی ، یکی از مراکز عمده تفریحی مردم شهر حیدرآباد، در تمام طول سال می باشد.

دریاچه حسین سگر

سد حسین سگر (حسین ساغر) که در حال حاضر دریاچه این سد، در میان شهر حیدرآباد قرار گرفته است ، در زمان محمد قلی قطب شاه ، توسط حسین شاه ولی ، از عالمان دربار قطب شاهیان، با هدف جمع آوری و استفاده از آب های منطقه کوهستانی شمال غرب حیدرآباد، یعنی منطقه بانجاراهیلز و جوبلی هیلز طراحی گردید. در حال حاضر، این دریاچه تنها به عنوان محلی برای تفریح مردم شهر مورد استفاده قرار می گیرد و آب آن به هیچ وجه قابل شرب نیست .

در مراسم عید گانش ، از اعیاد هندویی که در اوایل شهریور ماه هر سال برگزار می شود، هزاران مجسمه گچی ، سیمانی و گلی کوچک و بزرگ در این دریاچه ریخته می شود که این امر موجب آلودگی بیشتر آب آن می گردد. لازم به ذکر است در سال 1992 مجسمه بزرگ سنگی بودا، در وسط این دریاچه نصب گردید و در اطراف آن ، مجموعه ای تفریحی برای مراجعین در نظر گرفته شده است .

مورخان ايراني دكن

چكيده

ايرانيان, سرزمين واقع در جنوب شبه قاره هند را دكن مي‌ناميدند. گويا از گذشته‌اي دور، روابط مستحكمي بين ايران و دكن بوده است كه اساطير و تاريخ ايران از كهن‌ترين ايام تا استقلال هند به طور مستمر به اين روابط، اشاره‌هايي دارد. اين روابط در عصر ايران اسلامي نيز باقي ماند. اوج اين روابط به عصر سلسله صفويه مي‌رسد كه حكومت‌هاي شيعه دكن در خطبه‌هاي نماز جمعه نام شاهان ايران را به عنوان رهبران سياسي جهان شيعه گنجانيده، دكن را بخشي از امپراتوري صفوي به شمار مي‌آورند. طبيعي است كه گسترش روابط سياسي دكن با ايران، چه پيش و چه پس از شرف قبول دين مبين اسلام توسط ايرانيان، منجر به خلق آثار متعددي در خصوص تاريخ اين روابط شده است.

كليد واژه‌ها: دكن، تذكرةالملوك، صفويه، قطب شاهيان و عادل شاهيان.

مقدمه

ايرانيان به بخش جنوبي هند دكن مي‌گفتند. دكن چون مثلثي است كه قاعده آن را كوه‌هاي وينديا تشكيل داده و دو ضلع ديگر آن در مجاورت اقيانوس هند است. گويا ايرانيان و مردم دكن از قديمي‌ترين ايام، در كشتي‌هاي ابتدايي خود باب تجارت را با يكديگر گشوده بودند. طبق برخي اسناد، تاريخ اين روابط به عصر ايلام باز مي‌گردد. اين روابط در عصر هخامنشيان گسترده‌تر شد و در عصر ساسانيان به اوج ترقي و رشد خود رسيد. روابط ايران و دكن در دوره ساسانيان آن چنان مستحكم شد كه دولت ساساني براي ابقاي پولكسين، شاه سلسله چالوكيا، بسيار كوشيد.

اين روابط پس از سقوط ساسانيان نيز قطع نشد و ادامه يافت. در واقع، نا آرامي‌هاي داخلي ايران پس از حمله چنگيز و سپس تيمور و پس از آن جنگ قدرت بين قره‌قويونلوها و آق قويونلوها نه تنها موجب كاسته شدن اين روابط نشد، بلكه باعث گسترش دامنه نفوذ ايرانيان به دكن شد. ايرانيان در كسوت سرباز، سردار، محدث، معلم، هنرمند و بزرگان علم و انديشه، عامل تغييرات شگرفي در اوضاع سياسي ـ اجتماعي دكن شدند. دكن كه پس از حمله علاءالدين خلجي و سپس محمد بن تغلك به روي مسلمانان گشوده شده بود، سرزميني ايده‌آل براي ايرانيان به شمار مي‌آمد.

تشكيل سلسله ايراني بهمني و سلسله‌هاي شيعه ايراني دكن توسط شاهزادگان قره‌قويونلو طبيعتاً فضايي كاملاً ايراني در دكن پديدار ساخت كه در آن فضا همه چيز متأثر از فرهنگ و هنر ايراني بود. در زمينه تاريخ نگاري، نتيجه حضور ايرانيان در دكن پيدايش مورخاني بود كه گرچه برخي از آنها در ايران شناخته شده‌اند، اما هم‌چنان شماري از آنها ناشناس مانده‌اند.

ايرانيان در دكن در دوره پيش از اسلام

ايرانيان به بخش جنوبي هند كه در جنوب رشته كوه وينديا واقع شده است، دكن مي‌گفتند. دكن از واژه دكشيناپتا گرفته شده كه به مفهوم جنوب يا قطعه جنوبي است. اين واژه در قبال هندوستان كه عموماً به بخش شمالي هند اطلاق مي‌شود، مفهوم روشن‌تري به خود مي‌گيرد. اگر چه رابطه ايران با شبه قاره هند رابطه‌اي بسيار كهن و ريشه‌دار است، اما متأسفانه رابطه ايران با جنوب هند، يعني دكن، آن چنان كه بايد مورد مطالعه قرار نگرفته، حال آنكه بررسي اين رابطه كهن و ديرپا از بسياري جهات حائز اهميت است و ديرينگي روابط متقابل ايران و هند را روشن مي‌سازد. براي شناخت اين ديرينگي شايسته است دوران پيش از تاريخ، عصر اساطيري و هم چنين عصر تاريخي ايران در رابطه با دكن مطالعه شود.

بر مبناي مشاهدات باستان‌شناسي، گورهاي مشهور به مگاليتيك يا گورهاي گران‌سنگي جنوب هند شباهت زيادي به گورهاي سيلك و مارليك دارد. اما اساطير، چهره واقع بينانه‌تري از روابط ايران با جنوب هند را در معرض داوري ما قرار مي‌دهند. در گرشاسپ‌نامه اسدي توسي مي‌خوانيم كه چون مهراج پادشاه هند از سركوب بهو، حاكم دست نشانده خود در ديب يا سريلانكا، برنيامده بود از ايرانيان مدد خواسته و ايرانيان پس از سركوب و قتل بهو به ايران باز گشتند.

همچنين مهرهاي ايراني متعلق به عصر ايلام در سواحل غربي و جنوب غربي هند يافت شده است كه به روابط تجاري بين ايران و هند در دوران باستان اشاره دارد. ظهور گانش يا گانپاتي ايزدي كه تن انساني و سر فيلي دارد يا ايزدي ديگر كه چون شيوا توسط حيوانات محاصره شده و در زمره كشفيات مشهور به برنز لرستان محسوب مي‌شوند، اشاره به اين روابط بسيار كهن دارد. همين‌طور خط نوشته‌هاي غار ماسيتي (بندر لنگه در استان هرمزگان). به خطي شبيه خط گجراتي نوشته شده و حاكي از روابط دكن با ايران در گذشته‌هاي دور تاريخي است.

به نظر پروفسور سانكاليا ظهور سكه‌هاي داريوش و ديگر شاهان هخامنشي به همراه النگو و ساير ادوات زينتي يا وسايل خانگي بر روابط ايران با هند در عصر هخامنشي دلالت دارد . با سقوط دولت هخامنشي شمار زيادي از ايرانيان به انگيزه حفظ دين و آيين‌هاي خود يا به هند مهاجرت نمودند و احتمالا گروهي از اين ايرانيان، هنرمند نيز بودند كه براي شاهان سلسله ماوريا كاخي چون تخت جمشيد در ماتورا بنا كردند. در عين حال نام تني چند از اين سرداران يا شخصيت‌هاي حكومت هخامنش ايران چون فرن زاترس و توشاسپ به ما رسيده است . گفتني است كه زنان جنگجوي ايراني كه به نام ياواني خوانده مي‌شدند، حفاظت از شاه و حرم او را به عهده داشتند.

در دوران اشكانيان يكي از مهم‌ترين حوادث حمله سكاها در معيت مهرداد دوم، اشك نهم يا به دستور او به سرزمين هند است. اين حمله موجب به كارگيري تقويم سكايي يا مهر اشكاني در هند شد. فرزندان آن مهاجمان اكنون راجپوتان هند را تشكيل مي‌دهند. داستان عشقي ـ حماسي ويس و رامين حاصل روابط اين عصر ايران و هند است.

عصر ساساني دوران وفور منابع اطلاعاتي است كه به كمك آن مي‌توان تصوير واقع بينانه‌اي از روابط دو كشور ارائه كرد. در اين عصر، روابط بازرگاني موجب نزديكي دو كشور شد و در پي آن، روابط سياسي نيز بين آنها برقرار گرديد. برخي منابع به لشكركشي ايران به سرنديب در راستاي حفظ منافع تجاري ايران در عصر خسرو يكم اشاره دارند. همين منافع پربار بازرگاني بود كه در نهايت، موجب جانب‌داري ايران از پولكسين دوم شاه چالوكيا عليه رقباي سلطنتي او شد.

محققان هندي حضور ايرانيان در نقاشي‌هاي غار شماره 16 اجانتا را شاهدي براي روابط ايران با پولكسين دانسته‌اند. در همين دوره است كه مهاجرت مسيحيان ايراني كه به نام مسيحيان سوريائي شهرت دارند، به كرالا استان جنوب باختري هند آغاز شد. اكنون گورهاي اين ايرانيان كه بر صليب آنها نام و نشان آنها به خط پهلوي ساساني ذكر شده است، در قبرستان كهن شهر كوچين وجود دارد. در اين دوره، سيل مهاجرت زردشتيان ايراني، به‌ويژه پس از سقوط ساسانيان به دكن ادامه يافت. اين مهاجرت تا عصر ناصرالدين شاه قاجار، به خصوص در سايه جانب‌داري مانكجي هاتريا، زردشتي سرشناس ادامه يافت.

ايرانيان در دكن در دوره اسلامي

بايد توجه داشت كه مهاجران تنها مسيحيان و زردشتيان ايراني نبودند كه در دكن پديدار شدند، بلكه پس از شرف قبول دين مبين اسلام جمع زيادي از مهاجران را مسلماناني تشكيل مي‌دادند كه به دليل رفتار اهانت‌آميز و در عين حال، سنگ‌دلانه حكّام اموي، عباسي و حتي حكّام ايراني رهسپار هند شدند. آنچه مشوق ايرانيان در مهاجرت به هند بود اعتقاد هندوان به فرهنگ پربار بهكتي و عشق يا سلوك هندي بود كه حق حيات را حتي براي دشمنان خود قائل بودند. شعار هندوان كه «جيو اور جينه دو؛ زندگي كن و بگذار ديگران زندگي كنند» باعث شده بود كه هند از ديرباز مأمني براي ايرانيان به رغم اعتقادات مختلف آنها كه چه بسا با عقايد و باورهاي هندوان در تضاد بود باشد. شماري اندك، اما صاحب نفوذ كه به هند مهاجرت كردند صوفيان بودند كه نقش عمده‌اي در ترويج اسلام در هند ايفا نمودند. به عبارتي گويا زبان اين صوفيان پاك اعتقاد از شمشير غازيان در گسترش اسلام موثرتر بوده است.

شايد به دليل همين زمينه‌هاي تاريخي بود كه محمد بن تغلك، دومين پادشاه سلسله تغلك كه شخصيتي جدي، پرتلاش و صبور بود هنگامي كه خطر نزديك شدن امير تيمور گوركاني را احساس كرده و از سقوط سلطنت خود هراس داشت، پايتخت خود را به دوگيريا دواگيري كه پس از آن مدتي قبةالاسلام و سپس دولت آباد خوانده شد، منتقل كرد. بعدها و در عصر اورنگ‌زيب، دولت‌آباد به اورنگ‌آباد تغيير نام داد. در اينجا بود كه نخستين سلسله ايراني به نام بهمني در دكن پايه گذاري شد. علاءالدين حسن، بنيان‌گذار سلسله نسب خود را به بهمن فرزند اسفنديار، شاهزاده كياني رسانده و بنابراين، سلسله‌اي كه بنياد نهاده بود به بهمني شهرت يافت. سلسله بهمني از عوامل اصلي حضور گسترده ايرانيان در دكن بود. به تدريج، شخصيت‌هاي صاحب نامي در اينجا پيدا شدند كه شاخص‌ترين آنها خاندان شاه نعمت‌الهو ولي، محمود گاوان گيلاني، صدر جهان شوشتري و غيره بودند. شاهان بهمني با دعوت از بزرگان علم و ادب، گلبرگا و سپس بيدر را كه پس از دولت‌آباد به پايتختي برگزيده شده بودند، به مراكز علم و ادب تبديل كردند. گفته مي‌شود كه سلطان محمد شاه‌بهمني از حافظ براي سفر به هند دعوت كرده بود. از ديگر چهره‌هاي نامدار ادب فارسي بايد از حكيم آذري ياد كرد كه منظومه بهمن‌نامه يا تاريخ سلسله بهمني تا عصر احمدشاه را تهيه كرد. بنابراين در چنان جوي كه فارسي‌گويي مزيتي در دربار شمرده مي‌شد (و البته منجر به بروز اختلافات دامنه‌داري بين درباريان گرديد كه به دو دسته آفاقي و دكني تقسيم شدند و در اين ميان، آفاقي‌ها ايرانياني بودند كه به تازگي به دكن قدم نهاده بودند)، همه چيز، اعم از آداب درباري، هنر، نظامي‌گري و حتي غذاها ايراني شد.

با روي كار آمدن سلسله آق‌قويونلو در ايران تعقيب، تعذيب و كشتار شاهزادگان قره‌قويونلو آغاز شد و آنها براي حفظ جان خود به دكن گريختند كه از اين شاهزادگان و بزرگ زادگان، يوسف‌بيگ ساوي، سلسله عادلشاهي، و سلطان قلي، سلسله قطب شاهي را بنيان نهادند. شماري از شاهزاده خانم‌هاي قره‌قويونلو نيز از حرم شاهان سني مذهب نظام شاهي سر برآوردند كه از عوامل اصلي تغيير مذهب آن سلسله از تسنن به تشيع شدند.

به هر روي، اين دو سلسله به‌ويژه از مبلغان فرهنگ و تمدن ايران در دكن گرديدند. بديهي بود كه دربار آنها محل تجمع بزرگان علم، ادب و هنر ايران در جنوب هند يا دكن شود. اين دو سلسله به ويژه با گنجاندن نام شاهان صفوي در خطبه نماز جمعه، خود را به نوعي وابستگان و مريدان خاندان صفوي در هند نشان دادند. حضور رو به تزايد ايرانيان باعث تغييرات شگرفي در تمام زمينه‌هاي علمي، ادبي، هنري و صنعتي در دكن شد. شاهان اين دو سلسله توانستند نوابغي را به دنياي علم و ادب تحويل دهند كه به مراتب از همگنان خود در ايران شهرت و توانايي بيشتري يافتند. در اين دوران بود كه برهان قاطع تدوين شد و شاعراني، چون نظيري نيشابوري در عرصه ادب پديد آمدند. در هنر خوش نويسي، بزرگاني چون مغيث شيرازي و شاه خليل‌الله اصفهاني پيدا شدند و نقاشان نامي، چون فرخ بيگ يا فرخ حسين يا فرخ شيرازي دنياي نقاشي را دگرگون نمودند. در عرصه معماري، رياضي‌دان و معمار شايسته‌اي چون شهنواز خان شيرازي بنيان بزرگ‌ترين، زيباترين و در عين حال پر رمز و رازترين بناي جهان يا گل گنبد را ريخته و به كمال رساند.

اما اين شاهان از تاريخ‌نگاري نيز غافل نشدند و دوران آنها به دليل تدوين كتاب‌هاي تاريخي، حائز اهميت فراوان است. از آنجا كه بسياري از اين كتاب‌ها نزد بزرگان عرصه تاريخ، ناشناس مانده است به، چند اثر مهم را كه مبناي كار تاريخ نويسان بزرگ غربي شده است، معرفي مي‌كنيم. شاكرم كه در مدت اقامتم در هند توانستم به بسياري از دست نويس‌هاي اين مورخان دست يافته و كتيبه‌ها و نقاشي‌هاي بسياري از اين بزرگان را رؤيت كنم. مهم‌ترين اين آثار كه سند گويايي از نفوذ ايرانيان در دكن به شمار مي‌آيد به شرح زير است.

مهم‌ترين آثار تاريخي ايرانيان در دكن

1. تذكرة الملوك

نويسنده اين كتاب رفيع‌الدين ابن نورالدين توفيق شيرازي حدود سال 947 ق (1510 م) در شيراز متولد شد. وي در سال 1559 م به انگيزه تجارت به دهلي و ساگر وارد شده و به فاصله‌اي اندك قدم به بيجاپور نهاد. نظر به نفوذ شيرازيان در دربار عادلشاهيه به خدمت آن سلسله درآمد و به عنوان خوانسالار علي عادل‌شاه يكم منصوب شد. در سال 1561 م، در راستاي پاره‌اي مذاكرات سياسي به عنوان مأمور ويژه به احمدنگر، پايتخت نظام شاهيان عزيمت كرد. رفيع‌الدين نگارش تذكره را در 19 رمضان سال 1017ق آغاز كرد و در ششم جمادي الثاني سال 1024 ق در نورس‌پور به اتمام رسانيد.

تذكره، منبع بسيار خوبي براي شناخت سلسله‌هاي عادل‌شاهي و قطب شاهي و روابط موجود بين حكومت‌هاي دكن است. در خصوص قطب شاهيان علاوه بر اطلاعات سياسي، آگاهي‌هايي در مورد بناي شهر حيدر آباد و كاخ‌هاي آن، همچنين درباريان صاحب نفوذ، در اين اثر آمده است. دست‌نويس اين كتاب به شماره Mss.No.1081 در كتابخانه آصفيه شهر حيدرآباد هند ثبت شده است.

2. برهان مآثر

نويسنده اين كتاب سيدعلي‌بن عزيزالله طباطبا از ايران به گلكنده وارد شده، به خدمت ابراهيم قطب شاه (1550-1580) درآمده و در محاصره قلعه نالدورگ شركت كرد. وي پس از مدت كوتاهي ترك خدمت قطب شاه كرده، به خدمت برهان نظام شاه در آمده و كتاب خود برهان مآثر را به نام وي نوشت. كتاب وي به سه طبقه تقسيم شده است. در اين كتاب اطلاعات خوبي در خصوص سلاطين بهمني و سلسله‌هاي پنج گانه‌اي كه از فروپاشي سلسله بهمني پديدار شدند، داده شده است. اين كتاب براي شناخت روابط بين سلسله‌هاي دكن از منابع خوب و معتبر به شمار مي‌آيد. نگارش اين كتاب در سال 1592م پايان يافته و در سال 1938م توسط مطبعه جامع ملي هند چاپ شده است.

3. حديقة السلاطين

بي‌اغراق اين كتاب مهم‌ترين اثري است كه در خصوص جامعه‌شناسي و فرهنگ دكن تهيه شده است. تنها اطلاعي كه از نويسنده كتاب ميرزا نظام الدين احمد گيلاني داريم اين است كه وي توسط ابن‌خاتون، پيشواي سلطنت يا رئيس‌الوزراي مشهور قطب شاهيان به نگارش اين كتاب مأمور شده است. اين كتاب در خصوص سلطنت عبدالهر قطب شاه است و حوادث عصر وي را از تولد او تا سال نوزدهم سلطنت وي به رشته تحرير درآورده است. كتاب در واقع به صورت روزنامه‌اي است كه حوادث عصر عبدالها قطب‌شاه را بر مبناي تاريخ ذكر مي‌كند. اشكال اين كتاب اين است كه وي عبدالهه را شاهي مقتدر ذكر مي‌كند، حال آنكه پس از امضاي انقيادنامه، عملاً شاه فرودست اورنگ زيب شده بود. البته در مورد ديگر حوادث مشروحه مي‌توان به صحت اخبار آن اطمينان داشت، به‌ويژه در شيوه حكومت و موقعيت روحانيون اثري قابل اعتماد است. براي مثال، نويسنده مراسم محرم را به طور كلي و جامع شرح مي‌دهد. همچنين از ميلاد پيامبر? ياد كرده، مي‌نويسد كه به رغم اعتقادات مختلف مردم آنها در اين مراسم شركت مي‌نمودند. وي به بناي شهر حيدرآباد و نيز باغ‌ها، بازارها و كاخ‌ها به طور مشروح اشاره مي‌كند. او به وظايف اعضاي دولت از پيشوا تا وزيران و همچنين تأسيس سازماني به نام مجلس ديوان‌داري (نخست وزيري) اشاره مي‌كند. همين‌طور شرح كاملي از چگونگي قانون‌گذاري ارائه كرده و به فعاليت روزانه حكومتي، مدارج حكومتي، چه در نيروي نظامي و چه در واحدهاي غير نظامي اشاره مي‌نمايد. كتاب به دليل تشريح روابط موجود بين هندوها و مسلمانان از منابع بسيار خوب تلقي مي‌شود. اين كتاب به شماره Mss.No.368 در كتابخانه موزه سالار جنگ حيدرآباد ثبت شده است.

4. حديقة السلاطين في كلام القوالين

نويسنده اين كتاب علي‌بن طيفور بسطامي به همراه پدرش ملاطيفور بسطامي و دو برادرش زين‌العابدين و ابراهيم در زمان سلطنت عبدالله قطب‌شاه به گلكنده وارد شد. علي‌بن طيفور در زمينه‌هاي مختلف علمي تبحر داشته و كتاب‌هاي بسياري در موضوعات مختلف نوشته و شماري كتاب را از عربي به فارسي برگردانيده است. وي كتاب خود را در سال (1092ق/1681م) و در زمان آخرين شاه سلسله قطب شاهي، ابوالحسن تانا شاه نوشت. كتاب وي در سه حديقه و هر حديقه به طبقاتي تقسيم شده است. بسطامي در اين كتاب، شرحي در خصوص هنرمندان، شعرا و علماي عصر خود نوشته و به نامه‌نگاري‌هاي شاهان صفويه با قطب شاهيه، و قطب شاهيان با ديگر حكومت‌هاي دكن اشاره مي‌كند. دست‌نويس اين كتاب به شماره Mss.No.219 در كتابخانه موزه سالار جنگ ثبت شده است.

5. مآثر قطب شاهي

اين كتاب توسط محمدبن عبدالهت نيشابوري در خصوص سلطنت محمد قطب‌شاه (1013-1027 ق / 1612-1626م) نوشته شده است. وي كه در عصر محمدقلي قطب‌شاه به گلكنده وارد شده بود تا آخر عمر در آنجا باقي ماند. او در زمره دبيران دربار و به تدريج به مقامات عالي رسيد و نوشتن تاريخ عصر محمدشاه به او سپرده شد. اين كتاب به شرح حوادث عصر محمدشاه، چه حوادث داخلي و چه حوادث خارجي پرداخته و اطلاعات مهمي از اين دوره، به خصوص درباره روابط قطب‌شاهيان با دولت صفويه دارد. نثر كتاب اگر چه سنگين و دشوار است، اما به دليل ارائه تاريخ دقيق حوادث، اهميت ويژه‌اي دارد. اين كتاب به شماره Mss.211 در كتابخانه موزه سالار جنگ در حيدرآباد هند ثبت شده است.

6. فتوحات عادل شاهي

نويسنده اين كتاب، فزوني استرآبادي در عصر ابراهيم عادل‌شاه دوم به بيجاپور وارد شده، در زمره منشيان درباري درآمد. محمد عادل‌شاه كه به توان‌مندي ادبي و تاريخي وي پي برده بود او را به نگارش تاريخي از عادل‌شاهيان مأمور كرد. وي كتاب خود را در سال 1042ق/1641م به اتمام رسانيد. اين كتاب بر مبناي حوادث تاريخي تدوين و به شش فصل تقسيم شده است. چهار فصل نخست كتاب در خصوص حوادث عصر شش شاه نخستين سلسله و دو فصل آخر در خصوص حوادث عصر ابراهيم عادل‌شاه دوم و محمدشاه است. از آنجا كه نويسنده خود شاهد حوادث اين عصر بوده، گزارش‌هاي او اهميت ويژه‌اي دارد و مي‌تواند به عنوان منبعي مورد اطمينان مورد استفاده قرار گيرد. اين كتاب اطلاعات ارزشمندي درباره روابط خارجي عادل شاهيان دارد. و حوادث رخ داده بين بيجاپور، تيموري، احمدنگر، ويجي‌نگر و قطب‌شاهيان را به خوبي ترسيم مي‌كند. شيوه نگارش اين كتاب چون ديگر تاريخ‌هاي هند كه به فارسي نگاشته شده، با رعايت اسلوب سنگين ادبي است. اصل كتاب در موزه انگليس است، اما متن اردو، فارسي و انگليسي آن در هند به چاپ رسيده است.

7. بساتين السلاطين

اين كتاب كه در سال 1825م توسط ابراهيم زبيري با استفاده از كليه كتاب‌هاي موجود در خصوص سلسله عادل‌شاهيه به رشته تحرير در آمده بود در سال 1830م به زيور طبع آراسته شد كه يكي از مجلدات آن اكنون در اختيار اينجانب است. گرچه اين كتاب آخرين كتاب در مورد خاندان عادل‌شاهي است، اما نويسنده با دقت و پشتكار قابل تقديري نكات گنگ تاريخ عادل‌شاهي را بازبيني كرده، توضيحات لازم درباره بسياري از حوادث آن عصر را ارائه مي‌كند. به طور مثال با تكيه بر نوشته رفيع‌الدين شيرازي، يوسف عادل‌شاه را تنها اميرزاده‌اي از ساوه دانسته كه دست تقدير بر او قباي سلطنت پوشانده است. همچنين قتل سكندر را با دقتي زايد الوصف، نتيجه ترس اورنگ زيب از محبوبيت وي در ميان مردم مي‌داند. در خاتمه نيز با هنرمندي، رفتار فريب‌كارانه اورنگ زيب را نكوهش مي‌كند. اين كتاب در زمره بهترين منابع شناخت دولت عادل‌شاهي است.

8. گلشن ابراهيمي (تاريخ فرشته)

نويسنده اين تاريخ كه گاهي نيز گلزار ابراهيمي خوانده شده، محمدقاسم فرشته است. وي كه احتمالاً در سال 960 ق/1552م در استرآباد متولد شده بود، در اوان نوجواني با پدر به احمدنگر مهاجرت كرد و پس از چند سال خود در زمره دبيران درآمد. با ناآرامي‌هاي احمدنگر كه پيامد جنگ قدرت در آن سرزمين بود، در سال 1591م به بيجاپور مهاجرت كرد. در آن زمان از عمر وي 39 سال مي‌گذشت و احتمالاً دبيري ورزيده و سياست‌مداري شناخته شده در دربار احمدنگر بود كه به سادگي در زمره دوستان و مصاحبان شهنوازخان شيرازي در آمد. احتمالاً وي نگارش تاريخي را در احمدنگر آغاز نموده و شهنوازخان كه به اين امر واقف بود وي را به ابراهيم عادل‌شاه دوم معرفي كرد. گفته مي‌شود كه ابراهيم با ارائه نسخه‌اي از روضة الصفاي خواندمير به فرشته، او را به نگارش تاريخي در خصوص تاريخ هند و از جمله عادل‌شاهيه ترغيب نمود. چنين بود كه فرشته، نگارش تاريخ خود را آغاز كرد و در سال 1606 م به اتمام رسانيد. البته بعدها حوادث تاريخي تا سال 1623 م به آن كتاب افزوده شد. از جمله نكته‌هاي مثبت كتاب اين است كه وي بي‌دليل به مدح خاندان عادل‌شاهي، به‌ويژه ابراهيم كه كتاب را به نام وي نوشته، برنمي‌آيد. همچنين اين كتاب، نخستين تاريخ جامع در خصوص حكومتگران هند است. البته كتاب او عاري از خطا نيست. به طور مثال با خلق داستاني كه نژاد شاهان عادل‌شاهي را به خاندان سلطنتي عثماني مرتبط و مربوط مي‌سازد و اين كتاب را به اين دليل نوشته كه تباري شاهانه براي اين خاندان خلق و آنها را برتر از ديگر خاندان‌هاي حكومتگر هند كند، دچار اشتباه غيرقابل بخششي شده است. به همين صورت در ذكر خاندان قطب شاهي از رابطه محمدقلي با زني هرجايي به نام باگ متي نقل مي‌كند كه بسياري از محققان بنام هند درباره او ترديد كرده‌اند. به رغم تمام اين اشكال‌ها، گزارش‌هايي كه نويسنده خود نويسنده شاهد آن بوده است، موجب شده تا اين كتاب، منبع بسيار مهم و مطمئني براي تاريخ عادل‌شاهي به شمار آيد.

اين كتاب بارها به زبان‌هاي مختلف از جمله اردو، فارسي و انگليسي به چاپ رسيده است.

نتيجه

امتداد ارتباط فرهنگي ـ تجاري ايرانيان با سرزمين دكن تا دوره ايلامي‌ها نيز رسيده است. اين روابط در دوره باستاني تاريخ ايران به قدري تقويت شد، كه در نهايت، نفوذ سياسي ـ نظامي ساسانيان را در اين منطقه در پي‌داشت. با سقوط ساسانيان و مهاجرت بسياري از ايرانيان به دكن، ايرانيان به يكي از مهم‌ترين اقليت‌هاي خارجي دكن تبديل شدند. اين اقليت مهاجر كه پس از مدتي، دين اسلام را مجدانه همراه با صوفيان پاك‌انديش تبليغ مي‌كردند، به مرور زمان، نفوذ سياسي قابل ملاحظه‌اي در دكن به دست آوردند. اين نفوذ سياسي در نهايت به تأسيس سلسله‌هاي ايراني نسب در دكن منجر شد. سلسله‌هاي ايراني نسب دكن در ادامه اين زنجيره و در جهت توسعه علمي و فرهنگي زبان پارسي كه نوعي مشروعيت سلطنت نيز براي ايشان پديد مي‌آورد، به حمايت از شعرا و اديبان و تاريخ نگاران پرداختند. آخرين گروه اين افراد، يعني تاريخ‌نگاران، در پي‌حمايت پادشاهان محلي و حتي پادشاهان ايران‌دوست گوركاني بهترين آثار تاريخي ابتداي دوره رسانس هندوستان را پديد آوردند؛ آثاري كه به عقيده بسياري از تاريخ نگاران داخلي و خارجي هندوستان معتبرترين كتاب‌هاي تاريخي زمان خود در باره تاريخ هندوستان هستند.

منابع

ـ اقتداري، احمد، آثار و بناهاي تاريخي خوزستان، تهران، موسسه فرهنگي نشر اشاره، 1375.

ـ اقتداري، احمد، بنادر و جزاير خليج فارس و درياي عمان، تهران، انجمن آثار علمي، 1355.

ـ حكمت، علي اصغر، سرزمين هند، تهران، دانشگاه تهران، 1337.

ـ خدايي، محمدزمان، نامنامه فارسي، اهواز، معتبر، 1386.

ـ زبيري، ابراهيم، بساطين السلاطين، بي‌جا، چاپ بيجاپور، 1825 م.

ـ شايگان، داريوش، اديان و مكتب‌هاي فلسفي هند، تهران، اميركبير، 1362.

ـ علي بن طيفور بغدادي، حديقة السلاطين في كلام القوالين، نسخه خطي نگارنده.

ـ فزوني استرابادي، فتوحات عادل شاهي، نسخه خطي نگارنده.

ـ يكتايي، مجيد، فرهنگ و تمدن ايران و اسلام در سرزمين هند و پاكستان، تهران، اقبال، 1353.

Hasan. Hadi, The History of Persian Navigation. Methuen and co Landon, 1928

Khodae , Persian elements in the culture art of bijapur.PhD Thesis.

Mahagan. V.D. History of India. Chand Publication. New Delhi 1985.

Naqvi. S. Iranian Afaquies contribution the Qutb Shahi and Adel shahi Kingdoms, University Grant Commision New Dehli , first Edition , press 2003.

Nayeem. M.A, External Relations of the Bijapur Kingdom. pight Publishers, Hyderbad, INDIA. 1934.

Sankalia. H.D. Iranian influence on early Indo Pakistan Culture. Indica. No.6, 1969.

Sherwan. H.K. Bahmanis of the Deccan. Hyderabad. 1953.

Smith. Vincent, South Indian Inscriptions Mysore.1930.

مروري بر حضور ايرانيان و نفوذ زبان فارسي در حکومت بهمنيان

زمينه سياسي

هنگامي که اقتدار غياث الدين محمد بن تغلق، معروف به محمد شاه دوم (حکومت: 752-751 ق/ 1351-1325 م)، رو به افول نهاد، بخش هاي تازه فتح شدة دکن از زير فرمان سلاطين دهلي بيرون رفت و در آن منطقه، حکومت پايدار و نيرومند بهمني بنياد نهاد شد و نزديک به 186 سال دردکن و مناطق اطراف آن حکم راند. علاء الدين حسن کانگو يا بهمن شاه (حکومت: 759-748/ 1375-1347م) حکومت بهمني را بنياد نهاد. احتمالاً او از ايران به شبه قارة هند رفت و در دربار سلاطين دهلي جايي براي خود باز کرد و پس از آشکار شدن نشانه هاي ضعف حکومت، سر به شورش برداشت و اعلام استقلال کرد. حسن پس از پيروزي در دولت آباد و به دست آوردن قدرت، تختگاه خود را به گلبرگه برد و اين شهر به مدت هشتاد سال تختگاه حکومت بهمني بود.
با روي کارآمد بهمنيان، يک قدرت مسلمان رو به گسترش در برابر حکومت مهم هندو در جنوب دکن، يعني حکومت هاي وارنگل و بيجانگر، قرار گرفت. بيش از نيمي از عمر حکومت بهمني به جنگ و ستيز با اين دو حکومت گذشت. اين جنگ ها با چيرگي بهمنيان بر حکومت وارنگل در 830ق/ 1425 م به پايان رسيد؛ ولي بر انداختن حکومت بيجانگر هرگز ميسر نشد. پس از چيرگي بر وارنگل، احمد اول بهني (حکومت: 839-825ق/ 1436-1422م) تختگاه خود را به بيدر که به قلب قلمروش نزديک تر بود، انتقال داد و با حکرمانان مسلمان گجرات و مالوا نيز از درجنگ درآمد. قلمرو بهمنيان در از غرب به گلبرگه تا رود کشنا و از شرق به دولت آباد با بهونگير و رود گوداوري مي رسيد. افزون بر اين، پادشاهان بهمني دکن هرازچندگاهي به زور شمشير، راجه هاي بيجانگر و تلنگانه را به اظهار تابعيت و پرداخت خراج وادار مي کردند.
در طول 186 سال حکومت بهمنيان، 18 تن از اين خاندان بر تخت شاهي تکيه زدند؛ ولي تنها چند تن از آنان از قدرت و اقتدار واقعي برخوردار بودند. حتي چهار حکمران آخر اين سلسله، تنها نام سلطان را يدک مي کشيدند. از ميان حکمرانان اين دودمان، محمدشاه اول تاج الدين فيروز شاه (حکومت: 825-800ق/ 1421-1397 م)، احمد شاه اول و محمد شاه دوم (حکومت: 887-867 ق/ 1482 – 1463 م) از قدرت و شهرت زيادي برخوردار بودند.
به علت تضاد و کشمکش ميان عناصر بومي، حکومت بهمني و نيروهاي مهاجري که به خدمت اين دودمان در آمده بودند، حکومت رفته رفته ضعيف مي شد و ناکارداني روز افزون سلاطين بهمني نيز به اين ضعف دامن مي زد. در اواخر سده نهم هجري قمري/ پانزدهم ميلادي، نشانه هاي از هم گسيختگي و فروپاشي در حکومت بهمني پديدار شد.
چهار سلطان آخر بهمني بازيچه اي در دست امير قاسم بريدي و خاندان وي بودند وهنگامي که آخرين سلطان بهمني در 934 ق/ 1527 م در گذشت، حکومت اسمي بهمنيان هم نابود شد. از اين زمان تا چيرگي جلال الدين اکبر شاه و اورنگ زيب بابري، بخش مسلمان نشين دکن بين پنج دودمان محلي تقسيم شد که همه از غلامان و خدمتگزاران پيشين خاندان بهمني بودند: بريديان در بيدر؛ عادلشاهيان در بيجاپور؛ عماد شاهيان در برار و جانشين آنان در همين منطقه؛ يعني نظام شاهيان و قطب شاهيان در گلکنده.
عناصر ايراني در حکومت بهمنيان

از ميان روايات موجود، دو روايت مهم تبار حسن کانگو را به ايرانيان مي رساند. در نخستين روايت، نسب علاء الدين حسن بهمن شاه با بهمن (پسر اسفنديار) پيوند داده شده و نسبت بهمنيان به پادشاهان باستاني ايراني رسانده شده است. (1) روايت ديگر مدعي است که تبار حسن به سلسلة بني کاکويه که زماني در اصفهان وهندان حکم مي رانده اند، مي رسد؛ براساس اين روايت، نام بنيان گذار حکومت بهمنيان در اصل حسن کاکو بوده که منشيان به نادرست آن را به صورت کانکو يا کانگو ثبت کرده اند. (2)
تلاش بهمنيان براي تبار تراشي را بايد دليلي بر اين نکته دانست که حسن کانگو خاستگاه دودماني با اهميتي نداشته است و چنان که بوسورث اشاره مي کند، نبايد از مدعاي آنان را جدي گرفت. (3) روايت دوم نيز تنها بر همانندي ظاهري دو واژة کاکو و کانگو بنياد شده است و هيچ دليل عقلي و يا تاريخي ديگري در اثبات آن وجود ندارد، هرچند به صورت عمومي، مهاجرت ايرانيان به شبه قاره هند روندي گسترده و غيرقابل انکار داشت، ولي فاصله دوران حکومت امير علاء الدوله حسام الدين محمد بن دشمن زيار و فرزندان او (حکومت: 443-398 ق/ 1061- 1007 م) در مرکز و غرب ايران، با زمان به قدرت رسيدن بهمنيان براي پذيرفتن اين نظر باقي نمي گذارد. با اين حال و حتي اگر اين هر دو روايت به طور کامل نادرست باشد، در اصل وجود اين روايات دو نکته نهفته است:
نخست اين نکته که تبار تراشي و رساندن نسبت به يک خاندان ايراني مي توانسته براي يک حکومت مشروعيت سياسي و اجتماعي فراهم کند و بدون شک چنين تلاشي در تثبيت حکومت موثر بوده است. نکته ديگر اينکه اين روايت حکومت بهمنيان را، از همان مأخذ آغازين سال هاي عمر آن حکومت، با مسأله اي به نام ايران و ايرانيان پيوند مي دهد و ظاهراً اين موضوع تا پايان نيز با زندگي سياسي، اجتماعي و فرهنگي بهمنيان پيوندي ناگسستني دارد.
شبه قاره هند از ديرباز دروازه اي گشاده بر امواج ايرانيان مهاجر بود. درباري که حسن کانگو احتمالاً از ايران بدان کوچ کرده بود، يعني دربار محمد شاه دوم تغلق شاهي، پذيراي گروه زيادي از ايرانيان مهاجر بود. معتبرترين گزارش در اين باره کتاب “تحفه النظار في غرايب الامصار و عجائب الاسفار” اثر شمس الدين ابوعبدالله محمد بن عبدالله طنجي، معروف به ابن بطوطه است. ابن بطوطه در سفر دور و دراز خود در اول محرم 743/ 12 سپتامبر 1333 از راه ماوراء النهر به دره سند وارد شد، به دهلي رفت و تا صفر 743/ جولاي 1342 در دربار تغلق شاهيان ماند و حتي در دهلي منصب قضا به وي داده شد.
ابن بطوطه مي نويسد که محمد شاه به مهاجران دهلي، از جمله ايرانيان توجه ويژه اي داشت. از آنجا که بوميان اين مهاجران را غريبان مي ناميدند، محمد شاه فرمان داد که آنان را عزيزان بخوانند. (4) برخي مآخذ به نقل از تاريخ فرشته، اين موضوع را به دوران حکومت بهمنيان نسبت مي دهند. (5) به هرحال، در منبع ياد شده چنين سخني ديده نمي شود؛ از سوي ديگر تقدم زماني ابن بطوطه موجب اعتبار سخن اوست و نشان مي دهد که تضاد ميان عناصر بومي و مهاجران، از روزگار حکومت تغلق شاهيان آغاز شده است. نکته بسيار مهم در سخنان ابن بطوطه اين است که او همه مهاجران را “خراسان” مي نامد. (6) اين موضوع نشان مي دهدکه شمار ايرانيان مهاجر، بسيار بيش از شمار ترکان و عربان بوده و بر آنان غلبه داشته است. به هرحال ايرانيان بسياري نيز در دکن مي کردند و بنا بر سنت دوران تغلق شاهيان، غريبه و به تعبير ديگر آفاقي ناميده مي شدند.
شمار زيادي از نخبگان و اشراف در دوران بهمنيان به دکن کوچيدند. شاهان بهمني نيز مشوق اين کار بودند. آنان به همنشيني و گفتگو با دانشمندان ايراني و عرب، پيوسته کشتي هايي را به ايران و حجاز مي فرستاد. (7) ايرانيان در سازمان اداري و نظامي حکومت بهمني نقش برجسته ايفا کردند. فضل الله اينجو، از سادات بلندمرتبه شيراز که مسئوليت آموزش شاهان بهمني را برعهده گرفت. از بزرگترين مربيان و پرورش دهندگان آنان بود و مقام وزارت بهمنيان را هم پذيرفت (8) معلم ديگر اين شاهزادگان، شرف الدين صدر جهان شوشتري بود که به مقام نيز رسيد (9) صفدرخان سيستاني، در جنگ ها و امور نظامي، به محمد اول (حکومت: 780-759ق/ 1735-1358م) و علاء الدين مجاهد (حکومت: 780-776/ق 1378-1375 م) خدمت مي کرد. يکي از پسران همين صفدرخان (به نام مقرب خان) به عنوان متصدي توپخانه در دستگاه نظامي بهمنيان حضور داشت و پسر ديگرش با عنوان مجلس عالي به حکومت بيدر فرستاده شد. احمد بيگ قزويني را غياث الدين تهمتن بهمني (حکومت: 799 ق. 1397م) به مقام پيشوايي با نيابت وزير اعظم گمارد. (10) کرد علي سيستاني، مير علي کافرکش و افتخار الملک همداني نيز از سرداران ايراني بهمنيان بودند. (11) اينجو- پسر خواندة فضل الله اينجو- به همراه فضل الله سبزواري، به عنوان سفير بهمنيان، به دربار تيمور گورکاني فرستاده شدند. همچنين خلف حسن بصري منصب وکيل مطلق و لقب ملک التجار را از احمد اول بهمني دريافت کرد.
در عهد فيروزشاه، دانشمنداني چون حکيم حسن گيلاني و سيد محمد کازروني به گلبرگه رفتند و در سال 810 ق/ 1407 م به ساختن رصدخانه اي در دولت آباد گمارده شدند؛ رصدخانه اي که کار احداث آن به علت مرگ حکيم گيلاني ناتمام ماند. (12) پرآوازه ترين ايراني دربار بهمنيان بازرگاني گيلاني، به نام عماد الدين محمود گاوان بود که به سال 875 ق/ 1453 م و در روزگار پادشاهي احمد روم، به بيدر مهاجرت کرد. او در همان زمان لقب ملک التجار گرفت و بعدها در زمان علاء الدين همايون بهمني (حکومت: 865-862 ق/ 1461-1458 م) صدراعظمي به او داده شد و در ديوانسالاري بهمنيان به اصلاحاتي گسترده دست زد. (13) صدر جهان و خلف حسن بصري، در امور ديواني، ايرانيان را بر مسلمانان غير ايراني برتري داردند. در سازمان نظامي هم صدر جهان شمار زيادي از نظاميان گيلاني را در سپاه بهمنيان جاي داد؛ يکي از آنان خويشاوند نزديک او، سعيد گيلاني بود که در فرجام نيز به همراه خود او کشته شد. (14)
تلاش هاي صدر جهان در بر کشيدن ايرانيان و برتري دادن آنان بر عناصر قومي ديگر و به ويژه بوميان قلمرو بهمنيان، ناسازگاري ها و دشمني هاي زيادي را برانگيخت. سرانجام، اين دشمني ها پادشاه بهمني، محمد سوم لشکري (حکومت: 887- 867ق/ 1482- 1463م) را بر آن داشت که صدر جهان و برخي از نزديکان او را در صفر 886/ آوريل 1841 به قتل رساند. برتري يافتن مخالفان صدر جهان و کشته شدن او به دوره اي از نفوذ ايرانيان در دستگاه بهمنيان پايان داد و زمينه قدرت يافتن اشراف محلي را فراهم کرد. (15)
عماد الدين محمود گيلاني، تنها يک ديوانسالار عمل گرا نبود. او دانشمندي برجسته و نويسنده اي توانمند نيز به شمار مي آمد. دو اثر مهم او که وي را در شمار نويسندگان صاحب سبک عصر بهمني جاي داده، “رياض الانشاء” و “مناظر الانشاء” نام دارد. اثر نخست، مجموعه اي از مکاتبات سلطاني، ديواني و اخواني اوست. در ميان اين مکتوبات، نامه هايي به حکمراناني چون محمد دوم سلطان عثماني، ابوسعيد و سلطان حسين بايقرا تيموري؛ و عالماني چون جلال الدين دواني و شرف الدين علي يزدي و صفويان بلند آوازه اي چون خواجه ناصر الدين عبيده الله احرار و نور الدين عبدالرحمان جامي ديده مي شود. او در اين نامه ها دانشمندان ايراني را به مهاجرت به دربار بهمنيان و ماندگاري در آن قلمرو فرا مي خواند. قدرتعلمي گاوان و تسلط او بر ادب فارسي و عربي در اين نامه ها نمودي چشمگير دارد. (16) از خلال اين کتاب مي توان به آگاهي هاي ارزشمندي درباره نفوذ ايرانيان در دستگاه حکومت بهمني دست يافت. مناظر الانشاء نيز اثري در آداب نويسندگي است که بر ديگر آثارش که پس از آن در اين موضوع نگاشته اثر نهاده است. براي نمونه مي توان به کتاب “آداب المترسلين” نوشته عبدالجليل بن عبدالرحمان، اشاره کرد. (17)
بهمنيان و صوفيان ايراني

بزرگ ترين صوفي دوران پادشاهي بهمنيان سيد محمود گيسو دراز (در گذشت: 825ق/ 1422م) ايراني تبار بود. او شاعر و نويسنده اي فارسي زبان بود که آرامگاهش در گلبرگه هنوز زائران بسياري دارد. سيد محمد حسيني، مشهور به بنده نواز گيسو دراز يکي از اقطاب طريقت چشتيه بود که نياکانش اهل هرات بودند. اين صوفي بزرگ ايراني تبار، نويسنده و شاعري چيره دست هم بود. يکي از مريدانش مجموعه از غزل هاي اورا گرد آورد و آن را “انيس العشاق” نام نهاد. اين غزل ها به شدت از سبک ادبي شاعران بزرگي چون سعدي شيراز و امير خسرو دهلوي تأثير پذيرفته است.
سلطان شهاب الدين احمد شاه بهمني که در 825ق/ 1421 م به قدرت رسيد و پايتخت را از گلبرگه به بيدر انتقال داد، از مريدا خاص صوفي پرآوازه، شاه نعمت الله ولي کرماني بود. احمد شاه به سبب خوابي که پيش از جلوس بر اريکه سلطنت ديده بود و پيروزيهايي که به دنبال آن نصيبش گرديد، همواره به شاه نعمت الله اظهار ارادت مي کرد و تحف و هداياي فراوان و گرانبهايي را براي او به ايران مي فرستاد. عبدالعزيز شير ملک واعظي که کهن ترين تذکره در شرح احوال شاه نعمت الله ولي اثر قلم اوست و همچنين عبدالرزاق کرماني، از مناسبات ميان اين سلطان و صوفي سخن گفته اند. (18)
بنا بر نوشته محمد قاسم هندوشاه استرآبادي، سلطان که با شيوخ و درويشان رابط خوبي داشت، چون آوازه شاه نعمت الله و مقامات و کرامات او را شنيد، شيخ حبيب الله جنيدي و مير شمس الدين قمي را با تحفي نفيس، به کرمان فرستاد. شاه نعمت الله ولي هم در پاسخ، يکي از مريدان خود به نام ملا قطب الدين کرماني را به دکن فرستاد تا صندوقي را که در آن تاج دوازده ترک سبز رنگي قرار داشت، به احمد شاه تسليم کند. شاه بهمني پس از ديدن قطب الدين کرماني مدعي شد که او همان درويشي است که در خواب ديده و تاج دوازده ترکي را از او گرفته است. (19)
چون شاه نعمت الله ولي در مکتوب خويش، سلطان را “اعظم الشاهان شهاب الدين احمد شاه ولي” ناميده بود، سلطان فرمان داد که در فرامين نام او را به همين صورت بنويسند و دوازده تن از درباريانش به نام هاي خواجه عماد الدين سمناني و سيف الله حسن آبادي را به خدمت صوفي فرستاد و از او درخواست کرد که يکي از فرزندان خود را به هند بفرستد. چون نعمت الله تنها يک فرزند داشت، يکي از نوادگان خويش، به نام مير نور الله را به دربار بهمنيان فرستاد. احمد شاه مسافت زيادي را به استقبال مير نور الله شتافت و در محلي که به ديداري وي نايل شد، مسجد و دهکده اي به نام نعمت آباد بنا کرد.
مير نورالله لقب “ملک المشايخ” يافت و در مراسم و تشريفات دربار به او مقامي بالاتر از ديگران داده شد و بعدها دختر شاه نيز به عقد وي در آمد. (20) شاه نعمت الله ولي در برابر اظهار ارادت هاي شاه بهمني، دو رساله به زبان فارسي با عنوان “نصيحت نامة خليفه الله في ارضه” و “نسبت خرقه سلطان احمد شاه ابوالمغازي بهمني” به رشته نگارش در آورده و نزد وي فرستاد (21) سلطان بهمني نيز پس از گذشت شاه نعمت الله، در سال 834 ق/ 1431 م سيدي را با “مبلغي خطير” به کرمان فرستاد تا بر مزار او گنبد و بارگاهي بنا کند. (22)
پسر آن صوفي بزرگ، (شاه خليل الله) پس از مرگ پدرش، با تمامي خانواده به هند کوچ کرد. يکي از فرزندانش (شاه حبيب الله)، به دامادي سلطان رسيد و فرزند ديگرش (شاه محب الله) نيز دختر شاهزاده علاء الدين را به عقد خود در آورد. (23) همو لقب “غازي” يافت و به عنوان “جاگيردار” به يکي از ولايات دکن فرستاده شد. (24) نوادگان شاه نعمت الله در عرصه سياست نيز درگير شدند. حبيب الله از يکي از شاهزادگان مدعي سلطنت، به نام حسن خان که در 863 ق/ 1459 م سر به شورش برداشته بوشد، حمايت کرد؛ ولي محب الله ترجيح داد جايگاه روحاني خود را حفظ کند و همواره نيز مورد احترام بهمنيان بود. (25)
صوفيان ديگري نيز بر شاهان بهمني نفوذ معنوي و روحاني داشتند. هنگامي که بهرام خان مازندراني بر محمد اول شوريد و از او شکست خورد، به شيخ زين الدين شيرازي (درگذشت: 771 ق/ 1396م) پناهنده شد. شاه در آغاز دستور تبعيد شيخ را صادر کرد، ولي چون شيخ در آرامگاه شيخ برهان الدين غريب (درگذشت: 738 ق/ 1336م) در خلد آباد تحصن کرد، از گناه او در همياري با سردار شوشي در گذشت. شيخ زين الدين شيرازي نيز به شاه لقب غازي داد و از او خواست به شيوه پدر خود عمل کند و با توبه از مناهي، بساط شرابخانه ها را از قلمرو خود برچيند. سلطان نيز به اين توصيه عمل کرد. (26)
بهمنيان و زبان فارسي

زبان رسمي دربار بهمني زبان فارسي بود که در مراسلات رسمي آنان به کار مي رفت. در آموزش هاي اوليه، عالي ترين نمونه ادب فارسي يعني بوستان سعدي شيرازي به شاهزادگان آموخته مي شد. (27) شاهان بهمني زبان فارسي را به خوبي مي دانستند و برخي از آنان به اين زبان شعر مي سرودند. (28) شاهان اين دودمان در تشويق فارسي زبان و گسترش زبان فارسي اهتمام خاص داشتند و نويسندگان و شاعران فارسي زبان به پشتوانه حمايت آنان، دوراني درخشان را در تاريخ زبان فارسي پديد آوردند. شيخ عين الدين بيجاپوري که به “گنج العلوم” شهرت داشت، تکمله اي بر کتاب طبقات ناصري قاضي منهاج سراج جوزجاني نگاشت. شيخ ابراهيم مولتاني در عصر حکومت علاء الدين احمد دوم کتابي به نام “معارف العلوم” نوشت که نوعي دانشنامه بود. سيف الدين غوري که در همين دوران به مقام وزارت رسيده بود، کتابي به نام “نصايح الملوک” نوشت که در فن سياست و امور ديواني است. شهاب الدين عمر دولت آبادي، دانشمند ديگر اين دوران، به دو زبان فارسي و عربي مي نوشت و از ميان آثار او بايد به “بحر الموّاج” اشاره کرد. اين تفسير چند جلدي قرآن به زبان فارسي به رشته نگارش در آمده است.
سيدعزالدين مطهر شاعري ايراني است که در سال 782 ق/ 1380م از دربار شاه شجاع مظفري در فارس بار سفر بر بست و به دربار فيروزشاه پيوست و قصايدي در مدح آن پادشاه سرود. (29) او حيکم، فقيه، واعظ دبير و خوشنويسي چيره دست بود (30) علي شاه (معروف به قلندر) شاعر ديگري بود که مصاحبت عبدالرحمان جامي را ترک گفت و از هرات به دربار بهمنيان رفت. (31)
مهمترين شاعر دربار بهمنيان را بايد نور الدين محمد بن عبدالملک آذري اسفرايني دانست. حکيم آذري پس از ترک ايران، به مکه رفت و پس از مدتي اقامت در آن شهر، راهي دکن شد و به دربار سلطان احمد شاه اول پيوست. او ملک الشعراي دربار شد و با سرودن قصايدي در مدح سلطان، صله هاي فراوان دريافت کرد. مهمترين اثر او “بهمن نامه” نام داردکه در آن تاريخ بهمنيان، از آغاز تا زمان سلطنت علاء الدين همايون، به نظم در آمده است کار ناتمام او از سوي دو شاعر ديگر ادامه يافت و تاريخ بهمنيان تا سقوط آن دودمان منظور شد. (32) اين شاعر شيعي در دربار بهمني منزلت بالايي داشت و علاء الدين احمد دوم در عمل به پندنامه، منظوم آذري، نوشيدن شراب را ترک گفت. قصايد آذري را که در توصيف قصر سلطان در بيدر سروده شده بود، يک خوشنويس به نام شرف الدين مازندراني، به خط خوش نوشته و حجاران دکني در بنا نقش کردند. (33)
نظيري طوسي، شاعر ديگري بود که سرزمين خود را ترک گفت، در دکن به عماد الدين محمود گاوان پيوست و عنوان ملک الشعرايي دربار را به دست آورد. (34) او در دوران علاء الدين همايون همراه با شاه حبيب الله کرماني زنداني شد و پس از رهايي از زندان باقي عمر خود را در دکن گذراند. کاظمي هروي، ملا عبدالکريم همداني و ملا سامعي از ديگر شاعران ايراني در دربار بهمنيان بودند.
در دوران حکومت محمود شاه بهمني (حکومت: 799- 780ق/ 1518- 1482م)، خواجه فضل الله اينجو، خواجه شمس الدين حافظ شيرازي را به دکن فرا خواند و مبلغي را هم به عنوان خرج سفر او به شيراز فرستاد. خواجه حافظ مبالغ اهدايي را خرج کرد. بار ديگر خواجه زين العابدين همداني و خواجه محمد کازروني خرج سفر او را به عهده گرفتند. حافظ همراه با ايشان در کشتي محمود شاهي که از دکن آمده بود، نشست؛ ولي به سبب طغيان دريا از سفر منصرف شده، به شيراز بازگشت و غزلي با اين مطلع براي شاه بهمني فرستاد:
دمي با غم به سر بردن، جهان يکسر نمي ارزد
به مي بفروش دلق ما، کزين بهتر نمي ارزد
با آنکه حافظ در مقطع اين غزل گفته بود که (يک جو منت دو نان به صد من زر نمي ارزد)، شاه با شنيدن ماجرا، ملا محمد قاسم مشهدي را با هزار تنگه طلا به شيراز و به خدمت خواجه فرستاد(35)
در پايان بايد به تأثير معماران ايراني در بناهاي دوران حکومت بهمنيان اشاره کرد. نفوذ سبک معماري ايراني بناهاي عصر بهمني را به طور کامل از معماران اسلامي شمال هند متمايز کرده است. تزيينات بيروني بناها، به ويژه خوشنويسي ها، زير نفوذ عميق هنر ايراني قرار دارد. برخي از بناهاي رسمي و مهم بهمنيان با نظارت استادي قزويني، به نام رفيع بن شمس ساخته شد؛ از آن جمله مي توان از مسجد حصار گلبرگه ياد کرد. بناي يادبود محمود گيسو دراز در گلبرگه نيز تأثير عظيم معماري ايراني را نشان مي دهد.
آرامگاه هاي شاهان بهمني در گلبرگه و بيدر نيز به ويژه از نظر گنبدها و طاقها نشان دهنده نفوذ ايرانيان است. استفاده ازکاشي هاي رنگي، خوشنويسي و تزيينات گچ بري شده در آرامگاه احمد اول در بيدر، همچنين شجرنامه شاه نعمت الله ولي که به خط استاد مغيث شيرازي در بنا ديده مي شود، همه از نفوذ هنر ايراني در آن بنا حکايت دارد.

تاریخ آرایش نظامی هند در دوره‌ اسلامی‌

 كلیات‌. توزیع‌ ارتش‌ در هندوستان‌ بر اساس‌ اهمیت‌ سوق‌الجیشی مناطق‌ گوناگون‌ قلمرو یك‌ حاكم‌ صورت‌ می‌گرفت‌ تا مشكلاتِ حمل‌ونقل‌ (مثلاً در ایالتهای‌ مرزی‌ شمال‌غربی‌ كه‌ دائم‌ در معرض‌ تهدید تهاجمات‌ مغولان‌ بودند) برطرف‌ شود. این‌ نیازِ ایالتهای‌ مرزی‌ را یگانهای‌ مجرب‌، زیرنظر فرماندهان‌ لایق‌ و وفادار، در طول‌ دوران‌ سلاطین‌ دهلی‌ برآورده‌ می‌كردند. عمده‌ نیروهای‌ ارتش‌، به ‌همراه‌ یگانها و قوای‌ پادگانهای‌ حكام‌ ایالتی‌، كه‌ تحت‌ فرماندهی‌ كوتوال *بودند، در پایتخت‌ یا در شهر یا اردوگاهی‌ كه‌ حاكم‌ در آنجا استقرار می‌یافت‌، متمركز می‌شدند. نظام‌ پادگانی‌، كه‌ ظاهراً سلاطین‌ هند آن‌ را از طریق‌ حكام‌ غزنوی‌ از خلفای‌ عباسی‌ به‌ ارث‌ برده‌ بودند، همواره‌ موردتوجه‌ و حمایت‌ بود و بسیاری‌ از امیران‌ به‌ تعمیر و بازسازی‌ قلعه‌های‌ قدیمی‌ و ساختن‌ دژهای‌ جدید، به‌ هنگام‌ بسط‌ و توسعه‌ قلمرو حكومتی‌ خود، علاقه‌مند بودند و زمانی‌كه‌ استفاده‌ از توپ‌ امكان‌پذیر شد، در قلعه‌های‌ نظامی‌ تغییراتی‌ ایجاد كردند. هنگامی‌ كه‌ ضرورتی‌ برای‌ وقوع‌ جنگ‌ پیش‌ می‌آمد، اقدامات‌ و برخوردهای‌ اولیه‌ بر عهده‌ یگانهای‌ محلی‌ بود و اگر این‌ نیروها برای‌ مقابله‌ كافی‌ نبودند، پیش‌ از درخواست‌ كمك‌ از پایتخت‌، قوای‌ تقویتی‌ از نواحی‌ مجاور فراخوانده‌ می‌شد. بخش‌ اعظم‌ نیروهای‌ مستقر در پایتخت‌ (حَشَمِ قلب‌) دسته‌های‌ سواره‌نظام‌ با سازوبرگ‌ كامل‌ و اسبهای‌ عربی‌ یا تركمنی‌ بودند. این‌ دسته‌ها را، كه‌ از قابلیت‌ تحرك‌ بالا برخوردار بودند، به‌ راحتی‌ می‌توانستند به‌ اقصا نقاط‌ قلمرو سلطان‌ گسیل‌ دارند. با این‌ حال‌، دسته‌ دیگر جنگجویان‌ (فیلها و پیاده‌نظام‌) تحرك‌ كمتری‌ داشتند. فیلها اختصاصاً در پایتخت‌ نگهداری‌ می‌شدند، زیرا حقِّ در اختیار داشتن‌ آنها مختص‌ سلطان‌ بود و هیچ‌ سلطانی‌ نمی‌توانست‌ اجازه‌ دهد كه‌ فیلها را در شهری‌ دور از پایتخت‌ نگاه‌ دارند، زیرا ممكن‌ بود در هنگام‌ بروز شورش‌، از آنها علیه‌ خود سلطان‌ استفاده‌ شود [رجوع کنید به صمصام‌الدوله‌ شاهنوازخان‌، ج‌ 1، ص‌ 678]. نیروهای‌ پیاده‌نظام‌ (پایك‌)، كه‌ در پایتخت‌ می‌ماندند، به‌عنوان‌ محافظ‌ و قوای‌ دفاع‌ محلی‌ عمل‌ می‌كردند [ بَرَنی‌، حصه‌ 1، ص‌ 62، 64]. روشن‌ است‌ كه‌ قوای‌ پیاده‌نظام‌، مستعد نقل‌ و انتقالات‌ فوری‌ برای‌ لشكركشی‌ در مسافتهای‌ زیاد نبودند، هرچند در اردوكشیهای‌ بزرگ‌ می‌توانستند به‌ همراه‌ كاروانِ حمل‌ تجهیزات‌ جنگی‌، به‌صورت‌ دسته‌جمعی‌ حركت‌ كنند. برای‌ این‌ كاروانها بایستی‌ پیوسته‌ دسته‌ای‌ از ملتزمان‌ و نگهبانان‌ مهیا می‌بودند. اما از گروهی‌ از پیاده‌نظام‌ (پایك‌ با اسب‌)، كه‌ در خدمت‌ حكومت‌ بودند و ظاهراً از اسب‌ استفاده‌ می‌كردند، نیز ذكری‌ به‌ میان‌ آمده‌ است‌[رجوع کنید به امیرخسرو، 1976، ص‌ 15، 51، 75، 147؛ عصامی‌، ص‌ 349 ]. در لشكركشی‌ به‌ مناطق‌ دوردست‌، نیروهای‌ پیاده‌نظام‌ یا از میان‌ یگانهای‌ مقیم‌ محلی‌ یا افراد محل‌ به‌ خدمت‌ احضار می‌شدند یا ملوك‌الطوایف‌ آنان‌ را در اختیار سلطان‌ قرار می‌دادند. به‌ همین‌ ترتیب‌، ضروری‌ بود كه‌ دستگاههای‌ محلی‌، عبور ارتش‌ را در مسیر اردوكشی‌ تسهیل‌ و تداركات‌ آن‌ را فراهم‌ كنند.

ارتش‌ در هنگام‌ اردوكشی‌. لشكریان‌ بایستی‌ حركت‌ اردو را در ساعت‌ سعد كه‌ منجم‌ تعیین‌ می‌كرد، آغاز می‌كردند. پیش‌ از حركت‌، حاكمان‌ و فرماندهان‌ و یگانهای‌ جنگاور، به‌ منظور تعویذ و تبرك‌، به‌ زیارت‌ اولیاءاللّه‌ و بقاع‌ متبركه‌ می‌رفتند. در واقع‌، از اولیا با عنوان‌ لشكر دعا یاد می‌شد. پیشاپیش‌ سپاه‌ گروهی‌ پیش‌قراول‌ شامل‌ دیده‌بانها، پرچم‌داران‌ و دسته‌های‌ موسیقی‌ قرار می‌گرفتند ــ به‌ جنبه‌ نمایشی‌ رژه‌ سپاهیان‌ اهمیت‌ داده‌ می‌شد (رجوع کنید به امیرخسرو، 1976، ص‌ 95، 145؛ شمس‌الدین‌ سراج‌ عفیف‌، ص‌ 193ـ194)ـ و افسران‌ تداركات‌ می‌بایست‌ فراهم‌ بودن‌ آذوقه‌ كافی‌ را در طول‌ مسیر تضمین‌ می‌كردند. سلطان‌ با بخش‌ اصلی‌ سپاه‌ ــ كه‌ در اردوكشیهای‌ بزرگ‌، علما و حرم‌ نیز با آن‌ همراه‌ می‌شدند ــ حركت‌ می‌كرد. رسم‌ به‌ همراه‌ بردن‌ این‌ دو دسته‌ در میان‌ مغولان‌ هند ادامه‌ یافت‌. در زمان‌ همایون‌ [حك: 937ـ947] اردوی‌ مغولان‌ ابعاد یك‌ شهر زیر خیمه‌ را به‌ خود می‌گرفت‌ كه‌ از جایی‌ به‌ جای‌ دیگر در حركت‌ بود. در عهد اورنگ‌زیب‌ [حك: 1068ـ 1118] اردوكشی‌ بسیار دشوار گردید، به‌سبب‌ وجود توپهای‌ سنگین‌، كاروانهای‌ حمل‌ تجهیزات‌ جنگی‌، خزانه‌ سلطنتی‌ كه‌ بار صدها شتر شده‌ بود، بایگانیهای‌ سلطنتی‌، آب‌ شیرین‌ برای‌ مصرف‌ دربار، آشپزخانه‌ و سورسات‌ سلطنتی‌، جامه‌خانه‌ سلطنتی‌، هدایایی‌ برای‌ پیشكشهای‌ سیاسی‌،خیمه‌های سلطنتی‌ و دیگر اسباب‌ و متعلقات‌ اردو،جنگ ‌افزارها ، وسایل‌ پرتاب‌كننده‌، ابزارهای‌ نقب‌زدن‌ و انفجار (تخریب‌) برای‌ استفاده‌ در محاصره‌ [قلعه‌ها] (رجوع کنید به بارو*)، زرادخانه‌ برای‌ تهیه‌ گلوله‌ و جانشین‌ كردن‌ سلاحهای‌ شكسته‌ و اسلحه‌خانه‌ سلطنتی‌ (رجوع کنید به قورخانه‌ *). این‌ اردوكشیها را شمار انبوهی‌ از خدمه‌ سلطنتی‌ و جز آنها همراهی‌ می‌كردند. حمل‌ونقل‌ با اسبها یا گاومیشهای‌ باركش‌، شتر، تاتو ها یا فیل‌ انجام‌ می‌گرفت‌ [رجوع کنید به علاّ می‌، 1892ـ1893، ج‌ 1، ص‌ 82 ـ84 ]. برای‌ گذر از رودخانه‌، چه‌ از گُدار آن‌ و چه‌ از قسمتهای‌ عمیق‌تر، نیز از فیل‌ استفاده‌ می‌شد تا نیروی‌ جریان‌ آب‌ را بشكند و عبور یگانهای‌ نظامی‌ را ممكن‌ سازد ([عبداللّه‌، ص‌ 196]؛ شمس‌الدین‌ سراج‌ عفیف‌، ص‌ 111)، از پلهای‌ موقت‌، در صورتی‌ كه‌ در قلمرو سلطان‌ امكان‌پذیر بود، از قایقهای‌ رودخانه‌ای‌ و نیز از نیروی‌ گروه‌ عظیمی‌ از هیزم‌شكنان‌ نیز استفاده‌ می‌شد. مثلاً اسلام‌ شاه‌ سوری‌ علیه‌ همایون‌ از هیزم‌شكنان‌ استفاده‌ كرد.

آذوقه‌ لشكر در حال‌ اردوكشی‌ در درون‌ سرحدات‌، از انبارهای‌ غله‌ حكومتهای‌ ایالتی‌ گوناگون‌ تهیه‌ می‌شد. این‌ آذوقه‌ را همچنین‌ حكام‌ خراج‌گزار محلی‌، كه‌ وفاداری‌ خود را با تقدیم‌ خواربار و سورسات‌ نشان‌ می‌دادند، و نیز زمین‌داران‌ و ملاّ كان‌ تابع‌ حكومت‌ كه‌ تأمین‌ غلات‌ و همچنین‌ [انجام‌ دادن‌ خدمات‌] حمل‌ونقل‌ و تهیه‌ قایق‌ از آنان‌ درخواست‌ می‌شد، تدارك‌ می‌كردند (در واقع‌ اغلب‌ از آنها خواسته‌ می‌شد كه‌ در لشكركشیها شركت‌ كنند یا برخی‌ از اعضای‌ خاندان‌ خود را بدین‌منظور در اختیار سلطان‌ قرار دهند). تجار غله‌ (بنجارا ها، كه‌ اغلب‌ از چادرنشینان‌ بودند)، غلات‌ را حین‌ اردوكشی‌ یا در جبهه‌ها به‌ لشكر می‌رساندند و در ازای‌ آن‌ با دریافت‌ مبالغی‌ هنگفت‌، تشویق‌ می‌شدند (برنی‌، حصه‌ 1، ص‌ 304 به‌ بعد). غلات‌ غالباً در ازای‌ پرداخت‌ وجه‌ از ساكنان‌ محل‌ خریداری‌ می‌شد ــ كوتوال‌ اردو تضمین‌ می‌كرد كه‌ غله‌ به‌ مقدار لازم‌ در دسترس‌ است‌ ــ یا در آخرین‌ وهله‌، غله‌ موردنیاز را با توسل‌ به‌ زور تأمین‌ می‌كردند، اما چون‌ این‌ امر موجب‌ مخالفت‌ و تنفر ساكنان‌ منطقه‌ و احیاناً فرار آنان‌ می‌شد و بدین‌ترتیب‌ تأمین‌ آذوقه‌ با مشكل‌ مواجه‌ می‌گردید، به‌ندرت‌ به‌ زور متوسل‌ می‌شدند [رجوع کنید به علاّ می‌، 1892ـ1893، ج‌ 1، ص‌ 197ـ 198]. همواره‌ آنچه‌ از ذخایر غلات‌ برداشت‌ می‌شد یا خسارتی‌ كه‌ به‌ زمین‌ یا محصولات‌ وارد می‌آمد، جبران‌ می‌گردید و مقدار آن‌ را امین‌ محلی‌ (كه‌ در دوره‌ سلاطین‌ سوری‌ به‌ او منصف‌ یا مُشرِف‌ نیز می‌گفتند) تعیین‌ می‌كرد (قس‌ سَروانی‌، گ‌ 73 پ‌؛[فرشته‌، ج‌ 1، ص‌ 103ـ104]).

هرچند، گاه‌ سرعتِ حركت‌، فرصتِ چندانی‌ برای‌ درنگ‌ و توقف‌ باقی‌ نمی‌گذاشت‌ لشكر در حال‌ اردوكشی‌ عمدتاً به‌ هنگام‌ شب‌ اتراق‌ می‌كرد. محلِ مناسبِ اردو با دقت‌ و با در نظر گرفتن‌ اینكه‌ آب‌، علیق‌ و علوفه‌ و هیزم‌ كافی‌ در دسترس‌ باشد، انتخاب‌ می‌گردید و اولویت‌ با مكانی‌ بود كه‌ به‌ واسطه‌ وجود رودخانه‌ یا تپه‌ای‌، موقعیت‌ دفاعی بهتری‌ داشت‌. جنگاوران‌ ــ بر اساس‌ موقعیتشان‌ در آرایش‌ جنگی‌ سپاه‌ ــ طبیعتاً پیشاپیش‌ یا در جناحین‌ اردو قرار می‌گرفتند و برای‌ نبرد به‌ محل‌ استقرار تعیین‌ شده‌ خود گسیل‌ می‌شدند (رجوع کنید به ادامه‌ مقاله‌). قسمت‌ شخصی‌ سلطان‌ در میانه‌ اردو بود و اسلحه‌خانه‌، وسایل‌ حمل‌ونقل‌ و ملزومات‌ و اَدَوات‌ اردو پشت‌سر آن‌ واقع‌ می‌شد. اگر اردو در نزدیكی‌ قوای‌ دشمن‌ و ازاین‌رو در خطر حمله‌ واحدهای‌ شبیخون‌ یا گشتیهای‌ آنان‌ قرار داشت‌ به‌وسیله‌ خندق‌ یا حصاری‌ محافظت‌ می‌گردید. این‌ شیوه‌ به‌ویژه‌ در دوره‌ خلجی‌[689ـ720 ] كاربرد داشت‌ (قس‌ برنی‌، حصه‌ 1، ص‌ 301). در لشكركشی‌ تیمور علیه‌ محمود تُغلُق‌، ذكر شده‌ است‌ كه‌ [سپاهیان‌ تیمور] با قطع‌ تنه‌ درختان‌، حصار دفاعی‌ ایجاد كردند (تیمور گوركان‌، 1976، ص‌ 437). همچنین‌ اشاره‌ شده‌ است‌ كه‌ صفوفی‌ از گاومیشهای‌ لگام‌زده‌ به‌ منظور دفاع‌ در برابر فیلها در جلوی‌ نخستین‌ ردیفِ سربازان‌ قرار داده‌ می‌شدند [فخرمدبّر، آداب‌ الحرب، ص‌ 327 ] . برای‌ ایجاد ممانعت‌ بیشتر در برابر هجوم‌ فیلها از خارخَسَك‌ نیز استفاده‌ می‌شد[علاّ می‌،1877ـ1886،ج‌ 1، ص97]. بابر نیز در جنگ‌ پانی پت* برای‌ محافظت‌ از یك‌ جناح‌ از تنه‌های درخت‌ و برای‌ حفاظت‌ از پیشانی اردو، از ارابه‌های‌ خاردار استفاده‌ كرد (گو اینكه‌ این‌ شیوه‌ در هندوستان‌ قرن‌ هفتم‌ مسبوق‌ بوده‌ است‌، رجوع کنید به فخر مدبّر، آداب‌الملوك، گ‌ 87 پ‌). در جنگ‌ میان‌ همایون‌ و سلطان‌ بهادرِ گجرات‌ در 942، هر دو طرف‌ از ارابه‌های‌ توپدار استفاده‌ كردند؛ كمی‌ بعد در دوره‌ شیرشاه‌ سوری‌ [حك: 947ـ952] سنگرها را از كیسه‌های‌ شن‌ می‌ساختند. اقدامات‌ دفاعی‌ مشابهی‌ در آخرین‌ اردوگاه‌ ــ لشكرگاهِ صحنه‌ نبرد ــ نیز به‌كار می‌رفت‌. این‌ قبیل‌ تدابیر دفاعی اضافی‌، بسته‌ به‌ شرایط‌ و مقتضیاتی‌ كه‌ در لشكركشی‌ ضروری‌ به‌ نظر می‌رسید انجام‌ می‌گرفت‌. این‌ امر مشخصاً در دوره‌ بابریان‌ * نیز دنبال‌ شد چرا كه‌ عزالدین‌، پسر جهاندارشاه‌، در لشكركشی‌ خود علیه‌ فرخ‌ سیر در 1123 نرده‌ای‌ در كنار خندقی‌ فراخ‌ بر گرداگرد اردوگاهش‌ بر افراشت‌ و توپها و زنبوركهای‌ سپاه‌ خود را بر آن‌ مستقر ساخت‌ (خافی‌خان‌ نظام‌الملكی‌، ج‌ 2، ص‌ 698ـ699).

میدان‌ جنگ‌. علاوه‌ بر نیازهای‌ لشكر مستقر در اردو، عوارضِ طبیعی زمینی‌ كه‌ برای‌ نبرد انتخاب‌ می‌شد به‌دقت‌ در مدنظر قرار می‌گرفت‌: وجود یك‌ تپه‌ یا برخی‌ دیگر از موانع‌ در دفاعی‌ طبیعی‌ در عقبه‌ یا جناحین‌ سپاه‌، فرمانده‌ لشكر را از اتخاذ تدابیر مختلف‌ جهت‌ حفاظتِ آن‌ ناحیه‌ فارغ‌ می‌ساخت‌. زمین‌ مناسب‌، علاوه‌ بر دارا بودن‌ این‌ قبیل‌ موانع‌ طبیعی‌، بایستی‌ سطحی‌ وسیع‌، سخت‌، هموار و خالی‌ از گرد و خاك‌، شن‌ یا گِل‌ و باتلاق‌ می‌بود (از زمینهای‌ سنگلاخی‌ حتی‌الامكان‌ اجتناب‌ می‌شد چرا كه‌ موجب‌ آسیب‌ سُم‌ اسبان‌ می‌گردید). میدان‌ جنگ‌ نبایست‌ به‌ فاصله‌ بسیار نزدیك‌ یا بسیار دوری‌ از اردوگاه‌ و نیز از منبع‌ مستقل‌ آب‌ واقع‌ می‌شد. همچنین‌ میدان‌ جنگ‌ بایستی‌، به‌ مانند اردوگاه‌، با استحكامات‌، خندق‌، نرده‌ یا سد چوبی‌ محافظت‌ می‌شد. در ادوار متأخرتر این‌گونه‌ اقدامات‌ دفاعی‌ برای‌ هریك‌ از واحدهای‌ توپخانه‌ نیز اعمال‌ می‌گردید.

ظاهراً این‌گونه‌ ضروریات‌، همواره‌ در دوران‌ تسلط‌ مسلمانان‌ بر هندوستان‌ مطمح‌ نظر بوده‌ است‌. تیمور (1342 ش‌، ص‌ 374) یادآوری‌ كرده‌ است‌ كه‌ خورشید نباید روبروی‌ میدان‌ جنگ‌ باشد مبادا كه‌ نور آن‌ چشمهای‌ سربازان‌ را خیره‌ سازد.

شیوه‌ نبرد. روش‌ عمومی آرایش‌ سپاهیان‌ در صحنه‌ جنگ‌ ــ مقدمه‌، قلب‌، میمنه‌، میسره‌ و عَقبه‌ ــ در هند دوره‌ اسلامی‌ با تفاوتهای‌ [عملی] جزئی‌ اما با اختلافاتِ شگرفی‌ در اصطلاحات‌، از زمان‌ سلاطین‌ غزنوی‌ پابرجا بوده‌ است‌. با این‌ حال‌، آرایش‌ اجزای‌ گوناگون‌ سپاه‌ به‌ صورت‌ ثابتی‌ استوار نگردیده‌ بود و در ادوار مختلف‌ جایی‌ برای‌ فیلها یا توپخانه‌ در یك‌ یا چندبخش‌ از اجزای‌ سنّتی‌ آرایش‌ سپاه‌ در میدان‌ درنظر گرفته‌ می‌شد [فخرمدبّر، آداب‌الحرب‌، ص‌ 282]. سواره‌نظام‌ همواره‌ بخش‌ اصلی‌ سپاه‌ محسوب‌ می‌شد كه‌ همه‌ ترتیبات‌ و تنظیمات‌ برحسب‌ آن‌ صورت‌ می‌پذیرفت‌ [رجوع کنید به قندهاری‌، ص‌228؛ نیز رجوع کنید به ادامه‌ مقاله‌] .

پیشاپیش‌ گروه‌ جلودار، دیده‌بانها و تكاوران‌ قرار می‌گرفتند. در دوره‌ سلاطین‌ دهلی‌ طَلایه‌، مُقدمه‌ پیش‌، یزَكی‌ و در عهد تیمور و بابُر، قراول‌ و در اواخر دوره‌ بابری‌، مقدمه‌ الجَیش‌، مَنقَلَه‌ و طلیعَه‌، دركنار اصطلاح‌ طلایه‌ مورد استفاده‌ بود. دسته‌های‌ چابك‌ و سریعی‌ نیز برای‌ شناسایی‌ مسیرها و مواضع‌ دشمن‌ و به‌ دست‌ آوردن‌ اطلاعات‌ حساس‌، تربیت‌ می‌شدند. این‌ نیروها به‌ گونه‌ای‌ آموزش‌ می‌دیدند كه‌ به‌طور انفرادی‌ وحتی‌ بدون‌ داشتن‌ تماس‌ با یكدیگر حركت‌ كنند، با دشمن‌ درگیر نمی‌شدند مگر زمانی‌ كه‌ مورد حمله‌ آنان‌ قرار می‌گرفتند. این‌ افراد بایستی‌ با احتیاط‌ و هشیاری‌ به‌ عقب‌ باز می‌گشتند مبادا كه‌ از عقب‌نشینی‌ آنها به‌ فرار تعبیر شود و درنتیجه‌ موجبات‌ وحشت‌ و هراس‌ در میان‌ لشكر خودی‌ فراهم‌ گردد (فخرمدبّر، آداب‌ الملوك‌ ، گ‌ 84 پ‌، 86 پ‌؛[1346، ص‌ 290ـ291 ]). گاهی‌، از جمله‌ در دوره‌ تیمور، این‌ نیروها را به‌ دو بخش‌ چپ‌ و راست‌ تقسیم‌ می‌كردند (قراول‌ دست‌ چپ‌، قراول‌ دست‌ راست‌ [رجوع کنید به تیمور گوركان‌، 1342 ش‌، ص‌ 408؛ صباح‌الدین‌،< فرهنگ‌ اسلامی>، سال‌ 20، ش‌ 2، ص‌ 158]).

دسته‌های‌ جلودار خاص‌ را در دوره‌ سلاطین‌ دهلی‌، مقدمه‌ می‌خواندند و در عهد تیمور و بابریان‌، هَراوَل‌ [رجوع کنید به تیمور گوركان‌، 1342 ش‌، ص‌ 382؛ فخرمدبّر، آداب‌ الحرب، ص‌282، 287؛ خافی‌خان‌ نظام‌الملكی‌، ج‌ 2، ص‌ 241]. در زمان‌ تیمور هراولها نیز دسته‌ای‌ پیشاهنگ‌ داشتند كه‌ هَراوَلِ هراول‌ نامیده‌ می‌شد. بخش‌ اصلی‌ هراولان‌، هراولِ بزرگ‌ بود. بابُر در نبرد پانی‌پت‌ به‌ این‌ گروه‌ یك‌ دسته‌ پیشروی‌ ذخیره‌ به‌ نام‌ طَرحِ هراوَل‌ اضافه‌ كرد.

جناحین‌ را در عهد سلاطین‌ هند، میسره‌ (چپ‌) و میمنه‌ (راست‌) می‌نامیدند كه‌ این‌ دو خود نیز به‌ دو بخش‌ چپ‌ و راست‌ قابل‌ انقسام‌ بود [ فخرمدبّر، آداب‌الحرب‌، همانجاها؛ فرشته‌، ج‌ 1، ص‌ 104]. در زمان‌ تیمور، جناح‌ چپ‌ و جناح‌ راست‌ را به‌ ترتیب‌ برانغار و جرانغار می‌خواندند. امكان‌ تقسیمات‌ بیشتر نیز وجود داشت‌، مثلاً برای‌ جناح‌ راست‌، هَراوَلِ برانغار (جلوداران‌ جناح‌ راست‌)؛ چَپاولِ برانغار (دست‌ چپ‌ جناح‌ راست‌)؛ شَقاوَلِ برانغار (دست‌ راست‌ جناح‌ راست‌)؛ و احتمالاً همچنین‌ هراوَلِ چپاولِ برانغار (دسته‌ جلودار دست‌ چپ‌ جناح‌ راست‌). نظیر همین‌ تقسیمات‌ برای‌ جناح‌ چپ‌ نیز امكان‌پذیر بود[ تیمور گوركان‌، 1342 ش‌، ص‌ 388ـ394، 398ـ 408؛ صباح‌الدین‌، < فرهنگ‌ اسلامی >، سال‌20، ش‌ 2، ص‌ 155]. آرایش‌ ارتش‌ بابر نیز تقریباً به‌ همین‌ ترتیب‌ بود، اصطلاحاتِ یمینِ برانغار و یسارِ برانغار برای‌ دو طرف‌ جناح‌ راست‌ استفاده‌ می‌شد. اصطلاحات‌ مشابهی‌ نیز برای‌ جناح‌ چپ‌ به‌كار می‌رفت‌. به‌ علاوه‌ هر جناح‌، خود یك‌ بخش‌ پهلویی‌ (تُلْغُمَه‌، تُلقُمَه‌/ تولقمه‌) شامل‌ تعدادی‌ چابك‌سوار داشت‌ تا نیروهای‌ جناح‌ دشمن‌ را محاصره‌ كنند و آنان‌ را به‌ عقب‌ برانند و هر جناح‌، نیروهای‌ ذخیره‌ (طرح‌) خاص‌ خود را نیز دارا بود [ رجوع کنید به فرشته‌، ج‌ 1، ص‌ 158، 205، 209؛ كار، ص‌ 263].

قسمت‌ مركزی‌ سپاه‌ را در دوره‌ سلاطین‌ هند، قلب‌ می‌خواندند كه‌ شاملِ دو بخشِ دست‌ راستِ قلب‌ و دست‌ چپ‌ قلب‌ بود [فخرمدبّر، آداب‌ الحرب، ص‌ 282، 287]. در پشتِ این‌ قسمت‌، عقب‌داران‌ (ساقه‌) قرار داشتند. در گزارش‌ تیمور، قسمت‌ مركزی‌ سپاه‌ قُل‌/ قول‌ یا غُل‌/ غول‌ و عقب‌داران‌، عَقَب‌ نامیده‌ شده‌اند [تیمور گوركان‌، 1342 ش‌، ص‌ 388، 396، 404]. بابر از واژه‌های‌ مشابهی‌ استفاده‌ می‌كرد، هرچند مغولان‌ متأخر گاه‌ همان‌ اصطلاحات‌ نخست‌ را با افزودن‌ چَنداوَل‌ برای‌ عقبداران‌ به‌ كار می‌بردند. واژه‌ اِلَتْمَش‌ در شرح‌ لشكركشیهای‌ اكبر، برای‌ واحدهایی‌ كه‌ میان‌ دسته‌های‌ جلودار و قلب‌ سپاه‌ قرار داشتند، به‌كار برده‌ می‌شد[رجوع کنید به علاّ می‌، 1877ـ1886، ج‌ 2، ص‌ 112؛ صمصام‌الدوله‌ شاهنوازخان‌،ج‌ 1، ص676]، لیكن‌ این‌ واحدها ظاهراً گاهی‌ در طرفین‌ قلب‌، درست‌ در جای‌ خالی عقبِ جناحین‌ چپ‌ و راست‌ یا در جلوی‌ آنها مستقر می‌شدند. در این‌ قبیل‌ موارد، وظیفه‌ آنها مشابه‌ وظیفه‌ تُلغُمَه‌ بود.

همیشه‌ قلب‌ سپاه‌ محل‌ استقرار حاكم‌ یا نماینده‌ وی‌ به‌ همراه‌ علما، اطبّا، منجمان‌ و... همچنین‌ محافظان‌ شخصی‌ بود. این‌ قسمت‌ به‌ طور معمول‌، محلّ نگهداری‌ فیلها ــ حداقل‌ مشخصاً فیلهای‌ تشریفاتی‌ حامل‌ پرچمهای‌ سواره‌نظام‌ و چَتْرَه‌ (سایه‌ بان‌ سلطنتی‌) و همین‌طور فیلهای‌ حامل‌ دسته‌های‌ موسیقی‌ ــ نیز بود. زنان‌ یا كودكان‌ سوگلی‌ گاه‌ به‌ همراه‌ فرمانده‌ سلطنتی‌ در هودجی‌ كه‌ فیل‌ حمل‌ می‌كرد، قرار می‌گرفتند هرچند اورنگ‌زیب‌ آن‌ را نكوهش‌ كرده‌ و گفته‌ است‌ كه‌ حضور غیرضروری افراد در اطراف‌ فرمانده‌، او را از رهبری‌ و سازماندهی‌ درست‌ و مناسبِ سپاه‌ بازمی‌دارد. سلسله‌ دستورهای‌ فرمانده‌ از طریق‌ آجودان‌ (تَواچی‌، یساوَل‌، سَزاوَل‌) به‌ كلیه‌ شاخه‌های‌ سپاه‌ می‌رسید [رجوع کنید به علاّ می‌، 1877ـ1886، ج‌ 1، ص‌ 107]. آنان‌ تأمین‌ آرایش‌ جنگی‌ مناسب‌ و حفظ‌ انضباط‌ نظامی‌ را نیز برعهده‌ داشتند. دستورهای‌ نظامی‌ از طریق‌ علامت‌ دادن‌ با پرچم‌، كوبیدن‌ بر طبل‌ و نفیر كرنای‌ و همچنین‌ به‌وسیله‌ پیك‌ منتقل‌ می‌گردید.

ساختار دیگر تقسیمات‌ سپاه‌، در دوره‌ اسلامی‌ تنوع‌ بسیاری‌ حاصل‌ كرد، شاید به‌ غیر از قسمت‌ عقبه‌ سپاه‌ كه‌ همواره‌ آشپزخانه‌، اسلحه‌خانه‌، جامه‌خانه‌، خزانه‌، حیوانات‌ ذخیره‌، اسیران‌، مجروحان‌ و رزمندگان‌ احتیاط‌ برای‌ دفاع‌ از قلب‌ در برابر خطر حمله‌ احتمالی‌ از پشت‌ سر را در بر می‌گرفت‌. در عهد سلاطین‌ هند، سه‌ روش‌ برای‌ آرایش‌ و تنظیم‌ سپاه‌ وجود داشت‌: اول‌ آنكه‌ پیاده‌نظام‌ یا سواره‌نظام‌ یا فیلها [به‌ ویژه‌ فیلهای‌ مست‌] برحسب‌ ضرورتها و مقتضیات‌ محل‌، خطِ مقدّم‌ را تشكیل‌ می‌دادند [رجوع کنید به قندهاری‌، ص‌ 201ـ202؛ فرشته‌، ج‌ 1، ص‌ 25، 253،257،290]. زمانی‌ كه‌ پیاده‌نظام‌، پیشقدم‌ بود، چهار صف‌ از سربازانِ پیاده‌ ـ كه‌ تجهیزات‌ و سازوبرگ‌ هر صف‌ با دیگری‌ تا اندازه‌ای‌ متفاوت‌ بود ــ به‌گونه‌ای‌ قرار می‌گرفتند كه‌ میان‌ صفوفشان‌ فضای‌ خالی‌ زیادی‌ باقی‌ بماند تا سواره‌نظام‌ پشت‌ سر آن‌ بتوانند با استفاده‌ از این‌ فضاها، اوضاع‌ را تحت‌ نظر داشته‌ باشند و پیشروی‌ یا عقب‌نشینی‌ كنند. یك‌ دسته‌ سواره‌نظام‌ پرتحرك‌ در جناح‌ راست‌، گروهی‌ از كمانداران‌ در جناح‌ چپ‌، خدمه‌ منجنیقها و عَرّاده‌ها (رجوع کنید به سلاح‌ *) در سمت‌ راست‌ قلب‌ و كمانداران‌ و نفط‌اندازان‌ در سمت‌ چپ‌ قلب‌ استقرار می‌یافتند. این‌ ترتیباتِ قراردادی‌ در محل‌ نبرد دست‌ و پاگیر نبود، چنان‌كه‌ برای‌ به‌كاربردن‌ این‌ نیروهای‌ كمك‌دهنده‌ نیز نظام‌ قراردادی مُنضبطی‌ وجود داشت‌ (رجوع کنید به ادامه‌ مقاله‌، راهبرد و رزم‌آرایی‌).

هنگامی‌ كه‌ سواره‌نظام‌ پیشقدم‌ بود ردیف‌ جلویی‌ آنها به‌ همان‌ شیوه‌ای‌ آرایش‌ می‌یافت‌ كه‌ در باره‌ دسته‌های‌ پیشروی‌ پیاده‌نظام‌ توصیف‌ شد. در این‌ حالت‌، سربازان‌ پیاده‌، ردیف‌ دوم‌ را تشكیل‌ می‌دادند و مشابه‌ وضعی‌ كه‌ در آن‌ پیاده‌نظام‌ جلودار می‌شد، فیلها در مهم‌ترین‌ قسمت‌، در قلب‌، استقرار می‌یافتند. با این‌ حال‌، گاه‌ تعدادی‌ از چهارپایان‌ مخصوص‌ نیز برای‌ تقویت‌ هر جناح‌، درونِ صف‌ قرار داده‌ می‌شدند.

سومین‌ حالت‌ در آرایش‌ سپاه‌ آن‌ بود كه‌ فیلها پیشاپیشِ سپاه‌ قرار بگیرند و در این‌ صورت‌، بلافاصله‌ در پشت‌ سر فیلها، سواره‌نظام‌ استقرار می‌یافت‌. نظیر این‌ حالت‌ در جنگ‌ غیاث‌الدین‌ تُغلُق‌ با خسروخانِ غاصب‌ در 720 (امیرخسرو، 1352، ص‌ 92ـ93) و نیز در جنگ‌ علاءالدین‌ خَلْجی‌ با مغولان‌ در كیلی‌ در 699 روی‌ داد و فیلها پیشاپیش‌ هر جناح‌ قرار گرفتند. بااین‌ وصف‌، معمولاً فیلها برای‌ محافظت‌ از پادشاه‌ در قلب‌ سپاه‌ جای‌ می‌گرفتند. فیلها را با ورقه‌های‌ آهنی‌ زره‌پوش‌ می‌كردند و بر پشت‌ آنها هوده‌هایی‌ به‌ شكل‌ بُرجَكهای‌ زره‌ پوش‌ قرار می‌دادند كه‌ كمانداران‌، نفط‌اندازان‌ و خدمه‌ دستگاههای‌ پرتاب‌كننده‌ در آن‌ می‌نشستند. این‌ سلاح‌ اخیر افزاری‌ بود كه‌ مسلمانان‌ از طریق‌ هندیان‌ با آن‌ آشنا شدند و تاریخ‌ آن‌ به‌ قرن‌ سوم‌ یا چهارم‌ پیش‌ از میلاد باز می‌گردد (رجوع کنید به سینگ‌، ص‌ 82 به‌ بعد). این‌ سلاح‌ مشخصاً در عصر بابریان‌ نیز رواج‌ داشت‌ (باربوزا، ج‌ 1، ص‌ 118).

تعیین‌ روش‌ آرایش‌ سپاه‌ در دوره‌ بابریان‌ چندان‌ ساده‌ نیست‌. توپخانه‌ اهمیت‌ بسیار حاصل‌ كرد و غالباً ردیف‌ اول‌ خط‌ مقدّم‌ را توپهای‌ سوار بر ارابه‌های‌ سنگین‌ تشكیل‌ می‌داد كه‌ با زنجیر یا طناب‌ به‌هم‌ بسته‌ می‌شدند به‌طوری‌ كه‌ این‌ ردیف‌ می‌توانست‌ به‌ منزله‌ سنگر یا حصاری‌ در برابر حمله‌ ناگهانی‌ دشمن‌ به‌كار آید [رجوع کنید به علاّ می‌، 1877ـ1886، ج‌ 1، ص‌ 95؛ تتوی‌ و همكاران‌، ج‌ 8، ص‌ 5597]. سبدهای‌ استوانه‌ای‌ پر از خاك‌ و حفاظهای‌ متحرك‌ میان‌ ارابه‌ها برای‌ محافظت‌ از تیراندازان‌ با تفنگهای‌ فتیله‌ای‌ ــ كه‌ به‌ عنوان‌ پشتیبان‌ در خط‌ احتیاط‌ عمل‌ می‌كردند و باید در جلوی‌ آنها سنگری‌ ایجاد می‌شد ــ به‌مثابه‌ مانعی‌ دفاعی‌ محسوب‌ می‌گردیدند. قطعات‌ سبك‌تر ساز و برگهای‌ جنگی‌ نظیر توپهای‌ گردان‌ (زنبورك‌، شُتُرنال‌) بر پشت‌ شترها و توپهای‌ كوچك‌ (گَجْنال‌، هَثْنال‌) مستقر در هوده‌ فیلها پس‌ از این‌ ردیف‌ اولیه‌ قرار می‌گرفتند و پس‌ از آن‌، صفوف‌ سواره‌نظام‌ قرار داشت‌. همچنین‌ در خط‌ مقدّم‌، خمپاره‌اندازان‌ (دیگ‌اندازها)، نارنجك‌اندازان‌ (رَعداندازها) و موشك‌اندازان‌ (تَخْش‌اندازها) نیز حضور داشتند [رجوع کنید به یارمحمدخان‌، ص‌ 201؛ تتوی‌ و همكاران‌، همانجا]. گاهی‌ نیز توپخانه‌ در ردیف‌ جلویی‌ جناحین‌ و پیشاپیش‌ قلب‌ در كنار فیلهایی‌ كه‌ در جلوی‌ هریك‌ از دسته‌های‌ سربازان‌ حاضر بودند استقرار می‌یافت‌.

تعیین‌ حدود و اندازه‌های‌ شاخه‌های‌ متنوع‌ نیروی‌ زمینی‌ نیز در اكثر دوره‌ها دشوار است‌، لیكن‌ در گزارشی‌ از دوره‌ بابریان‌ در باره‌ یك‌ نیروی‌ چهل‌ هزار نفری‌ چنین‌ آمده‌ است‌ كه‌ در جلو هشت‌ هزار، در قلب‌ دوازده‌ هزار، در جناحین‌ یازده‌ هزار، همچنین‌ در میان‌ آنها چهار هزار و در میان‌ نیروهای‌ جلودار چهار هزار و پانصد تن‌ به‌ عنوان‌ احتیاط‌ قرار می‌گرفتند. اگر مثلاً در لشكركشی‌ معینی‌ چهل‌ فیل‌ فراهم‌ می‌شد، هفت‌ زنجیر از آنها را در ردیف‌ جلویی‌، پانزده‌ زنجیر را در جلوی‌ قلب‌، شش‌ زنجیر را در جلوی‌ هر یك‌ از گروههای‌ احتیاط‌، دو زنجیر را در جلوی‌ هر جناح‌ و دو زنجیر را در عقبه‌ لشكر قرار می‌دادند.

نیروی‌زمینی‌ تحت‌فرماندهی‌ حاكم‌ یا نماینده‌او ــ شاهزاده‌ای‌ همخون‌ یا وزیر یا برخی‌ دیگر از بزرگانِ برگزیده‌ ــ بود كه‌ به‌ عنوان‌ سرِ لشكر، فرماندهی‌ قلب‌ را نیز در اختیار داشت‌. در سپاه‌ سلاطین‌ دهلی‌، مقدَّم‌ یا سَرِلشكرِ مقدَّمه‌ بر نیروهای‌ جلودار فرمان‌ می‌راند و فرماندهی جناحین‌ راست‌ و چپ‌ نیز به‌ ترتیب‌ به‌ عهده‌ سَرِفوجِ میمنه‌ و سَرِفوج‌ میسره‌ بود. سواره‌نظامِ احتیاطِ ویژه‌ حاكم‌، در طرفینِ راست‌ و چپ‌ قلب‌ (خاصه‌ خَیل‌) تحت‌ فرماندهی سَرِجاندار و دو بخش‌ آن‌ به‌ ترتیب‌ در اختیار سَرِجاندار میمنه‌ و سَرِجاندار میسره‌ قرار داشت‌ (سرهندی‌، ص‌ 62؛ [برنی‌، حصه‌ 1، ص‌ 29، 36، 48، 100، 193؛ نیزرجوع کنید به منهاج‌ سراج‌، ج‌ 2، تعلیقات‌ حبیبی‌، ص‌ 381ـ 382]). این‌ افسران‌ عمدتاً در حكم‌ سواره‌نظام‌ بودند. اصطلاحات‌ معینی برای‌ فرماندهان‌ پیاده‌نظام‌ وجود ندارد ولی‌ به‌نظر می‌رسد كه‌ عناوینی‌ چون‌ سَهْم‌الحَشْم‌، نائِب‌ سهم‌الحَشْم‌ و شِمْله‌ الحشم‌، همگی‌ به‌ویژه‌ به‌پیاده‌ نظام‌ مرتبط‌اند (سرهندی‌، همانجا؛ برنی‌، حصه‌ 1، ص‌ 36، 137، 165). اسبها، فیلها و شترها به‌ترتیب‌ تحت‌ نظارت‌ آخوربَك‌، شحنه‌ پیل‌ و شحنه‌ نفر قرار داشتند (برنی‌، حصه‌1، ص‌29،36). اداره‌ توپخانه‌ نیز برعهده‌ سَرِسلاحدار بود[ برنی‌، حصه‌1، همانجاها ]. اصطلاحات‌ مغولی‌ در این‌ زمینه‌ها كمتر جا افتاده‌اند و فرماندهان‌ قوا را اغلب‌ بر اساس‌ شغل‌ و مسئولیتشان‌ در تشكیلات‌ ثابت‌ سپاه‌ * و بر مبنای‌ سازمانِ دَه‌دَهی‌ می‌نامیدند. در عهد اكبر احكام‌ مختلف‌ به‌ مَنْصَبداران‌ سپرده‌ می‌شد و در سپاه‌ چند ملیتی او[مثلاً] بخشِ راجپوت‌ تحت‌ فرمان‌ مَنْصَبْدار راجپوت‌ و بخش‌ افغان‌ تحت‌ فرمانِ مَنْصَبدار افغان‌ قرار داشت‌ [رجوع کنید به علاّ می‌ 1892ـ1893، ج‌ 1، ص‌ 123ـ124]. اسبها تحت‌ نظارتِ اَخْتَه‌بِگی‌ و توپخانه‌ به‌ علاوه‌ سایر ادوات‌ آتشین‌ تحت‌ فرمان‌ میرِ آتش‌ و دیگر تسلیحات‌ و همچنین‌ بیرقها و پرچمها در نظارت‌ داروغه‌ قورخانه‌ بود.

راهبرد و رزم‌آرایی‌. شرح‌ زیر شامل‌ فَنّ محاصره‌ كردن‌ نمی‌شود (رجوع کنید به بارو*).

پیش‌ از وقوع‌ جنگ‌، حاكم‌، سرِلشكر، فرماندهانِ مجرب‌ و صاحب‌منصبانِ دیوان‌ عرض‌ به‌ بررسی‌ و ارزیابی‌ موقعیت‌ می‌پرداختند و نقشه‌ لشكركشی‌ را به‌ دقت‌ طرح‌ می‌كردند. این‌ شورای‌ جنگی‌ در عهد سلاطین‌ دهلی‌ معمول‌ بود (مثلاً رجوع کنید به امیرخسرو، 1352، ص‌ 48ـ49؛ عِصامی‌، ص‌ 147ـ 148) و تیمور (1342 ش‌، ص‌ 3ـ 18) و بابریان‌ (مثلاً رجوع کنید به علاّ می‌، 1877ـ1886، ج‌ 2، ص‌ 48) نیز آن‌ را به‌ همین‌ اندازه‌ معتبر می‌انگاشتند. معمولاً پیش‌ از نبرد یا در فرصتهایی‌ كه‌ در خلال‌ جنگها حاصل‌ می‌شد، حاكم‌ یا فرمانده‌ برای‌ سپاهیان‌ خطابه‌ای‌ شورانگیز و تهییج‌كننده‌ ایراد می‌كرد.

نبرد به‌طور معمول‌ در صبحدم‌ آغاز و در هنگام‌ غروب‌ متوقف‌ می‌شد. با این‌ حال‌، مدافعان‌ درگیری‌ را تا حد امكان‌ به‌ تأخیر می‌انداختند تا بتوانند درصورت‌ شكست‌، با استفاده‌ از تاریكی‌ عقب‌نشینی‌ كنند. آغاز نبرد با كوبیدن‌ بر طبل‌ و نواختن‌ شیپور جنگی‌ توسط‌ چاووش‌ * ها اعلام‌ می‌گردید. شروع‌ جنگ‌ با رَجَزخوانیهای‌ دو طرف‌ همراه‌ بود. در هنگام‌ درگیری‌ تن‌ به‌ تن‌ نیز برای‌ شناسایی‌ افراد از اسمهای‌ رمز استفاده‌ می‌شد.

در عهد سلاطین‌ دهلی‌، شیوه‌ معمول‌ حمله‌ بدین‌نحو بود كه‌ ابتدا درگیری‌ را مقدمه‌های‌ دو لشكر آغاز می‌كردند، سپس‌ جناح‌ راست‌ به‌ حركت‌ در می‌آمد و آن‌گاه‌ قلب‌ به‌ پیشروی‌ می‌پرداخت‌ و سرانجام‌ جناح‌ چپ‌ وارد عمل‌ می‌شد. دسته‌ای‌ از نیروها عهده‌دار ایجاد رعب‌ و وحشت‌ در دل‌ سپاه‌ خصم‌ بودند وبرای‌ این‌ منظور ابتدا كمانداران‌ سواره‌نظام‌، پیاده‌نظام‌ و آنانی‌ كه‌ در هوده‌های‌ روی‌ فیلها جای‌ داشتند باران‌ بی‌امانی‌ از تیرها را بر سر دشمن‌ فرو می‌ریختند كه‌ در این‌ میان‌ از تیرهای‌ سمّی‌ و آتش‌زا نیز استفاده‌ می‌شد. منجنیقهای‌ درون‌ هوده‌ها نیز به‌ همین‌ ترتیب‌ برای‌ پرتاب‌ سنگهای‌ بزرگ‌ و نفط‌اندازی‌ بر سر دشمن‌ مورد استفاده‌ قرار می‌گرفت‌. پس‌ از درگیر شدن‌ سایر قوا، برای‌ افزایش‌ رعب‌ و هراس‌ در نیروهای‌ دشمن‌، از حمله‌ سریع‌ فیلها نیز استفاده‌ می‌شد. هدف‌ اصلی‌، همیشه‌ قلب‌ سپاه‌ خصم‌ بود كه‌ فرمانده‌ در آن‌ استقرار داشت‌. درصورتی‌ كه‌ نیروهای‌ جلودار یا یكی‌ از جناحها دچار هزیمت‌ می‌گردید، به‌ وسیله‌ نیروهای‌ ذخیره‌ یا از طریق‌ جناحی‌ دیگر تجدید قوا می‌شد البته‌ با این‌ هشدار كه‌ مبادا دشمن‌ با مشاهده‌ عزیمتِ سربازان‌ از قلب‌ برای‌ تقویت‌ یك‌ جناح‌ چنین‌ نتیجه‌ بگیرد كه‌ قلب‌ سپاه‌ مقابل‌ دچار شكست‌ شده‌ و از هم‌ پاشیده‌ است‌.

بنابر دیدگاه‌ تاكتیكی زیركانه‌ تیمور (ص‌ 376ـ 408)، باید نبرد را تا زمانی‌ كه‌ دشمن‌ مبادرت‌ به‌ حمله‌ كند به‌ تأخیر انداخت‌، سپس‌ جلوداران‌ باید با نیرویی‌ بین‌ نه‌ هزار تا دوازده‌ هزار نفر به‌ سمت‌ مهاجمان‌ دشمن‌ حركت‌ كنند، سپس‌ جلوداران‌ جناح‌ راست‌ برای‌ پشتیبانی‌ از آنان‌ و بلافاصله‌ جلوداران‌ جناح‌ چپ‌ نیز در پشت‌ سر این‌ دسته‌ اخیر حركت‌ كنند. اگر این‌ نیروها برای‌ مقابله‌ با دشمن‌ كفایت‌ نكنند، نخستین‌ واحد از جناح‌ راست‌ و بعد دومین‌ واحد از جناح‌ چپ‌ پیشروی‌ كنند، سپس‌ دومین‌ واحد از جناح‌ راست‌ و بعد اولین‌ واحد از جناح‌ چپ‌ به‌ حركت‌ درآیند. اگر حمله‌ با هیچ‌یك‌ از این‌ واحدها به‌ پیروزی‌ نینجامید، برای‌ ادامه‌ كار ــ احتمالاً توسط‌ نیروهای‌ قلب‌ سپاه‌ ــ باید منتظر دستور تیمور به‌ عنوان‌ فرمانده‌ نبرد بمانند.

اعقاب‌ و جانشینان‌ تیمور از رویكرد علمی‌ او به‌ عملیات‌ جنگی‌ بهره‌ بردند و قواعد او را به‌طور كلی‌ محفوظ‌ داشتند، هر چند شیوه‌های‌ جنگی‌، پس‌ از آشنایی‌ با توپ‌ به‌طور قابل‌ ملاحظه‌ای‌ تحول‌ یافت‌؛ ازاین‌رو، در جنگ‌ خانُوا در نزدیكی‌ آگره‌ در 933، نبرد با آتش‌ تفنگهای‌ فتیله‌ای‌ و كالورین‌ [نوعی‌ توپ‌]های‌ كالیبر پایین‌ از جناح‌ راست‌ سپاه‌ بابر به‌ فرماندهی‌ مصطفی‌ رومی‌ آغاز گردید كه‌ پس‌ از آن‌، توپخانه‌ سنگین‌ مستقر در سمت‌ راست‌ قلب‌ تحت‌ فرمان‌ میرِ آتش‌ استادعلی‌ قلی‌، به‌تدریج‌ روی‌ فیلهای‌ زره‌پوشِ دشمن‌ آتش‌ گشودند. هنگامی‌ كه‌ جنگ‌ توپخانه‌ای‌ به‌ شدت‌ در جریان‌ بود، بابر به‌ گروههای‌ كناری‌ خود (تُلغُمه‌) دستور حمله‌ داد و بدین‌ ترتیب‌ توپهای‌ سنگین‌ به‌ جلو حركت‌ داده‌ شدند و سواره‌نظام‌ نیز در كنار توپخانه‌ آتشبارِ پیش‌تاخته‌، به‌ جلو حركت‌ كرد (بابر، ص‌ 311 رـ312 ر؛ كار، ص‌270ـ272؛ یارمحمدخان‌، ص‌ 203؛ صباح‌الدین‌، < فرهنگ‌ اسلامی‌ >، سال‌ 21، ش‌ 2، ص‌ 125). با این‌ حال‌، به‌طور كلی‌ توپخانه‌ سنگین‌ قادر نبود پس‌ از سواره‌نظام‌ كه‌ تا آن‌ سوی‌ سنگربندیهای‌ اولیه‌ سپاه‌ دشمن‌ پیشروی‌ می‌كردند، حركت‌ كند و هنگام‌ عقب‌نشینی‌، نگهداری‌ توپها به‌دشواری‌ امكان‌پذیر بود: یا بایستی‌ آنها را از كار می‌انداختند یا رهایشان‌ می‌كردند. در دوره‌ حكومت‌ اكبر با سواركردن‌ توپها بر روی‌ ارابه‌های‌ مخصوص‌ حمل‌ توپ‌، به‌ آنها قابلیت‌ تحرك‌ بیشتری‌ بخشیدند و به‌ جای‌ آنكه‌ مانند گذشته‌ ارابه‌ها را با نیروی‌ انسانی‌ حركت‌ دهند آنها را با گاوهای‌ نر یا فیلها از عقب‌ به‌ سمت‌ موقعیت‌ مورد نظر می‌كشاندند. این‌ افزایش‌ در قابلیت‌ تحرك‌ به‌عنوان‌ مثال‌ در جنگی‌ در نزدیك‌ اُجَّین‌ در 1068 بین‌ اورنگ‌زیب‌ و مهاراجه‌ جَسوَنت‌ سینگ‌ قابل‌ ملاحظه‌ است‌ كه‌ با آتش‌ دوربرد معمول‌ توپها آغاز گردید. راجپوتها *به‌رغم‌ تلفاتی‌ كه‌ در نتیجه‌ آتش‌ توپهای‌ جلویی‌ سپاه‌ اورنگ‌زیب‌ متحمل‌ شدند، دور زدند و به‌ این‌ توپها هجوم‌ بردند و به‌طور موقت‌ آنها را خاموش‌ ساختند، لیكن‌ خدمه‌ توپها موفق‌ به‌ بازپس‌گیری‌ آنها شدند. آنان‌ توپهای‌ خود را بر زمین‌ مرتفعی‌ كه‌ برای‌ حمله‌ دشمن‌ مناسب‌ نبود قرار دادند و بسیار آسان‌تر از پیش‌ توانستند قلب‌ سپاه‌ حریف‌ را گلوله‌باران‌ كنند [خافی‌خان‌ نظام‌الملكی‌، ج‌ 2، ص‌ 12ـ 18]. با این‌ حال‌، گاه‌ ممكن‌ بود كه‌ آتش‌ توپخانه‌ به‌ تأخیر انداخته‌ شود، چنان‌كه‌ این‌ امر در جنگ‌ ساموگره‌ در اواخر همان‌ سال‌ [1068] روی‌ داد كه‌ در آن‌ داراشكوه‌ درنتیجه‌ سكوت‌ توپخانه‌ سنگین‌ اورنگ‌زیب‌ فریب‌ خورد و دست‌ به‌ حمله‌ای‌ عجولانه‌ زد. سرانجام‌، توپهای‌ سنگین‌ اورنگ‌زیب‌ شروع‌ به‌ پاسخگویی‌ كردند و موجب‌ كشتار مَهیبی‌ گردیدند [رجوع کنید به همان‌، ج‌ 2، ص‌ 22ـ29؛ صباح‌الدین‌، < فرهنگ‌ اسلامی‌ >، سال‌ 21، ش‌ 1، ص‌ 15].

در قرن‌ یازدهم‌ حتی‌ پس‌ از پیشرفتهای‌ بسیار در سلاحهای‌ كوچك‌ و توپخانه‌ ــ كه‌ غالباً به‌ دست‌ مزدوران‌ اروپایی‌ صورت‌ گرفت‌ ــ سواره‌نظام‌ هنوز از اهمیت‌ بسیاری‌ برخوردار بود. پس‌ از فروكش‌ كردن‌ آتش‌ اولیه‌ توپخانه‌، سواره‌نظام‌ می‌توانست‌ هجوم‌ خود را با تیراندازی‌ به‌ سوی‌ دشمن‌ آغاز كند و نهایتاً به‌ مواضع‌ دشمن‌ نزدیك‌ شود و با شمشیر (سلاح‌ اصلی‌ سواره‌نظام‌ مغول‌) یا نیزه‌ (سلاح‌ مورد علاقه‌ سواره‌نظام‌ راجپوت‌) با سربازان‌ دشمن‌ به‌ نبرد بپردازد. به‌ نظر نمی‌رسد كه‌ سواره‌نظام‌ تا قبل‌ از آنكه‌ سربازان‌ دُرّانی‌ در اواخر قرن‌ دوازدهم‌ از پشت‌ اسب‌ به‌ تیراندازی‌ با تفنگ‌ مبادرت‌ كنند، بدین‌كار دست‌ زده‌ باشد. اسب‌سواران‌ هندی‌، به‌ ویژه‌ راجپوتها، در بحبوحه‌ نبرد اغلب‌ از اسب‌ فرود می‌آمدند و پایین‌ پیراهنهای‌ خود را به‌ لباس‌ یكدیگر می‌بستند و تا پای‌ مرگ‌ به‌ وسیله‌ گرز، چماق‌، تبر و خنجر با دشمن‌ به‌ مقابله‌ می‌پرداختند. آتشبارترین‌ درگیری‌ در اطراف‌ فیل‌ فرمانده‌ حریف‌ روی‌ می‌داد كه‌ عقب‌نشینی‌ را به‌ صرف‌ زخمی‌ شدن‌ با تیر، درخور شأن‌ خود نمی‌انگاشت‌. مرگ‌ یا فقدان‌ فرمانده‌ معمولاً به‌ معنای‌ باختن‌ جنگ‌ بود؛ ازاین‌رو در جنگ‌ ساموگره‌، كه‌ پیشتر ذكر شد، داراشكوه‌، پس‌ از آنكه‌ هوده‌ روی‌ فیلش‌ هدف‌ موشك‌ قرار گرفت‌ و او ناچار به‌ جای‌ آن‌ بر اسب‌ سوار شد، شكست‌ خورد، زیرا سربازان‌ او با دیدن‌ هوده‌ خالی‌ تصور كردند كه‌ فرمانده‌شان‌ به‌ قتل‌ رسیده‌ است [خافی‌خان‌ نظام‌الملكی‌، ج‌ 2، ص‌ 28]. اهمیتی‌ كه‌ دو طرف‌ جنگ‌ به‌ مرگ‌ فرمانده‌ می‌دادند در سركوب‌ شورش‌ كشلوخان‌ به‌ دست‌ محمدبن‌ تُغلُق‌ در 728 نیز نشان‌ داده‌ شده‌ است‌: محمد، شیخ‌عمادالدین‌ نامی‌ را كه‌ به‌ او شباهت‌ زیادی‌ داشت‌ در قلب‌ سپاه‌ زیر چتر سلطنتی‌ جای‌ داد و خود با چهارهزار سوار در كمینگاه‌ قرار گرفت‌. شورشیان‌ به‌ قلب‌ یورش‌ برده‌ شیخ‌ را به‌ قتل‌ رساندند و خاطر جمع‌ از پیروزی خود، برای‌ غارت‌ اردو متفرق‌ شدند، در این‌ هنگام‌ محمدبن‌ تُغلق‌ از كمینگاه‌ بیرون‌ جست‌ و كشلو و نیروهای‌ غافل‌ او را در هم‌ شكست‌.

این‌ تاكتیكها به‌ویژه‌ برای‌ دشتهای‌ شمال‌ هندوستان‌ مناسب‌ بودند و قدرتهای‌ شمالی‌ (سلاطین‌ دهلی‌ و همین‌طور امپراتوران‌ بابری‌) در طرح‌ نقشه‌های‌ مناسب‌ برای‌ باتلاقهای‌ بنگال‌ یا دره‌های صعب‌العبور دكن‌ با مشكلاتی‌ روبه‌ رو می‌شدند. مَراتهه‌ها *ی‌ تحت‌ فرمان‌ شیواجی[ 1037ـ1090] و جانشینان‌ او جنگهای‌ نامنظم‌ را به‌ صورت‌ فنی‌ ظریف‌ و دقیق‌ در آوردند و در بسیاری‌ مواقع‌ از آن‌ برای‌ انجام‌ عملیات‌ ایذایی‌ بر ضد سپاهیان‌ بابری‌ و سلاطین‌ دكن‌ استفاده‌ می‌كردند. ملك‌عَنبَر، كه‌ یك‌ واحد از سربازان‌ جنگهای‌ نامنظم‌ را برای‌ سلاطین‌ نظامْشاهی‌ سازماندهی‌ كرده‌ بود، نحوه‌ جنگیدن‌ مراتهه‌ را ستوده‌ است‌.

از دیرزمان‌ حكام‌ مسلمان‌ هند استعدادهای‌ جنگ‌ دریایی‌ را دریافته‌ بودند، گو اینكه‌ تعدادی‌ از مردان‌ جنگی‌ برای‌ محافظت‌ از كاروانهای‌ دریایی‌ حجاج‌ مأموریت‌ می‌یافتند. پس‌ از آنكه‌ مغولان‌، گجرات‌ و سواحل‌ كُنكان‌ را فتح‌ كردند به‌ ارزیابی‌ امكانات‌ عملیات‌ آبی‌ ـ خاكی‌ پرداختند، چنان‌كه‌ برخی‌ نبردها نیز در طول‌ سواحل‌ انجام‌ گرفت‌ و نهایتاً امیرالبحرهای‌ موروثی‌ جَنجیره‌ به‌عنوان‌ دریاسالاران‌ ناوگان‌ بابری‌ تعیین‌ گردیدند (رجوع کنید به حَبْشی*).

فنون‌ و تدابیر. یك‌ نقشه‌ برای‌ فریب‌ دادن‌ و گمراه‌ ساختن‌ دشمن‌ در باب‌ قدرت‌ سپاه‌ مهاجم‌، تظاهر به‌ ورود نیروهای‌ تقویتی‌ تازه‌ نفس‌ به‌ صحنه‌ بود: یگانهایی‌ از سپاه‌ با استفاده‌ از تاریكی‌ شب‌ از منطقه‌ دور می‌شدند تا مجدداً صبح‌ روز بعد با كوبیدن‌ بر طبلها و به‌ اهتزار در آوردن‌ پرچمها به‌ صحنه‌ بازگردند، به‌طوری‌ كه‌ گمان‌ رود آنان‌ نیروهای‌ تازه‌ رسیده‌اند. به‌ همین‌ ترتیب‌ گزارش‌ شده‌ است‌ كه‌ محمدبن‌ تغلق‌ هزار سرباز را فرستاد تا از تنها یكصدتن‌ از سربازانی‌ كه‌ به‌ سپاه‌ او ملحق‌ می‌شدند استقبال‌ كنند. فرارهای‌ ظاهرسازانه‌ غالباً سودمند می‌افتاد چنان‌كه‌ در جنگ‌ فیروزشاه‌ تغلق‌ با شمس‌الدین‌ الیاس‌شاه‌ بنگالی‌ در 745 در نزدیكی‌ لكهنوتی‌ چنین‌ شد: نیروهای‌ بنگالی‌ تصور كردند كه‌ فیروزشاه‌ به‌طور كامل‌ عقب‌نشینی‌ كرده‌ است‌ و[در نتیجه‌] آنان‌ از قلعه‌ خود خارج‌ شده‌ به‌ تعقیب‌ سپاه‌ فیروزشاه‌ پرداختند و در نهایت‌ شكست‌ سختی‌ خوردند (شمس‌الدین‌ سراج‌ عفیف‌، ص‌ 114ـ 118). اما نیرنگ‌ در جنگ‌، امر شناخته‌شده‌ای‌ بود و اشتباهاتی‌ هم‌ روی‌ می‌داد: در جنگ‌ تُكَرویی‌ در 982، داوودخان‌ اجازه‌ داد تا جلوداران‌، اِلَتمش‌ و[افراد] قلب‌ سپاه‌ اكبر بگریزند ولی‌ به‌ تعقیب‌ آنان‌ پرداخت‌ چرا كه‌ تصور كرده‌ بود فرار آنها حیله‌ جنگی‌ است‌، اما جناح‌ راست‌ سپاه‌ اكبر اقدام‌ به‌ ضدحمله‌ای‌ شدید كرد و داوودخان‌ دچار هزیمت‌ گردید. این‌ فرارهای‌ ساختگی‌ غالباً فرصتی‌ برای‌ حمله‌های‌ غافلگیركننده‌ (كمین‌) به‌ وسیله‌ گروهی‌ از سپاهیان‌ بود كه‌ در موضعی‌ به‌دقت‌ انتخاب‌ شده‌ در نزدیكی‌ عقبه‌ لشكر مستقر می‌گردیدند. گاهی‌ كمین‌ را برای‌ مقاصد دیگری‌ ترتیب‌ می‌دادند؛ برای‌ انجام‌ حملات‌ غارتگرانه‌ غیرمنتظره‌ به‌ دشمن‌ یا خطوط‌ ارتباطی‌اش‌ یا صرفاً به‌ منظور آماده‌ نگه‌داشتن‌ نیروها در هنگام‌ نیاز به‌ هرگونه‌ تجدید قوا [رجوع کنید به فرشته‌، ج‌ 1، ص‌ 223ـ 224]. با این‌ حال‌، سپاهیان‌ مغول‌ از این‌ شیوه‌ جنگی‌ نفرت‌ داشتند و هرگز آن‌ را به‌كار نمی‌بردند.

آنچه‌ مورد تنفر مغولان‌ بود و حتی‌ در دوره‌ سلاطین‌ نیز چندان‌ مورد علاقه‌ نبود، حمله‌ شبانه‌ (شب‌ ـ خون‌) بود كه‌ ابوالفضل‌ علاّ می‌ (1877ـ1886، ج‌ 3، ص‌ 51) در این‌ باره‌ گفته‌ است‌: «شبیخون‌ بود پیشه‌ بیدلان‌/ از این‌ ننگ‌ دارند خیل‌ یلان‌»،[ اما] این‌ حربه‌ گاه‌ علیه‌ نیروهای‌ دشمن‌ به‌ كار برده‌ می‌شد هرچند آنان‌ نیز چنان‌ تربیت‌ شده‌ بودند كه‌ برای‌ چنین‌ حملاتی‌ آمادگی‌ داشته‌ باشند [رجوع کنید به خافی‌خان‌ نظام‌الملكی‌، ج‌ 2، ص‌720؛ صباح‌الدین‌،<فرهنگ اسلامی >، سال‌ 21، ش‌ 2، ص‌ 133]. فخر مدبّر در آداب‌الحرب‌ (ص‌ 282ـ 288) از تقسیم‌ اردو بدین‌ منظور به‌ چهار بخش‌ سخن‌ می‌گوید: سربازان‌ پیاده‌ با تجهیزات‌ كامل‌ باید حفاظت‌ از كلیه‌ ورودیهای‌ اردو را به‌ عهده‌ می‌گرفتند. جناح‌ راست‌ و قلب‌ در جایگاههای‌ مناسبِ خود، مراقب‌ و مترصد می‌ماندند در حالی‌ كه‌ مشعلها و چراغها را خاموش‌ كرده‌ یا در جاهای‌ مختلفی‌ برای‌ گمراه‌ كردن‌ مهاجمان‌ آتش‌ برافروخته‌ بودند. جناح‌ چپ‌ برای‌ مقابله‌ با مهاجمان‌، آماده‌ می‌ماند، در حالی‌ كه‌ گروه‌ چهارم‌، برای‌ حفاظت‌ و گشت‌ در اطراف‌، از اردو خارج‌ می‌شد. مهاجمان‌ بایستی‌ جاده‌های‌ منتهی‌ به‌ اردو را مسدود می‌كردند و گاه‌ عمداً فریاد می‌كشیدند كه‌ فلان‌ سردار، اسیر یا كشته‌ شده‌ است‌ تا بدین‌ ترتیب‌ نومیدی‌ را در میان‌ اردونشینان‌ بپراكنند. بخشی‌ از نیروهای‌ حاضر در صحنه‌ نبرد، كه‌ وجودشان‌ برای‌ فرماندهان‌ بسیار مهم‌ و حیاتی‌ به‌ شمار می‌رفت‌، جاسوسان‌ بودند كه‌ اطلاعات‌ لازم‌ برای‌ انجام‌ شبیخون‌ از طریق‌ آنها حاصل‌ می‌شد. گرچه‌ اطلاعات‌ آنها در تمامی‌ مراحل‌ نبرد، سخت‌ ارزشمند بود (رجوع کنید به جاسوس *).

منابع‌: [امیرخسرو، خزاین‌ الفتوح‌: مشتمل‌ بر احوال‌ و كوائف‌ عهد سلطان‌ علاءالدین‌ خلجی‌، چاپ‌ محمد وحید میرزا، لاهور 1976]؛ همو، مثنوی‌ تغلق‌نامه‌ خسرو دهلوی، تهذیب‌ و تحشیه‌ هاشمی‌ فریدآبادی‌، چاپ‌ محمدصدیق‌ حسن‌ صاحب‌، اورنگ‌آباد، دكن‌ 1352/ 1933؛ بابر، امپراتور هند، بابرنامه‌، چاپ‌ عكسی‌ از نسخه‌ خطی‌ متعلق‌ به‌ سِر سالار جنگ‌، چاپ‌ آنت‌ س‌. بوریج‌، لندن‌ 1971؛ [ضیاءالدین‌ برنی‌، تاریخ‌ فیروزشاهی‌ ، حصه‌ 1، چاپ‌ شیخ‌ عبدالرشید، علیگره‌ 1957؛ احمدبن‌ نصراللّه‌ تتوی‌ و همكاران‌، تاریخ‌ الفی‌: تاریخ‌ هزارساله‌ اسلام‌ ، چاپ‌ غلامرضا طباطبایی‌مجد، تهران‌ 1382 ش‌؛ تیمور گوركان‌، تزوكات‌ تیموری‌ ، تحریر ابوطالب‌ حسینی‌ تربتی‌ به‌ فارسی‌، آكسفورد 1773، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1342 ش‌]؛ محمدهاشم‌ خافی‌خان‌ نظام‌الملكی‌، منتخب‌ اللباب، ج‌ 2، چاپ‌ كبیرالدین‌ احمد، كلكته‌ 1874؛ عباس‌خان‌ سروانی‌، تحفه‌ اكبرشاهی‌، نسخه‌ خطی‌ موزه‌ بریتانیا، ش‌ 164 or.؛ یحیی‌بن‌ احمد سرهندی‌، تاریخ‌ مبارك ‌شاهی، چاپ‌ محمدهدایت‌ حسین‌، كلكته‌ 1931؛ شمس‌الدین‌ سراج‌ عفیف‌، تاریخ‌ فیروزشاهی‌، چاپ‌ ولایت‌ حسین‌، كلكته‌ 1891؛ [صمصام‌الدوله‌ شاهنوازخان‌، مآثرالامرا، كلكته‌ 1888ـ1891؛ عبداللّه‌، تاریخ‌ داودی‌ ، چاپ‌ عبدالرشید، چاپ‌ سنگی‌ علیگره‌ 1954؛ مولینا عصامی‌، فتوح‌ السلاطین‌، چاپ‌ یوشع‌، مدرس‌ 1948؛ ابوالفضل‌بن‌ مبارك‌ علاّ می‌، آئین‌ اكبری‌، چاپ‌ سنگی‌ لكهنو 1892ـ1893؛ همو، اكبرنامه‌، چاپ‌ آغااحمدعلی‌، كلكته‌ 1877ـ1886؛ محمدبن‌ منصور فخرمدبّر، آداب‌ الحرب‌ و الشجاعه، چاپ‌ احمد سهیلی‌ خوانساری‌، تهران‌ 1346 ش‌ ]؛ همو، آداب‌ الملوك‌ و كفایه‌ المملوك‌، نسخه‌ خطی‌ كتابخانه‌ دیوان‌ هند، ش‌ 647؛[ محمدقاسم‌بن‌ غلامعلی‌ فرشته‌، تاریخ‌ فرشته‌ ( گلشن‌ ابراهیمی‌ )، لكهنو: مطبع‌ منشی‌ نولكشور، بی‌تا.؛ محمدعارف‌ قندهاری‌، تاریخ‌ اكبری‌، معروف‌ به‌ تاریخ‌ قندهاری، چاپ‌ معین‌الدین‌ ندوی‌ و اظهر علی‌ دهلوی‌، رامپور 1382/1962؛ عثمان‌بن‌ محمد منهاج‌ سراج‌، طبقات‌ ناصری‌، چاپ‌ عبدالحی‌ حبیبی‌، كابل‌ 1342ـ1343 ش‌ ]؛

Barbosa, Travels , tr. and ed. M.L. Dames, London 1918]; H. C. Kar, Military history of India , Calcutta 1980; S.Sabahuddin, "Conduct of strategy and tactics of war during the Muslim rule in India", Islamic culture , XX,no.2 (Apr. 1946), XXI, no. 1 (Jan. 1947), no.2 (Apr. 1947)؛[ Sarva Daman Singh , Ancient Indian warfare , Leiden 1965;Timur Gurcan, Malfuzat-i Timuri , or, Tuzak-i Timuri :the autobiography of Timur, in The history of India as told by its own historians: the Muhammadan period , edited from the posthumous papers of H. M. Elliot by John Dowson, vol.3, Lahore: Islamic Book Service, 1976; [Yar Muhammad Khan, "The use of artillery during the Sultanate period", Islamic culture , XXXV, no.3 (July 1961)].

/ سیداطهر عباس‌ رضوی‌ و ج‌. برتون‌ پیج،

تاج محل، سمبل عشق و مروارید کشور هند

 تاج محل، سمبل عشق و مروارید کشور هند
...ملكه ممتاز محل در هنگام مرگ از شوهرش خواست كه پس از او، با زن دیگری ازدواج نكند و برای او مقبره‌ای بسازد كه...
 
یكی از جمله كامل ترین و عالی ترین آثار معماری هند، بنای زیبای تاج محل است. این بنا در ۲۰۰ كیلومتری جنوب دهلی نو و در منطقه اوتار پرادش واقع شده است.
قسمت‌های زیادی از تاج محل اكنون از بین رفته است. آنچه امروز از این بنا باقی مانده یك باغ اصلی به نام چهار باغ و ساختمان سفید مقبره كه گویی روی یك سكو قرار گرفته و به رودخانه جامو مشرف است.
  
در این مجموعه، حرکت شخص از دنیوی‌ترین نماد (بازار) آغاز می‌شود و به اخروی ترین نماد مجموعه (مزار) منتهی می‌شود. در این بین، میدان جلوخان فضایی رابط و برزخ گونه بین بازار و مزار (دنیا و آخرت) است. حضور مزار در باغ را نیز می‌توان استعاره‌ای از حضور انسان در بهشت دانست. توجه به اصول تقارن، مرکزیت و ریتم نیز از دیگر ویژگی های این مجموعه است که آن را این چنین ارزشمند ساخته است.
در ایران، ساختن مزار یکی از شیوه های معمول برای بزرگداشت بزرگان مذهبی یا رجال و افراد مهم اجتماعی یا کشوری بود که به ویژه از دوره ایلخانی به بعد بیشتر از گذشته مورد توجه قرار گرفت. در دوره گورکانیان هند که آنان را می‌توان در برخی زمینه ها وارث تیموریان دانست، به ساختن مزار برای بزرگان به صورت بارزی توجه شد. در واقع، فرهنگ ساختن مزار و مقبره برای درگذشتگان توسط مسلمین به هند راه یافته است. زیرا پیش از ورود مسلمانان به هند، بسیاری از هندی‌ها اجساد مردگان را می‌سوزاندند و شیوه ای برای تجلیل بزرگان خود نداشتند. در این دوران، شماری مزار نیز برای بانوان دربار ساخته شد که تاج محل یکی از آن ها به شمار می‌آید.
تاج محل آرامگاه ارجمند بانو ملقب به ممتاز محل، همسر محبوب پنجمین پادشاه گورکانی موسوم به شاه جهان است. ممتاز محل در 1040 ه.ق. درگذشت و آرامگاه او میان سالهای 1049 تا 1065 هجری قمری برپا شد. امپراتور جایگاهی را در کنار رود جمنا برگزید. وی قصد داشت برای خود نیز آرامگاهی در کران دیگر رود و برابر آن بسازد و این دو بنا را با پلی به یکدیگر متصل سازد به نشانه آنکه پیوند او و همسرش از جریان زمان هم در می‌گذرد. قرار بود که بر خلاف نمای تاج محل که از مرمر سفید بود، آرامگاه شاه از مرمر سیاه باشد. اما سرنوشت بر این شد که آرامگاه دوم هرگز برپا نشود و امپراتور در کنار همسرش آرام گیرد.
او در هنگام تولد چهاردهمین فرزندش  در سال ۱۶۳۲ میلادی جان باخت. ملكه ممتاز محل در هنگام مرگ از شوهرش خواست كه پس از او، با زن دیگری ازدواج نكند و برای او مقبره‌ایی بسازد كه یادش جاوید بماند. آن دو در سال ۱۶۱۲ با یكدیگر ازدواج كردند و ثمره ۱۸ سال زندگی مشتركشان، ۱۴ فرزند بود.
هنگامی‌که ممتاز محل درگذشت،  امپراتور داغدیده طراحان، مهندسان و استادکاران را از هند، ایران و آسیای مرکزی گرد آورد تا آرامگاهی را بسازند که آخرین دستاورد معماری مغولان اعظم گردید. در آرامگاه تاج محل جملگی سنت های معماری آسیای مرکزی، ایران و هند به طور هماهنگ و موزون تلفیق یافته و بیشترین تأکید بر تناسبات هندسی عمارت شده است. این اثر دارای پیشینه های چندی از آرامگاه همایون بوده است. وی که دومین امپراتور گورکانی هند بود به ایران تبعید شد. او در بازگشت به هند، گروهی از هنرمندان ایرانی را با خود به همراه برد. بنا بر این شگفت‌انگیز نیست که تاج محل از الگوهای ایرانی و میراث معماری هندو بهره گرفته باشد. 
بنای آرامگاه برروی دو صفه روی هم قرار گرفته است. صفه اول 374 *141 و صفه دوم 120 *120 ذراع است. ساختمان مزار با طرح هشت بهشت طراحی و ساخته شده است. هشت بهشت یا هشت جنه نام نوعی طرح معماری است که بر اساس آن به طور معمول در وسط نقشه بنا یک فضای مرکزی غالبا گنبدی شکل وجود دارد که از مرکز آن چهار محور تقارن عبور می‌کند.
در دو طرف شرقی و غربی عمارت مزار، دو ساختمان کاملا همانند به صورت متقارن ساخته شده است . بنایی که در سمت غرب عمارت قرار گرفته، مسجدی است که از سه گنبدخانه و سه ایوان ترکیب شده است. در جبهه شرقی مزار بنایی مشابه مسجد ساخته شده که مهمانخانه مجموعه است و در همه خصوصیات کالبدی مانند مسجد است به جز آنکه محراب ندارد و بر روی  سنگفرش آن شکل جانماز ایجاد نشده است.
در بالای عمارت تاج محل، گنبد امرودی (گلابی) شکل قرار دارد که دو پوسته است. ارتفاع گنبد اصلی از روی صفه بیش از 50 متر است. در چهار طرف گنبد اصلی، چهار عدد طاقی با گنبد کوچک قرار دارد. وجود چهار گنبد کوچک در چهار سوی گنبد اصلی، سنت  و شیوه ای است که آن را در مقبره امیر اسماعیل سامانی در بخارا می‌توان ملاحظه کرد. بنا بر این، خصوصیت مزبور را می‌توان از ویژگی های معماری ایرانی دانست.
چهار منار در چهارگوشه صفه عمارت مزار وجود دارد. این خصوصیت را باید به معماری گورکانی نسبت داد. ساختن چهار منار در چهارگوشه یک عمارت در دوره تیموری رایج شد و در دوره گورکانی و به ویژه در تاج محل، آنها را به صورت مستقل از ساختمان، در چهار گوشه صفه ساختند. وجود چهار منار در گوشه های صفه موجب شکل گیری فضایی بصری - روانی شد که عمارت مزار در میان آن اهمیت ویژه ای یافته است، زیرا افزون بر خصوصیات حجمی‌یگانه و ممتاز آن، تمام سطح آن را با سنگ مرمر سفید پوشانده اند، در حالی که سطح صفه اول و نیز مهمانخانه و مسجد واقع در دو سوی آن را با سنگ سرخ پوشانیده اند. در جلوی عمارت آرامگاه، باغی مربع شکل ساخته شده است. مربع یکی از شکل های کامل و به ویژه یکی از شکل های مهم و مقدس در فرهنگ طراحی معماری و شهری در ایران است. عرصه باغ نیز با طرح چهارباغ که یکی از مهمترین الگوهای طراحی باغ ایرانی است، ساخته شده است. در این شیوه، عرصه باغ توسط دو معبر متقاطع به چهار قسمت تقسیم می‌شد. هر یک از این چهار عرصه نیز دوباره به چهار قسمت تقسیم می‌شد و این روند تا جای ممکن ادامه می‌یافت و فضای هر سطح با درختان و گلهای متنوع پوشانده می‌شد.
 
در متون تاریخی به نام معمار این مجموعه اشاره نشده است اما در برخی از متن های متأخر، از شخصی به نام استاد عیسی نام برده شده که بعضی او را اهل شیراز و عده ای وی را اهل استانبول دانسته اند. برخی از پژوهشگران نیز به یک نسخه خطی اشاره کرده اند که در آن به «استاد عیسی شیرازی نقشه نویس» و «امانت خان شیرازی طغرانویس» اشاره شده است. علاوه بر این، در برخی از متون به شخصی به نام استاد احمد لاهوری اشاره شده است. هرچند که وجود یک معمار لاهوری در طراحی تاج محل به معنی فقدان یک یا چند معمار ایرانی نیست. زیرا می‌توان اظهار داشت که طراحی و ساخت این مجموعه عظیم و با شکوه، تنها توسط یک معمار صورت نپذیرفته است و به احتمال زیاد چند نفر معمار و عده کثیری هنرمند در این کار مشارکت داشته اند.
 
دروازه با شکوه ورودی باغ و مزار با نام جلوخان، در وسط جبهه متصل به باغ قرار گرفته است و طرحی تقریبا مانند هشت بهشت اما به شکلی ساده دارد. جلوخان نوعی فضای شهری به حساب می‌آید که غالبا به عنوان فضایی رابط میان یک فضای معماری و یک فضای شهری مانند بازار، معبر یا میدان مورد استفاده قرار می‌گرفته است. در طراحی مجموعه تاج محل، اصل سلسله مراتب (توجه به نحوه ترتیب، تنظیم و استقرار عناصر بر اساس اهمیت معنوی و نمادین فضاها) مورد توجه بوده است.

آشنایی با برخی آداب و رسوم مردم هندوستان

آشنایی با برخی آداب و  رسوم مردم هندوستان
مردم هندوستان معتقدند كه چسباندن دو دست به یكدیگر نشانه همفكری و همرنگی با شخص مقابل است و از طرفی دست راست را مظهر...


سرزمین‌های واقع در مشرق زمین مهد آداب و رسوم و سنت‌های كهن هستند. یكی از كشورهایی كه فرهنگ و سنت‌های قدیمی‌دارد هندوستان است. در این مطلب سعی می‌شود به اختصار شما را با برخی از آداب و رسوم مردم كشور هندوستان آشنا كنیم. در واقع این مقاله یك پیش زمینه است برای شما تا بیشتر در مورد كشورهای دیگر به خصوص سرزمین‌های مشرق زمین اطلاعات داشته باشید.
Namaskar
این كلمه یادآور متداول‌ترین و مشهورترین نوع سلام و علیك در هند است كه در هنگام خوش‌آمد گویی و یا خداحافظی به كار می‌رود. دراین شیوه سلام كردن، كف دو دست را به هم می‌چسبانند و در زیر صورت به سمت بالا نگه می‌دارند و كمی‌خم می‌شوند و سپس به شخصی كه دیده‌اند به این روش سلام می‌كنند.
مردم هندوستان معتقدند كه چسباندن دو دست به یكدیگر نشانه همفكری و همرنگی با شخص مقابل است و از طرفی دست راست را مظهر روح و طبیعت معنوی انسانی و دست چپ را نشانگر جهان مادی و جسم انسانی می‌دانند و با این حركت می‌خواهند یكی بودن جسم و جان خود را به شخص مقابل بدهند.
Tilak
تیلاك نشان مذهبی‌ای است كه آن‌ها بر روی پیشانی خود می‌گذارند و معتقدند برای آن‌ها سعادت، خیر و بركت به ارمغان می‌آورد. این نشان معمولاً از خمیر قرمز رنگی كه تركیبی از زردچوبه، زاج سفید، ید و كافور است تهیه می‌شود و سپس به صورت لكه‌ای كوچك در بین ابروان گذاشته می‌شود. به عقیده مردم هند، این نقطه از پیشانی محل خرد نهفته، تمركز و عقل انسانی است. در ضمن از نظر مسائل عبادی هم كانون مهمی‌به حساب می‌آید و از طرفی آن را چشم سوم وجود خود می‌دانند و تمام مراسم مذهبی آن‌ها با گذاشتن تیلاك و چند دانه برنج با انگشت نشانه شست روی این نقطه انجام می‌شود. در ضمن این رسم در بعضی مواقع برای خوش‌آمد گویی یا وداع با میهمان هم دیده می‌شود.
Arati
انجام این سنت نشانی از عشق و تكریم است و در شرایط و موقعیت‌های متفاوت چون ستایش و درخواست بركت از خدا، تولد كودكان، خوش‌آمد گویی به مهمان، شركت در محافل شعری و سرود و خوش‌آمد گویی به عروس و داماد جدید به فراخور موضوع استفاده می‌شود.
روش كار هم بسیار ساده است؛ پنج لامپ یا چراغ كوچك را با كره یا روغن پر می‌كنند و در سینی فلزی كوچكی قرار می‌دهند. در كنار آن نیز صدف حلزونی با آب پر می‌شود و اطرافش را با گل و برگ تزئین می‌كنند. بخور كافور هم به عنوان عطر سینی استفاده می‌شود و در نهایت سینی تهیه شده به حالت چرخان در محافل ذكر شده حركت داده می‌شود تا ارواح شیطانی و تأثیرات چشم‌های شیطانی از آن مجلس دور شود.
حلقه‌های گل
درست كردن حلقه‌های گل در هند بسیار مرسوم است. در هنگام نشان دادن ادب و احترام بیشتر دسته‌گل‌هایی از یاس سفید با گل‌های جعفری یا همیشه بهار (نارنجی رنگ) تهیه می‌كنند. و به شكل ریسمانی به هم می‌بافند و ته آن را گره می‌زنند و آن را در مراسم مختلف بر گردن كسی كه می‌خواهند به او احترام بگذارند می‌اندازند. استفاده از حلقه گل در مراسم ازدواج بسیار مرسوم است.
سنجاق روی بینی
 

سنجاق روی بینی كه یك نگین براق است، مظهر اخلاص و نشان ازدواج و تأهل زنان هندی است. اگرچه با گذشت زمان این زینت مورد استفاده دخترها هم قرار گرفته است.

Mangalsura
گردنبندی است بر گردن زنان متأهل و معادل حلقه ازدواج در غرب و سایر كشورها است. گردنبند فوق معمولاً از دو رشته كوتاه از مهره‌های سیاه و آویزان از طلا است. در روز عروسی این گردنبند توسط داماد بر گردن عروس آویخته می‌شود تا دانه‌های سیاه آن عروس خانم را در مقابل شیطان حفظ كند.

Shakna-Paula
دستبندی است كه از مرجان قرمز و صدف تهیه می‌شود كه در مجلس عروسی به دست عروس خانم بسته می‌شود. مفهوم این دستبند در میان مردم هند این است كه با این دستبند داماد به عروس قول می‌دهد تا او را خوشبخت كند و او را همیشه دوست داشته باشد. هندی‌ها به این دستبند، دستبند عشق می‌گویند.
 
***********
 
آداب و رسم غذا خوردن در هند
 
هندى‌ها آداب خاصى در مصرف غذا دارند، آنان در غذا خوردن اسراف نمى‌كنند، زیرا معتقدند با افراط در غذا دچار تنبلى شده و این امر مانع رشد فكرى و جسمانى‌شان مى‌شود.
از سویى دیگر سعى مى‌كنند غذاى مصرفى‌شان به چرخه طبیعت بسیار نزدیك باشد. به همین دلیل غذاهایى چون ماهى و گوشت را كه برای به‌دست آوردن آن باید موجود زنده‌ای را كشت و در نتیجه باعث برهم زدن چرخه طبیعت می‌شود را مانع آرامش روح و نیایش با خدا مى‌دانند.
از آداب جالبی که دارند، با دست غذا خوردن است که هیچ طبقه‌ی خاصی را هم شامل نمی‌شود، هندى‌ها معتقدند براى غذا خوردن نباید واسطه‌اى وجود داشته باشد تا انرژى بین غذا و انسان در تعامل باشد.
شبیه گستره جغرافیایی ایران، عادات غذایی در هر منطقه هند متفاوت است به طور مثال در جنوب (شهرهایى چون حیدر آباد، شانل و...) غذاهاى تند مصرف مى‌كنند، در غرب (مثل كلكته) غذاى شیرین و در شمال (مثل دهلى) غذاى تند و روغنى.
امّا در كل برخى غذاهاى مشترك را در همه مناطق هند مى‌توان دید.
به طور مثال «دال» كه از حبوبات تشكیل شده است و معمولاً آن را بر روى برنج مى‌ریزند و مى‌خورند، در تمام هندوستان بسیار رایج است. «دال» (Dal) را با عدس لوبیا و نخود می‌پزند؛ ولى هر كدام از این حبوبات به طور جداگانه پخته مى‌شوند و همین باعث تنوع در غذا مى‌شود.
«دوساسامبار» (Dososambar) با اینكه غذاى مخصوص جنوب هند است، امّا مصرف آن در همه جاى هند بسیار رایج است. این غذا از یك نان بلند و نازك تشكیل شده كه وسط آنرا سیب زمینى، پیاز و فلفل می‌گذارند و مى‌پیچند و برای جاشنی هم از سس خاصى استفاده مى‌كنند، كه «چتنى» (Chatni) نام دارد و با نارگیل و خود سس «سامبار» (Sambar) كه حاوی سبزیجات مختلف است، درست شده است.
باتورا (Batura) هم یكى از نان‌هاى معروف در هند است (البته بعد از نان چاپاتى) كه همراه با غذایى به نام چولا (Chala) خورده مى‌شود. چولا از نخود، گوجه فرنگى، پیاز و فلفل و ادویه تشكیل شده و همانند خورشت درست مى‌شود و آن را با نان باتورا كه روغنى و پفى شكل است می‌خورند.
سمبوسه نیز غذایى آشنا و پرطرفدار است كه بیشتر به صورت عصرانه مصرف مى‌شود و در خیابان‌ها مى‌توان شاهد دستفروش‌هایى بود كه سمبوسه مى‌فروشند.
در كل اینگونه معروف است كه طبقات محروم و پایین غذاهاى تندترى مصرف مى‌كنند و غذاها در طبقات بالا از درجه تندى كمترى برخوردار است.
هندوها معتقدند كه گاو ماده را نباید كشت و گوشت این حیوان مفید و مقدس را نباید خورد، این یكى از دلایلى است كه آنان از گوشت حیواناتى چون بز، گاو نر و گوسفند استفاده مى‌كنند. البته مصرف گوشت در بین هندی‌ها چندان پسندیده نیست، حتى امروزه هم مى‌توان هندو‌هایى را دید كه در طول زندگى‌شان هرگز گوشت مصرف نكردند.

هندوستان از دیرپاترین زمان تا عصر گاندی

هندوستان
شبه قاره هند دارنده باستانی‌ترین تمدن و فرهنگ بزرگ جهان است. آریایی‌ها در فاصله 2500 تا 2000 سال قبل از میلاد مسیح از طریق تنگه خیبر، از راه افغانستان کنونی وارد...
 
سرزمین عجایب
از اوایل ماه اکتبر 2009 مردم هند تدارک برگزاری یکصد و چهلمین سالروز تولد روح بزرگ ملت هند (مهاتما گاندی) را به بهترین وجه دیدند. گاندی در دوم اکتبر 1869 در یک خانواده بسیار سنتی در پوربندا (گجرات) از ایالت «کاتیاور» به دنیا آمد. قلم تقدیر اینچنین بر لوح تاریخ هند رقم خورده بود که او بتواند در 78 سالگی ملتی که از ادیان و مذاهب و آداب و رسوم گوناگون و زبان‌های متفاوت تشکیل می‌شدند، متحد ساخته و شبه قاره هند را به استقلال برساند. حال که هنوز در ماه اکتبر به سر می‌بریم به این انگیزه تاریخچه کشوری را که گاندی در آن پرورش یافته و در بیداری اش در مبارزه با استعمار کوشش کرده و نقش موثر داشته است، از دید تیزبین خوانندگان می‌گذرانیم.
 
هندوستان از دورترین زمان تا رسوخ مغولان به این سرزمین
شبه قاره هند دارنده باستانی‌ترین تمدن و فرهنگ بزرگ جهان است. آریایی‌ها در فاصله 2500 تا 2000 سال قبل از میلاد مسیح از طریق تنگه خیبر، از راه افغانستان کنونی وارد شبه قاره هند یعنی جایی که امروز به پاکستان و هندوستان معروف است، شدند. آنها ابتدا با هم نژادان خود که نیاکان ایرانیان کنونی هستند، در منطقه «اوراسیا» (منطقه‌یی بین اروپا و آسیا در ناحیه آرال) زندگی می‌کرده‌اند. قبل از ورود آریایی‌ها به شبه قاره هند در منطقه «موهنجودارو» تمدن‌های شهری مهمی ‌که در فاصله دوران ماقبل تاریخ و تاریخی است، کشف شد که در مقایسه با تمدن «میان رودان» در دوره سومری‌ها تقریباً به هم نزدیک هستند. آریایی‌ها با هجوم خود، اقوام بومی ‌گندمگون منطقه شمال شبه قاره را که به «دراویدی» مشهور بودند به سمت جنوب راندند. این دسته از آریایی‌ها برخلاف عموزاده‌های ایرانی خود که «اهورامزدا»پرست شدند، ایجادکننده دین «برهمایی» شدند.
 
«برهما» از خدایان بزرگ هند با «ویشنو» خدای آمر موجودات و «شیوا» خدای خراب کننده موجودات، تثلیث مقدس هندوها را نشان می‌دهد. کتاب مقدس آنها به نام «ودا» است که به زبان سانسکریت به معنی «دانش» است که دربردارنده نوشته‌های مقدس هندوییسم است. اگر به افسانه‌ها و اساطیر ایران باستان و هندوستان مراجعه کنیم خواهیم دید در بعضی از داستان‌ها، قهرمانان اسطوره‌یی با هم شباهت نزدیک دارند. مورخان اروپایی می‌گویند هندوستان گهواره همه گونه مکتب‌های فلسفی شد و تلاش‌های فکری، فلسفی و دینی هندوها در مجموعه نوشته‌هایی که به نام «اوپانیشاد» شهرت دارد، موجود است. به عقیده آنها، اوپانیشاد نشان دهنده کوشش‌های فکری انسان است در کشف معنای جهان هستی. در کتاب ودا و بخش‌های مختلف آن، مقررات مذهبی هندوها و در «اوپانیشاد» نکات فلسفی آیین هندو نوشته شده است. با تسلط آریایی‌ها بر هندوستان به ویژه شمال هند، گروهی که اصلاً از بومیان هند بودند به نام «پاریا» (نجس) خوانده شدند. از آن پس در هند، سیستم اجتماعی بسته ایجاد شد که در اصطلاح جامعه شناسان امروز به «کاست» معروف است. زمانی که گاندی وارد عرصه سیاسی شد، برای تحقق اتحاد بین اقشار ملت هند، طبقه نجس را «هاریجان» (مخلوقات خداوند) و کمی‌ بالاتر به معنی «فرزندان خداوند» خطاب کرد. اگر کوشش‌های گاندی نبود، وحدت اقوام مختلف هندی به صورت یک ملت با اختلافات شدید مذهبی و نژادی و زبانی تحقق نمی‌یافت. اقوام جنوبی مانند دراویدی‌ها و تامیلی‌های غیرآریایی که بخشی در آنها به سیلان مهاجرت کردند، در اثر مجاهدت‌های گاندی در دوران استقلال، این احساس در آنها ایجاد شد که در واقع می‌توانند در قالب یک ملت جا بگیرند.
 
پیدایش آیین‌های «بودا» و «جی نیزم»
در قرن ششم ق م در یکی از مناطق خودمختار شمال هند به نام نپال در دامنه هیمالیا، فرزند حاکم آنجا که از دودمان «ساکیا» بوده و در تاریخ تحت عنوان «سید آرتاگوتاما ساکیامونی» مشهور شد، آیین جدیدی به نام «بودا» را ابداع کرد. این اشراف زاده نپالی چند منظره حزن‌انگیز در زندگی خود ملاحظه کرد و دست از جاه و جلال کشید و به پوچی زندگی پی برد و به ریاضت پرداخت و در زیر درختی به نام «بودی» دلش روشن شد و راه سلامت زندگی موجودات را یافت. از این جهت که زیر درخت «بودی» دلش روشن شد به «بودا» مشهور شد. بودا می‌گفت انسان باید با تمام موجودات از انسان گرفته تا حیوانات مهربان باشد و در زندگی ریاضت بکشد تا روحش اعتلا پیدا کند. آیین «جی نیزم» دین دیگری است که در همان زمان به وسیله شخصی به نام «ماهاویرا» به وجود آمد. آیین بودا و «جی نیزم» به موازات هم رشد کردند. بودا تا زمانی که زنده بود آیین خود را در منطقه «ماگادا» (بیهار جنوبی) و بنارس تبلیغ کرد و بعد از مرگش، امپراتور «آشوکا» آیین بودا را دین رسمی ‌هند کرد. آیین جی نیزم بسیار شبیه معتقدات بودا است. «ماهاویرا» با قربانی کردن هر موجود جانداری مخالف بود. رالف لین تون مورخ امریکایی در کتاب معروف خود به نام سیر تمدن می‌گوید در قرن ششم ق م «بودا» و «ماهاویرا» با آنکه از طبقه اشراف بودند، هر دو در سلک مرتاضان درآمدند. مهم‌ترین اصول مشترک در آیین بودا و «جی نیزم» علاوه بر ریاضت جسم، «آهیمسا» (بی آزاری) است. مهاتما گاندی از نظر قبول تز بی‌آزاری به هر موجود زنده، می‌توان گفت به شدت تحت تاثیر آیین «جی نیزم» قرار گرفته بود.
 
ظهور امپراتوران بزرگ در هند
در قرن پنجم ق م هخامنشیان بر شمال هند چیره شدند، در حالی که در نقاط دیگر هند، حکومت‌های ملوک‌الطوایفی یافت می‌شد. اسکندر مقدونی در 326 ق م شمال غربی هند را گرفت ولی به زودی خاک هند را ترک کرد و اثری از خود به یادگار نگذاشت. بعد از مراجعت اسکندر یکی از سرداران هندی به نام «جاندرا گوپتا» که یونانی‌ها به او «ساندراکوتوس» می‌گفتند، سلسله «موریا» را تشکیل داد. نوه اش «آشوکا» دو قرن بعد از مرگ بودا، دین بودا را در هند رسمیت داد ولی در عین حال آزادی مذهبی را در هند برقرار کرد. او با آنکه مدت‌ها با پیروی از آیین بودا به ریاضت پرداخت ولی مزاحم طرفداران آیین هندو نشد. در زمان او آیین بودا به سیلان رسوخ کرد. بعد از مرگ آشوکا، خاندان موریا رو به انحطاط نهاد زیرا یونانی‌های باقیمانده در باکتریا (بلخ) شمال هندوستان را گرفتند و طولی نکشید حکومت «کوشانی» از کابل تا پنجاب را تسخیر کردند. شاهان کوشانی توانستند مجسمه‌هایی از بودا را در افغانستان و هند برپا کنند. در 320 میلادی در منطقه ماگادا (بیهار جنوبی)، امپراتوری ملی هند به نام «گوپتا» تاسیس شد. در زمان این سلسله سیستم «کاست» (رسم طبقاتی) احیا شد که طبق کتاب «ودا» مردم به چهار طبقه به این شرح تقسیم می‌شدند؛ 1- برهمایان (روحانیون و دانشوران)، 2- کشتاریا (جنگجویان)، 3- وای سیا (کشاورزان)، 4- سودرا (کارگران).
 
از آنجایی که یکی از این امپراتوران به نام «سامودرا گوپتا» (385 - 335م) در زمره طبقه «کشتاریا» بود، مدافع سیستم کاستی در هند شد و از این جهت برهمانان مذهب هندو از او حمایت کردند. به علت تقویم نظام کاست، اقلیت اشرافی هند به نام «راجه‌ها» صاحب امتیازاتی شدند. در عین حال در سایه آزادی مذهبی، بودایی‌ها نیز توانستند در تبلیغ آیین خود موفقیت حاصل کنند. پادشاهان معروف گوپتا عبارت بودند از «چاندرا گوپتای دوم» (414 - 385 م) و بالاخره «گومارا گوپتا». در زمان سلطه این سلسله بر هند به علوم، هنرها و ادبیات توجه شایانی شد. یکی از فیلسوفان دوره گوپتا به نام «ویج ناناوادا» می‌گفت «جز فکر هیچ چیز نیست». از این جهت می‌توان ادعا کرد او را می‌توان «دکارت هندی» نام نهاد زیرا «دکارت» 12 قرن بعد عقیده فلسفی خود را در قالب «می‌اندیشم پس هستم» ارائه کرد. همچنین در دوره فرمانروایی این سلسله که همزمان با دوره ساسانی بود، «برزویه حکیم» با مسافرت به هند، کتاب «کلیله و دمنه» و همچنین بازی شطرنج را به ایران آورد. علاوه بر این در زمان خاندان گوپتا «راه ادویه» از دو مسیر خشکی و دریا هندوستان را به آسیای صغیر و دریای سرخ متصل می‌کرد. از آن دو نقطه بود که ارتباط تجاری هندوستان با اروپا برقرار شد. سلسله گوپتا در 500 میلادی به وسیله هپتالیان که قوم صحراگرد مغولی بودند از میان رفتند.
 
از پادشاهی ‌هارشا تا نفوذ مغولان بر هند
بعد از زوال امپراتوری گوپتا در شمال هند، ملوک الطوایفی برقرار شد و یکی از این ملوک به نام «هارشا» (647 - 606 م) طبق گفته «آرنولد توین بی» مورخ معاصر انگلیسی، ضمن اینکه خورشیدپرست بود، از مذهب بودایی نیز پیروی می‌کرد. با آنکه بودا در زمان حیاتش پیروانی از طریقه خود را به شرق آسیا فرستاده بود، ولی آنها به طور کامل موفق به گسترش کیش بودایی نشدند تا آنکه در زمان امپراتوری‌ هارشا، یک نفر چینی به نام «هی یو آن - تانگ» از راه «تورفان» و سمرقند به مقصد زیارت و دیدن معابد بودایی در 630 میلادی به هند آمد. «رنه گروسه» در تاریخ آسیا می‌نویسد؛ «هی یوان» را «هارشا» به گرمی‌ استقبال کرد و پس از آنکه تمام هند را گردش کرد، از همان مسیر اولیه به چین بازگشت. این طور به نظر می‌رسد که در این زمان، آیین بودا در چین و شرق آسیا و سپس از آنجا به ژاپن رسوخ کرد. بعد از مرگ «هارشا» مذهب بودایی به تدریج از هند رخت بربست یا در اقلیت قرار گرفت و مذهب برهمایی و دو شاخه ویشنویی و شیوایی جای آن را گرفت به طوری که در قرن شانزدهم میلادی عده‌یی از زاهدان هندو مذهبی را از آیین «ویشنو» به نام سیک بر مذاهب هندو اضافه کردند و در شهر آمریتسار معبد بزرگی برای آنها ساخته شد. بعد از مرگ «هارشا» شمال هند به دست «راجپوت‌ها» (پسران پادشاه) تقسیم شد. این شاهزادگان که در زبان هندی «راجپوت» نامیده می‌شوند از قبایل مهاجر آسیای مرکزی بودند که با هندوها آمیخته شده بودند. حکومت راجپوت‌ها در شمال هند تا سال 1000 میلادی طول کشید. پس از فتح ایران توسط مسلمانان در 704 میلادی محمدبن قاسم سردار اسلامی ‌توانست از طریق بلوچستان به دره سند وارد شود و میلیون‌ها نفر به آیین اسلام گرویدند. پس از حمله سبکتکین در 986 و سپس محمود غزنوی و فتح بتکده سومنات راجپوت‌ها نیز منقرض شدند و شبه جزیره هند به دست مسلمانان افتاد. هند در دست امرای مسلمان به صورت ملوک‌الطوایفی اداره می‌شد تا آنکه «بابر»  (1530 - 1483) از نوادگان تیمور که به مغولی بودن خود افتخار می‌کرد توانست در 1504 شهر کابل را تسخیر و سپس لاهور را در 1524 تصرف کند و بر «ابراهیم شاه لودی» پیروزی یافته و دهلی و «آگرا» را اشغال و بنیانگذار سلسله‌یی به نام مغولان کبیر (تیموریان هند) شود.
 
سلطنت مغولان (تیموریان هند) و هجوم استعمارگران اروپایی
قبل از آنکه مغولان بر هندوستان چیره شوند، پرتغالی‌ها از راه دریانوردی به سواحل هند دست‌اندازی می‌کردند. واسکودوگاما دریانورد پرتغالی بعد از آنکه دماغه امید نیک را در جنوب آفریقا دور زده بود به سواحل «مالابار» در جنوب باختری هند رسیده (1498) و آنجا را تصرف کردند. سپس «فرانسیسکو آلمیدا» در 1510 یعنی 14 سال قبل از فتح دهلی به وسیله «بابو» منطقه ساحلی «گوا» را در هند به تصرف خود درآورد. در چنین وضعیتی بود که مغولان کبیر بر هند مستولی شدند. این سلسله به مدت 328 سال حکومت کرد یعنی از 1530 از سلطنت بابر تا سقوط بهادرشاه دوم و تبعید او توسط انگلیسی‌ها به رانگون پایتخت برمه در 1858 که عمر این سلسله پایان داده شد. معروفترین پادشاهان این سلسله که توانستند بر هند سلطنت کنند عبارت بودند از  1- بابر (1530- 1526) 2- همایون (1556- 1530) 3- اکبرشاه (1605- 1556) 4- جهانگیر (1627- 1605) 5- شاه جهان (1658- 1628) 6- اورنگ زیب (1707- 1659) 7- بهادر اول (1712- 1707) 8- جهاندار (1712) 9- فرخ (1719- 1712) و بالاخره بهادر دوم که آخرین آنها بود. گورکانیان هند (مغولان هند) به سبب دور ماندن از زندگی چادرنشینی و خو کردن به دربارهای باشکوه و حرمسراهای مجلل شجاعت و جنگجویی را که از ویژگی‌های مغولان و تیموریان بود از دست دادند و برای ماندن بر اریکه سلطنت هرگونه امتیازی به استعمارگران خارجی دادند. در زمان همایون شاه فرزند بابر پرتغالی‌ها توانستند مناطق تجارتی سواحل مالابار را تصرف کنند. همایون چون قدرت حاکمیت نداشت برادرش بر او شورید و از جانب دیگر شیرشاه افغانی با حمله به هند باعث تضعیف او شد. لذا او به دربار شاه تهماسب صفوی پناه برد و به کمک ایران، کامران برادر خود را شکست داد و به تاج و تخت خود رسید. بعد از او اکبرشاه به سلطنت رسید. اکبر فقط به امور دربار رسیدگی می‌کرد. در زمان این پادشاه به سال 1559 ملکه الیزابت اول پادشاه انگلستان کمپانی هند شرقی انگلیس را تاسیس کرد و نمایندگانی نزد اکبرشاه فرستاد و امتیازات تجاری بسیاری از او گرفت. در زمان اکبرشاه ملقب به بزرگ «هامو» یک سردار افغانی دهلی را تصرف کرد ولی «بیرام خان» از سرداران او متجاوز افغانی را کشت و دهلی را آزاد کرد.
 
اکبرشاه در 1562 با یک شاهزاده خانم راجپوت به نام «عنبر» که بعداً مادر جهانگیر شد، ازدواج کرد و مالیات جزیه اسلامی ‌را در 1564 از غیرمسلمانان لغو کرد. در زمان اکبرشاه دربار به جایگاهی برای مباحثه پیروان مذاهب هندو، جی نیزم، مسیحی و زرتشتی تبدیل شد. در 1604 همزمان با سال آخر سلطنت اکبرشاه پادشاه فرانسه به نام‌ هانری چهارم جهت رقابت با انگلستان کمپانی هند شرقی فرانسه را تاسیس کرد تا با دولت انگلستان در هند رقابت کند. کمپانی هند شرقی فرانسه نمایندگانی نزد جهانگیر پادشاه گورکانی به دهلی فرستاد ولی نتوانست امتیازات زیادی بگیرد اما رقیب او یعنی انگلستان در زمان سلطنت جیمز اول به سال 1611 امتیازات زیادی از هندی‌ها گرفت و «سرتوماس رو» بعد از گرفتن امتیازات برای انگلستان پرتغالی‌ها را از «سورات» اخراج کرد. جهانگیر که معاصر شاه عباس اول بود برای تامین مخارج دربار خویش سرزمین مدرس در جنوب هند را به انگلیس فروخت. جانشین جهانگیر یعنی «شاه جهان» به مدت 20 سال مقبره‌یی به نامتاج محل برای زوجه‌اش ممتازمحل ساخت. او در زمان حیات همسرش کاخی به نام «خاص محل» بنا کرد. معماران این بناها اکثراً ایرانی ولی از استادان هندی، ونیزی و سایر ممالک نیز سود برده شد. بعد از او نوبت سلطنت به «اورنگ زیب» رسید. (1659) او به سبب جنگ‌های داخلی به پول احتیاج داشت و از این جهت به امتیازات کمپانی هند شرقی افزود و به این علت دچار شورش فرد وطن‌پرستی چون «سیواجی» شد که رهبر طایفه «مارات» بود. او در منطقه «دکن» حکومت داشت. در این شورش منطقه بیجاپور به دست سیواجی افتاد و اورنگ زیب مجبور شد به او لقب «راجه» بدهد. (راجه یک لقب اشرافی در هند است). قدرت کمپانی هند شرقی انگلیس زمانی زیادتر شد که نماینده کمپانی عنوان فرماندار کل بنگال و هند را کسب کرد. این انحطاط در حکومت هند ادامه داشت تا اینکه در پی شکست پادشاه گورکانی در جنگ پلاسی و «بوکسار» (1757) پادشاه گورکانی کاملاً مطیع کمپانی هند شرقی انگلیس شد. در نتیجه این شکست‌ها بود که ولایت وسیع بنگال تحت حاکمیت انگلیسی‌ها درآمد. در زمان محمدشاه گورکانی که پادشاه بی‌لیاقتی بود نادر به سال 1739 به هند حمله برد و مدتی دهلی را در تصرف داشت و با غنائمی‌ به ایران بازگشت. شکست محمدشاه باعث شد گورکانیان در نبردهای پلاسی و بوکسار دچار شکست شوند. در 1746 دوپلکس نماینده کمپانی هند شرقی فرانسه توانست بندر مدرس را که قبلاً انگلیسی‌ها به تصرف درآورده بودند، تصاحب کند. از این جهت نماینده کمپانی هند شرقی (رابرت کلایو) مامور شد امتیازاتی از پادشاه گورکانی بگیرد. لذا ولایت وسیع بنگاله به مالکیت پادشاه انگلستان درآمد.
 
عاقبت دو کشور فرانسه و انگلستان طبق عهدنامه پاریس در 10 فوریه 1763 توافق کردند فرانسه به نفع انگلستان پای خود را از هند بیرون ببرد ولی نفوذ خود را در آفریقا افزایش دهد. از آن پس دولت انگلیس به کمپانی اخطار کرد به خود عنوان دیوان و دولت بدهد. با آنکه بهادرشاه گورکانی در 1782 از کشور تبعید شده بود ولی سلطه کامل استعمار انگلیسی بر هند میسر نشد مگر آنکه تیپو سلطان (تیپوصاحب) مهاراجه میسور فرزند حیدرعلی خان بهادر را که بعد از مرگ حیدرعلی به سلطنت میسور رسیده بود از پیش پای خود بردارد. انگلستان مجبور شد در 1784 پیمان صلحی با تیپوسلطان امضا کند. تیپوصاحب دشمن سرسخت بریتانیا بود و در نهان با فرانسوی‌های مقیم «پوندیشری» رابطه داشت. در 1788 عاقبت با حمله قوای انگلستان به «سریناگاپاتام» پایتخت تیپوسلطان و سپس قتل او بر سراسر هند چیره شد. از آن زمان به بعد هندوستان تبدیل به یک نایب‌السلطنه‌نشین انگلستان شد.
 
از قیام سیپوی تا تشکیل کنگره ملی هند
پس از سلطه کامل انگلیس بر هند در 10 مه 1857 در منطقه «میروت» در شمال هند قیام سپاهیان آغاز شد. «سیپوی» لفظی بود که هندی‌ها به سپاهیان اطلاق می‌کردند. از این رو به قیام سپاهیان قیام سیپوی گفته می‌شود که کمپانی هند شرقی انگلیسی سپاهیانی از مزدوران هند و مسلمانان برای امور نظامی ‌به استخدام خود درآورده بود تا بتواند به کمک آنها امنیت مناطق تحت نفوذ کمپانی و همچنین نایب السلطنه نشینی هند را حفظ کند. اما شایع شدن این خبر که انگلیسی‌ها از چربی گاو یا چربی خوک برای براق کردن تفنگ‌های خود استفاده می‌کردند از یک سو باعث خشم هندوها شد که گاو را مقدس می‌شمردند و از سوی دیگر مسلمانان که خوک را نجس می‌دانستند. از طرفی هندوها به این تصور که انگلیسی‌ها می‌خواهند از برگزاری مراسم سنتی هندوها جلوگیری کنند و احتمالاً مردم را مجبور به قبول مسیحیت کنند، دست به قیام زدند و بعد از کشتن چهار هزار سرباز انگلیسی شهر دهلی را تصرف و بهادر دوم گورکانی را به رهبری خود انتخاب کردند. انگلیسی‌ها که برای از میان بردن سلسله گورکانی و تصرف کامل هند دنبال بهانه بودند بهادرشاه دوم را دستگیر و به رانگون تبعید کردند و بعداً آخرین کانون‌های مقاومت‌های ملی که طرفداران تیپوصاحب را همچنان فعال نگه داشته بودند تصرف و طرفداران آنها را به شدت سرکوب کردند و در سال 1877 «دسیرائیلی» نخست وزیر بریتانیا عنوان امپراتوری هند را به ملکه ویکتوریا تقدیم کرد. از آن تاریخ به بعد هندوستان رسماً به مستعمره‌نشین انگلستان تبدیل شد. ناگفته نماند قبل از آن کمپانی هند شرقی و روسای آن که از لندن انتخاب می‌شدند وظیفه حکومتی و دیوانی (اداری) برای خود در شبه قاره هند قائل بودند.
 
از بین این روسا افرادی نیز بودند که به عمران و آبادانی هندوستان کمک می‌کردند. یکی از آنها «دالهاوسی» بود که در فاصله سال‌های 1856- 1848 اختیارات حکومتی را در دست داشت و به خاطر فعالیت‌های عمرانی که در هند کرد، در تاریخ هندوستان به خوبی از او یاد شده است. این مرد در آبادی و ترقی هند بسیار کوشش کرد و با ایجاد خطوط تلگراف و خطوط راه آهن و ایجاد بنادر و راه‌های جدید آثار غیرمخرب تمدن غرب را در این کشور وارد ساخت و همواره می‌گفت عظمت بریتانیای کبیر در سعادتمند شدن هندوستان است. البته عناصر دیگری نیز در راه سازندگی هند چه در دوران استعمار و بعد از استقلال تلاش‌هایی را مبذول داشتند. آنها پارسیان و زرتشتیان مهاجر و ایرانی‌نژاد بودند که بیشترین سهم را در ایجاد کارخانجات فولادسازی و ذوب فلزات در هند داشتند.

تاريخ‌ معصومي

تاريخ‌ معصومي‌ يا تاريخ‌ سند / تأليف‌ سيد محمد معصوم‌ بکري‌؛
به‌ تصحيح‌ عمر بن‌ محمد داود پوته‌. ـ تهران‌: اساطير، 1382.

{چکيده‌}
ميرمحمد معصوم‌ بهکري‌ (944 ـ 1019 ) از شعرا، اطبا، و تاريخ‌ نگاران‌ دوره‌ اکبرشاه‌ گورکاني‌ است‌. مهم‌ترين‌ اثر وي‌ تاريخ‌ سند است‌ که‌ در سال‌ 1009 به‌ درخواست‌ فرزند بزرگ‌ خود نگاشت‌ و به‌ اکبر شاه‌ اتحاف‌ داشت‌. تاريخ‌ سند حاوي‌ يک‌ مقدمه‌ و چهار جزء است‌: 1. جزء نخست‌: فتح‌ سند به‌ دست‌ مسلمانان‌ و حوادث‌ پس‌ از آن‌ در دوره‌ خلفاي‌ اموي‌ و عباسي‌؛ 2. جزء دوم‌: ذکر پادشاهاني‌ که‌ پس‌ از آن‌ بر سند حکومت‌ کردند؛ 3. جزء سوم‌: فرمانروايان‌ ارغونيه‌ و جنگ‌هاي‌ آنان‌؛ 4. جزء چهارم‌: انتقال‌ فرمانروايي‌ به‌ تيموريان‌ در عصر اکبرشاه‌ تا روزگار نگارش‌ کتاب‌. مير معصوم‌، بخش‌ نخست‌ کتاب‌ خود را بر اساس‌ چچ‌ نامه‌ ، تاريخ‌ مرآه‌ الجنان‌ و تاريخ‌ گزيده‌ نوشته‌ و در آن‌ مطلب‌ تازه‌اي‌ پيدا نيست‌. جزء دوم‌ نيز که‌ مختص تاريخ‌ هند در دوره‌ سلاطين‌ دهلي‌ است‌، عينا برگرفته‌ از آثاري‌ چون‌ تاريخ‌ مبارکشاهي‌ ، طبقات‌ ناصري‌ و تاريخ‌ فيروز شاهي‌ است‌. اجزاء سوم‌ و چهارم‌ تاريخ‌ سند که‌ بيشتر آنها مربوط‌ به‌ حوادث‌ عصر مؤلف‌ است‌، حاوي‌ اطلاعات‌ تازه‌ و ارزشمند تاريخي‌ است‌. اين‌ بخش‌ها شرح‌ رويدادهاي‌ عصر سلطان‌ محمود خان‌ بهکري‌ و حوادث‌ فتح‌ سند به‌ دست‌ عبدالرحيم‌ خان‌ خانان‌ و نيروهاي‌ اکبرشاه‌ است‌. متن‌ منقح‌ و مصحح‌ تاريخ‌ سند توسط‌ عمر بن‌ محمد داود پوته‌ (استاد زبان‌ عربي‌ در دانشکدة‌ اسماعيل‌ کالج‌ بمبئي‌) در سال‌ 1357 در بمبئي‌ منتشر گرديد و در سال‌ 1382 همين‌ متن‌، توسط‌ انتشارات‌ اساطير به‌ صورت‌ افست‌ در تهران‌، مجال‌ نشر دوباره‌ يافت‌.#


سند از جمله‌ ايالات‌ شبه‌ قاره‌ هند، در سال‌ 90 / 709 م‌ بر دست‌ محمد بن‌ قاسم‌، سردار فاتح‌ مسلمانان‌ که‌ براي‌ نخستين‌ بار به‌ آن‌ سرزمين‌ هجوم‌ برده‌ بود، گشوده‌ شد. چندين‌ قرن‌ پس‌ از آن‌ به‌ ضميمة‌ قلمرو دولت‌ گورکاني‌ هند درآمد. اين‌ زمان‌ مقارن‌ با پادشاهي‌ اکبر ـ بزرگترين‌ شاه‌ دودمان‌ تيموري‌ هند ـ بود و به‌ سبب‌ تشويق‌ او دانشمندان‌ و مورخان‌، آثار ارزنده‌اي‌ ـ به‌ ويژه‌ در تاريخ‌ ـ تأليف‌ کردند. از جمله‌ اين‌ نوشته‌ها تاريخ‌ سند اثر مير محمد معصوم‌ بهکري‌ يکي‌ از مورخان‌ عصر اکبرشاه‌ در سند است‌. ميرمعصوم‌ متخلص‌ به‌ نامي‌ (944 ـ 1019 / 1538 ـ 1611 م‌) گذشته‌ از تاريخ‌ نگاري‌، شاعري‌ زبردست‌ و طبيبي‌ حاذق بود و در اين‌ رشته‌ها آثاري‌ تأليف‌ کرد.
نياکان‌ مير معصوم‌ از ماوراء النهر به‌ هند هجرت‌ کرده‌ و از سادات‌ شهر ترمذ بودند. پدر او سيد صفايي‌ در زمان‌ سلطان‌ محمود خان‌ ترخان‌ (898 ـ 982 / 1492 ـ 1574 م‌) در بهکر اقامت‌ گزيد و در همانجا به‌ منصب‌ شيخ‌ الاسلامي‌ دست‌ يافت‌. مير معصوم‌ در هفتم‌ رمضان‌ سال‌ 944 / 8 فوريه‌ 1538 م‌ در شهر مذکور ديده‌ به‌ جهان‌ گشود. او پس‌ از اتمام‌ تحصيلات‌ متداول‌، نخست‌ در مسلک‌ ملازمان‌ سلطان‌ محمود خان‌ ترخان‌ درآمد و سپس‌ در سال‌ 988 / 1589 م‌ به‌ خدمت‌ اکبرشاه‌ پيوست‌ و نزد او مقرب‌ شد و برخي‌ مأموريت‌هاي‌ نظامي‌ به‌ وي‌ محول‌ گرديد، چنانکه‌ در فتح‌ گجرات‌، شجاعت‌ها از خود نشان‌ داد. مير معصوم‌ در سال‌ 1012 به‌ عنوان‌ سفير اکبرشاه‌ به‌ دربار شاه‌ عباس‌ اول‌ گسيل‌ گرديد و به‌ خوبي‌ از عهده‌ انجام‌ مأموريت‌ برآمد.
آخرين‌ خدمت‌ سياسي‌ وي‌ اعزام‌ به‌ بهکر از سوي‌ جهانگير شاه‌ به‌ عنوان‌ امين‌ الملک‌ بود. مير معصوم‌ سرانجام‌ در 6 ذيحجه‌ 1019 / 10 فوريه‌ 1611 م‌ در همانجا درگذشت‌ و در مقبره‌اي‌ که‌ براي‌ خود در سکهر يا بکر جنب‌ بهکر هند بنا نهاده‌ بود به‌ خاک‌ سپرده‌ شد. مير معصوم‌ شاعري‌ خوش‌ ذوق بود و ?نامي‌? تخلص‌ مي‌کرد. شعر او متوسط‌ است‌ و جز ديواني‌ ناقص‌، خمسه‌اي‌ به‌ اقتباس‌ از پنج‌ گنج‌ نظامي‌ سروده‌ است‌. مثنوي‌هاي‌ او به‌ نام‌هاي‌ زير خوانده‌ شده‌اند: معدن‌ الافکار، حسن‌ و ناز، اکبرنامه، راي‌ و صورت‌ (يا پري‌ و صورت‌)، خمسه‌ متحيّره‌ . ديوان‌ غزل‌ او هم‌ در حدود پنج‌ هزار بيت‌ دارد. به‌ جز آثار مذکور و چند ساقي‌نامه‌ و مجموعه‌ رباعيات‌، از وي‌ دو کتاب‌ طبي‌ به‌ نام‌هاي‌ مفردات‌ معصومي‌ و طب‌ نامي‌ باقي‌ مانده‌ است‌.#
اما تاريخ‌ سند مهم‌ترين‌ اثر مير معصوم‌ و باعث‌ شهرت‌ وي‌ در ميان‌ دانشمندان‌ عصر اکبر شاه‌ شده‌ است‌. او اين‌ کتاب‌ را در سال‌ 1009 / 1600 م‌ به‌ خواست‌ فرزند بزرگ‌ خود مير بزرگ‌ نگاشت‌ و آن‌ را به‌ اکبر شاه‌ تقديم‌ کرد.
تاريخ‌ سند حاوي‌ يک‌ مقدمه‌ و چهار جزء به‌ شرح‌ زير است‌: 1. جزء اول‌: فتح‌ سند به‌ دست‌ مسلمانان‌ در روزگار وليد بن‌ عبدالملک‌ و حوادث‌ پس‌ از آن‌ در عصر خلفاي‌ اموي‌ و عباسي‌؛ 2. جزء دوم‌: ذکر پادشاهاني‌ که‌ پس‌ از آن‌ بر سند فرمانروايي‌ کردند، تاريخ‌ اين‌ ايالت‌ در عصر غزنويان‌، غوريان‌ و سلاطين‌ دهلي‌؛ 3. جزء سوم‌: فرمانروايان‌ ارغونيه‌ و جنگ‌هاي‌ آنان‌. در ذيل‌ اين‌ فصل‌ احوال‌ سادات‌، پيران‌، قضات‌ و سرايندگان‌ و بزرگان‌ عصر ميرزا شاه‌ حسن‌ ارغون‌ و سلطان‌ محمودخان‌ بهکر را نيز آورده‌ است‌؛ 4. جزء چهارم‌: انتقال‌ فرمانروايي‌ به‌ تيموريان‌ در عصر اکبر شاه‌ تا روزگار نگارش‌ کتاب‌.
تاريخ‌ سند پس‌ از چچ‌ نامه‌ نخستين‌ اثر مدون‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ در باب‌ سند است‌ و در آن‌ اطلاعات‌ منحصر به‌ فرد و گرانبهايي‌ در باب‌ آنجا به‌ دست‌ مي‌آيد. چنانکه‌ بيشتر مورخاني‌ که‌ پس‌ از وي‌ درباره‌ سند اثري‌ نوشته‌اند بي‌ترديد از کتاب‌ ميرمعصوم‌ به‌ عنوان‌ منبع‌ اول‌ بهره‌ برده‌ و گاه‌ بخش‌هاي‌ زيادي‌ را عينا نقل‌ کرده‌اند. از جمله‌ اين‌ آثار مي‌توان‌ به‌ تاريخ‌ طاهري‌، بيگلرنامه‌ و ترخان‌ نامه‌ اشاره‌ کرد.
ميرمعصوم‌ بخش‌ نخست‌ کتاب‌ خود را بر اساس‌ چچ‌نامه‌ ، تاريخ‌ مرآه‌ الجنان‌ و تاريخ‌ گزيده‌ نوشته‌ و در آن‌ مطلب‌ تازه‌اي‌ به‌ چشم‌ نمي‌خورد. چچ‌نامه‌ يا منهاج‌ المسالک‌ نخستين‌ کتابي‌ است‌ که‌ در تاريخ‌ سند و پس‌ از فتح‌ اين‌ ناحيه‌ به‌ دست‌ محمد بن‌ قاسم‌، به‌ زبان‌ عربي‌ نوشته‌ شده‌، اما اصل‌ عربي‌ از ميان‌ رفته‌ ليکن‌ ترجمه‌اي‌ به‌ فارسي‌ از آن‌ که‌ به‌ قلم‌ علي‌ بن‌ حامد بن‌ ابي‌بکر کوفي‌ که‌ در حوالي‌ سال‌ 613 صورت‌ گرفته‌، اکنون‌ در دست‌ است‌. بخش‌ فتوحات‌ مسلمانان‌ اين‌ اثر نيز برگرفته‌ از اخبار بلاذري‌ در فتوح‌ البلدان‌ است‌.
جزء دوم‌ تاريخ‌ معصومي‌ مختص‌ تاريخ‌ هند در دورة‌ سلاطين‌ دهلي‌ و عينا برگرفته‌ از آثاري‌ چون‌ تاريخ‌ مبارک‌ شاهي‌ ، طبقات‌ ناصري‌ و تاريخ‌ فيروزشاهي‌ است‌. اما اجزاء سوم‌ و چهارم‌ کتاب‌ که‌ بيشتر آنها مربوط‌ به‌ حوادث‌ عصر مؤلف‌ است‌ از اصالت‌ برخوردار و اهميت‌ کتاب‌ به‌ اجزاء اخير است‌. اين‌ بخش‌ها شرح‌ رويدادهاي‌ عصر سلطان‌ محمودخان‌ بهکري‌ و حوادث‌ فتح‌ سند به‌ دست‌ عبدالرحيم‌ خان‌ خانان‌ و نيروهاي‌ اکبرشاه‌ و از نظر تاريخي‌ واجد ارزش‌ بسيار است‌؛ زيرا نويسنده‌ بيشتر اين‌ حوادث‌ را به‌ چشم‌ ديده‌ و در برخي‌ شرکت‌ داشته‌ است‌. با اين‌ همه‌ او در گزارش‌ برخي‌ وقايع‌ تاريخي‌ مرتکب‌ اشتباهاتي‌ شده‌، از جمله‌ معلوم‌ مي‌شود که‌ واقعه‌ حمله‌ محمد بن‌ قاسم‌ به‌ هند را به‌ دقت‌ در منابع‌ اصلي‌ چون‌ فتوح‌ البلدان‌ و تاريخ‌ يعقوبي‌ بررسي‌ نکرده‌ است‌. اشکال‌ ديگري‌ که‌ به‌ اين‌ کتاب‌ و آثار مشابه‌ مي‌توان‌ وارد ساخت‌ اين‌ است‌ که‌ نويسنده‌ مطالب‌ تاريخي‌ نامربوط‌ زيادي‌ را در کتاب‌ خود آورده‌، از جمله‌ احوال‌ سلاطين‌ هند و دهلي‌ را که‌ اساساً ارتباطي‌ با ناحيه‌ سند نداشته‌ است‌. بخش‌ ديگر کتاب‌ گزارش‌ احوال‌ شاعران‌، بزرگان‌ و دانشمندان‌ هم‌ روزگار مؤلف‌ است‌. با اينکه‌ ميرمعصوم‌ خود به‌ اين‌ گروه‌ تعلق‌ دارد شرح‌ حال‌ اينان‌ را با اختصار هر چه‌ تمام‌تر در کتابش‌ بيان‌ کرده‌ است‌.#
با همه‌ اينها تاريخ‌ سند اثري‌ ارزشمند است‌ و تقريبا اکثر کساني‌ که‌ پس‌ از ميرمعصوم‌ دست‌ به‌ تأليف‌ کتابي‌ در اين‌ زمينه‌ زده‌اند کتاب‌ او را زير دست‌ داشته‌ و اطلاعات‌ زيادي‌ را از آن‌ اقتباس‌ يا انتحال‌ کرده‌اند. به‌ ويژه‌ مؤلف‌ تحفه‌ الکرام‌ در خيلي‌ موارد عين‌ عبارات‌ ميرمعصوم‌ را در کتاب‌ خود نقل‌ کرده‌ است‌. برخي‌ آگاهي‌هاي‌ مندرج‌ در اين‌ کتاب‌ تقريبا منحصر و محصول‌ ديده‌ها و شنيده‌هاي‌ مؤلف‌ است‌. مثلا آنچه‌ در باب‌ ميرزا شاه‌ حسين‌ ارغون‌ و ميرزا عيسي‌ ترخان‌ و سلطان‌ محمود ترخان‌ و دانشمندان‌ سند آورده‌، همه‌ اطلاعات‌ منحصري‌ است‌ که‌ فقط‌ در تاريخ‌ سند مشاهده‌ مي‌شود.
تاريخ‌ سند از حيث‌ نگارش‌، سبکي‌ آسان‌ و روان‌ و بي‌تکلف‌ دارد و فاقد پيچيدگي‌ و تصنع‌ و تکلفي‌ است‌ که‌ در متون‌ مشابه‌ آن‌ عصر مشهود است‌. مؤلف‌ به‌ نثر فارسي‌ تسلط‌ دارد و جملاتش‌ محکم‌ و سليس‌ است‌. با اين‌ وصف‌ از آيات‌ قرآني‌ و احاديث‌ نبوي‌ مکرر استفاده‌ مي‌کند. البته‌ نثر مقدمه‌ با متن‌ کتاب‌ اندکي‌ متفاوت‌ و در آنجا صنايع‌ بديعي‌ و سجع‌ را به‌ کار گرفته‌ است‌.
از اين‌ کتاب‌ چندين‌ نسخه‌ خطي‌ در کتابخانه‌هاي‌ ايران‌، شبه‌ قاره هند و بريتانيا و احيانا کتابخانه‌هاي‌ ديگر در دست‌ است‌ و متن‌ آن‌ چند بار به‌ زبان‌هاي‌ انگليسي‌، سندي‌ و اردو ترجمه‌ شده‌ و به‌ چاپ‌ رسيده‌ است‌. متن‌ فارسي‌ هم‌ تاکنون‌ سه‌بار به‌ شرح‌ زير منتشر شده‌ است‌: 1. چاپ‌ اول‌، بمبئي‌، 1272 / 1855 م‌، سنگي‌، 156ص‌.
2. چاپ‌ دوم‌ به‌ تصحيح‌ و اهتمام‌ دکتر عمر بن‌ محمد داود پوته‌، استاد زبان‌ عربي‌ در دانشکده‌ اسماعيل‌ کالج‌ بمبئي‌ و در اين‌ شهر به‌ سال‌ 1357 / 1938 م‌ در 385 ص‌ همراه‌ با توضيحات‌ و تعليقات‌ و استدراکات‌ به‌ طبع‌ رسيده‌ است‌.
مصحح‌ از درس‌ خواندگان‌ دانشگاه‌ کمبريج‌ و به‌ رموز تصحيح‌ انتقادي‌ کاملا وارد است‌ و تاريخ‌ سند را بر اساس‌ چندين‌ نسخه‌ خطي‌ مقابله‌ و تصحيح‌ کرده‌ است‌. نسخه اساس‌ او در سال‌ 1045 / 1635 م‌ يعني‌ 26 سال‌ پس‌ از وفات‌ مؤلف‌ کتابت‌ شده‌ است‌.
مصحح‌ در تصحيح‌ متن‌، مقابله‌ نسخ‌ خطي‌، حل‌ مشکلات‌ و نگارش‌ تعليقات‌ و استخراج‌ فهارس‌ گوناگون‌ زحمت‌ بسيار کشيده‌، مع‌ هذا در حاصل‌ کار او برخي‌ اشکالات‌ وجود دارد. از جمله‌ در مقدمه‌ اشاره‌ مي‌کند که‌ او به‌ دست‌ نويسي‌ از ديوان‌ مير معصوم‌ دست‌ يافته‌ و برخي‌ اشعار آن‌ را نقل‌ مي‌کند. ظاهراً نسخة‌ مذکور که‌ وي‌ گمان‌ برده‌، ديوان‌ مؤلف‌ اين‌ کتاب‌ است‌، جنگي‌ است‌ از سروده‌هاي‌ شاعران‌ گوناگون‌ و بيشتر اشعاري‌ که‌ وي‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌اي‌ از سروده‌هاي‌ مير معصوم‌ نقل‌ مي‌کند، به‌ او تعلق‌ ندارد و از ديگران‌ است‌. از جمله‌ قصيده‌اي‌ از سعدي‌ با مطلع‌ زير:#
اول‌ دفتر به‌ نام‌ ايزد دانا صانع‌ و پروردگار و حي توانا
يا قصيده‌ ديگري‌ از سعدي‌ با اين‌ مطلع‌:
روزي‌ که‌ زير خاک‌ تن‌ ما نهان‌ شود وآنها که‌ کرده‌ايم‌ يکايک‌ عيان‌ شود
* * *
در سال‌ جاري‌ انتشارات‌ اساطير همتي‌ به‌ خرج‌ داده‌ و تصحيح‌ تاريخ‌ سند عمر بن‌ محمد داود پوته‌ را به‌ شکلي‌ زيبا و چشم‌ نواز به‌ صورت‌ افست‌ تجديد چاپ‌ کرده‌ است‌. ناشر ملاحظات‌ فني‌ را در تجديد چاپ‌ کاملا مراعات‌ نموده‌ و به‌ گونه‌اي‌ متن‌ افست‌ شده‌ که‌ افتادگي‌ و ريختگي‌ ندارد و چاپي‌ تميز و شسته‌ و رفته‌ است‌ و مخصوصا در مقام‌ مقايسه‌ با برخي‌ چاپ‌هاي‌ افست‌ که‌ در سال‌هاي‌ اخير از روي‌ کتب‌ چاپ‌ ليدن‌ و هند صورت‌ گرفته‌ از امتيازاتي‌ برخوردار است‌.


منابع‌:
آفتاب‌ اصغر، تاريخ‌نويسي‌ فارسي‌ در هند و پاکستان‌ ، لاهور، 1364 ش‌، صص‌ 167 ـ171.
گلچين‌ معاني‌، احمد، تاريخ‌ تذکره‌هاي‌ فارسي‌ ، تهران‌، دانشگاه‌ 1350 ش‌، ج‌ 2/535 ـ 540.
مشار، خانبابا، مؤلفين‌ کتب‌ چاپي‌ فارسي‌ و عربي‌، تهران‌، 1344 ش‌، ج‌ 6/257. معصوم‌ بکري‌، سيد محمد، تاريخ‌ سند، به‌ تصحيح‌ عمر بن‌ محمد داود پوته‌، تهران‌، اساطير، 1382 ش‌، مقدمه‌ و جاهاي‌ ديگر.
منزوي‌، احمد، فهرست‌ نسخه‌هاي‌ خطي‌ فارسي‌ ، تهران‌، موسسه‌ فرهنگي‌ منطقه‌اي‌، 1353 ش‌، ج‌ 6/4606 ـ 4607؛
همو، فهرستواره‌ کتاب‌هاي‌ فارسي‌ ، تهران‌ انجمن‌ آثار و مفاخر فرهنگي‌، 1375 ش‌، ج‌2/1182 ـ 1184.


 

جدول گاهشماری تاریخ هند از آغاز تا سال ۱۹۳۱

ق‌م

۴۰۰۰ : فرهنگ نوسنگی در میسور

۲۹۰۰: فرهنگ موهنجو- دارو

۱۶۰۰: هجوم آریاییها به هند

۱۰۰۰-۵۰۰: تشکیل وداها

۸۰۰- ۵۰۰: اوپانیشادها

۵۹۹-۵۲۷: مهاویر، بنیانگذار آیین جین

۵۶۳- ۴۸۳: بودا

۵۰۰: سوشروتة طبیب

۵۰۰: کپیله و فلسفه سانکیه

۵۰۰: پورانه‌های کهن

۳۲۹: هجوم یونانیان به هند

۳۲۵: اسکندر از هند می‌رود.

۳۲۲-۱۸۵: سلسلة ماوریا

۳۲۲-۲۹۸: چندره گوپتة ماوریا

۳۰۲- ۲۹۸: مگاستنس در پاتلیپوتره

۲۷۳-۲۲۲: آشوکا

میلادی

۱۲۰: کنیشکه، پادشاه کوشانی

۱۲۰: چرکة طبیب

۳۲۰-۵۳۰: سلسلة گوپته

۳۲۰- ۳۳۰: چندره گوپتة اول

۳۳۰-۳۸۰: سمودرگوپته

۳۸۰-۴۱۳: ویکره مادیتیه – پادشاه آیودهیا

۳۹۹-۴۱۴: فا- هین -زایر چینی- در هند

۱۰۰-۷۰۰: معابد و نقوش فرسکوهای – غارهای آجانتا

۴۰۰: کالیداس، شاعر و نمایشنامه‌نویس

۴۵۵-۵۰۰: هجوم هونها به هند

۴۹۹: آریبهط ریاضیدان

۵۰۵-۵۸۷: وراهه میهیرة منجم

۵۹۸-۶۶۰: برهمگپت منجم

۶۰۶-۶۴۸: هرشه- وردنه‌شاه

۶۰۸-۶۴۲: پولکشین دوم، شاه سلسلة چالوکیه

۶۲۹-۶۴۵: یوان چوانگ ]زایر چینی[ در هند

۶۲۹-۶۵۰: سرونگ- تسان گامپو، شاه تبت

۶۳۰-۸۰۰: عصر طلایی تبت

۶۳۹: سرونگ- تسان گامپو، لهاسا را بنیاد می‌نهد.

۷۱۲: اعراب سند را فتح می‌کنند.

۷۵۰: پیدا شدن مملکت پادشاهی پلوه

۷۵۰-۷۸۰: بنا نهادن بوروبودور، در جاوه

۷۶۰: معبد کیلاسه

۷۸۸-۸۲۰: شنکره، فیلسوف ویدانته

۸۰۰-۱۳۰۰: عصر طلایی کامبوج

۸۰۰-۱۴۰۰: عصر طلایی راجپوتانا

۹۰۰: ظهور مملکت پادشاهی چوله

۹۷۳- ۱۰۴۸: بیرونی، دانشمند ایرانی

۹۹۳: بنانهادن دهلی

۹۹۷-۱۰۳۰: سلطان محمود غزنوی

۱۰۰۸: سلطان محمود به هند هجوم می‌برد.

۱۰۷۶-۱۱۲۶: ویکره مادیتیه چالوکیه

۱۱۱۴: بهاسکرة ریاضیدان

۱۱۵۰: بنا نهادن آنگکوروات

تاریخهای قبل از ۱۶۰۰ میلادی قطعی نیست، و تاریخهای قبل از ۳۲۹ ق‌م هم حدسی است.

میلادی

۱۱۸۶: هجوم ترکها به هند

۱۲۰۶-۱۵۲۶: سلطنت دهلی

۱۲۰۶-۱۲۱۰: سلطان قطب‌الدین ایبک

۱۲۸۸-۱۲۹۳: مارکوپولو در هند

۱۲۹۶-۱۳۱۵: سلطان علاء‌الدین

۱۳۰۳: علاء‌الدین چیتور را فتح می‌کند.

۱۳۲۵-۱۳۵۱: سلطان محمدبن تغلق

۱۳۳۶: بنا نهادن ویجیه‌نگر

۱۳۳۶-۱۴۰۵: تیمور (تیمور لنگ)

۱۳۵۱-۱۳۸۸: سلطان فیروز شاه

۱۳۹۸: تیمور به هند حمله می‌کند.

۱۴۴۰-۱۵۱۸: کبیر شاعر

۱۴۶۹-۱۵۳۸: بابا نانک، بنیاد‌گذار آیین سیخ

۱۴۸۳-۱۵۳۰: بابر سلسلة تیموریان هند را بنیاد می‌نهد.

۱۴۸۳-۱۵۷۳: سورداس شاعر

۱۴۹۸: واسکودگاما به هند می‌رسد

۱۵۰۹-۱۵۲۹: کریشنا رایه بر ویجیه‌نگر حکومت می‌کند.

۱۵۱۰: پرتغالیها گوآ را اشغال می‌کنند.

۱۵۳۰-۱۵۴۲: همایون

۱۵۳۲-۱۶۲۴: تولسی‌داس شاعر

۱۵۴۲-۱۵۴۵: شیرشاه

۱۵۵۵-۱۵۵۶: بازگشت و مرگ همایون

۱۵۶۰-۱۶۰۵: اکبرشاه

۱۵۶۵: سقوط ویجیه‌نگردر تلیکوته

۱۶۰۰: تأسیس شرکت هندشرقی

۱۶۰۵-۱۶۲۷: جهانگیر

۱۶۲۸-۱۶۵۸: شاه جهان

۱۶۳۱: مرگ ممتاز محل

۱۶۳۲-۱۶۵۳: ساختن تاج محل

۱۶۵۸-۱۷۰۷: اورنگ زیب

۱۶۷۴: فرانسویها پوندیشری را بنیاد می‌نهند.

۱۶۷۴-۱۶۸۰: راجه شیواجی

۱۶۹۰: انگلیسیها کلکته را بنیاد می‌نهند.

۱۷۵۶-۱۷۶۳: جنگ فرانسه و انگلیس در هند

۱۷۵۷: نبرد پلاسی

۱۷۶۵-۱۷۶۷: رابرت کلایو، فرماندار بنگال

۱۷۷۲-۱۷۷۴: وارن هیستینگز، فرماندار بنگال

۱۷۸۸-۱۷۹۵: محاکمة وارن هیستینگز

۱۷۸۶-۱۷۹۳:لرد کورانوالیس، فرماندار بنگال

۱۷۹۸-۱۸۰۵: مارکی ولزلی، فرماندار بنگال

۱۸۲۸-۱۸۳۵: لرد ویلیام کوندیش‌- بنتنیک فرماندار کل هند

۱۸۲۸: رام‌موهن روی برهما- سمج را بنیاد می‌نهد.

۱۸۲۹: الغای(رسم) ساتی

۱۸۳۶-۱۸۸۶: راماکریشنا

۱۸۵۷: شورش سپاهیان

۱۸۵۸: هند ضمیمة حکومت بریتانیا می‌شود.

۱۸۶۱: تولد رابیندرانات تاگور

۱۸۶۳-۱۹۰۲: ویویکاننده (نارندرنات دوت)

۱۸۶۹: تولد مهندس کارمچاند گاندی

۱۸۷۵: دیاننده، آریا- سمج را
میلادی

تأسیس می‌کند.

۱۸۸۰- ۱۸۸۴: مارکی ریپن، نایب‌السطنه

۱۸۸۵: تأسیس کنگرة ملی‌هند

۱۸۸۹-۱۹۰۵: بارون کرزن، نایب‌السطنه

۱۹۱۶-۱۹۲۱: بارون چمزفرد، نایب‌السطنه

۱۹۱۹: آمریستار

۱۹۲۱-۱۹۲۶: ارل‌ریدینگ، نایب‌السطنه

۱۹۲۶-۱۹۳۱: لرد ایروین، نایب‌السطنه

۱۹۳۱: لرد ولینگتن، نایب‌السلطنه

 

جايگاه اساطير و پديده‌هاي فرهنگ هندي در داستان هاي «شاهنامه»ي فردوسي

فرهنگي و فکري هندوان با ايرانيان از ديرگاه تاريخ به حيث عنصر مهم کمال هر دو قوم و ظهور مشترَکات يگانة تاريخي، ادبي و معنوي خدمت کرده است که اين نکته در اکثر تأليفات مختلف اين مردمان چه از لحاظ تاريخي و چه از ديدگاه هنري منعکس شده است.  
    پيوند فرهنگي و فکري هندوان با ايرانيان از ديرگاه تاريخ به حيث عنصر مهم کمال هر دو قوم و ظهور مشترَکات يگانة تاريخي، ادبي و معنوي خدمت کرده است که اين نکته در اکثر تأليفات مختلف اين مردمان چه از لحاظ تاريخي و چه از ديدگاه هنري منعکس شده است. به عبارت ديگر، همانندي هاي عقيدتي و فرهنگي اين مردمان هنوز به روزگار اوج جهان‌شناسي اسطوروي پابرجا بود و اين رمز در اساطير به همديگر مانند اين مردمان در مورد آفرينش، نخستين انسان و نخستين پادشاه روي عالم و مانند آن به ظهور رسيده‌است. به نوشتة اسطوره‌‌شناس معروف ارتور کريستين‌سن هندوان در اساطير خود نخستين انسان را «ييمه» مي‌دانند که اين همان جمشيد ايراني از پادشاهان اوّلين اين مردم محسوب مي‌گردد (3، 6).

 بحث تعيين وجه اين روابط و پيوندها، پيش از همه، با سرآغاز تاريخي به همديگر نزديک شدن اين مردم و چنان که گفته آمد، اساطير همگون آفريدن آنها پيوند مي‌گيرد. به نوشته‌هاي تاريخ‌نگاران اگر در عهد هخامنشيان نفوذ فرهنگ ايراني به تمدّن هندي بيشتر و پيشتر مؤثر بود، به روزگار ساسانيان اين اثر صورت عکس پيدا نموده، جايگاه مشخّص دريافتن عناصر فرهنگ هندي را در تمدّن ايراني ثابت نموده است. اين ‌انديشه، پيش از همه، در ظهور مکتب نيرومند ترجمة آثار ادبي و بديعي و علمي هندي به پهلوي جلوة روشن مي‌يابد که آثاري چون «کليله و دمنه»، «سندبادنامه»، «مرزبان‌نامه»، «طوطي‌نامه» و آثار ديگر در همين دوره نخستين بار از زبان سانسکريت به زبان پهلوي ترجمه گرديد، از اين راه به قلمرو بعدينة ادبيات فارسي وارد شدند و در کنار آن نوعي تأثير روشن گذاشتند. در تکيه به معلومات مؤلف «فرهنگ ايراني پيش از اسلام» محمّد محمّدي، دانشمند ايراني محمدرضا حافظ‌نيا نوشته است که کتاب معروف «هزار و يک شب» نيز اصلاً سرچشمة هندي داشته است. موصوف در تأييد اين ‌انديشه چنين اظهار نموده: «يکي از محقّقان بنام کاوسکن مي‌گويد، سبب مشابهتي که بين افسانة اصلي «هزار و يک شب» با بعضي از افسانه‌هاي سانسکريتي وجود دارد، اصل هزار افسانه هم از افسانه‌هاي قديمي هندي بوده که ايرانيان آن را به پهلوي ترجمه کرده‌اند. به طور کلّي ايرانيان عصر ساساني استقبال زيادي از داستانهاي اندرزگونة هندي به عمل آوردند و به قول کريستين‌سن اين حسن استقبال ناشي از مشابهتي است که بين تعليمات اخلاقي «کليله و دمنه» با مطالب اخلاقي کتب پهلوي وجود داشته است و مرگالياوت معتقد است که فنّ قصّه‌نويسي نيز از هندوستان به وسيلة ايرانيان و از طريق کتب ايراني به اعراب منتقل شده است» (7، 73-74).

 همين طريق، اقوام ايراني که با فضيلت هاي فرهنگ‌پروري در طول تاريخ با ادبيات هند مناسبت برقرار کرده‌اند، اکثر آثار پرمحتوا و اخلاقي آنان را به زبان خود ترجمه نموده، بعدها از اين راه به ادبيات ملّتهاي ديگر جهان وارد ساخته‌اند. جاي ترديد نيست که اگر اين ابتکارات ايرانيان براي انتشار ادب و فرهنگ هندي نمي‌بود، مقام و منزلتي که ادبيات بديعي قديمة هند با نمونه‌هاي برجستة خود، چون «کليله و دمنه»، «طوطي‌نامه»، «نل و دمن»، «سندبادنامه»، «هزار و يک شب» و امثال اين دريافت، به اين درجه هرگز نمي‌رسيد.

 بخش مهم تأثير فرهنگ و تمدّن هندي به ايراني در صورت اثر اندرزنامه و حکايات، فلسفه و حکمت به ظهور رسيده‌اند که منبعد براي ايجاد آثاري مستقل در قلمرو ادبيات فارسي باعث آمده است. البتّه، اين روند و تمايل هاي مؤثر فرهنگ اين دو قوم بحثي مفصل و جداگانه را مي‌خواهد که در دايرة بررسي هاي اين مقاله گنجايش ندارد. امّا در ميان اين نوع آثار ادبي فارس و تاجيک که در آن پيوندهاي مشترَک فرهنگي به طور برجسته انعکاس يافته‌اند، «شاهنامه»ي فردوسي مي‌باشد که هم در تجسّم روابط فرهنگي هر دو قوم و هم در بازتاب عناصر فرهنگ هندوان و خصوصيّت هاي معيّن آنان خدمت هاي شايسته‌اي به انجام رسانيده است.

 نخستين پديده‌اي که در «شاهنامه»ي فردوسي ما را به ياد ارتباط فرهنگي اين دو قوم مي‌اندازد، نقل داستان آفريدن شطرنج محسوب مي‌شود که ظهور آن در قلمرو تاريخ به دوران حکومت انوشيروان راست مي‌آيد. طبق روايات نخست هندوان شطرنج را اختراع نمودند و به ايران فرستادند و در جواب اين اختراعات هندي ايرانيان موظّف گرديدند که نرد را کشف و ارسال نمايند. اين حکايت در نقل داستان انوشيروان آمده است که چنين ابتدا گرفته:

 

 چنين گفت موبد که يک روز شاه

 به ديباي رومي بياراست گاه …

 چنين آگهي يافت شاه جهان،

 ز گفتار بيدار کارآگهان.

 که آمد فرستادة شاه هند،

 ابا پيل و چتر و سواران سند.

 شتروار بار است با او هزار،

 همي راه جويد بر شهريار …

(2، 293)

  داستان با همين نکات آغاز مي‌يابد که راي هند به ايران مي‌رسد و از جانب انوشيروان با خوبي و خوشي استقبال مي‌گردد و آن فرستاده نامة فرمانرواي هند را که در حرير نوشته شده بود، براي شاه ايران تقديم مي‌کند. همراه آن نامه تخت شطرنج را نيز به انوشيروان مي‌سپارد:

 

 يکي تخت شطرنج کرده به رنج،

 تهي کرده از رنج شطرنج گنج.

 چنين داد پيغام هندي ز راي،

 که تا چرخ باشد، تو باشي به جاي!

 نه هندو، ز هر گونه راي آورند،

 که اين نغز ‌بازي به جاي آورند.

 بدانند هر مُهره‌اي را به نام،

 که چون راند بايدش و خانه کدام،

 پياده بدانند و پيل و سپاه،

 رخ و اسب و رفتار فرزين و شاه

 (2، 293).

  نکتة جالب در اين بخش داستان آن است که فرستادة شاه راي هندي از قنوج با منظور کردن شطرنج طلب مي‌کند که ماهيت، نام و وظيفه‌هاي هر يکي از آن مُهره‌ها بايد از جانب نفري از ايرانيان مشخّص کرده شود. براي دادن پاسخ به اين سؤال انوشيروان يک هفته مهلت خواستار مي‌شود و نهايت فردوسي با آن همت و روحية بلند ايراني‌گرايي که داشت، اين جا از زبان بزرگمهر حکيم ماهيّت شطرنج را توضيح مي‌دهد. زيرا به ‌انديشة فردوسي آفريدن شطرنج رمز امتحان ذکاوت مردم ايران بود که اين عمل را بزرگمهر حکيم نه تنها به شايستگي انجام داد، بلکه در کنار آن تختة نرد را هم اختراع نموده و فرستاد. در ادامه‌ اين داستان نقل به آن جا مي‌رسد که خود بزرگمهر همچون قاصد انوشيروان نزد شاه هندوان مي‌رود و به جاي ‌بازي شطرنج نرد را منظور مي‌سازد. بدين قرار راي هندو و برهمنان در کشف رمز اين ‌بازي عاجز مي‌مانند و منتهاي اين داستان فردوسي ايرانيان را در مسابقة دانش و بينش به پيروز‌ي مي‌رساند:

    

 که راي و بزرگان گواهي دهند،

     نه از بيم، از نيک‌رايي دهند.

     که چون شاه نوشين‌روان کس نديد،

     نه از موبدان نيز هرگز شنيد.

     نه کس دانشي‌تر ز دستور اوي،

     به دانش سپهر است گنجور اوي.

     فرستاده شد باژ يکساله پيش،

     وگر بيش خواهي، فرستمت بيش

 (2، 306).

  دانشمند ايراني محمّد جعفر محجوب در مورد رمز ‌بازي نرد نوشته است که «در تفسير و توضيح ‌بازي نرد آورده‌اند که بزرگمهر اين بازي را از گردش روزگار و سير ماه و خورشيد و گذشت زمان الهام گرفت و در آن کعبتين (طاس) کنايتي است از دو ستارة بزرگ آسمان - خورشيد و ماه - مُهره‌هاي سياه و سفيد از يک سوي کنايه از شب و روزند و از سوي ديگر، تعداد آنها که به روي هم سي مُهره‌ است، اشاره‌ به تعداد روزهاي هر ماه دارد. در برابر حريف، خانه‌هاي نرد دوازده است که اشاره‌ است به دوازده ماه سال و سرانجام مُهره‌ها در شش خانه جمع مي‌آيند که آن نيز اشاره‌ به شش جهت، يعني جهان هستي است» (5، 359).

 همين طريق، ناوابسته به آن که در اين داستان بازگويي مسابقة دانش نقش مرکزي دارد، امّا در ضمن آن نوعي شرح و توضيح ارتباط مستقيم فکري و فرهنگي ايران و هند و تأثير دوجانبة آنها تذکّر يافته است. فردوسي در کنار نقل داستان رشد مناسبتهاي طرفين هر دو منطقه را در دوران دور تاريخ به رشتة تحرير درآورده، بدين وسيله نقش سازندة هر دو خلقيت قديمه را در سرنوشت همديگر بازگو مي‌نمايد.

 دانشمند هند دکتر شريف حسين قاسمي اهميّت نوشته‌جات فردوسي را در بارة تاريخ پيدايش شطرنج بررسي نموده، معلومات آوردة او را با معلومات ديگر سرچشمه‌هاي به زبان سانسکريت، پهلوي، عربي نوشته شده، چون «کارنامة اردشير بابکان»، «چترنگ نامک»، «وسودتّه»ي سوبندو، «مروج الذهب» مسعودي که در اين اثرها نيز به اين ‌بازي هندي اشاره‌ها کرده‌اند، مقايسه نموده، به خلاصه‌اي رسيده است که آن چه فردوسي در بارة شطرنج آورده است، در حقيقت مفصل‌تر از آن است که در خود منابع قبلي و بعدي هندي، ايراني و همچنين عربي آمده است. اين بيانگر آن است که آثار عربي و پهلوي و يا روايات هندي در بارة شطرنج از منابع فردوسي نيست. آنچه فردوسي در مورد شطرنج نوشته، مبني بر رواياتي است که غالباً در خود زمان او در ايران شايع بود و او خودش از فردي فرزانه به نام شاهو در بارة شطرنج نقل قول کرده است. چنان که مي‌گويد:

 

 چنين گفت فرزانه شاهوي پير،

 ز شاهوي پير اين سخن ياد گير»

 (4 ، 104-105).

  يادآوري به مورد است که نکتة ديگر تقويت پيوندهاي دوجانبة اقوام هندي و ايراني که فردوسي نيز از آن صرف نظر نکرده است، مربوط به اشتهار طبّ قديمة هندي محسوب مي‌شود که يکي از منابع بزرگ طبّ در جهان و ايران مي‌باشد.

 از مدارک تاريخي معلوم است که آموزشگاه پزشکي و بيمارستان معروف دانشگاه جندي‌شاپور که توسط شاپور اوّل تأسيس يافته بود، در دورة انوشيروان شهرت جهاني پيدا کرد. انوشيروان براي استفاده از طبّ هندي طبيب مخصوص و رئيس اطبّاي خود، يعني برزويه را روانة هندوستان کرد، تا ضمن شناسايي دانش طبّ هند از پزشکان آنجا جهت کار در دانشکدة پزشکي جندي‌شاپور دعوت به عمل آورد. طبيبان هندي با دعوت برزويه طبيب و انوشيروان در اين دانشکدة پزشکي به آموختن اصول طبّ هندي مشغول بودند و چند کتاب از آثار طبّ هندي را ترجمه کردند که بعدها اين کتاب از پهلوي به عربي برگردان شد. يکي از پزشکان هندي جندي‌شاپور به نام کنگه کتاب «السموم» را که متعلّق به طبيب مشهور هندي - شاناق بود، و همچنين، کتاب جرّاح معروف هندي سوسروته را به پهلوي درآورد (7، 71-72).

 اين پديده‌ها از ديدگاه فردوسي نيز بيرون نمانده‌اند. در «شاهنامه» سيماي طبيب هندي به عنوان گشايندة مشکلات و دشواريها و شفابخشندة رنج و بيماريها تصوير يافته است. بيشتر موردها صاحب «شاهنامه» براي حلّ و فصل مشکلات به دانشمندان و طبيبان هندي مراجعت مي‌نمايد. از جمله، در داستان «پادشاهي سکندر» در کنار اين که مناسبت وي با سرزمين هند و ربطش با شاه اين سرزمين کيد هندي سخن رفته است، بخش مهمي به عنوان «آزمودن اسکندر فيلسوف و پزشک و جام کيد» موجود است که در آن امتحان طبيب مورد بررسي قرار گرفته است. در آغاز اين بخش فردوسي چنين مي‌فرمايد:

 

 چو شد کار آن سروبُن ساخته،

 به آيين او جاي پرداخته.

 بپردخت از آن پس به داننده‌مرد،

 که چون خيزد از دانش اندر نبرد.

 پُر از روغن گاو جام بزرگ،

 فرستاد بر فيلسوف بزرگ.

 که اين را بر اندامها بر بمال،

 سرين و ميان و بر و پشت و يال.

 بياساي تا ماندگي بفگني،

 به دانش مرا مغز و جان آگني

(1، 39-40).

  بعدتر در ادامه‌ اين داستان به طور مشخّص به آزمايش پزشک هندوستان مي‌پردازد و چنين مي‌فرمايد:

 

 بفرمود تا رفت پيشش پزشک،

 که علّت بگفتي چو ديدي سرشک.

 سر دردمندي بدو گفت: «چيست،

 که بر درد آن کس ببايد گريست؟»

 بدو گفت: «هر کس که افزون خورد،

 چو بر خوان ‌نشيند خورش نشمرد.

 نباشد فراوان‌خورش تندرست،

 بزرگ آن که او تندرستي بجست.

 بياميزم اکنون ترا دارويي،

 گياهان فراز آرم از هر سويي.

 که همواره باشي تو زو تندرست،

 نبايد به دارو ترا تن بشست.

 همان آرزوها بيفزايدت،

 چو افزون خري چيز، نگزايدت.

 (1، 43).

  يادآور بايد شد که در همين داستان سکندر چندين مطالب جاي دارد که از پيوندهاي فرهنگ ايراني و هندي نقل مي‌کنند. هرچند بر اساس مطالب تاريخي سکندر، شاه يونان است، امّا ظهور سيماي وي در «شاهنامه»ي فردوسي افاده‌گر حاصل ‌انديشة ايراني بودنش به شمار مي‌آيد. وابسته به اين، جزئياتي از اين داستان چون آزمايشهاي طبيب هندي، جام کيد، نامة سکندر به فور هندي، جنگ سکندر با هندوان همگي وجود ربط قوي هر دو اقوام را بيان مي‌سازند.

فردوسي با آن که سکندر را به مقابل هندوان به نبرد مي‌آورد و از جنگ او با شاه هند فور ياد مي‌کند، ولي در ضمن نقل اين واقعات هم اصلاً هدف و آرمانهاي مؤثر ايراني و هندي را بازگو مي‌نمايد. حتّي اين روش تأثير و تصوير به حدّي است که در بيان جنگ سکندر با فور، فردوسي با محبّتي مخصوص از زبان سکندر نسبت به ايرانيان سخن به زبان مي‌آورد که اصلاً اين نکته آرمان خود شاعر است:

 

  چنين گفت که «از جنگ ايرانيان،

 ز رومي کسي را نيامد زيان.

 به دارا بر از بندگان بد رسيد،

 کسي از شما زار و خسته نديد.

 بدين راه من بي شما بگذرم،

 دم اژدها را به پي بسپرم.

 ببينم از آن پس که رنجور فور

 نپردازد از من به رزم و به سور.

 چو زو بازگردم، بيايم به روم،

 به مردي به زير آورم روي بوم.

 مرا يار يزدان و ايران‌سپاه،

 نخواهم که رومي بود نيک‌خواه»

(1، 53).

  يکي از بحثهاي ديگر که روش پيوندهاي فرهنگي ايران و هند را در «شاهنامه» جلوه گر مي‌سازد، باز هم در همين داستان سکندر جاي دارد که در قسمت رفتن سکندر به شهر برهمنان نقل شده است. مسلّم است که اين برهمنان اصلاً همان هندوان هستند که با همين نام برگرفته از دين اساسي خود ياد مي‌شوند. اين جا و هم در موردهاي قبلي وقتي سکندر به هندوان مراجعت مي‌کند، در کلام آنان حکمت و اندرزهاي معيني به ظهور مي‌رسند و به اتّفاق پژوهشگران اين نکته بيانگر آن است که حکمت و اندرز هندي در تشکّل صورت و سيرت پند و اندرز ايراني نقش مؤثّر دارد.

 در بيان مناسبت سکندر به برهمنان نيز در اوّلين فرصت برهمنان به او نامه مي‌نويسند و به گفتن اندرز و حکمت راجع به بي‌بقايي دنيا و بي‌سود بودن حملها و جهانگيري هاي او مي‌پردازند. اين نکته را به گونة ذيل فردوسي به نظم درآورده است:

 نبشتند پس نامه آن بخردان،

 به نزد سکندر شه موبدان.

  سر نامه بود آفرين مهان،

 ز دارنده بر شهريار جهان.

 دگر گفت، که «اي شهريار سترگ!

 ترا داد يزدان جهان بزرگ.

 چه داري بدين مرز بي‌ارض راي،

 نشست پرستندگان خداي؟

 گر اين آمدن از پي خواسته ست،

 خرد بي‌گمان نزد تو کاسته ست.

 بر ما شکيبايي و دانش است،

 ز دانش روانها پُر از رامش است.

 شکيبايي از ما نشايد ستد،

 نه کس را ز دانش رسد نيز بد ….

(1، 97-98).

  فردوسي در ادامه‌ اين قصّه با اعتراف نقش و مقام حکمت برهمنان هند اشارت بر آن مي‌کند که بر اثر اين سخنان سکندر از جنگ با آنان دست کشيد و سپاه را به سمت ديگر روانه ساخت:

  سکندر فرستاده و نامه ديد،

 بي‌آزاري و راستي برگزيد.

 سپه را سراسر همان جا بماند،

 خود و نامداران رومي براند

(1، 98).

  صحبت سکندر با برهمن طريق سؤال و جواب که راجع به مسائل مختلف اخلاقي صورت مي‌گيرند، پند و اندرزهاي بزرگمهر حکيم را به خاطر مي‌‌آورند که در پاسخ به سؤال هاي انوشيروان بيان مي‌کرد. مثلاً، سکندر وقتي سؤال هايي مي‌دهد که خشکي زيادتر است يا آب، بيدارترين آدمان کيست و کدام انسانها گنهکارترين مي باشند، برهمن چنين جواب مي‌دهد:

      برهمن چنين داد پاسخ به شاه،

     که «مر خاک را آب دارد نگاه.

     بپرسيد کز خواب بيدار کيست؟

     به روي زمين بر گنهکار کيست؟

     که جنبنده باشند و چندي زيند،

     ندانند، کاندر جهان بر چيند؟

     برهمن چنين داد پاسخ بدوي،

     که «اي پاکدل مهتر رازجوي».

     گنهگارتر چيره مردم بود،

     که از کين و آزش خرد گم بود.

     چو خواهي که اين را بداني درست،

     تن خويشتن را نگه کن درست.

    که روي زمين سر به سر پيش توست،

     تو گويي سپهر روان خويش توست

(1، 100-101).

  پايان اين قصّه و سؤال و جواب به آن مي‌انجامد که سکندر در نزد برهمن هندي که مردي دانشمند و فرزانه بود، عاجز مي‌ماند و بي‌آزار ره منطقة ديگر را مي‌گيرد:

      بي‌آزار از آن جايگه برگرفت،

     بر آن همنشان راه خاور گرفت

 (1، 103).

  با نشان دادن ذکاوت و خرد برهمن در نزد سکندر فردوسي مي‌خواهد به مطلب ذهن بلند و ‌انديشة بزرگ هندويانه اشارت فرمايد که هم به روزگار شاعر و هم بعداً در تاريخ ادبيات و فرهنگ فارسي استعمال گرديده، شعرا ضمن تصوير تفکّر بلند و ‌انديشة بزرگ آن را همچون تمثيل استفاده نموده‌اند.

 در دورة انوشيروان نيز کتب اخلاقي مورد توجّه قرار گرفت و پند و اندرز يکي از زمينه‌هاي تأثير‌‌گذاري فرهنگ هند به ايران بود. ترجمة آثار هندي و يوناني باعث بروز تحوّل در اين زمينه شد که در اين دوره ابن النديم حدود 44 کتاب از منابع مختلف را ذکر کرده است (6، 312). انوشيروان به حکمت و اخلاق هندوان اهميت زيادي مي‌داد و به وسيلة برزويه طبيب کتاب «کليله و دمنه» را که اصل سانسکريت داشته، متعلّق به مردم هند قديم بود و نام اصلي آن «پنچه‌تنتره» است، از هند به ايران آورد و دستور داد که آن را به زبان رايج آن زمان، يعني پهلوي ترجمه نمايند.

 قابل تذکّر است که در «شاهنامه»ي فردوسي آن چه در بارة هند، جامعة هند و تاريخ آن آورده شده است، مفصل‌تر از تاريخ کشورهاي ديگري مي‌باشد که با پادشاهان ايراني رابطه‌اي داشته‌اند. اظهارات نسبتاً مفصل فردوسي در مورد هند نشان مي‌دهد که در آن زمان اطّلاعات ايراني ها راجع به هند و جامعة هند زياد بوده و فردوسي آنها را در «شاهنامه»ي خود به بهترين وجه گنجانيده است.

 داستان ديگري که از پيوندهاي بزرگ هندوان و ايرانيان نقل مي‌کند، در وسط قصّه‌هاي پادشاهي بهرام گور جاي دارد. اين قصّه از آن جا آغاز مي‌يابد که شاه هند قصد تصرّف برخي از حدود ايران مي‌کند و در نتيجه با مشورت وزرا بهرام به عنوان وي نامه‌اي نگاشته تأکيد مي‌دارد:

      وزير خردمند بر پاي خاست،

     چنين گفت، کاي داور دادراست.

     جهان از بدانديش بي‌بيم گشت،

     وز اين مرز ما رنج و سختي گذشت.

     مگر نامور شنگل هندوان،

     که از داد پيچيده دارد روان.

     ز هندوستان تا در مرز چين،

     ز دزدان پرآشوب دارد زمين.

     به ايران همي دست يازد به بد،

     بدين کار تيمارداري، سزد

 (1، 584).

  در ادامه‌ خط سوژة اين داستان سفر بهرام گور به هندوستان و ملاقات وي با شنگل، پاسخ نامة بهرام از جانب شاه هند، آزمايشهايي از گشتي‌گيري در نسبت بهرام گور، کُشتن گرگ و اژدها به دست بهرام و امثال اين نقل مي‌شوند. نقطة اوج اين قصّه ازدواج بهرام گور با دختر شاه هند است که در کنار اظهار پيروز‌ي ايرانيان پيوندهاي خوني و خويش و تباري ايجاد نمودن آنها را بازگويي مي‌کند. از نظر ديگر، با ذکر ازدواج بهرام با دختر شاه هند قرابت نزديک اين دو قوم را فردوسي در مراحل آغازين تاريخ خلقيت ها بازگو مي‌کند. فردوسي واقعة انتخاب بهرام را از دختران شنگل چنين به قلم مي‌آورد:

   سه دختر بيامد چو خرّم‌بهار،

 به آرايش بوي و رنگ و نگار.

 به بهرام گور آن زمان گفت: «رو،

 بياراي دل را به ديدار نو».

 بشد تيز بهرام و ايوان بديد،

 از آن ماهرويان يکي برگزيد.

 چو خرّم‌بهاري سپينود نام،

 همه شرم و ناز و همه راي و کام.

 بدو داد شنگل سپينود را،

 چو سرو سهي شمع بي‌دود را

(1، 611).

 نهايت اين داستان با صلح و آشتي و تأکيد همديگرفهمي قومهاي هند و ايران به انجام مي‌رسد که اين نکته در نقل حکايت بازگشتن شنگل به هند و بهرام به ايران تأکيد مي‌يابد و اين جا هم فردوسي با شيوة حکمت‌پسندي تفکر هندوان لب به اندرز گفتن باز مي‌کند:

       دو شــاه بت‌آرا و يزدان‌پرست،

      وفــا را بســودند با دست دست.

      کز اين پس دل راستي نشکنيم،

     همي بيخ کژّي ز بن برکنيـــم.

     وفادار باشيــــــــــــم تا جاودان،

     سخن بشنويم از لب بخــــردان

(1، 623).

 

 با نگاشتن اين داستان و بعد از ازدواج بهرام با دختر شاه هند فردوسي مي‌خواهد بيان سازد که اين مرحلة آغاز ارتباط فرهنگي و اجتماعي اين دو قوم محسوب گرديده، عهد شاهان افادة رواج تمام بخشيدن رابطه‌ها به شمار مي‌آيد. وقتي شاهان هر دو کشور با هم دست مي‌دهند که تا جاودان بايد به همديگر وفادار باشيم، به نظر چنين مي‌رسد که در همين اثنا واقعاً سنگ محکم اين پيوندها گذاشته شده است و تاکنون همان عهد به شايستگي اجرا مي‌شود.

 همين طريق، توجّه به محتواي کلّي داستانهاي «شاهنامه»ي فردوسي از آن گواهي مي‌دهد که چون اين حماسة بزرگ ملّي سنّتهاي ديرينة فرهنگ ملّي تاجيکان را از عهد قديم تا زمان ساسانيان فرا مي‌گيرد، جلوه‌هاي تأثير فرهنگ هندي و عنصرهاي آن در صورت قصّه و داستان، تأثير اندرز و حکمتها بي‌شمار به مشاهده مي‌رسد. فردوسي با آفرينش اين حکايات و داستانهاي نادر توانسته است که پيوندهاي قديمة فکري و فرهنگي ايرانيان و هندوان را بازگو نموده، به مشترَکات ادبي و معنوي، جايگاه و تأثير عناصر مدني اين مردمان به تشکّل ملّي همديگر اشارت فرمايد. در کنار اين، بازگوي آن عظمت و شکوهي که هندوان در مسير تاريخ در تأليفات ادبي و تاريخي صاحب شدند، محض از همين «شاهنامه»ي فردوسي آغاز يافته است که نگارندة حماسة ملّي در تعيين اين مقام و منزلت تاريخي هندوان نيز مقدّم به شمار مي‌آيد.

 

پي نوشت:

  1. فردوسي، ابوالقاسم. شاهنامه، 9 جلد ، به کوشش کمال عيني، ظاهر احراري، بهرام سيروس، علي‌قل ديوان‌قل‌اف،دوشنبه، 1966،ج.7.-652 ص.

 2. همان، ج.8،614 ص.

 3. کريستين‌سن، آرتور. نخستين انسان، نخستين شهريار. تهران، 1

پژوهشی در تاریخ نگاری «آنال»

مسئله پژوهش حاضر این است که چرا از میان روش های تاریخ نگاری حاکم بر حوزه های علوم انسانی در دو قرن پیش اروپا، مکتب آنال توانست جایگاهی استوار یافته و نزدیک به یک قرن به عنوان روش مسلط تاریخ نگاری فرانسه شناخته شود؟

 
مسئله پژوهش حاضر این است که چرا از میان روش های تاریخ نگاری حاکم بر حوزه های علوم انسانی در دو قرن پیش اروپا، مکتب آنال توانست جایگاهی استوار یافته و نزدیک به یک قرن به عنوان روش مسلط تاریخ نگاری فرانسه شناخته شود؟ این که مکتب آنال از چه امکانات بالقوه ای که پیش از آن در پژوهش های تاریخی غفلت شده بود، استفاده کرد و این رویکرد چه تأثیری بر میزان موفقیت آن داشت، پرسش هایی است که در این مقاله بدان پرداخته می شود. فرضیه های این تحقیق عبارت اند از:
۱) رشد و گسترش علوم اجتماعی در کنار علوم طبیعی در قرن نوزدهم، به ویژه در فرانسه، نقش اساسی در پیدایش مکتب تاریخ نگاری آنال داشت.
۲) شناخت ضرورت همگرایی میان تاریخ با سایر رشته های علوم اجتماعی و حتی بعضی رشته های علوم طبیعی، عامل اصلی موفقیت پژوهش گران این مکتب و گسترش آن در خارج از فرانسه و حتی اروپا بوده است.
● زمانه و زمینه پیدایش مکتب آنال
واژه Annales از کلمه لاتینی Annus (سال) گرفته شده و به معنای شرح وقایع سالانه بدون تحلیل و تفسیر است و از این رو، سابقه ای طولانی داشته و به مورخان و وقایع نگاران رومی مانند تاسیتوس می رسد. معادل فارسی آن، «سالنامه» است.(۱) در مقاله حاضر از واژه آنال به دلیل اهمیت و شهرتش با همین عنوان استفاده می شود.
نام این مکتب مدیون مجله ای است با عنوان آنال تاریخ اقتصادی و اجتماعی(۲) که اولین شماره آن در پانزدهم ژانویه سال ۱۹۲۹ انتشار یافت. بنیان گذاران این نشریه، لوسین فبور(۳) و مارک بلوخ(۴) بودند که نقش مؤثری در آینده تاریخ نگاری و روش شناسی تاریخی در فرانسه قرن بیستم ایفا کردند. این مجله علاوه بر دو مؤسس آن، یعنی لوسین فبور و مارک بلوخ، اعضای دیگری به عنوان هیأت تحریریه از رشته های دیگر داشت که عبارت اند از: چهار مورخ، یک جامعه شناس، یک متخصص علوم سیاسی، یک جغرافی دان و یک اقتصاد دان. چنین ترکیبی خود نشان دهنده یکی از اهداف مجله، یعنی لزوم توجه به نقش همه حوزه های پژوهش در نقد و نگارش روی داده های تاریخی بود.
مجله آنال طی سال های جنگ جهانی دوم دچار تحولاتی شد. در مدت اشغال فرانسه و در دوره ۱۹۴۲ ۱۹۴۵ نام مجله به جنگ تاریخ اجتماعی تغییر یافت، و به دلیل شرکت مؤسسان آن، به ویژه مارک بلوخ در گروه های مقاومت علیه نازی ها، مجله بدون نام آن ها منتشر شد. مارک بلوخ توسط ناز ی ها شکنجه و تیرباران شد و دو شماره از سال ۱۹۴۵م و پس از بیرون رفتن اشغالگران، به مارک بلوخ اختصاص یافت. وصیت نامه فکری وی نیز در همین دو شماره چاپ شد. در سال ۱۹۴۶م نام آنال بار دیگر تغییر یافت و به آنال، اقتصادها، جوامع و تمدن ها(۵) تبدیل شد.
لوسین فبول طی دوران پس از جنگ، به ادامه راه پیشین همت گماشت و مسیر تغییر و تحولات را در روش گروه، هموار ساخت. وی با تشکیل گروه تازه ای مرکب از فرناند برودل، ژ. فریدمن، ش. مورازه و پ. لولیو، هم چنان سیطره گروه آنال را بر حوزه اندیشه و تاریخ نگاری فرانسه حفظ کرد.(۶)
گروه آنال از دهه ۱۹۶۰م تغییرات و روش های گسترده تری وارد کار خود کردند، از جمله تحت پوشش قرار دادن تحلیل های روان شناسی، انسان شناسی، ریاضیات، نشانه شناسی، اسطوره شناسی تطبیقی، پارین گیاه شناسی، اقلیم شناسی و... در یک مجموعه ای فراگیر، و همچنین می توان توجه به شیوه هایی، نظیر استفاده از کربن ۱۴ در کشف نکات مبهم تاریخی را نام برد.(۷)
در این دهه، نقش موثر فرناند برودل(۸) که بعد از مرگ فبور در ۱۹۵۶م مدیریت نشریه را به عهده گرفته بود، سبب شد تا آنال در شمار معتبرترین نشریه های در حوزه تاریخ نگاری قرار گیرد. برودل مربوط به نسل دوم آنال بود؛ نسلی که با چرخشی کمیت گرا و با پژوهش در قلمرو پول و جمعیت، به تاریخی درازمدت(۹) بر اساس تحلیلی جدی از ساختارهای اجتماعی گرایش داشت.(۱۰)
طی سه دهه پایانی قرن بیستم، نسل سوم آنال به صحنه آمد. ژاک لوگوف(۱۱) و ایمانوئل له روی لادوری(۱۲) را می توان از سرآمدان این نسل دانست که به رویکرد انسان شناسانه در تاریخ پرداخته اند. این نسل، موضوعات تازه ای از قبیل تاریخ آب و هوا، طفولیت، جنون، مرگ، رؤیاها و... را وارد مطالعات تاریخی کرده است.(۱۳)
آخرین تغییری که در نام مجله صورت گرفت، در سال ۱۹۹۴م بود. در این سال، نشریه به نام آنال؛ تاریخ، علوم اجتماعی(۱۴) تغییر یافت.
مکتب آنال نتیجه تحولات قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم در حوزه فرهنگ و علوم اجتماعی بود. پوزیتیویسم(۱۵) قرن نوزدهم به حوزه تاریخ نیز سرایت کرده و به گونه ای روش مسلط تاریخ نگاری در فرانسه و اروپا شده بود. از نظر مورخان آنال، پوزیتیویست ها یا اثبات گرایان، مجذوب رشد و افزایش قدرت و دستگاه دولت شده، از این رو تاریخ را در حد روایاتی از امور سیاسی و دیپلماسی فروکاسته بودند.(۱۶)
از زمانی که آگوست کنت،(۱۷) واضع اصطلاح پوزیتیویسم (اثبات گرایی)، اعلام داشت که جامعه شناسی نیز همانند فیزیک باید به قضایایی که مستقیماً قابل آزمایش می باشند توجه کند، این حرکت همواره رو به پیشروی بود.(۱۸)
به نظر می رسد یکی از پیامدهای جنبش اثبات گرایی، تلاش و پی گیری مداوم پژوهشگران اجتماعی برای اثبات علمی بودن حوزه مطالعاتی آن ها بود. بی جهت نیست که در حوزه تاریخ نیز مورخان صرفاً به ردیف کردن وقایع و رویدادها پرداخته و تفکر انتقادی و خلاق بر سنت تاریخ نگاری حاکم نشد.
با این حال، روش علمی از جهاتی به شکل گیری دیدگاه آنال نیز کمک کرد. بررسی اسناد و آرشیو ها که به نوعی اثبات رویدادهای تاریخی را در پی داشت و توجه مؤسسان آنال به روش های جامعه شناسی حاکم، به ویژه امیل دورکیم،(۱۹) بیان گر اهمیت و نقش روش علمی در نظر بنیان گذاران این مکتب بود.
در بررسی حوزه تاریخ نگاری فرانسه پیش از تأسیس آنال، سه تن از معروف ترین پژوهش گران فرانسوی، نقش اساسی بر عهده داشتند:
نخست، اهمیت و نقش امیل دورکیم که به ویژه لوسین فبور احترام فراوانی برای او قائل بود. پژوهش های عمیق دورکیم در حوزه مطالعات دین، و روش دقیق، آزمایشی و تطبیقی در مورد وقایع تاریخی و جامع شناختی برای مورخان آنال، میراث ارزشمندی بود. با این حال، فبور نگران بود که با پژوهش های کم نظیر دورکیم، حوزه مطالعات تاریخی نیز در زیر مجموعه بخشی از مکتب جامعه شناسی قرار گیرد. همچنین مارک بلوخ همواره دورکیم را یکی از استادان خود معرفی می کرد و می گفت:
او به من آموخت که برای فهم زمان خود باید چشمانم را از آن بردارم و به گذشته بدوزم.(۲۰)
مجله سالنامه جامعه شناسی که دورکیم آن را منتشر می کرد، پرنفوذترین مجله در صحنه روشنفکری فرانسه بود و بر ضرورت ارتباط بین رشته های مختلف علوم انسانی، به ویژه علوم اجتماعی، تاریخ و فلسفه تأکید فراوان داشت.
دومین کسی که در تاریخ نگاری فرانسه اهمیت اساسی داشت، هانری بر(۲۱) بود. وی مدیریت انتشار مجموعه ای چند جلدی به نام تطور بشر را به عهده داشت. در این مجموعه، جامعه و فرهنگ، جایگاه اصلی و محوری داشته، اما نویسندگان هر بخش، مجاز به انتخاب روش های خود بودند. با وجود این، بیشتر مورخان این مجموعه با روشی تحلیلی، بر جنبه های مختلف هر دوران ویژه در یک کل فراگیر، تأکید می کردند.
«هانری بر» در سال ۱۹۰۰م مجله هم نهاد تاریخی را منتشر ساخت و در آن نشریه بر ساده انگاری دیدگاه پوزیتیویسم در حوزه تاریخ به شدت انتقاد کرد. هانری بر از همکارانش می خواست که با «مسئله روان شناختی ظریف [رسیدن به] تصویری روشن از نقش عامل فکری در تاریخ» دست و پنجه نرم کنند؛(۲۲) موضوعی که مورخان آنال بعدها با آن به شدت درگیر شدند.
سومین شخص تأثیرگذار بر روند تاریخ نگاری فرانسه، ژول میشله(۲۳) بود. میشله (۱۷۹۸ ۱۸۷۴م) از دیدگاه مؤسسان آنال، مورخی به شمار می رفت که تاریخ را با تمام پیچیدگی هایش در نظر داشت. میشله، مبتکر واژه (رنسانس) برای دوران پس از قرون وسطای اروپاست که جلد هشتم کتاب تاریخ فرانسه خود را به این موضوع اختصاص داده و پس از آن، کاربرد کلمه رنسانس در میان مورخان عمومیت یافت.(۲۴) وی به عنوان پژوهشگر برجسته تاریخ و تمدن فرانسه، در تاریخ نگاری خویش نه فقط به رویدادهای پیرامون شاهان و دولتمردان، بلکه بیش از آن به تکاپوی مدام و آرام مردمان گذشته توجه وافر داشت و همه گونه شواهد تاریخی را شایسته کاوش تلقی کرده و وظیفه مورخ را فهم و تشریح بن مایه آنها می دانست.
میشله نقش موثری در توجه مورخان آنان به جغرافیا ایفا کرد. مثالی که وی در مورد اهمیت جغرافیا برای تاریخ نقل می کند این است که اگر محیط و جغرافیا در روش تاریخ نگاری مورد توجه قرار نگیرد، گویی همانند نقاشی های چینی است که زمین در آن وجود ندارد و مردم نیز در تاریخ، روی هوا گام می نهند.(۲۵)
در متن چنین تحولاتی بود که مؤسسان نشریه ادواری آنال در سال ۱۹۲۹م دیدگاه مشترک خود را به جامعه فرهنگی فرانسه ارائه داده و طی سا لیان دراز در قرن بیستم در جهت تحقق آنها تلاش نمودند:
۱) ضرورت مقابله با تاریخ نگاری روایی که با پذیرش اصول پوزیتیویسم، خلاقیت و تفکر انتقادی را از مورخ گرفته است.
۲) ضرورت مقابله با تاریخ سیاسی و تقلیل کار مورخان به ابزار شرح و توصیف اقدامات شاهان و دولتمردان.
۳) ضرورت مقابله با تخصص گرایی افراطی در تاریخ که مانع بهره گیری مورخان از سایر رشته های علوم اجتماعی و انسانی شده است.
۴) ضرورت غنا بخشیدن به تاریخ نگاری از طریق ایجاد ارتباط مورخ با حوزه های اقتصادی، جامعه شناسی، جمعیت شناسی، انسان شناسی، زبان شناسی و...
۵) اهمیت دادن به تدوین چارچوب نظری به عنوان نقطه شروع تولید شناخت تاریخی و به عنوان راهنمای گردآوری اطلاعات لازم و مناسب.
۶) ضرورت حفظ رابطه متقابل بین نظریه و روش و تصحیح دائمی این دو با شروع و ادامه فرایند پژوهش.
۷) ضرورت حفظ عینیت در پژوهش های تاریخی و استفاده به جا از اسناد و مدارک، آن هم در حجمی خیره کننده، و بر این اساس، مقابله با هر نوع دگماتیسم علمی و پرهیز از هرگونه تعمیم ناروا بدون تجزیه و تحلیل دقیق.(۲۶)
انتشار نشریه ادواری آنال که با این برنامه در سال ۱۹۲۹م آغاز شده بود، طی سالیان دراز در سراسر قرن بیستم ادامه یافت.
● روش شناسی(۲۷) مکتب آنال
به طور کلی از نظر روش شناسی، دو شاخه مهم در حوزه علوم اجتماعی بر مکتب آنال تأثیرگذار بودند: نخست، مارکسیسم و نئومارکسیسم که خود ریشه در ماتریالیسم دیالکتیک آلمان داشته، و دیگری مردم شناسی ساختاری و جامعه شناسی کارکردی و نقش برجسته دورکیم که تحت تأثیر پوزیتیویسم فرانسه قرار داشت:
تحت تأثیر شاخه اول، متفکران مکتب آنال با تبعیت از امیل دورکیم و مکتب جامعه شناسی فرانسوی، ماهیت ارگانیک جامعه را که بر اساس تمثیلی زیست شناختی به موجودی زنده تشبیه می کند، پذیرفته و آن را به صورت مجموعه ای منسجم و یکتا با اجزای به هم پیوسته و مرتبط بررسی کرده اند. بر اساس این روش، وظیفه مورخ کشف واحدهای قابل مقایسه برای آزمودن فرضیه هاست. هنگامی که واحدهای مطالعاتی قابل مقایسه، مشخص گردید، آنها به عنوان کلی ارگانیک متشکل از اجزا در نظر گرفته شده و سپس بازسازی چنین «کلی» از طریق کنار هم گذاردن اجزاء صورت می گیرد. بازسازی با توجه به شرایط حال یا زمانی نزدیک به دوران معاصر انجام می شود و با روش «پس رونده» از حال به گذشته برده شده و مورد مقایسه قرار می گیرد.(۲۹) در آثار مارک بلوخ از جمله جامعه فئودالی(۳۰) که شاهکار وی شمرده می شود، از این روش استفاده شده است.
تحت تأثیر جامعه شناسی ساختاری، افراد و رویدادهای تاریخی، نتایج یا پیامدهای صوری و سطحی ساختارها و فرایندهای زیربنایی تر و اساسی تری هستند که تنها می توان در دوران های متفاوت زمانی به وجود آنها پی برد. مارک بلوخ نیز به تبعیت از دورکیم، استدلال می کرد که جامعه، نه افراد، نقطه شروع مطالعات مورخ است.
فرناند برودل نیز در نقد تاریخ روایی معتقد بود که رویدادها صرفاً بارقه ای بر همه حوادث به شمار می آیند و این که مورخان به تمرکز بر رویدادها تمایل فراوان دارند، تاریخ را به ویژه به نقل رویدادهای سیاسی تنزل داده اند، در حالی که باید به فهم بهتری از جهان دست یابیم. وی نیز مانند دیگر ساخت گرایان عقیده داشت که معنا و مفهوم واقعی رویدادها، کردارهای فردی و موضوعات به طور مجزا و ذاتی خود آنها نیست، بلکه در روابطی است که ما بین آنها به دست می آوریم. بنابراین، در جهان هیچ کس کاملاً در خود محصور نبوده و همه رفتارهای فردی در واقعیات مرکب و پیچیده، ریشه دارد.(۳۱)
کتاب معروف برودل مدیترانه و جهان مدیترانه ای در عصر فیلیپ دوم(۳۲) نمونه دیگری از توجه به ساختارها در نظر مورخان آنال است. دو سوم این اثر پرحجم به ساختارهای جغرافیایی، کشاورزی، اقتصادی و... حوزه مدیترانه در قرن شانزدهم اختصاص دارد و کاملاً آگاهانه و عامدانه، حکایت ها و روایت های تاریخی در آن متروک مانده است.(۳۳)
همچنین مورخان آنال تحت تأثیر روش پژوهش مارکسیستی قرار داشتند. در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰م نسلی از این مورخان، به ویژه ایمانوئل له روی لادوری، ترتیب استاندارد سلسله مراتبی را پی گرفتند که بر اساس آن، تحولات تاریخی به ترتیب اهمیت و موقعیت در سه حوزه یا طبقه بررسی می شد:
در ردیف نخست، عوامل اقتصادی و جمعیت شناختی، ردیف دوم، ساختارهای اجتماعی و در ردیف سوم، پیشرفت های فکری، فرهنگی، مذهبی و سیاسی. این سه ردیف، همانند طبقات یک ساختمان به طور عمومی قرار داشتند. از این رو زیربنای این روش پژوهش، عوامل اقتصادی و جمعیت شناختی بود. له روی لادوری معتقد است که طی قرن چهاردهم تا هجدهم در اروپای قاره ای به دلیل آن که جامعه در وضعیت اقتصادی – جمعیت شناختی سنتی خود محصور باقی ماند، باید از تاریخ این دوران به عنوان «تاریخ بی حرکت» یاد کرد، زیرا مطلقاً هیچ چیز در این پنج قرن تغییری نکرد.(۳۴)
بر اساس این الگو به راحتی از حرکت هایی، نظیر رنسانس، اصلاح دینی، عصر روشنگری و ظهور دولت مدرن، غفلت شد. این پارادایم سه طبقه مکتب آنال(۳۵) شباهت فراوان به الگوی زیربنا – روبنای مارکسیسم دارد.
۱) تاریخ تام یا کامل
روش تاریخ تام و کامل، اصلی ترین روش مکتب آنال است که تقریباً تمام آثار مشهور مورخان این مکتب بر اساس این روش تدوین و تألیف شده است. منظور از تاریخ تام یا کامل، نه تاریخ کل جهان، بلکه به معنای ادغام همه انواع، روش ها و جنبه های تاریخ، یک تاریخ پیوسته (یعنی بررسی پدیده ای در گسترة زمانی طولانی) و یک رهیافت ساختاری – کارکردی متمرکز بر پیوستگی ها و نظام های جامعه است.(۳۶)
در این روش، تلاش مورخ در جهت به چنگ آوردن کلیت و یک پارچگی ضروری از هر دوره یا جامعه تاریخی است. بدین ترتیب، تاریخ هر دوره را می توان با الهام از مفهوم افلاطونی، هم چون عالمی کوچک و البته یک پارچه از جهان بزرگ تلقی کرد.(۳۷) برای رسیدن به یک تاریخ تام و کامل، باید از سایر رشته ها در پژوهش های تاریخی بهره برد. از این رو مورخان نسل اول آنال (فبور و بلوخ) در بررسی های تاریخی و برنامه ای که برای حرکت خود ارائه دادند، برای این موضوع اهمیت فراوان قائل بودند. هر دو به زبان شناسی، مردم شناسی و جامعه شناسی علاقه مند بودند. فبور به ویژه رویکرد امکان گرایانه(۳۸) پدر مکتب جغرافیای فرانسه، یعنی ویدال دلا بلاشه(۳۹) را مدنظر داشت. این رویکرد (بر امکانات و توان مندیهایی که محیط در اختیار انسان قرار می داد، تأکید می ورزید، نه بر موانع و محظورات آن».(۴۰) در واقع، جغرافیاسازی از تاریخ توسط دلابلاشه الهام بخش تاریخ سازی از جغرافیا توسط فبور گردید.(۴۱)
بلوخ نیز همبستگی اجتماعی و نمایندگی جمعی و پیروی از روش های تطبیقی را که از امیل دورکیم گرفته بود، وارد مطالعات تاریخی کرد.
همچنین فرناندو برودل سرآمد مورخان نسل دوم آنان و نویسنده «مهم ترین اثر تاریخی قرن»،(۴۲) یعنی کتاب مدیترانه و جهان مدیترانه ای در عصر فیلیپ دوم، مطالعات فراوانی در جغرافیا و اقتصاد داشته و به «بازار مشترک علوم اجتماعی» معتقد بود. وی با اعتقاد به روش «ارگانیسم اجتماعی»، دو رشته تاریخ و جامعه شناسی را به واسطه این که هر دو سعی دارند تجربه انسان را به صورت یک کل ببینند، بسیار نزدیک به یکدیگر می دانست.
در ادامه این توجه به تاریخ تام و کامل، «ایمانوئل له روی کادوری» نامدارترین مورخ نسل سوم، نشان داد که چگونه اقلیم شناسی می تواند در خدمت تاریخ قرار گیرد. وی در کتاب دهقانان لانگدوک(۴۳) ثابت کرد که تا چه اندازه جغرافیای جانوری (جانور بوم شناسی)، هواشناسی و جغرافیای زیستی گیاهان(۴۴) می توانند در مطالعات تاریخی، تأثیرگذار باشند.(۴۵)
تنها اثر مستقلی که از مؤسسان آنال درباره روش شناسی این مکتب بر جای مانده، کتابی است ناقص و ناتمام از مارک بلوخ که در جهان انگلیسی زبان به پیشه مورخ(۴۶) معروف شده است. این کتاب، آمیزه ای است ناتمام از مباحث فنی درباره روش و برخی تأملات عمومی و روش هایی که بلوخ در آثار خویش از آن ها استفاده کرده است. با این حال، مرگ قهرمانانه و زودهنگام این مورخ نام دار باعث شد که وی نتواند به طور کامل آن را به انجام برساند. حتی نام این کتاب نیز در ترجمه به انگلیسی بر آن نهاده شد. پیشه مورخ در واقع، دفاعیه ای است بر روش «تاریخ تام و فراگیر»؛ روشی که مورخان بر اساس آن باید به تمام جنبه ها و ابعاد مسائل و امور انسانی و محیطی که این امور در آنها صورت وقوع می یابند، بپردازند. تمثیلی که بلوخ در این زمینه به کار می برد، این چنین است:
مورخ خوب مانند غول داستان پریان است؛ وی به خوبی می داند هر جا که بوی گوشت انسان به مشامش بخورد، لاشه اش هم در همان حوالی افتاده است.(۴۷)
بلوخ در این اثر چنین استنباط می کند که مورخان باید از مشغول ساختن خود به رهبران یا رویدادهای بزرگ در تاریخ اجتناب ورزند. آنان باید به همان اندازه به چوپانان و دهقانان بپردازند که به سیاستمداران؛ و از این طریق، چشم انداز کل جامعه را در اثر خود بگنجانند.
البته از نظر بلوخ در این کتاب، مفهوم تاریخ تام و کامل معنای دیگری نیز داشت و آن، اعتقاد راسخ به ارتباط و پیوستگی حال با گذشته بود؛ یعنی نتیجه گیری درباره گذشته بر اساس مشاهدات امروزی، چنان که وی در کتاب ویژگی های اصلی تاریخ روستایی فرانسه به کار برده است. بلوخ در تاریخ روستایی فرانسه برای نخستین بار به اصطلاح خودش از «روش پسروی»!(۴۸) در بررسی نواحی برون شهری اروپا استفاده کرد، زیرا معتقد بود در این مورد نمی توان از اسلوب معمول رعایت ترتیب زمانی بهره برد:
او عقیده داشت که تاریخ جوامع روستایی تا پیش از قرن هجدهم به صورت مکتوب ثبت نشده است و بنابراین در بررسی آن باید از امروز – یا شاید از گذشته ای بسیار نزدیک به امروز – آغاز کرد و کم کم عقب رفت تا به نخستین دوره ها رسید. بلوخ می گفت که منطق برون شهری بسیار کند تغییر می کند و ویژگی های برجسته آن، کمابیش همان است که در قرون وسطا بوده است. به این جهت، کار مورخ این است که بر پایه مشاهده مستقیم روزگار خودش وضع گذشته را به گمان و تقریب نتیجه بگیرد. آن چه او چگونگی این کار را می آموزد، تعمق در نام های مکان ها و قیافه مزارع و فرهنگ عامیانه و حتی عکس های هوایی است.(۴۹)
۲) روش تطبیقی(۵۰)
از میان مورخان مکتب آنال، مارک بلوخ بیشترین آرا و آثار را درباره روش تطبیقی بر جای نهاده است. در نامه ای که وی به تاریخ ۲۸ دسامبر ۱۹۳۳ برای ژیلسون نوشته، تأکید می کند که روش او هم چنان روش تاریخ تطبیقی جوامع اروپایی است؛ یعنی با شکستن حصارهای میان رشته ها و حوزه های تخصصی، مطالعه «انسان های معین در یک جامعه تاریخی معین» می بایست جای خود را به مطالعه «انسان در انواع و اشکال مختلف جامعه» واگذار کند. از نظر بلوخ، تصویر انسان در ترتیب زمان باید جایگزین تصویر انسان در نقطه ای از زمان شود.(۵۱) به طور کلی روند پژوهش تطبیقی (مقایسه ای) مارک بلوخ را می توان در موارد زیر خلاصه کرد:
۱) پژوهش گر، حوزه یا ناحیه ویژه و موردنظر خود را از طریق کاوش و جست وجو با حوزه موازی (هم زمان) در ناحیه، کشور یا قاره ای دیگر یا فقط با همان ناحیه در یک زمان دیگر مقایسه می کند.
۲) از این مقایسه، بینش و بصیرت تازه به دست آمده و پرسش های نو پدید می آیند.
۳) با پدید آمدن پرسش های نو، پژوهشگر بار دیگر به جست وجوی منابع تازه با جست وجوی تازه در منابع پیشین می پردازد.(۵۲)
مارک بلوخ معتقد است که تاریخ نمی تواند قابل فهم باشد مگر آن که بتواند از عهده برقراری روابط تبیینی بین پدیده ها برآید. بنابراین، روش تطبیقی اساساً ابزاری است برای عمل به مسائل مربوط به توصیف و تبیین.
بلوخ بر اساس منطق آزمایش فرضیه ها روش تطبیقی را در اهداف، شرایط و جوامع متفاوت، تأیید می کند. اگر مورخی ظهور پدیدة A را در جامعه ای خاص، به وجود وضعیت B مربوط بداند، او می تواند این فرضیه را از طریق تلاش برای یافتن جوامع دیگری که در آنجا A بدون B به ظهور رسیده، یا بر عکس، تحقیق و بررسی کند. اگر او هیچ وضعیتی که فرضیه را نقض کند پیدا نکرد، اطمینانش در استواری آن فرضیه افزایش خواهد یافت. میزان اعتماد و اطمینان مورخ، به مقدار و تنوع مقایسه هایی بستگی دارد که انجام پذیرفته است. در صورتی که او شرایطی متناقض با فرضیه بیابد، یا آن را کاملاً رد کرده یا دوباره به تدوین و تنسیق آن می پردازد. مورخ تا جایی که شواهد متناقض در مجموعه ای منسجم و مرتبط، تصحیح و تثبیت نشده، به کار خویش ادامه می دهد و در نهایت، بار دیگر با روش مقایسه ای آن را آزمایش می کند.(۵۳)
در این روند، آزمایش – تدوین – آزمایش، مورخ تا زمانی که متقاعد نشده است به کار خویش ادامه می دهد. روش مقایسه ای، اقتباسی است از منطق تجربی آزمایش برای پژوهش هایی که در آن، تجربه عملی غیرممکن است.
بلوخ در مقاله ای که در مورد طلا در قرون وسطا نوشته، از روش مقایسه ای برای تعیین این که چرا فلورانس(۵۴) و جنوا(۵۵) نخستین مراکز در اروپای قرون وسطا بودند که به انتشار سکه های طلا اقدام کردند، بهره می برد. مورخان پیش از بلوخ، پیشگامی این دو شهر را به ثروت انبوه و رشد سریع اقتصادی آن ها مرتبط می دانستند، اما بلوخ با بهره گیری از روش تطبیقی، استدلال می کند که این تحلیلی نامناسب و ناکافی است. بلوخ بر این اعتقاد است که شهر ونیز(۵۶) به همان اندازه ثروت مند بود، اما حدود سه دهه بعد از فلورانس به ضرب سکه طلا مبادرت ورزید. دلیل واقعی پیشگامی فلورانس و جنوا توازن تجاری قابل قبول این دو شهر با شرق بود. جنوا و فلورانس با صدور کالا، از جمله پارچه به لوان(۵۷) (شرق طالع، اصطلاحی برای نواحی مجاور مدیترانه شرقی) طلا دریافت می کردند، در حالی که تاجران ونیزی با آن که روابط پرسودتری با لوان داشتند، اما این روابط بیشتر شکل سنتی داشت، ضمن این که طلای به دست آمده از شرق را در ایتالیا با نقره مبادله می کردند. ونیز در انباشت طلا کوتاهی کرد و توانایی اش را در انتشار سکه های طلا از دست داد.
بلوخ از روش تطبیقی و مقایسه ای برای تحلیل نامناسب بودن فرضیه تبیینی و توصیفی استفاده می کند و سپس فرضیه ای نو تنظیم کرده و آن را هماهنگ و سازگار با شواهد تطبیقی اش پیش می برد.(۵۸)
بلوخ هم چنین بر اساس روش تطبیقی، این تحلیل مورخان را که متروک ماندن شیوه رهن زمین های اجاره ای در تشکیلات کلیسای نورماندی(۵۹) در پایان قرن دوازدهم، ناشی از تحریم های دینی در برابر رباخواری است، رد کرده و نشان می دهد که تشکیلات مذهبی زمین های خود را تا پایان قرن سیزدهم، در سرزمین های کم ارتفاع(۶۰) (هلند، بلژیک و لوکزامبورگ) به صورت رهن و اجاره واگذار می کرد.(۶۱)
بنابراین، روش تطبیقی، مورخ را قادر می سازد تا اشتباهات و نواقصی را که در مطالعات موردی و پژوهش های تاریخی یا جغرافیایی «واحد» ایجاد می شود، رفع نکند، ضمن این که بلوخ از روش تطبیقی برای کشف بسیاری از «یکتایی»های جوامع «متعدد» استفاده کرد.
۳) مفهوم و تقسیم زمان
در بررسی روش شناسی مکتب آنال، تقسیم بندی زمان از دیدگاه فرناند برودل یکی از ویژگی های مهم این مکتب شناخته می شود. به طور کلی برودل زمان را به سه سطح تاریخی تقسیم می کند:
۱) تاریخ درازمدت(۶۲) یا ساختاری، که تاریخی تقریباً ساکن است و ر وابط انسان با محیط را مطالعه می کند. این سطح از تاریخ، جریان بسیار کندی دارد و به گونه ای می توان آن را «زمین تاریخ» یا «Geohistory» نامید. در این زمان به طور کلی بررسی و پژوهش، پیرامون تمدن ها، انسان ها و فناوری های پایدار جریان می یابد.
برودل، گویی در پاسخ به مفهوم چشم اندازگرایی(۶۳) نیچه، از تاریخی سخن می گوید که در آن واحد از بسیاری مواضع یا چشم اندازهای مختلف نگاشته شده باشد و نه تاریخی که از سر عمد یا غیرعمد، بر موضع یا چشم انداز واحدی مبتنی شده باشد. افزون بر این، تاریخ برودل، مانند تاریخ فوکو به جای کوشش برای تمیز درجات مختلف واقعیت – معمولاً در لحظه یا لحظه های معین – بر آن است تا چگونگی ساخته شدن الگوهای عمل و رشته های گفتمان را دریابد و می توان افزود الگوهای طبیعت و نیز الگوهای فعالیت انسان را بفهمد.(۶۴)
۲) تاریخ میان مدت(۶۵) یا ترکیبی، که به تاریخ اجتماعی، اقتصادی، گردش های جمعیتی و ناحیه ها، جوامع و ایدئولوژی ها می پردازد. این زمان، آهنگ آرامی دارد و به تحولات اجتماعی و اقتصادی وابسته است.
۳) تاریخ کوتاه مدت(۶۶) یا تاریخ رویدادها که تاریخی سنتی و بر مبنای وقایع نگاری است و تغییرات تند و سریعی را که در پی حوادث مختلف، به ویژه تحولات سیاسی پدیدار می شود، منعکس می کند.
در این تاریخ نگاری سنتی که در قرن نوزدهم مشهور شد، نه تنها تاریخ به نوعی نقاشی یا عینیت دهی تبدیل می شود که در آن بیننده حذف می گردد، به طوری که جایی برای اندیشه تاریخ به عنوان بازسازی باقی نمی ماند، بل این نگرش که مسئله تاریخ در منظره، در خور زندگی است، غیرقابل دسترسی می شود. برای برودل، بر عکس، تاریخ یک سویه وجود ندارد، همان گونه که افراد انتزاعی وجود ندارند. برای او تاریخ، منظره گذرایی است که همیشه در حرکت است؛ شبکه ای از مسائل که چنان به هم گره خورده اند که هر یک به نوبه خود می تواند صد جنبه مختلف و متناقض به خود بگیرد.(۶۷)
یکی از دشواری های مهم تاریخ کوتاه مدت، خطر تبدیل شدن به نوعی وقایع نامه است، حال آن که تاریخ درازمدت، سمت و سوی ساختاری دارد؛ یعنی از چگونگی سازمان یابی رویدادهای بسیاری در دوره های زمانی مختلف ناشی می شود.
پذیرش تاریخ درازمدت به معنای آمادگی تغییر هر چیز است، از اندیشیدن درباره سبک نوشتن و ارائه مطلب گرفته تا پذیرش زمانی که ممکن است آن قدر کند باشد که شانه به شانه بی حرکتی بساید. اگر چه برودل این نکته را چندان توضیح نمی دهد، اما پیداست که از طرفدار برداشتی یک سره باز از تاریخ است. تاریخ چون نظامی باز که در آن هر زیر نظامی، تا آن جا که قابل تمیز باشد، وابسته به محیط خود است.(۶۸)
این سه سطح زمانی – چنان که پس از این بررسی خواهد شد – در بزرگترین اثر برودل در مورد مدیترانه در عصر فیلیپ دوم مبنای کار قرار گرفته است.
● تاریخ نگاری و تاریخ نگاران آنال
مکتب آنال طی بیش از هفتاد سال فعالیت های پژوهشی خود، مورخان و دانشوران فراوانی تربیت کرد و آثار کم نظیری بر جای نهاد. بعضی از مورخان این مکتب در شمار نامدارترین پژوهش گران تاریخی قرن بیستم محسوب می شوند. در این جا به طور اجمال مهم ترین آثارو شیوه تاریخ نگاری چند تن از معروف ترین این مورخان، بررسی می شود.
● نسل اول آنال
دو مؤسس و نخستین گردانندگان نشریه آنال، یعنی لوسین فبور و مارک بلوخ، نسل اول این مکتب به شمار می آیند. لوسین فبور در ۲۲ ژوئیه سال ۱۸۷۸ در نانسی(۶۹) به دنیا آمد. خانواده او از سنت روشنفکری بهره وافر داشت. پدرش استاد دانشکده ادبیات دانشگاه نانسی بود. فرناندو برودل که بعد از فبور جانشین وی در نشریه آنال شد، سه امتیاز استثنایی لوسین فبور را که با بهره مندی از آنها وارد تاریخ پژوهی گردید، چنین شمرده است:
▪ نخست، خانواده وی که با آثار کلاسیک و فرهنگ ادبی انس فراوان داشتند؛
▪ دوم، انبوه تحقیقات عالمانه نسبی از مورخان پیش از او که وی را در مسیر مطالعات آینده، یاری بخشیدند؛
▪ سوم، تقارن ورود او به صحنه علمی و دانشگاهی فرانسه با «بهار» علوم اجتماعی که فرصت بهره گیری از آن علوم را در اختیار وی نهاد.(۷۰)
لوسین فبور طی سال های ۱۸۹۸ و ۱۹۰۲م در گردهمایی های پژوهش گران فلسفه (هنری برگسون و لوسین لوی برول)، جغرافیا (پل ویدال دلابلاشه)، تاریخ هنر (امیل میل)، منتقد ادبی (هنری برموند) و زبان شناسی (آنتونی میلت) شرکت می کرد و شکل گیری ذهن «کل نگر» در مطالعات تاریخی وی، بسیار به این مسئله مدیون بود.
در کنار آموختن ها، فبور به مطالعه عمیق در آثار زیادی از مورخان و اندیشمندان فلسفه سیاسی، نظیر ژول میشله، یاکوب بورکهارت، فوستل دکلانژ، لوئی کراژو و ژان ژورس پرداخت. علاقه مندی وی به سرزمین مادری اش، فرانس کنته(۷۱) – ناحیه ای در جنوب شرقی فرانسه نزدیک به مرکز سوئیس – و اهمیتی که وی برای جغرافیا قائل بود، باعث شد که تز دکترای خود را درباره این ناحیه بنویسد. این اثر پس از سالها تحقیق و پژوهش در سال ۱۹۱۱م منتشر شد. از این مسیر بود که مقدمات نوشتن یکی از مهم ترین آثارش، یعنی مقدمه ای جغرافیایی بر تاریخ فراهم گردید.(۷۲) فبور در این اثر بر نکته ای بدیع تأکید می کند: تأثیر جغرافیا بر انسان ها همیشه از طریق ساختارها و ایده های اجتماعی قابل تشخیص یا شناسایی است. بر این اساس، ممکن است رودخانه ای از نظر گروهی به عنوان یک مانع و از نظر گروهی دیگر به عنوان یک راه تجاری ارزشمند قلمداد شود. بدین گونه جامعه، نقش مهمی در شکل گیری دیدگاه های افراد از جهان پیرامون ایفا می کند.
فبور در مورد رودخانه راین(۷۳) معتقد است که آن چه مردم در مورد این رودخانه تصور می کنند به طور طبیعی دریافت نشده، بلکه نتیجه تجربه های انسانی است. بنابراین یک «مرز» هنگامی وجود خارجی می یابد که شما خود را در جهانی متفاوت، در میان مجموعه ای از ایده ها، احساسات و اشتیاقات شگفت انگیز و نگران کننده برای بیگانه بیابید. به عبارت دیگر، آن چه استحکام یک مرز را نشان می دهد، نه پاسداران یا تشکیلات گمرک یا توپ های تنظیم شده پشت خاکریزها، بلکه احساسات، شور و اشتیاق ها و نفرت های انسانی است.(۷۴)
پس از انتشار کتاب مقدمه ای جغرافیایی بر تاریخ، فبور به مطالعه در مورد رنسانس و اصلاح دینی پرداخت؛ موضوعی که مورخان بسیاری در فرانسه تحقیقات گسترده ای درباره آن انجام داده بودند. فبور طی مقاله ها و سخنرانی هایی مدعی شد که اصطلاح رنسانس یا نوزایی که به وسیله ژول میشله ابداع شد، مورخان را از پیوستگی و روابط بین قرون وسطا و رنسانس، غافل نساخت. فبور معتقد بود که به عنوان نمونه، ظهور بورژوازی را نمی توان صرفاً مشخصه عصر رنسانس تلقی کرد.
هم چنین فبور دیدگاه سنتی را در مورد اصلاح دینی به عنوان یک شورش هدایت شده به وسیله لوتر در مقابل سوءاستفاده های کلیسای کاتولیک، به چالش می کشد. از نظر او نباید تنها تاریخ نهادهای کلیسایی ویژه (کاتولیک) را درگیر با این موضوع کرد، بلکه همچنین ایده های مذهبی، احساسات، تمایلات و واکنش های مردم را نیز باید گزارش داد. به اعتقاد فبور، اصلاح دینی به طور وسیعی به دلیل جست و جوی بوژوازی برای یک کلیسای «پاک»، خردمندانه و انسانی و برادرانه بود که در آن فضا رابطه بی واسطه و گفت و گوی مستقیم بین انسان و خدا امکان پذیر باشد.(۷۵)
فبور در کتاب مارتین لوتر: یک سرنوشت، ادعا می کند هنگامی که لوتر با اراسموس، اصلاح طلب هلندی درافتاد، بخشی از بورژوازی از در مخالفت درآمده و ایده های وی را نپذیرفتند.(۷۶) وی در این کتاب تلاش کرده تا از طریق بررسی شخصیت مارتین لوتر، متن اجتماع محیط بر این شخصیت و مختصات زمان او را دقیقاً بررسی کند؛ در واقع، بحث قدیمی رابطه فرد و اجتماع از منظری تازه مورد توجه قرار گرفته و ابداعات آدمی و عمل انسانی در ارتباط با ضروریات اجتماعی نگریسته شده اند.(۷۷)
هنگام جنگ جهانی دوم، او که دیگر برای جنگیدن پیر شده بود، بیشتر زمان جنگ را به باغبانی و نویسندگی در کلبه ییلاقی اش در فرانس کنته گذراند. کتاب مسئلة بی ایمانی در قرن شانزدهم: مذهب رابله، مهم ترین و بحث انگیزترین اثر وی در همین سال های جنگ (۱۹۴۲م) به نگارش درآمد. در این کتاب، فبور به طرح دیدگاهی جدید در باب تاریخ اندیشه ها و زندگی نامه ها پرداخته است. کتاب درباره شخصیت فرانسوا رابله،(۷۸) نویسنده و متفکر قرن شانزدهم است. فکر نوشتن چنین کتابی نخست در سالهای پیش از جنگ برای او حاصل شده بود؛ یعنی پس از آن که در نوشته های آبل لوفران(۷۹) به این ادعا برخورد کرد که رابله، ملحد بوده است. چنین اتهامی به نظر فبور شگفت آور بود، زیرا می دانست که بی ایمانی تمام عیار در فضای فکری قرن شانزدهم اساساً قابل تصور نبوده است.
هدف او به طور اخص، رفع شبهه درباره رابله و به طور اعم، تعیین حدود خوش باوری و شکاکیتی بود که نظریات معاصران رابله محصور به مرزهای آن می شد.(۸۰)
در این اثر، افکار رابله برای فبور اهمیت چندانی نداشته، بلکه مهم رابطه تفکرات یک انسان و جو فکری و اعتقادی حاکم بر جامعه و زمان او بوده است. از نظر فبور اتهام بی دینی در قرن شانزدهم، مفهومی تحقیرآمیز و توهین آمیز برای همه کسانی بوده که به عقاید رسمی وقعی نمی نهادند و اساساً معنای لغوی آن موردنظر نبوده است. او ادعا می کند که «الحاد» یک عبارت معمول دشنام یا نوعی زشتی و وقاحت بود که به قصد تحریک و تنفر اهل ایمان به کار برده می شد.(۸۱)
فبور و بلوخ، بزرگ ترین گناه مورخ را افتادن در دام نگرش به یک عصر از دیدگاه عصری دیگر می دانستند. از این رو فبور معتقد بود که امکان نداشت مردم قرن شانزدهم که در فضای دین و متعلقات آن محصور و «فاقد هرگونه لوازم علمی برای توصیف عقلی از جهان»(۸۲) بودند، به معنایی که ما در قرن بیستم در نظر داریم، ملحد بوده باشند.
مارک بلوخ، یکی دیگر از مورخان نسل اول آنال، همانند فبور از خانواده باسابقه دانشوری بود. پدرش گوستاو بلوخ، یکی از استادان مشهور تاریخ باستان به شمار می رفت. از این رو علاقه مندی به تاریخ را از انبوه کتاب های که همیشه در کنارش بود، به دست آورد. هنگامی که بلوخ به هیأت یک مورخ، در متن جامعه و فرهنگ فرانسه قرار گرفت، تاریخ نگاری فرانسه بر گردآوری «فاکت »های تاریخی تأکید اساسی داشت. امور مشخص و تاریخ دار، مثل تغییر حکومت ها، انعقاد قراردادها و نبردها و... توجه مورخان را به خود جلب کرده بود. در واقع، بذر این مدل تاریخ نگاری فرانسه را پوزیتیویسم افشانده بود. مرجع معتبر مارک بلوخ برای مقابله با این نوع تاریخ نگاری تاریخ گرا، جامعه شناسی دورکیمی بود. بلوخ نیز مانند دورکیم هیچ شکافی میان کار مورخ و جامعه شناس نمی دید، چون هر دو درگیر مطالعه انسان ها در جامعه بودند.(۸۳)
بنابراین، نخستین مطالعات بلوخ، بررسی و پژوهش درباره مقایسه تاریخ با علم بود. او اعتقاد داشت که تاریخ و علم علاوه بر آن که در شیوه های استنتاج تفاوت دارند، در طرز عمل پدیده ها نیز با هم متفاوت اند. دانشمندان در علم با پدیده ساده که صرفاً از طریق ادراکشان دریافت می شود، سر و کار دارند، اما در تاریخ، مورخان با پدیده های روانی – اجتماعی سر و کار دارند که هم از طریق ادراک خود و هم کارگزار تاریخی انتقال می یابد. بنابراین، هزاران تفسیر از رویدادهای گذشته امکان پذیر است.(۸۴)
بلوخ از همان ابتدا به عنوان متخصص قرون وسطا شناخته شد. طی مقاله هایی به روشن ساختن زوایای ناشناخته و اصلاح تحلیل های نادرست از این دوران مهم و طولانی در تاریخ اروپا همت گماشت. در یکی از مهم ترین آثار خود، تاریخ روستایی فرانسه، از روش «بازسازی تام و کامل زندگی اجتماعی در محدوده تاریخی مشخص» استفاده کرد. در این کتاب، رابطه انسان و زمین به خوبی تجزیه و تحلیل و نقش این رابطه در فعالیت های کشاورزی و تنوع زندگی روستایی بررسی شده است. بلوخ در این کتاب، روش پایه ای تاریخ نگاری را «روش مقایسه ای» معرفی می کند.(۸۵)
استفاده وسیع از مدارک و نقشه ها از ویژگی های این کتاب است. پیش از این، دو روش تطبیقی را در مقاله «زمین و کار در اروپای قرون وسطا» معرفی کرده بود. نخست، مقایسه پدیده های جهانی در فرهنگ ها و جوامع متفاوت از نظر زمان و مکان، دوم، مطالعه موازی از جوامع هم جوارو هم زمان. بلوخ معتقد بود که روش دوم، نتایج ارزشمند تر و دقیق تری به دست می دهد.(۸۶)
دیدگاه بلوخ در مورد بررسی فئودالیسم اروپا حد وسط دیدگاهی است که به یک سیستم یک پارچه فئودال طی قرن های دهم تا سیزدهم اعتقاد دارد و تفاوت های فراوانی برای یک مکان در مقایسه با مکان دیگر قائل است. از نظر او فئودالیسم یک رژیم سلسله مراتبی و قراردادی مبتنی بر علقه های دوجانبه وابستگی بود که در اشکال کمابیش مشابه در سرتاسر اروپا و بخش های دیگر از جهان وجود داشت. این سیستم اگر چه با ظهور شهرها و شهرک ها، اقتصاد پولی و پادشاهی های ملی، رو به ضعف نهاد، اما در مفهوم اقتصاد سیاسی هم چنان باقی ماند.(۸۷)
آخرین اثری که از بلوخ در زمان حیاتش منتشر شد و یکی از مهم ترین آثار درباره قرون وسطا به شمار می آید، کتاب جامعه فئودال است. بلوخ در این اثر، توصیفی استادانه از ساختار اجتماعی جامعه اروپای غربی و مرکزی بین قرن های نهم و سیزدهم ارائه می دهد. او دو دوره فئودالیسم را از هم متمایز می سازد: نخست، دوره ای که مشخصه اش ناامنی و تهدیدهای ناشی از هجوم مسلمانان و اسکاندیناوی هاست که در نتیجه، هیچ گونه ساختار اجتماعی متحدی در این شرایط شکل نگرفته و علایق منطقه ای و الزامات نظامی معمول می شود؛ یعنی زمینه های قدرتمندی برای گسترش فئودالیسم به دست می آید. در دوره دوم، پیشرفت های اقتصادی و تجدید حیات روشنفکری آغاز می شود. بلوخ نه تنها سیستم های فئودال «بومی» فرانسه، آلمان و ایتالیا را آزمایش می کند، بلکه اینها را با سیستم های فئودال «تحمیلی» نظیر انگلستان و سرزمین هایی که فئودالیسم در آنها مقبولیت نیافت، نظیر اسکاندیناوی، و سیستم های فئودال خارج از اروپا نظیر ژاپن، مقایسه می کند.(۸۸) بلوخ در این مطالعه گسترده، از دو روش استفاده می کند: یکی روش مشاهده مستقیم که به عقیده وی در نظام های فئودال هنوز آثار قدرت مند آن حفظ شده بود و پیش از این در مطالعات ارضی و زراعی از عهده آن به خوبی برآمده بود. روش دیگر، استفاده از منابع وسیع و متنوع، از مدارک و اسناد گرفته تا اشعار حماسی و آثار کلامی و مذهبی است.
با بررسی کتاب جامعه فئودال چنین به نظر می رسد که کاری بدیع و بی سابقه انجام داده بود:
تحقیقات شگفت انگیزی بود درباره اموری از قبیل اسامی جای ها، دشواری های مواصلات زمینی، تغییرها و تردیدها در مفهوم زمان، نقش حافظه جمعی در کژنمایی تصویر گذشته به اقتضای نیازهای کنونی و ایهام های ناشی از دو زبانی بودن با سوادان در بحث از ترتیبات فئودالی.(۸۹)
کتاب جامعه فئودال در ابتدا با اقبال عمومی روبه رو نشد، دلیل اصلی آن نیز زمان انتشار آن بود؛ یعنی در میانه جنگ جهانی دوم و بحران فراگیر اروپا و به ویژه فرانسه. اما بعدها به عنوان یکی از عظیم ترین آثار تاریخی قرن شناخته شد.
● نسل دوم آنال
معروف ترین چهره نسل دوم آنال، فرناند برودل است که در اداره نشریه، جانشین لوسین فبور شد. برودل چهره شاخصی در میان انبوهی از مورخان قرن بیستم به شمار می آید. از آثار وی، یکی سرمایه داری و حیات مادی ۱۴۰۰ ۱۸۰۰م و دیگری مدیترانه و جهان مدیترانه ای در عصر فیلیپ دوم که کتاب اخیر رساله دکترای او نیز بوده، از همه معروفترند.
سرمایه داری و حیات مادی کتابی است حاکی از تمایل پایدار برودل به نگارش تاریخ جامع یا تام و تمام که دو بعد مادی و فکری را به گستردگی در نظر گرفته است. برودل در این اثر به طور جامع به تحولات اقتصادی و فکری طی چهار قرن ۱۴۰۰ ۱۸۰۰م می پردازد و تقریباً به همه صور زندگی توجه کافی می کند. در بخش نخست، تحت عنوان «اهمیت ارقام»، وضعیت جهان و پایان نظام زیست شناختی کهن را بررسی کرده است. او از فعالیت های پایه ای کشاورزی، تولید و مصرف غلات و اهلی کردن حیوانات سخن گفته و پس از آن به خانه، لباس و مد با همه جزئیاتی که از همه مدارک و اسناد موجود به دست آورده است، می پردازد. بحث درباره گسترش تکنولوژی و منابع نیرو، مسائل حمل و نقل و کاربرد پول و سایر اشکال مبادله، از جمله مباحث دیگر کتاب است. کتاب با تجزیه و تحلیل جایگاه شهرها و ارتباط آن با زندگی مادی در مناطق مختلف جهان پایان می یابد.(۹۰)
مدیترانه و جهان مدیترانه ای، از سال ۱۹۲۹م مطالعه آن را آغاز کرد، اما در ۱۹۴۲م بود که به صورت کتابی منسجم که «یادگار باشکوه تاریخ نگاری قرن بیستم»(۹۱) معرفی شده، انتشار یافت. در این کتاب به خوبی تفکرگروه آنال نمایان شده است. فیلیپ دوم شخصیت محوری کتاب نیست، بلکه دریای مدیترانه و سواحل آن به عنوان واحد مطالعاتی انتخاب و سپس محدوده زمانی مطالعه (قرن شانزدهم) مشخص شده است. برودل با این شیوه می تواند این واحد مطالعاتی را با واحدهای مشابه، نظیر اقیانوس هند، مقایسه کند.
به طور کلی کتاب، بر اساس سه مقیاس زمان، به سه بخش تقسیم می شود:
در بخش نخست، به «نقش محیط» جغرافیایی پرداخته و تاریخ روابط مردم با این محیط یا به قول وی زمین – تاریخ(۹۲) بررسی می شود. این تاریخی است که در آن تغییرات به کندی صورت می گیرد و به قول خود وی تقریباً یک تاریخ بی زمان است. داستان روابط انسان با موضوعات بی جان، اما این روابط تا پایان کتاب حفظ می شود. برودل در این باره می نویسد:
من نمی توانستم خود را متقاعد کنم که مانند بسیاری از کتاب های تاریخی با معرفی جغرافیا و توضیحاتی از ذخایر معدنی، الگوهای کشاورزی و گیاهان نمونه و... آغاز کنم و تا پایان کتاب هرگز به آنها توجهی نداشته باشم. مثل این است که رویش گل ها را در بهاران، دیگر انتظار نداشته باشیم.(۹۳)
برودل این بخش را که بر اساس «تاریخ درازمدت» و با تکیه بر محیط است، تحت عنوان «ساخت»ها مطرح می سازد.
بخش دوم کتاب درباره «مقدرات جمعی و گرایش های عمومی» یا تاریخی با تحولات سریع و کوتاه مدت است که در آن به تاریخ ساختارهای اجتماعی پرداخته و روندهای اقتصادی و جمعیتی را بررسی کرده است. در واقع، تحولاتی که در مقیاس زمانی «میان مدت» روی می دهند، موضوع این بخش از کتاب است.
بخش سوم کتاب به «تاریخ رویدادها» یا تاریخی با تحولات سریع و کوتاه مدت مربوط است. نگاهی به تاریخ سنتی همراه با توجه به سیاست ها، آشوب ها و جنگ ها و تصاویری زنده از چهره های مطرح قرن شانزده، از جمله مباحث این بخش است.
به طور کلی برودل در کتاب مدیترانه و... الگوی واقعی، تاریخ نگاری آنال را طرح ریزی می کند. به همین دلیل نه تنها افراد، بلکه حتی به رویدادهای خاص نیز کمتر توجه می کند.
● نسل سوم آنال
مورخان نسل سوم، به تغییراتی در روش های پژوهش و تاریخ نگاری دست زدند. آنان از سویی شدیداً بر فرانسه، و اغلب بر ناحیه ای خاص از فرانسه، متمرکز شدند و از سوی دیگر، گرایش به نوعی «تاریخ علمی» را افزایش دادند.
سرآمد مورخان نسل سوم، ایمانوئل له روی لادوری، یکی از تنها بازماندگان این مکتب و از جمله پرکارترین آنهاست. وی به عنوان ستاره متخصصان قرون وسطا در میان این نسل، نقش عمده ای در گسترش حوزه تاریخ داشته است. از ۱۹۷۰م او استاد جغرافیا و علوم اجتماعی در دانشگاه پاریس، و پس از فرناند برودل، استاد تاریخ تمدن جدید در کلژ دوفرانس شده است.
شهرت لادوری به عنوان یک مورخ پس از آن تثبیت شد که تز دکترایش تحت عنوان دهقانان لانگدوک(۹۴) انتشار یافت. وی در این کتاب با تکیه بر «تاریخ کمیت پذیر»، آمار و اطلاعاتی درباره مالیات، دستمزد، اجاره و ارقام سود فراهم آورده و از اندیشمندان و پژوهشگرانی، نظیر فرانسوا سیمیاند، دیوید ریکاردو، توماس مالتوس، زیگموند فروید، ماکس وبر، لوی استراوس، ارنست لابروس، میشل فوکو و فرناند برودل آگاهی های فراوان کسب کرد تا این ادعای خود را ثابت کند که تاریخ ناحیه لانگدوک از اواخر قرن پانزدهم تا اوایل قرن هجدهم، تاریخی بی حرکت و بدون تغییری بوده است.(۹۵)
له روی لادوری در دهقانان لانگدوک، تحت تأثیر برودل بیش از دو چیز بر مقیاس زمان «درازمدت» تأکید دارد. البته در این اثر و آثار بعدی اش، به نوعی به ترکیب تاریخ «رویدادها» و «ساختارها» اعتقاد دارد. چنان که در کتاب کارناوال در رومانس(۹۶) بر قتل عام بیست نفر از کارگران فنی و رهبرشان در شهرک رومانس هنگام کارناوال سال ۱۵۸۰ متمرکز می شود. وی در این اثر به همه مدارک موجود عطف توجه می کند. از لیست مالیات ها و مدارک مربوط به طاعون تا نظریه های مورخان و اندیشمندان اجتماعی، نتیجه می گیرد که شورش در رومانس بازتاب نارضایتی های اجتماعی، سیاسی و مذهبی اواخر قرن شانزدهم در جامعه روستایی فرانسه بوده است. محتوای این کتاب، علاقه مندی له روی لادوری را به ارزش ها، نگرش ها، آداب و رسوم، اعتقادات و دین ورزی های عموم مردم نشان می دهد.(۹۷)
علاقه له روی لادوری به زندگی روزانه مردم عادی، به ویژه گرفتاری های خاص زندگی روستایی در مهم ترین و محبوب ترین اثرش سرزمین گناه موعود(۹۸) انعکاس یافته است. این اثر، مبتنی بر مدارک مربوط به بازپرسی و مجازات افراد متهم به کاتاریسم(۹۹) از ۱۳۱۸ ۱۳۵۵م می باشد. کاتاریسم یکی از بدعت های دینی در جامعه مسیحی قرون وسطا بود که تا قرن چهاردهم در مناطقی، نظیر مونپلیه برقرار مانده بود.
بخش نخست این کتاب، گزارشی است مربوط به فرهنگ مادی این ناحیه: خانه ها، کاربست های کشاورزی، قدرت های کلیسایی و عرفی و روابط با دیگر روستاها، در بخش دوم، نویسنده به دنیای ذهنی روستاییان وارد شده و به موشکافی همه جنبه های درونی آنها از قبیل روابط گروهی و عشق بازیهایشان، درک و فهم از زمان و مکان، پیری، مرگ، جنسیت، خدا، گناه، ازدواج، سرنوشت، رستگاری و.. می پردازد. له روی لادوری خود ادعا می کند که این تاریخ واقعی مردم عادی است.(۱۰۰)
یکی از شیوه های تاریخ نگاری له روی لادوری، روش موسوم به «تاریخ خرد»(۱۰۱) است؛ یعنی مورخ با تمرکز پژوهش خود بر مطالعه یک خانواده، رویداد یا مکان جغرافیایی، امیدوار است تا نوری بر زوایای ساختارهای فکری و مادی یک جامعه انسانی بیفکند. له روی لادوری از این روش، در کتاب کارناوال در رومانس و مقاله های بسیاری دیگر استفاده می کند. به عنوان نمونه، وی بر اساس این روش (تاریخ خرد)، مصائب اقتصادی و اجتماعی نیمه دوم قرن هفدهم را ناشی از تغییرات آب و هوایی و شش سال باران خیز از ۱۶۴۶ ۱۶۵۱م می داند که به عقیده وی از سر ناآگاهی به شورش های فروند(۱۰۲) نسبت داده شده است.(۱۰۳)
لادوری در میان مورخان آنال به نویسنده مقالات پرشمار شهرت یافته که این مقالات، موضوعات وسیعی را دربر می گیرد، از جمله «اتحاد میکروبی جهان» که در مورد چگونگی شیوع بیماری طاعون از قرن چهاردهم تا هفدهم میلادی است. همچنین مقاله های «کاربرد کامپیوترها در پژوهش تاریخی»، «الگوهای غفلت و قصور در سربازان وظیفه فرانسوی قرن نوزدهم» و «کاربرد سحر و جادو در قرن شانزدهم برای درمان ضعف و سستی».(۱۰۴)
این مورخ نسل سوم به گونه ای سخن گوی نوعی از «تاریخ علمی» به شمار می آید که معتقد است کلید تغییرات در تاریخ، تغییر جهت ها در توازن بوم شناختی بین فرآورده های غذایی و جمعیت است؛ توازنی که لزوماً به واسطه مطالعات کمیتی بلندمدت از بازده محصولات کشاورزی، تغییرات جمعیت شناختی و قیمت فرآورده های غذایی تعیین می شود. این نوع «تاریخ علمی» در واقع، ترکیبی است از علاقه مکتب دیرپای فرانسوی به جغرافیای تاریخی و جمعیت شناسی تاریخی که با روش شناسی کمیتی درآمیخت و به همین دلیل، لادوری به عنوان نماینده این نگرش جدید در مکتب آنال صریحاً معتقد بود که «تاریخی که کمیت پذیر نیست، نمی تواند ادعای علمی بودن کند».(۱۰۵)
در نسل سوم آنال، تحول دیگری روی داد که گرچه زمینه های قدرت مندی در نسل اول، به ویژه آثار مارک بلوخ داشت، اما به طور گسترده و منسجم در مقاله ها و کتاب های یکی از مورخان بزرگ این نسل به ظهور رسید.
ژاک لوگوف،(۱۰۶) تصور ذهنیت(۱۰۷) را در روش تاریخ نگاری گسترش داد. وی معتقد است که ذهنیت هر فرد تاریخی دقیقاً چیزی است که او با دیگر انسان های هم دوره خود، در آن شریک و سهیم است.(۱۰۸) از نظر لوگوف، تاریخ ذهنیات (روحیات)، مورخ را به مطالعه پدیده های اساسی اطراف خود وادار می کند. وی در مقاله «تاریخ روحیات» به مسئله جنگ های صلیبی می پردازد و ضمن این که می پذیرد این جنگ ها دلایلی، نظیر رشد و ازدیاد جمعیت، طمع ورزی شهرهای تجاری ایتالیا و سیاست پاپ برای اتحاد مسیحیت(علیه السلام) را داشته، اما اساس این حرکت عظیم را چیز دیگری تلقی می کند:
در نظر مردم آن زمان، دستیابی به مزار حضرت مسیح در بیت المقدس، رسیدن به ملکوت بود و همین تصور، نیروی محرکه این نبرد گردید. جنگ های صلیبی بدون در نظر گرفتن روحیه دینی چه مفهومی می توانند داشته باشند؟(۱۰۹)
لوگوف معتقد است که مورخ در بررسی تاریخ روحیات، ناچار باید به مردم شناسی نزدیک شود و با استفاده از آن، راه به جامعه شناسی ببرد. وی که نویسنده کتاب روشنفکران در قرون وسطی است، به بررسی حیات فرهنگی این دوران پرداخته و به ویژه تحولات مربوط به دانشگاه ها و شورش های فکری، نظیر جنبش اهالی بوهم به رهبران ژان هوس(۱۱۰) را تجزیه و تحلیل کرده است.(۱۱۱)
● نفوذ و تأثیر آنال
مکتب آنال به عنوان یکی از پرنفوذترین مکاتب فکری – تاریخی اروپا در قرن بیستم، علاوه بر ارائه پژوهش های ارزشمند در حوزه تاریخ نگاری، مباحث و مناظره های فراوانی در محافل فکری – فرهنگی ایجاد کرد. نقد و بررسی ها در این زمینه به فرانسه محدود نبوده و نشریه آنال نیز طی دهه ۱۹۶۰م به عنوان یکی از بانفوذترین نشریه های دانشورانه که به مطالعات تاریخی اختصاص داشته، در سطح جهان اعتبار فراوان به دست آورد. گرچه در آلمان و انگلستان، رویکرد آنال به تاریخ تا مدت ها با مقاومت و حتی بدفهمی روبه رو شد، اما این نشریه تا حدودی توانست به تسخیر حوزه های فکری دانشگاه های آمریکا مبادرت ورزد. این در حالی است که بسیاری از دانش پژوهان آمریکایی، زبان فرانسوی نمی دانستند و مجبور بودند گلچینی از مقاله های آن را به انگلیسی مطالعه کنند.(۱۱۲)
اهمیت و نفوذ گسترده این دیدگاه تاریخ نگاری، نخست، ناشی از محیط فکری – فرهنگی و آکادمیک فرانسه در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، و دیگری همکاری و مشارکت گروهی از برجسته ترین مورخان در تداوم راهی بود که با تأسیس نشریه ای تاریخی آغاز شده بود. ارائه فهرستی کوتاه از نام مورخان کافی است تا اهمیت این گروه را در تاریخ تاریخ نگاری قرن بیستم به خوبی روشن سازد. لوسین فبور، مارک بلوخ، ایمانوئل له روی لادوری و ژاک لوگوف چهره های برجسته ای هستند که هرکدام به تنهایی قادر به پیشگامی نسلی و هدایت مکتبی در حوزه اندیشه و تاریخ بوده اند.
نگاهی به آمار و مقالات منتشر شده موضوعات تاریخی طی دهه های نیمه دوم قرن بیستم و تعداد مورخان متخصص در دوره های مختلف تاریخی، نشان می دهد که فعالیت های گروه آنال در فرانسه تا چه میزان موفقیت آمیز بوده است. طبق آمار ارائه شده بین سال های ۱۹۶۰ ۱۹۷۵م تعداد مورخان حرفه ای در فرانسه از ۴۵۰ نفر به ۱۴۴۸ نفر افزایش یافت. انتشار فروش کتاب های دانشجویی با قطع شومیز رونق گرفته و کتاب ها و مقاله های دشوار و سنگین به همت له روی لادوری و پیر ژوبر(۱۱۳) به صورت خلاصه شده و ارزان در دسترس عموم قرار گرفت. طی یک نظرخواهی در ۱۹۷۷م بینندگان تلویزیون فرانسه، برنامه های تاریخی را محبو ب تر از سایر برنامه ها، حتی ورزشی و گوناگون دانستند.(۱۱۴)
یکی از دلایل گرایش دانش پژوهان فرانسوی به مکتب آنال پس از جنگ جهانی دوم، بحران جهانی ایدئولوژی ها و جنگ سرد ابرقدرت ها بود. با آغاز جنگ سرد به دلیل نفوذ و گسترش جهانی اندیشه و عمل استالینیسم از یک سو و انگلوساکسون از سوی دیگر، بسیاری از فرانسوی ها که نمی خواستند زیر سلطه هیچ کدام از این گرایش ها قرار گیرند، به سوی یک نیروی سوم روی آورده و حضور مکتب آنال را کانون مناسبی برای این نگرش خود قلمداد می کردند. در اوج آن سلطه پذیری های مکاتب فکری، آنال هم در برابر نفوذ انگلوساکسون مقاومت می کرد و هم آشکارا از حزب کمونیست فرانسه فاصله داشت.(۱۱۵)
به نظر می رسد مکتب آنال در آمریکا بیش از سایر کشورها راه خود را بازگشود. در این کشور به دلیل گسترش محافل فکری – فرهنگی، به ویژه پس از جنگ جهانی دوم، و همچنین عدم نفوذ «ناسیونالیسم فکری» که در اروپا، به ویژه آلمان و انگلستان همواره قدرت مند جلوه می کرد، استقبال از دیدگاه های مکتب آنال به نوعی سهل تر و پذیرش آن، منطقی تر می نمود، چنان که روش آنال در مورد «تاریخ تام و جامع»، ایده آلی برای مورخان فمینیست محسوب می شد. آن ها به شناخت وضعیت زنان در درون یک محیط کامل تاریخی که مکتب آنال روش های آن را فراهم ساخته بود، تمایل داشتند. اگر زنان نیمی از جامعه به شمار می آیند، هیچ تاریخی بدون احتساب نقش و سهم آنها نمی توانست کامل شناخته شود.(۱۱۶) به رغم آن که تاریخ سنتی اهمیتی به زنان نمی داد، مکتب آنال رویکردهای نوینی بر علاقه مندان به مسائل زنان گشود، و از آن جا که گروه آنال برای دنیای خصوصی و درونی اهمیت زیادی قائل بودند، فمینیست ها فرصت یافتند تا جایگاه زنان را در تاریخ گذشته روشن سازند.
● نقد و ارزیابی
اکنون در سال های نخستین قرن بیست و یکم بهتر می توان نقاط مبهم و نارسای این نحله تاریخی را مشخص کرد و به نقد و تحلیل آثار و آرای مورخان آن پرداخت. با بررسی اجمالی آثار نویسندگان این مکتب، به روشنی می توان دریافت که قرون وسطا مهم ترین حوزه پژوهش آنها بوده و در تاریخ نگاری، بیشترین رویکرد را به آن دوره داشته اند، ضمن این که آنال نتوانسته نسخه قابل قبولی برای مناطق دیگر جهان ارائه دهد. شاید ویژگی های خاص تاریخی – جغرافیایی و مدارک موجود در آرشیوهای کلیسایی و دولتی اروپای غربی و حوزه مدیترانه، یکی از دلایل این امر بوده باشد. از سوی دیگر، کنار نهادن تاریخ سیاسی و تاریخ نظامی در آثار پژوهشگران آنال قابل اغماض نیست، به ویژه آن که تحولات نظامی نقش بسیار تعیین کننده ای در سرنوشت اقوام و ملل اروپایی طی اواخر قرون وسطی و دوره رنسانس داشته اند و فروکاستن آنها به عوامل دیگر، برخلاف رویکرد کل گرایانه پیشگامان این مکتب است. با این حال شاید یکی از مهم ترین نقدها بر پژوهشگران آنال رویکرد ضدتاریخ رویدادها از سوی آنهاست. از آنجا که نقش و تأثیر بسیاری از «عامل ها» در تاریخ از دل فهم رویدادها به دست می آید، نادیده گرفتن آن، به ویژه در آثار برودل، نقص مهمی برای این مکتب به شمار می آید. در نهایت می بایست به نقدی که بر آثار نسل سوم آنال، به ویژه له روی لادوری وارد است، اشاره کرد و آن ویژگی کمیت گرا و تکیه فراوان بر آمار و ارقام می باشد که به دلیل تأکید بر ساختارها، از نقش زمان و تحولات تاریخی در پژوهش های خویش غفلت کرده اند که البته این خود پیامد قطعی عدم توجه به رویدادها در تاریخ بوده است.
با این حال، مکتب آنال به دلیل بهره گیری از رشته ها و شاخه های متنوع و متعدد فکری و علمی توانست با انتشار مجله ای پرنفوذ و پایدار، هدایت بخش عظیمی از تاریخ نگاران و دانشوران فرانسوی را به عهده داشته، در خارج از فرانسه نیز به عنوان یکی از نحله های فکری مطرح در محافل دانشگاهی شناخته شود. بعضی از آثار مورخان این گروه در شمار ماندگارترین تجربه های تاریخ نگاری قرن بیستم قرار گرفته اند.

تاریخ‌نگاری در شبه‌قارۀ هند

گستردگی سرزمین شبه‌قاره و نقش و تأثیر بزرگی که در تکوین و رشد بسیاری از وجوه فرهنگ‌اسلامی ـ ایرانی داشت، بررسی‌مستقل تاریخ‌نگاری در این سرزمین را ایجاب می‌کند. ورود اسلام به شبه‌قاره که تغییرات اجتماعی و سیاسی را به دنبال داشت، به تبیین تاریخی نیاز داشت، چنان‌که در اندونزی و مالزی چنین بود (دربارۀ اسلام در شبه‌‌قاره، نک‍ ‍: ه‍ د، 8/562-580؛ ER, VII/390-404؛ برای اطلاعات تفصیلی، نک‍ : شیمل، «اسلام در...1»، که جامع‌ترین و عالمانه‌ترین کتاب در این زمینه همراه با کتاب‌شناسی کامل است)؛ افزون بر ایجاد فضای نوین سیاسی و اجتماعی، موجد تحولات عمیق فرهنگی نیز بود (تاراچند، 89-129؛ نیز نک‍ ‍: ه‍ د، همانجا).
یکی‌ازمهم‌ترین‌جلوه‌های این‌تحولات، ایجادسنت تاریخ‌نگاری پس از ظهور و تداوم حضور دولتها و سلسله‌های حکومتی مسلمان در این سرزمین بزرگ بود که نگارش تاریخ این دولتها و تبیین حضور و فعالیت آنها را ایجاب می‌کرد. گستردگی و گوناگونی‌نوشته‌های تاریخی، فراوان‌تر از آن است که بتوان همۀ آنها را در یک‌جا گرد آورد. جدا از سال‌شماریهای سیاسی، نوشته‌ها و ادبیات غیرسیاسی از انواع مختلف وجود دارد: آثار شعری، نوشته‌های عرفانی ـ ملفوظات، مکتوبات و رساله‌های عمومی، روایتهای جغرافیایی، زندگی‌نامه‌هایی به قلم خود اشخاص (اتوبیوگرافیها)، تذکره‌ها، و کلیاتی دربارۀ دین، رساله‌هایی علمی مانند اشارات ابن‌سینا، ترجمه‌ها و غیره. زبان عمدۀ این نوشته‌ها فارسی است.
وجه غالب در تاریخ‌نگاری هندِ عصر اسلامی که نگارش مقاله‌ای مستقل دربارۀ آن را، ضروری می‌گرداند، سیطرۀ زبان فارسی و دیدگاههای تاریخ‌نگارانۀ ایرانی برآن است. با این‌همه، نبایـد از زبانهای‌ عربی ــ دست‌ کم تا سدۀ 5ق ــ و ‌ترکی ــ از استیلای‌گورکانیان برشبه‌قاره ــ دربرخی‌اززمینه‌های‌تاریخ‌نگاری غفلت کرد (مثلاً نک‍ ‍: ه‍ د، 8/570-572).
برخی کوشیده‌اند از دو سنت تاریخ‌نگاری عربی و ایرانی در شبه‌قاره سخن گویند(نظامی، «تاریخ و مورخان...2»، 1, 6, 8-52)،

در حالی که بی‌گمان، و چنان‌که در بخشس اول اشاره شد، تاریخ‌نگاری عربی ـ اسلامی، بیشتر مبتنی‌بر تألیفات و نگرشهای ایرانی است.
به هر حال، تاریخ‌نگاری در شبه‌قارۀ هند را به عنوان فرایندی منسجم و قابل مطالعه، باید از سدۀ 5ق/11م پی‌گیری کرد. این فرایند به‌ویژه از دورۀ حاکمیت دهلی وارد مرحله‌ای نوین شد و منابع اصلی تاریخ هند عصر اسلامی در قرون میانه از همین دوره پدید آمد (دربارۀ مورخان و تاریخ‌‌نگاری در این دوره، نک‍ : «مورخان هند میانه3»). پس می‌توان گفت که تاریخ‌نگاری در شبه‌قاره نسبت به دیگر سرزمینهای اسلامی متأخرتر است. در این عرصه عواملی چون ضرورتهای تاریخی و فرهنگی و سیاسی، جلب رضای حاکمان و حامیان یا توجیه اندیشۀ مشیت الاهی، هدفها و انگیزه‌های مورخان بوده است (نک‍ : سجادی، 11 بب‍ ؛ حسن، «مقدمه بر...4»، 5؛ مظاهری، 231؛ مسکوب، 97) که خود عامل تغییر در تاریخ‌نگاری به‌شمار می‌رود و بحث از آنها معنای دقیق‌تر تاریخ‌نگاری را روشن می‌سازد (سجادی، 11)؛ اما برای درک آن لازم است قدری به گذشته برگشت تا بتوان منشأ، شیوه‌ها، دیدگاهها و روشهای تدوین روایات و نوشته‌های تاریخی را بیان داشت.
مورخان سده‌های‌میانۀهند، دیدگاهی‌عالمانه وعالی‌تر از تاریخ داشتند، امابیشترآنان به‌دربار وابسته بودند، یا مانند منهاج سراج، حسن‌ نظامی، امیرخسرو و ضیاءالدین برنی به ‌خانواده‌ای اشرافی تعلق داشتند و درعصر غلبۀ دین بر ذهن و زبان به سر می‌بردند. از این‌رو، می‌کوشیدند روایات تاریخی را نوعی جذابیت بخشند و حاکمان سده‌های میانه را به عنوان مبارزان اسلام مطرح کنند (حسن، همانجا). درواقع بررسی تاریخ‌نگاری این دوران محتاج مطالعات سبک‌شناسانه و حتى مردم‌شناسانه است تا در پرتو آن بتوان از سطح زبان لفّاظ به عمق دیدگاهها و مفاهیم دست یافت (برای اطلاعات بیشتر دربارۀ تاریخ‌‌نگاری و مردم‌‌شناسی، نک‍ ‍: اِوَنز پریچارد، 52؛ ER, VI/377 ff.؛ روبینز، 134).
با استقرار اسلام در شمال غرب هند، تألیفات تاریخی، به عنوان شاخه‌ای از ادبیات در شبه‌قاره رو به توسعه گذاشت و همۀ شاخه‌های ادبیات فارسی، به‌خصوص شاخۀ تاریخ‌نگاری آن که در دکن شکوفا شد، مورد بررسی قرار گرفته است (شیمل، 12). نخستین نوشته‌های تاریخی در ناحیۀ سند، در زمان حکومت ناصرالدین قباچه در سدۀ 7ق تهیه و تدوین شد. چنین می‌نماید که نخستین نوشتۀ تاریخی که آن را می‌توان آغاز مرحلۀ تاریخ‌نگاری اسلامی در شبه‌قاره قلمداد کرد، با ترجمۀ اثری به


زبان فارسی رقم خورد. اطهر علی تاریخ تدوین آن را دست‌کم در سدۀ 3ق/ 9م جست‌وجو می‌کند (EI2, X/295). به‌نظر شیمل، این اثر تاریخی، احتمالاً اقتباسی از اثر گمشدۀ مداینی (د 225ق/840م) با عنوان فتوح الهند و السند بوده است (ص 18).
با استقرار دولت غوریان، تاریخ‌نویسی ایرانی، توسط دانشمندان خراسان آن روز به هند انتقال یافت (میرحسین شاه، 52) و جنبش تاریخ‌نگاری به زبان فارسی شکل گرفت.
گفته‌اند که تاریخ‌نگاری فارسی در این سرزمین با اثر بسیار متکلف حسن نظامی ــ تاج المآثر ــ آغاز می‌شود (EI2، همانجا؛ دربارۀ جایگاه مؤلف و چند و چون راه یافتن مضامین و مسائل ادبی به این اثر تاریخی، نک‍ : شیمل، 19). به‌رغم تقدم این کتاب، صاحب‌نظران، نخستین اثر مهم در تاریخ‌نگاری فارسی را طبقات ناصری منهاج سراج می‌دانند که در 657ق/ 1259م در دهلی و هم‌زمان با تألیف تاریخ جهانگشای جوینی نوشته شد. طبقات ناصری اثری است در تاریخ عمومی با نثری ساده و استوار و به دور از تکلف که از منابع معتبر تاریخ سلاطین مسلمان و افغان هند به‌شمار می‌آید (میرحسین شاه، 54؛ دربارۀ طبقات‌‌نویسی نزد مسلمانان، نک‍ ‍: سجادی، 76 بب‍ ، 135 بب‍‌ ).
با توجه به این واقعیت که تاریخ‌نگاری در هند با تألیف طبقات ناصری روندی منظم‌تر یافت (همو، 102) و بسیاری از مورخان بعدی از او تأثیر پذیرفتند و سبک استوار و روان مؤلف را پیروی کردند، اما مورخی که به رهیافت ابوریحان بیرونی در تاریخ‌نگاری توجه ویژه داشت، رشیدالدین فضل‌الله بود که بخشی از جامع التواریخ او را تاریخ‌هند تشکیل می‌دهد(دربارۀ رشیدالدین و تاریخ‌‌نگاری او، نک‍ : پراکاش، 1-11). گذشته از رویکرد تعدیل یافتۀ مؤلف در تحلیل تاریخیِ برخی از حوادث (برای شیوۀ تاریخ‌نگاری و مواد و منابع رشیدالدین، نک‍ : ترکمنی آذر، 206 بب‍‌) و اهمیت اثر او که آن را «تاریخ راستین جهان» (روزنتال، 170) و دائرةالمعارف بزرگ تاریخی و بی‌نظیر در سده‌های میانه (بارتولد، 1/ 128) دانسته‌اند، اهتمام مؤلف در کاربستِ رهیافت ابوریحان بیرونی در تاریخ‌نگاری بسیار قابل تأمل است. چه، او بررسی تطبیقی را برای درک بهتر رویدادها مهم می‌دانست (رشیدالدین، 2/1443) و همین شیوه را پیش از او ابوریحان بیرونی در نوشتن تاریخ پادشاهان هند به‌کار بسته بود (نک‍ : ترکمنی آذر، 200).
آثار این مورخان و نیز دیگر مورخان، تصویر گویایی از اوضاع هند در دوره‌های نخستین اسلامی عرضه می‌دارند، اما آنها را نباید تنها منابع موجود در این‌باره به حساب آورد. اشعار سرایندگانی‌مانند امیرخسرودهلوی(651-725ق/1253-1325م)، بزرگ‌ترین شاعر هند میانه نیز متضمن اطلاعاتی در تاریخ اجتماعی است (شیمل، 26؛ عسکری، 12-27)؛ چنان‌که منظومۀ فتوح السلاطین، معروف به شاهنامۀ هند از خواجه عبدالملک عصامی، تاریخ شبه‌قاره از سلطان محمود غزنوی تا سلطان محمد تغلق را در بر دارد (نک‍ : هاردی، 110؛ دربارۀ تأثیر شاهنامۀ فردوسی بر تواریخ منظوم، نک‍ : آفتاب اصغر، 10).
اما ضیاءالدین برنی و تاریخ فیروزشاهی او، آغازگر مرحله‌ای تازه در تاریخ‌نگاری شبه‌قاره به‌شمار می‌رود. برنی تاریخ را علم می‌دانست: علم نظم اجتماعی که بنیان آن نه بر دین یا سنت، بلکه بر مشاهده و تجربه استوار است (نک‍ : حبیب، 125؛ نظامی، «تاریخ و مورخان»، 28-44). دیدگاهی که برنی دربارۀ علم حدیث و علم تاریخ عرضه می‌دارد، موجب شده است تا هاردی رهیافت تاریخی او را در اصل کلامی بداند، حال آنکه نظامی نظر او را مردود می‌داند (همو، «ضیاءالدین برنی»، 30؛ دربارۀ نقد آراء هاردی، نک‍ : همان، 40).
برنی تحت‌تأثیر محیط خانوادگی و اجتماعی به‌نگرش ویژه‌ای دست‌یافت. به‌نظر نظامی، وی‌مفهوم جامعه را در زندگی سلطنتی و طبقـات بالاتر اجتمـاع جست و مواد ایدئولوژیک ایـن نگرش را از آرمـانهای تاریخ‌نگاری ایرانـی اقتباس کرد. سلطنت به دیدۀ برنـی حاوی همۀ مفاهیـم قدرت و عظمت بـود، چنان‌که پیامبـر اسلام(ص) را نیـز «سلطان پیامبران» می‌خواند (همان، 32 ff.).
در این دوره تاریخ‌نگاری محلی، خاصه در کشمیر رواج و اهمیتی یافت. اهمیت کشمیر در تاریخ‌نگاری در آن است که از یک‌سو ظاهراً تنها ولایت هندوستانِ پیش از اسلام است که نوشته‌های تاریخی در آنجا پدید آمد و آخرین وقایع‌نامۀ هند به سنسکریت در کشمیر نوشته شد (حسن، «نوشته‌هایی...1»، 45-51) و از سوی دیگر، انبوهی نوشته‌های تاریخی، به‌ویژه به فارسی در آنجا پدید آمد. چه، گذشته از سنت نیرومند تاریخ‌نگاری، سنتهای فرهنگی ایرانی توسط بسیاری از اهل فکر و قلم از ایران و ترکستان به این سرزمین منتقل شد. این آثار آگاهیهای سودمند دربارۀ گسترش اسلام در این دوره به‌دست می‌دهند، گواینکه پرتوی بسیار بر زندگی اجتماعی و اقتصادی مردم نمی‌افکنند (برای تفصیل، نک‍ : همان، 48-51).
افزون بر تواریخ کشمیر، تواریخ ارزشمند محلی دیگری نیز دردست است، همچون مرآت سکندری دربارۀ تاریخ گجرات و به‌خصوص سلاطین آن (نک‍ ‍: میسرا، 63-72)؛ بهارستان دربارۀ تاریخ بنگال (برای کشف این اثر و ترجمۀ انگلیسی آن، نک‍ : احمد، 73-87) و تواریخ دکن و تواریخ سلسلۀ قطب شاهی مانند تاریخ فرشته، نوشتۀ مورخی ایرانی که یکی از مهم‌ترین سال‌شماریهای دورۀ میانۀ تاریخ هند است که بر تاریخ‌نگاری

پس از خود مؤثر بود، سزاوار ذکرند (دربارۀ آنها، نک‍ : شروانی،88-102).
قلمرو تیموریان هند با برخی از امپراتوریهای هند باستان
قابل مقایسه بود، اما از نظر ساختار درونی به کلی با آنها تفاوت داشت؛ چه، بر کنترل شدید درآمد ارضی و گسترش نظامی‌گری استوار بود (نک‍ ‍: کولکه، 7). عصر تیموری در سده‌های 10 تا 12ق از نظر حجم نوشته‌های تاریخی که بیشتر به فارسی بود، مهم‌ترین اعصار تاریخ‌نگاری شبه‌قاره است (دربارۀ منابع تاریخ‌نگاری این دوره، نک‍ : اطهر علی، 361-373؛ دربارۀ روابط فرهنگی میان هندوستان وایران در طول سدۀ 10ق، نک‍ : نجفی برزگر، 165-228).
مورخان این دوره، تاریخ‌نگاری خود را بر 3 عنصر اصلی: تاریخ‌نگاری ایرانی، یافته‌های تاریخ‌نگاری دورۀ حاکمیت دهلی، و دستاوردهای تاریخ‌نگاری هند پیش از اسلام از رهگذر ترجمه در دورۀ اکبرشاه (963-1014ق) استوار ساختند (آفتاب اصغر، 26). در این دوره، افزون بر مورخان ایرانی و افغانی (همو، 26-27)، مورخان هندو نیز به نگاشتن تاریخ همت گماشتند. آفتاب اصغر معتقد است که به‌رغم خالی نبودن از شائبۀ تعصب قومی، این آثار مهم‌ترین اطلاعات تاریخی را دربارۀ تیموریان به‌دست می‌دهند (ص 29).
در عصر تیموری، تحولی در کیفیت نوشته‌های تاریخی نیز پدید آمد. این تحول با ابوالفضل علامی آغاز شد و در تاریخ الفی تبلور یافت (دربارۀ این کتاب، پدیدآورندگان و نقش آن در تاریخ‌‌نگاری شبه ‌قاره، نک‍ : ه‍ د، تتوی؛ نیز رشیدحسین، 1-17؛ رضوی، 119-128).گفته‌اند که پدیدآورندگان تاریخ الفی نقدگرایی بر پایۀ عقل و منطق را در گزینش موثق‌ترین گزارشها به کار بستند (الیت، V/156) و این خود موجد تحولات کیفی در تاریخ‌نگاری هند شد که ابوالفضل علامی مورخ و ادیب و اندیشمند فارسی‌زبان در آن نقشی بزرگ دارد (حسن، «مقدمه بر»، 7؛ دربارۀ او و آثارش، نک‍ : ه‍ د، ابوالفضل علامی؛ برای جایگاه او در تاریخ‌‌نگاری، نک‍ ‍: صدیقی، 129-148). بی‌شک کار او کاستیهایی دارد: مانند بَرَنی و بدائونی بسیار ذهن‌گرا ست، اما برخلاف آنها روح زمانه‌اش را منعکس نمی‌سازد؛ با این‌همه، در برابر شیوۀ پذیرفته شدۀ تاریخ‌نگاری سنت‌شکنی کرد و طرحی نو درانداخت (همانجا). او نخستین مورخ شبه‌قاره است که عقلانیت و سکولاریسم را در بررسی تاریخی به کار برد و نوعی روش‌شناسی جدید برای گردآوری حقایق و مرتب کردن آنها بر پایۀ تحقیق انتقادی و اصول تحقیق تاریخی بنیان نهاد (همو، 130). نزد او تاریخ هند، نتیجۀ تقابل میان هندوها و مسلمانان نیست، بلکه مواجهۀ میان نیروهای ثبات (حکومت تیموریان هند) و بی‌ثباتی و از هم‌گسیختگی (فئودالها) است. وی دیدگاه سنتی پیشینیان خود را دایر بر اینکه تاریخ هند باید فقط به دستاوردهای حاکمان مسلمان بپردازد، مردود می‌شمارد و بر این باور است که افزون بر آن، باید به تاریخ، فلسفه و دین هندوها نیز پرداخت. دستاوردهای او در مقام مورخ، با هر معیاری به راستی درخور توجه است. شیوۀ او در تاریخ‌نگاری توسط عبدالحمید لاهوری و خوافی‌خان و دیگر مورخان سده‌های 11 و 12ق/17 و 18م دنبال شد، گو اینکه سهم قابل توجه در تاریخ‌نگاری نداشتند (حسن، همانجا).
تاریخ‌نگاری سدۀ 12ق/ 18م: آثار مکتوب تاریخی و دیدگاههای تاریخ‌نگارانۀ این دوره حائز اهمیت بسیار است. مطالعات تاریخی در دانشگاههای هند در خلال این سده دنبال شد و بررسی تاریخی تحت تأثیر علوم انسانی ــ که پایه و مایۀ آن بر نقد و نقدگرایی استوار است ــ قرار گرفت (نک‍ : مالک، 149) و از سوی دیگر، تاریخ‌نگاری به روش جدید توسط نویسندگان انگلیسی آغاز شد (نک‍ ‍: «فرهنگ مورخان1»، 206). شاید در هیچ دوره‌ای از تاریخ هند به اندازۀ این قرن، نوشته‌های تاریخی با مضامین دینی، سیاسی، اجتماعی و بازرگانی پدید نیامد (مالک، 150). مضمون اصلی این نوشته‌ها سیاست بود و موضوعاتی با مشخصۀ جدایی دین از سیاست اهمیت بسیار یافت. مورخان این‌سده، باوجودآگاهی هوشمندانه از اساس مادی تمدن مغول، نیروهای اجتماعی و عوامل اقتصادی دخیل در روند سقوط آن را، چندان تحلیل نمی‌کردند (همو، 153 ff.).
اثر خوافی‌خان یکی‌از مورخان تاریخ سیاسی این دوره(دربارۀ او و نوشته‌‌هایش، نک‍ : عمر، 164-172)، بازسازی سال‌شمارانه و درخشان رویدادها ست. وی مفهومی از تداوم تاریخ تیموری را در ذهن داشت و شاید تنها نویسنده‌ای باشد که شرحی منسجم و دقیق از اصلاحات به عمل آمده در زمانهای متفاوت برای سامان‌دهی دربارۀ نظام منصبداری عرضه می‌دارد (مالک، 150؛ قس: عمر، 166, 171-172). مورخی دیگر که در این عصر، یعنی دورۀ توطئه‌های درباری، سیاست جناحی و دودستگیهای اشراف و به‌طورکلی سقوط سریع‌اقتصادی‌و سیاسی امپراتوری تیموریان هند فعالیت می‌کرد، محمدقاسم است که این صحنۀ تاریخی را مانند خوافی‌خان، اما با رویکردی دیگر بررسی کرده است.
اجمالاً می‌توان گفت که هر دو، عوامل اصلی زوال امپراتوری مغول را به‌طور انتقادی بررسی کرده‌اند و دربارۀ اینکه دسته‌بندیهای درباری، عامل اصلی این انحطاط بود، اتفاق نظر دارند، اما محمدقاسم نگاه منتقدانه‌تری به قضایا دارد، حال آنکه خوافی‌خان سبک سنتی تاریخ‌نگاری را دنبال کرد و بیشتر به وصف صرف جزئیات جنگها و کشمکشها همت گماشت.

بررسی تطبیقی این دو مورخ نشان می‌دهد که برخوردهای سیاسی و خصومتهای جناحی بر رهیافت مورخان بی‌تأثیر نبود (همو، 164, 171-172).
مطلب دیگری که در تاریخ‌نگاری سدۀ 12ق قابل توجه است، اختلاف‌نظر‌مورخان دربارۀ نقش‌اشراف هنگام تهاجم نادرشاه‌به‌هند است (دربارۀ نادرشاه از نظر نویسندگان، مثلاً نک‍ ‍: هنوی، سراسر کتاب). چنین می‌نماید که این مورخان از حس انتقادی برای بررسی‌حقیقت و تشخیص‌‌اهمیت عینیت در گردآوری و استفاده از مواد تاریخی بی‌بهره بودند (مالک، 158) و عقیده بر آن است که نوشته‌های‌این‌سده را نباید با معیارهای تاریخ‌نگاری جدید‌ارزیابی کرد‌(همو،‌163؛ دربارۀ‌تاریخ‌‌نگاری‌جدید هند،‌نک‍ : بیلی،677-691).
مرحلۀ گذر به تاریخ‌نگاری جدید در شبه‌قاره با مطالعات تاریخی در زبان‌شناسی اواخر قرن 12ق که به کشف قرابت میان سنسکریت و سایرزبانهای هندو آریایی انجامید، همراه شد و مطالعات هندشناسی که مبنا را بر مطالعه و تدوین تاریخ فرهنگی این سرزمین نهاد، باتقدم انگلیسیها و آن‌گاه هندشناسان آلمانی شکل گرفت (نک‍ ‍: «فرهنگ مورخان»، همانجا). منبع دوم تاریخ‌نگاری جدید، گزارشهای کمپانی هند شرقی است (همانجا). این مطالعات نخستین کوششهای جدی برای بازسازی تاریخ قوم هندی به‌شمار می‌آید؛ هرچند که روش روایی تا مدتها بر تاریخ‌نگاری شبه‌قاره سایه افکنده بود (نک‍ ‍: همان، 206-207). نویسندگان و محققان‌ انگلیسی، متأثر از روشها، گرایشها و دیدگاههای تاریخ‌نگاری معاصر انگلیس بودند. به نظر محب‌الحسن، هرچند آنان برتری نهادهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی غرب را مسلم می‌انگاشتند، اما رهیافت آنان همدلانه بود (نک‍ : حسن، «مقدمه بر»، 7).
نخستین دانشمندان انگلیسی و اروپایی که توجه خود را به مطالعۀ دورۀ میانۀ تاریخ هند، یعنی حاکمیت مسلمانان معطوف ساختند، مطالعات خود را بر تواریخ سال‌شمار فارسی استوار کردند (نک‍ : شاران، 173). حوزۀ این سال‌شماریها به‌طور تحسین‌برانگیزی هدف نویسندگان غربی را برآورده می‌ساخت، گواینکه تصویر جامعه‌ای که عرضه می‌کرد، ناقص بود (همانجا). بررسیهای به ‌عمل‌ آمده در برخی‌ معابد و مجموعه‌ها و اسناد راجستان که اوضاع اقتصادی، سیاسی،اجتماعی و هنری و سایر موضوعات جالب توجه را نشان می‌دهند، امروز پرده از ابهامات بسیاری برمی‌دارند (همو، 173-183). آنندا کوماراسوامی کاشف راستین هنر راجپوت و مورخ هنر نیز از رهگذر بررسی تاریخ نقاشی و مکاتب متعدد، آگاهیهایی دربارۀ تاریخ سیاسی و اندیشه در هند عرضه می‌دارد (گوسوامی، 193-206).
بررسی ‌تاریخ هنر هند از اواسط سدۀ 13ق/ 19م توسط‌ دانشمندان غربی که هنجارها و روش تحقیق اروپایی را به کار بستند، آغاز شد («فرهنگ هنر1»، XV/210-213).
مورلند نخستین دانشمندی بود که به بررسی همه‌جانبۀ نظام ارضی تیموریان‌هند همت گماشت و آثار پیشگامانۀ او راه‌گشای پژوهندگان تاریخ اقتصادی هند شد (گرور، 207-213).
هرچند همۀ مورخان انگلیسی را که دربارۀ تاریخ هند میانه کارکرده‌اند(دربارۀ این‌مورخان و ویژگیهای کار آنان، نک‍ : گروال، 214-222)، نمی‌توان در یک مکتب تاریخ‌نگاری انگلیسی قرار داد، اما گرایشهای عمده به آن سوی، آشکارا در نوشته‌هایشان منعکس است (نک‍ : همو، 216). در آثار اینان رابطۀ نزدیک تاریخ‌نگاری باجریان گسترش حاکمیت‌انگلیس در هند و نیز برتر دانستن فرهنگ غربی به چشم می‌خورد.
مرحلۀ نخست تاریخ‌نگاری انگلیسیها در هند (اواخر سدۀ 18 و اوایل سدۀ 19م) با کار الکساندر داو، نخستین مورخ عمومی سیاست هندی ـ اسلامی آغاز شد که فقط مترجم تاریخ فرشته یا گلشن ابراهیمی تلقی شده است (گروال، 220). آخرین مورخ عمومی هند میانه در این مرحله از تاریخ‌نگاری، الفینستن بود که تحلیل و تفسیر او ازتاریخ ‌هند میانه مورد قبول الیت قرار نگرفت (همو، 222). درواقع با الفینستن، مرحلۀ لیبرال یا آزاد ـ اندیشانۀ تاریخ‌نگاری انگلیسیها در شبه‌قاره پایان می‌یابد (حسن، «مقدمه بر»، 8).
مرحلۀ دوم تاریخ‌نگاری آنان با الیت آغاز می‌شود که ظاهراً طرح تدوین تاریخ‌عمومی هندرا بافرضیات و نیات‌کاملاً متفاوت با الفینستن پی‌ریزی‌کرده بود. در طرح او، مفهوم هند «اسلامی»، یا به تعبیر او «محمدی»، تبلور یافته، و یک بررسی تخصصی به دورۀ میانه اختصاص یافته است. به نظر محب‌الحسن، طرح الیت توسط‌مورخان‌بعدی که ــ گرایشها و روشهای‌اصلح تاریخ‌نگاری اروپایی را نادیده انگاشتند ــ دنبال شد (حسن، همانجا). از آنجا که بیشتر این مورخان، مجریان و مأموران حکومت انگلیس بودند، قلمرو تاریخ را به سیاست و ادارۀ مملکت محدود کردند و از سایر جنبه‌های زندگی و جامعۀ انسانی غفلت ورزیدند. آنان به نوشته‌های تاریخی فارسی و سفرنامه‌های جهانگردان اروپایی تکیه کردند و آنها را حجت دانستند. از اواسط تسلط انگلیسیها بر هند، ترجمۀنوشته‌های فارسی به اردو صورت‌گرفت(حبیب‌الله، 482-483)وتقریباًمهم‌ترین‌منابع‌فارسی، بنابرسیاست فارسی‌زدایی، به انگلیسی ترجمه شد.
مورخان روسی در دورۀ اتحاد جماهیر شوروی علاقۀ عمیقی به هندشناسی دورۀ معاصر نشان دادند؛ اما برای شناخت و تحلیل مسائل هند انگلیسی، به حیات اقتصادی هند در دورۀ تیموریان توجه خاص مبذول کردند. آنان مطالعات خود را بر طیف وسیعی


از منابع اولیه استوار ساختند و از این روی، کارشان درخور اعتنا ست، گو اینکه در استخراج مواد محلی محدودیتهایی داشتند (گوپال، 223-237؛ دربارۀ نقد پژوهشهای مورخان روسی در شبه ‌‌قاره، نک‍ : حسن، همانجا).
تاریخ‌نگاری به زبان اردو: تألیف آثار تاریخی دربارۀ هند میانه به زبان اردو در نیمۀ اول سدۀ 13ق/ 19م آغاز شد. اما نخستین کار جدی با تألیف آثار صنادید در 1849م توسط سید‌احمد خان، بنیان‌گذاردانشگاه‌علیگره، صورت‌گرفت‌ که‌ الگوهایش آثار مورخان هند میانه بودند (همانجا). فعالیتهای سیداحمدخان (1817- 1898م) هم به لحاظ احیای علاقۀ مردم به گذشتۀ مسلمانان در هند و خارج از هند، و هم از نظر تأثیری که بر شبلی نهاد، درخور توجه است (فاروقی، 184-192). شبلی یکی از همکاران او بود که علاقۀ‌عمیق او به ‌‌ادبیات، تاریخ و الاهیات، به تاریخ‌نگاری اردو هدف و جهت مشخص داد (همو، 184). آثار صنادید که درواقع با طرز تفکر شبلی هماهنگ بود، آشکارا از طرح روزنتال درطبقه‌بندی‌تاریخ محلی بهره جست (همو،185). آثار وی دیگران را بر آن داشت تا به اهمیت روش‌شناسی غربی در نوشتن تواریخ موثق پی ببرند. شبلی شاید تنها مورخ مسلمان روزگار خود باشد که آراء مشخص در باب تاریخ‌نگاری عرضه داشته است (همو، 186-187). وی در پیش‌گفتار اثر مشهورش، یعنی الفاروق به ستایش از نخستین مورخان بزرگ اسلام، مانند ابن قتیبه، واقدی، بلاذری، طبری و مسعودی پرداخته است، اما کار مورخانی را که ازآغازسدۀ5ق از آنهاپیروی و تقلید کردند، تأسف‌بار می‌داند و منتقد جدی همۀ آنها، به استثنای ابن خلدون است. به نظر شبلی، تاریخ‌نگاری بر دو نکته استوار است: 1. در نظر گرفتن همۀ رویدادها و شرایط دورۀ موردنظر، یعنی فرهنگ و جامعه و سیاست؛ 2. اهتمام در کشف زنجیرۀ علت و معلول در همۀ رویدادها. وی مدعی است که تواریخ اولیه فاقد این روش‌شناسی‌اند، زیرا آن مورخان عموماً با فلسفه و علوم عقلی ناآشنا بودند و از علوم مختلف مرتبط با رویدادهای تاریخی غافل ماندند و از این‌رو، غالباً به روایت صرف رویدادهای سیاسی، نبردها، ظهور و سقوط سلسله‌ها پرداخته‌اند. البته شبلی خود این اصول را در تاریخ‌نگاری به کار نبست (همو، 187). تاریخ نزد او بیشتر تاریخ تحولات فرهنگی و روشن‌فکری بود تا پیشرفت مادی و اجتماعی جامعۀ بشری (حبیب‌الله، 478). با این حال، باید اذعان داشت که شبلی دربارۀ گذشتۀ اسلام در خارج از مرزهای هند بیشتر نگاشت، تا دربارۀ اسلام در هند.
گفتنی است تاریخِ تاریخ‌نگاری، پژوهش قابل توجهی است که در تاریخ‌نگاری شبه‌قاره آثار فراوانی دربارۀ آن دردست است. نخستین اثر نقادانه در این‌باره که خصوصاً به تاریخ هند میانه می‌پردازد و از جامعیت موضوع و منابع برخوردار است کتاب سرکار1 است (دربارۀ آن، نک‍ : رزم‌آرا، 98-102).

مآخذ: آفتاب اصغر، تاریخ‌نویسی فارسی در هند و پاکستان، لاهور، 1986م؛ بارتولد، و. و.، ترکستان‌نامه، ترجمۀ کریم کشاورز، تهران، 1352ش؛ ترکمنی آذر، پروین،«رشیدالدین‌فضل‌الله‌همدانی‌و جامع‌التواریخ»، پژوهش‌نامۀ دانشکدۀ‌ادبیات و
علوم انسانی، تهران، 1381ش، شم‍ 34؛ رزم‌آرا، مرتضى، «معرفیهای اجمالی: تاریخ تاریخ‌نگاری در هند میانه»، آیینۀ پژوهش، تهران،1384ش، س 16، شم‍ 1؛ رشیدالدین فضل‌الله، جامع التواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفى موسوی، تهران،1373ش؛ روزنتال، فرانتس،تاریخ تاریخ‌نگاری در اسلام، ترجمۀاسدالله‌آزاد، مشهد، 1365ش؛ سجادی، صادق و هادی عالم‌زاده، تاریخ‌نگاری در اسلام، تهران، 1380ش؛ شیمل، آنه ماری، ادبیات اسلامی هند، ترجمۀ یعقوب آژند، تهران، 1372ش؛مسکوب،شاهرخ، هویت ایرانی و زبان فارسی، تهران، 1373ش؛ مظاهری، علی، زندگی مسلمانان در قرون وسطى، ترجمۀ مرتضى راوندی، تهران، 1378ش؛ میرحسین شاه،«علایق درتاریخ‌نویسی افغان و هند»، ادب، کابل، 1354ش، س 23، شم‍ 4؛ هنوی، ج.، «زندگی نادرشاه، ترجمۀ ا. دولتشاهی، تهران، 1346ش؛ نیز:

Ahmad, Q., »Mirza Nathan«, Historians of Medieval India, ed. M. Hasan, New Delhi, 1982; Askari, S. H., »Amir Khusrau«, ibid; Athar Ali, M., »The Use of Sources in Mughal Historiography«, JRAS, 1995, vol. V)1(; Bayly, C. A., »Modern Indian Historiography«, Companion to Historiography, ed. M. Bentley, London/New York, 1997; The Blackwell Dictionary of Historians, New York, 1988; The Dictionary of Art, ed. J. Turner, New York, 1996; EI2; Elliot, H. M. and J. Dowson, The History of India as Told by its own Historians, Lahore, 1976; ER; Evans-Pritchard, E. E., Essays in Social Anthropology, London, 1960; Faruqi, Z. H., »Sir Sayyid and Maulana Shibli«, Historians of Medieval India, ed. M. Hasan, New Delhi, 1982; Gopal, S., »Soviet Historians of Mughal India«, ibid; Goswami, B. N., »Ananda Coomaraswami«, ibid; Grewal, J. S., »Early British Historians«, ibid; Grover, B. R., »W. H. Moreland«, ibid; Habib, M., The Political Theory of the Delhi Sultanate; Habibullah, A. B. M., »Historical Writing in Urdu: A Survey of Tendencies«, Historians of India, Pakistan and Ceylon, ed. C. H. Philips, London, 1941; Hardy, P., Historians of the Medieval India, Studies in Indo-Muslim Historical Writing, London, 1960; Hasan, M., introd. Historians of Medieval India, New Delhi, 1982; id, »Writings in Medieval Kashmir«, ibid; Kulke, H. and D. Rothermund, A History of India, London/New York, 1998; Malik, Z., »Persian Historiography in India During the 18th Century«, Historians of Medieval India, New Delhi, 1982; Misra, S. C., »Shaikh Sikandar«, ibid; Najafī Barzegar, K., Mughal-Iranian Relations During Sixteenth Century, Delhi, 2000; Nizami, K. A., On History and Historians of Medieval India, New Delhi, 1983; id, »Ziya-ud-Din Barani«, Historians of Medieval India, ed. M. Hasan, New Delhi, 1982; Prakash, B., »Fazlullah Rashid-ud Din Abul Khair«, ibid; Rashid Husain, S., »Tarikh-i Alfi«, Indo-Iranica, Calcutta, 1992, vol. XLV; Rizvi, A. A., »Tarikh-Alfi«, Historians of Medieval India, ed. M. Hasan, New Delhi, 1982; Robins, H. R., A Short History of Linguistics, New York, 1980; Sharan, P., »Writings in Rajasthan and Gujarat«, Historians of Medieval India, ed. M. Hasan, New Delhi, 1982; Sherwani, H. K., »Histories of the Qutb Shahi Dynasty«, ibid; Siddiqi, N.A., »Shaikh Abul Fazl«, ibid; Tara Chand, Influence of Islam on Indian Culture, Allahabad, 1946; Umar, M., »Muhammad Qasim and Khafi Khan«, Historians of Medieval India, ed. M. Hasan, New Delhi, 1982.

تاریخ فرشته

تاریخ فرشته (جلد اول از آغاز تا بابر)، تألیف محمدقاسم هندوشاه استرآبادی، تصحیح و تعلیق و توضیح و اضافات محمدرضا نصیری، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 7831ش.
نگارنده: مسعود عرفانیان

تاریخ فرشته

تاریخ فرشته، تاریخ عمومی هندوستان است از ابتدا تا اوایل سدۀ یازدهم قمری. این کتاب یکی از دستاوردهای سنت تاریخ نگاری به زبان فارسی در شبه قاره، پس از نفوذ و گسترش زبان فارسی در آن سامان است.
پس از ورود آیین اسلام به شبهقاره، دگرگونی های اجتماعی ـ سیاسی ژرفی در آنجا به وجود آمد که دگرگونیهای فرهنگی را نیز در پی داشت. محمدقاسم هندوشاه استرآبادی، ملقب به فرشته، مؤلف اثر ــ که از نام او پیداست ایرانی است ــ در تألیف اثر خویش، از افزون بر سی کتاب تاریخ عمومی و تاریخ محلی که تا زمان نگارش تاریخ فرشته نوشته و شناخته شده بوده است، استفاده نموده و به وجود چنین کتابهایی با این عبارت اشاره کرده است: «و اسامی کتبی که در حین تألیف کتاب در نظر بود بر این نهج است:» (ص 9).
برخی از این کتابها برای اهل تاریخ در ایران کاملاً شناخته شده و از منابع مهم و معتبر به شمار می آیند؛ مانند تاریخ بناکتی، تاریخ مبارک شاهی، روضة الصفا، حبیب السیر و تاریخ الفی. از آنجا که برخی از آثاری که در تألیف تاریخ فرشته مورد استفادۀ نویسنده قرار گرفته است، اکنون در دست نیست و از میان رفته، تاریخ فرشته از اهمیت بسزایی برخوردار است و یکی از مآخذ دست اول برای آگاهی از تاریخ سلسله های مسلمان در جنوب سرزمین هند و دکن به شمار می آید. این کتاب همچنین از منابع درخور توجه در مطالعه تاریخ ایران در برخی دوره ها مانند غزنویان و صفویان است..
فرشته به تشویق ابراهیم عادلشاه دوم که نسخه ای از روضة الصفا را به او داده بود، تألیف تاریخ فرشته را در سال 998 آغاز کرد (ص چهارده، پیشگفتار). همانگونه که پیشتر اشاره شد، فرشته برای نگارش تاریخ خود به گردآوری منابع می پردازد و نسخه ای از طبقات اکبری، تألیف نظام الدین احمد بخشی توجه او را جلب می کند؛ اما آن نیز در مقابل معلومات خود او ناچیز می نماید، چنانکه در این باره نوشته است: «پس در جمع آوردن کتب تاریخ هند ساعی گشته، از اطراف و اکتاف ممالک بسیاری از نسخ به دست آوردم و چون از آن میان نسخه ای که جامع حالات تمامی پادشاهان هندوستان باشد، بلکه کتابی که مستجمع همگی واقعات یک ناحیه باشد به نظر این ذرۀ حقیر درنیامد، مگر تاریخ نظام الدین احمد بخشی و آن هم از تحقیقات و معلومات بسیار که علم این فقیر بدان احاطه داشت، خالی و تهی بود» (ص 8). پس او در انتخاب منابع و مآخذ و مواد برای نگارش اثر خود سختگیر بوده است. این سختگیری مانع از ورود اشتباه به کتاب او نشده و در پاره ای مواضع نیز کار به رونویسی هم کشیده شده که مصحح اثر به برخی از آنها اشاره نموده است.
تاریخ فرشته بر تاریخ نگارانی که پس از فرشته به نگارش آثار تاریخی دست زده اند، تأثیر گذاشته است. به نوشتۀ ذبیح الله صفا «گلشن ابراهیمی یا تاریخ فرشته در ردیف اول کتابهایی است که به تاریخ عمومی هند ارتباط دارد، و مورد استفادۀ تمام مؤلفانی است که بعد از آن خواسته اند تاریخ هند را بنویسند» (صفا، 3/5، ص 1710). صفا در این باره نوشته: «کتاب لب التواریخ هند تألیف رای بیندرابان از درباریان عهد شاه جهان و اورنگ زیب، بر مبنای همین کتاب نوشته شده است» (همان، ص 1711).
تاریخ فرشته شامل مقدمه ای است و نوشته هایی «در معتقدات اهل هند و بیان کیفیت ظهور اسلام در آن بلاد» و نیز نوشته هایی در تاریخ اسطوره ای و حماسی هند (صص 29ـ52) و شرح چگونگی ورود اسلام به سرزمین هندوستان (صص 52ـ58) و دوازده مقاله و یک خاتمه: نامهای دوازده مقالۀ تاریخ فرشته در پیشگفتار مجلد مورد بحث آمده (ص پانزده) که از بازگویی آن خودداری می کنیم.
مجلد اول چاپ حاضر تاریخ فرشته، فقط دربردارندۀ دو مقالۀ اول است: یکی «در بیان سلاطین لاهور که مشهورند به سلاطین غزنویه، ذکر سلطنت امیر ناصرالدین سبکتگین» (صص 59ـ187) و مقالۀ دوم «در ذکر سلاطین دهلی» (صص 189ـ626). پیشگفتاری از مصحح اثر در ابتدای کتاب و در آخر آن نیز تعلیقات او بر اثر و فهرست لغات و اصطلاحات و چند فهرست دیگر شامل فهرست آیات، فهرست احادیث، فهرست امثال و حکم و جملات عربی، فهرست اشعار، فهرست اشخاص که توسط مصحح تهیه شده در پایان به چاپ رسیده است.
مصحح در پیشگفتار، پس از بحثی پیرامون تاریخ نگاری در هند و پیشینۀ نگارشهای تاریخی به فارسی در آنجا به «سرگذشت مؤلف تاریخ فرشته» اشاره نموده و دربارۀ سال تولد محمد قاسم هندوشاه نوشته است: «همین قدر می دانیم که ظاهراً در سال 977ق/ 70ـ1569 متولد شد» (ص شانزده). سپس دربارۀ روایتهای گوناگون دیگری که دربارۀ تاریخ تولد فرشته در منابع و مآخذ وجود دارد در زیرنویس توضیحاتی آورده و به تاریخهای 960ق، 980ق، 958ق و 978ق هم اشاره کرده است.
اما به نظر می رسد که تاریخ تولد فرشته که از سوی مصحح پذیرفته شده، درست نباشد. مصحح می نویسد: «پس از تحصیلات مقدماتی و کسب دانش، در دوازده سالگی همراه پدر به هند رفت و به دربار مرتضی نظام شاه (972ـ986ق [996ق]/ 1562ـ1578م) راه یافت و از زمرۀ محافظین وی درآمد (صص شانزده ـ هفده). یعنی بر اساس تاریخ تولد فرشته و با در نظر گرفتن دوازده سالگی او به هنگام کوچ از ایران او باید در سال 989ق به همراه پدرش به هند وارد شده باشد. حتی اگر بپذیریم که فرشته سه سال بعد از ورود به هند به دربار مرتضی نظام شاه راه یافته باشد، آیا پذیرفتنی است که محمدقاسم پانزده ساله در صف محافظین مرتضی نظام شاه درآمده باشد؟ به همین دلیل به احتمال تاریخ تولد فرشته باید همان 960ق باشد که ذبیح الله صفا (صص 1079ـ1081)، غلامحسین صدری افشار (ص 119) و افسانۀ منفرد، نویسندۀ مدخل «تاریخ فرشته» در دانشنامۀ جهان اسلام (صص 239ـ240) به آن اشاره کرده اند. از سوی دیگر، با وجود این اختلافها، آیا بهتر و درست تر نبود که مصحح ارجمند به استنتاج و استدلال خود در درستی تاریخ 977ق اشاره می نمود؟
نکتۀ دیگر دربارۀ تاریخ به انجام رساندن کتاب و سالهای پایانی زندگی نویسندۀ آن است که مصحح بر اساس نوشته های کتاب آن را 1033ق نوشته است و در بسیاری از پژوهشهای متأخر نیز به همان تاریخ اشاره شده است. اما صادق سجادی و هادی عالم زاده، تاریخ انجام کتاب را 1951ق نوشته اند و چون نویسندگان دلیلی بر درستی گفتۀ خود نیاورده اند، راه گفتگو بر درستی یا نادرستی این سخن باز است.
مصحح اثر در ادامۀ پیشگفتار، ضمن بررسی «ویژگیهای تاریخ فرشته»، به جنبه های مثبت و منفی اثر اشاره کرده و با تأکید بر اینکه «فرشته در نگارش اثر خود به آثار متقدمان نظر داشته اما در مواردی نیز عبارات آنها را عیناً نقل کرده است» (ص سی و سه)، به مقایسه ای میان بخشهایی از نوشته های تاریخ فرشته با نوشته های نخستین مجلد طبقات اکبری دست زده است که با خواندن آنها خواننده پی به درستی گفتار مصحح خواهد برد.
در ادامه نیز مصحح از توجه خاورشناسان به تاریخ فرشته سخن گفته و افزوده است که نخستین ترجمۀ آن در سال 1758 ــ دویست و پنجاه و اندی سال پیش ــ توسط الکساندر داو (Alexander Dow)  انجام گرفته است. آنگاه به نسخه های موجود تاریخ فرشته در کتابخانه های گوناگون ایران و جهان و ملاک گزینش نسخه ها برای کار تصحیح و دشواریها و موانع موجود بر سر راه کار اشاره کرده است.
با توجه به توضیحات مصحح اثر در پای صفحه ها دربارۀ اختلاف نسخه ها و نیز مراجعه به دیگر منابع و مآخذ در دست یافتن به ضبط درست جای نامها، نام اشخاص و مقایسۀ درستی تاریخ پاره ای از رویدادها با استفاده از دیگر منابع تاریخی، مصحح تلاش درخور توجهی در ارائۀ متنی پاکیزه از خود نشان داده است.
اما پاره ای اشتباهها و سهوها در برگردان تاریخها، ضبط نامها نیز وجود دارد و فهرست اعلام که به تفکیک اشخاص، جاها، مشاغل و مناصب، لغات و اصطلاحات، فهرست آیات، اشعار و... تهیه شده و البته اغلب بسیار مفید و گره گشا نیز هست، متأسفانه پر اشتباه است. به ویژه در بخش نامهای اشخاص، تکرار و ضبطهای دوگانه و چندگانۀ اسامی به چشم می خورد. به عنوان نمونه «شیخ عثمان/ شیخ عثمان مرندی» که برای بار سوم زیر حرف «ع» به نام «عثمان مرندی» فهرست شده است و یا «علیخان/ علیخان ابابکر»، «ضیاءالدین (مولانا)/ ضیاءالدین بیانه (مولانا)»، «حسام الدین/ حسام الدین درویش» و موارد دیگر.
مورد دیگر نظم و ترتیب کتابنامه است که بر اساس شیوۀ رایج و مرسوم که دست کم از چندین دهۀ پیش تا امروز در ایران پذیرفته شده و جا افتاده و مورد قبول همۀ پژوهشگران قرار گرفته است، تهیه نشده و متفاوت با آن است. به این ترتیب که ابتدا نام اثر، سپس نام نویسنده، مصحح، مترجم و یا گردآورنده آن قرار گرفته و سپس دیگر اجزای مورد نیاز یک کتابشناسی به دنبال آن نوشته شده است. در حالی که، ابتدا باید نام فامیل یا اسم اشهر نویسنده، سپس نام کوچک او و آنگاه دیگر اجزای مربوط به کتابشناسی به دنبال هم قرار بگیرد و پیروی بیشتر پژوهشگران از این شیوه، خود بیانگر درستی آن است.

منابع
ـ سجادی، سید صادق سجادی و عالم زاده، هادی، 5731، تاریخ نگاری در اسلام، تهران سمت.
ـ صدری افشار، غلامحسین، 1345، تاریخ در ایران، شرح احوال و معرفی آثار مورخان و جغرافیدانان ایران، تهران، ابنسینا.
ـ صفا، ذبیح الله، 1372، تاریخ ادبیات در ایران، جلد پنجم، بخش سوم، چاپ سوم، تهران، فردوس.
ـ منفرد، افسانه، 1380، «تاریخ فرشته»، دانشنامۀ جهان اسلام، جلد 6، زیر نظر غلامعلی حداد عادل، تهران،  بنیاد دائرةالمعارف اسلامی.
ـ نصیری، محمدرضا، 1386، «تاریخ فرشته»، دانشنامۀ زبان و ادبیات فارسی، جلد دوم، به سرپرستی اسماعیل سعادت، تهران.

تاریخ نگاری در هند دورة اسلامی

برخی بر این باورند که تاریخ همراه با مسلمانان به هند وارد شده است ] محققانی همچون آلن ، فلیت و اشپرنگر به تاریخ نگاری واقعی در هند باستان باور ندارند (آفتاب اصغر، ص 2) [ ، ولی برخی از مورخان وجود کتیبه های پرسستیس متعلق به سدة چهارم میلادی و هرشچریتا تألیف بانا متعلق به قرن اول و راج ترنگنی تألیف کلهنه در قرن ششم را نشانه هایی از آثار تاریخی پیش از اسلام در هند معرفی می کنند. این آثار که عمدتاً به زبان سنسکریت اند،نفوذمشخص و محسوسی بر تاریخ نگاری هند در دورة اسلامی نداشته اند. ] به طور کلی می توان ادعا کرد که شروع تاریخ نگاری در شبه قارة هند متأثر از تاریخ نگاری ایرانی و به زبان فارسی بوده است ، زیرا زبان فارسی قرنها زبان فرهنگ و ادب در شبه قاره به شمار می رفت .

یکی از علل رواج زبان فارسی و تأثیر مستقیم آن بخصوص بر تاریخ نگاری در هند، مهاجرت برخی از محققان و ادیبان ایرانی به هند بود. این تأثیر تا حدی بود که برخی مورخان هندو نیز آثار خود را به فارسی می نوشتند. تاریخ نگاری در هند را می توان به دو دورة پیش از تیموریان و دورة تیموریان تقسیم کرد [ .

الف ) پیش از تیموریان . نخستین اثر به جا مانده از این دوران چچ نامه * است که علی بن حمید کوفی در حدود 613 آن را از متنی عربی ، بدون نام مؤلف و عنوان ، به فارسی ترجمه کرد؛ متن عربی باقی نیست . این اثر شامل دو بخش است : بخش نخست گزارشی از خاندانی برهمن در سند پیش از فتوحات اعراب است که تاریخ محلی محسوب می شود، بخش دوم و مفصّلتر کتاب ذکر فتوحات اعراب در 92ـ95 است و شامل مجموعه ای از روایتهایی همانند روایتهای تاریخ طبری است .

تاج المآثر * نوشتة پُرتکلف حسن نظامی ] نیشابوری [ نخستین تاریخِ فارسی هند است که رویدادهای سلطنت دو سلطان نخست دهلی را شرح می دهد. مهمترین اثر این دوره طبقات ناصری ابوعمرو جوزجانی * ، مشهور به منهاج سراج ، است که در 657 تدوین شده است . این اثر در بارة تاریخ سلسله های اسلامی است و در بارة سلسلة غوریان ، نخستین سلاطین هند و جانشینان آنان و دورة استیلای مغول در این سرزمین مطالب باارزشی دارد.

مجموعه ای از آثار تاریخی امیرخسرو دهلوی (متوفی 725) اطلاعاتی در بارة تاریخ این دوره به دست می دهد، از جمله قِران السعدین (تألیف در 688) ] رویدادهای زمان غیاث الدین بَلبَن در هند [ ؛ مفتاح الفتوح (690) ] جنگهای مهم سلطان جلال الدین خلجی ، مؤسس سلسلة خلجیان [ ؛ خزائن الفتوح (711) ] یا تاریخ علائی ، در بارة پانزده سال نخست حکومت علاءالدین خلجی [ ؛ نُه سپهر (718) ] شرح رویدادهای سلطنت قطب الدین مبارک خلجی [ ؛ دِوَلْرانی خضرخان (715) ] وقایع سلطنت خضرخان و چگونگی قتل او [ و تُغلق نامه (720) ] در بارة چگونگی روی کارآمدن تغلقیان [ . مؤلف در تدوین این آثار از اشعار پیچیده و واژه های مجازی و مغلق استفاده کرده است .

اثر مهم این دوره تاریخ فیروزشاهی ، نوشتة ضیاءالدین بَرنی * است . این کتاب در 758 تألیف شده و در بارة تاریخ سلطان نشین دهلی (از به تخت نشستن بلبن در 664 تا سالهای اولیة حکومت فیروزِ تُغلق ) است . از دیدگاه برنی ، ثبات سیاسی باید مبتنی بر احترام به مقام و جایگاه موروثی باشد. وی به دلیل توصیف استادانة شخصیت افراد و اوضاع و احوال پیچیدة سیاسی و اقتصادی و همچنین دوری جستن از هرگونه تکلف در تألیف ، یکی از بزرگترین استادان نثر پارسی هند محسوب می شود.

در مقایسه با تاریخ فیروزشاهی ، دو تاریخ دیگر در بارة سلاطین دهلی ، منظومة فتوح السلاطین (750) تألیف عصامی * و تاریخ مبارکْ شاهی * (838) یحیی سرهندی ، اعتبار کمتری دارند. شمس سراج عفیف ، تاریخی در بارة فیروزشاه (حک : 752ـ790) نوشته که به رغم نثر متکلف بر حقایق و رویدادهای واقعی متکی است .

در سدة نهم و اوایل سدة دهم ، تاریخهایی در بارة دودمانهای محلی تألیف شد، از جمله : تاریخ مظفرشاهی ، مجهول المؤلف (تألیف در 889)، ضمیمة مآثر محمودشاهی (تألیف در 916) در بارة تاریخ گجرات و مآثر محمودشاهی شهاب حکیم (تألیف پیش از 906). جای بسی شگفتی است که در دوران حکومت دو خاندان افغانیِ لودی (854ـ932) و سوری (945ـ962) تاریخی در بارة آنها نوشته نشده است . رِزق اللّه مُشتاقی (متوفی 989) در کتابش ، واقعات مشتاقی که اثری حکایت گونه است ، به شرح رویدادهای سلسلة لودی پرداخته و عباس سروانی در تحفة اکبرشاهی (تألیف پس از 987) به رخدادهای زمان سوریان اشاره کرده است ] در بارة ملاحظات کلی تاریخ نگاری و سبک نویسندگی در دورة پیش از تیموریان رجوع کنید به آفتاب اصغر، ص 11ـ13 [ .

ب ) پس از تیموریان . پیروزی بابر در پانی پت * (932) سرآغاز عصر جدیدی در تاریخ نگاری هند بود. این دوره یکی از غنیترین دوره های تاریخ نگاری فارسی محسوب می شود. ] در این دوره برخی از مورخان ایرانی مانند زین الدین خوافی ، خواندمیر، میرزاحیدر که به دلایلی از ایران به هند مهاجرت کرده بودند، بنیانگذار تاریخ نگاری فارسی در دورة تیموریان هند به شمار می روند؛ افزون بر این گروه ، مورخان محلی در هند، که متأثر از شیوه فارسی نویسی تاریخ نگاری ایرانی بودند، تواریخی به این شیوه تدوین کردند. از این گروه می توان به ابوالفضل دکنی ، ملااحمد تتّوی ، ملاعبدالقادر بداؤنی و شیخ فیضی سرهندی اشاره کرد (آفتاب اصغر، ص 26ـ27) [ .

تاریخ نگاری دورة تیموریان با خاطرات مکتوب بابر (متوفی 937) به زبان ترکی ] جغتایی [ آغاز شد. این نوشته ها گزارشی از هند و شرح صادقانة رویدادهای مهم حکومت چهارسالة بابر است . ] زین الدین خوافی ، خاطرات بابر را به فارسی ترجمه کرد و حوادثی را که شخصاً شاهد بود به آن افزود و آن را طبقات بابری نامید. در زمان همایون (937ـ947، 962ـ963) به دلیل نابسامانی سیاسی ، جز دو اثر تاریخی با ارزش ، اثر مهمی تألیف نشد. این دو اثر عبارت اند از: تاریخ رشیدی * تألیف میرزا حیدر کاشغری در 953 و تاریخ همایونی تألیف ابراهیم بن جریر در 958.

دورة اکبری (963ـ1014) را می توان دورة شکوفایی تاریخ نگاری فارسی هند به شمار آورد. حمایت و تشویق اکبر از نویسندگان و برقراری ثبات سیاسی به رونق تاریخ نگاری انجامید.

تاریخ نگاری پیش از دورة اکبری تنوع چندانی نداشت و مشتمل بر سه شیوه بود: تاریخ عمومی ، تاریخ دودمانی و تاریخ منظوم . اما در دورة اکبری تاریخ نگاری محلی ، رسمی ، مذهبی ، خاطرات و تذکره ها نیز پدید آمد (آفتاب اصغر، ص 124). یکی از نخستین تواریخی که در این دوره نوشته شد، تاریخ اکبری بود که محمدعارف قندهاری آن را در 987 تألیف کرد. نثر آن اگرچه گاه متملقانه است ، به دلیل شرح رویدادهای زمان شاهزادگی و 25 سال نخست سلطنت اکبر و اطلاع از سرنوشت بیرم خان ، از تواریخ مفید محسوب می شود [ . مفصّلترین اثر تاریخی این دوره اکبرنامه * تألیف ابوالفضل دکنی است که تألیف آن در 1004 به اتمام رسیده است . این اثر که متأثر از ظفرنامة یزدی است به شرح رویدادهای زمان بابر و همایون و اکبر می پردازد. ابوالفضل دکنی تاریخ را فقط واقعه نویسی نمی دانست ، ازینرو به تاریخش مطالبی در بارة اوضاع مالی و اداری و نظامی و جغرافیایی هند افزود و آن را آیین اکبری * نامید. ] نوآوری در نثر این کتاب که از تکلفات منشیانه عاری است تا آنجاست که برخی آن را «سبک ابوالفضل » نامیده اند [ . از آثار باارزش دیگر این زمان طبقات اکبری است که خواجه نظام الدین احمدِ ] هروی در 1002 با نثری ساده و روان نوشت و نخستین تاریخ مدون سلاطین مسلمان هند است [ . قاسم هندوشاه مشهور به فرشته ، در گلشن ابراهیمی (تألیف 1015) از وی پیروی کرد و تاریخ هند را مفصّلتر نوشت . عبدالقادر بداؤنی * ، منتخب التواریخ ] یا تاریخ بداؤنی [ را در 1004 به پایان رساند. ] این اثر نخستین تاریخ فارسی هند است که رویدادها را با دید انتقادی بررسی کرده است . از تواریخ عمومی این دوره می توان از تاریخِ الفی * (تألیف ح 1000) یاد کرد که گروهی از مورخان از جمله عبدالقادر بداؤنی و ملااحمد تتوی ، به دستور اکبر، تألیف کردند. محمدشریف وقوعی نیشابوری نیز مجامع الاخبار را که تاریخی عمومی است در سال 1000 به اتمام رساند. از تواریخ محلی این دوره می توان از تاریخ سند یا تاریخ معصومی تألیف میرمحمد معصوم بکَّری / بَهکَری در 1009 و تاریخ کشمیر از شاه محمد شاه آبادی یاد کرد. این تاریخ ترجمة فارسیِ راج ترنگنی است (برای تواریخ متفرقة دورة اکبری رجوع کنید به آفتاب اصغر، ص 193ـ 198) [ .

] در دورة جهانگیری (1014ـ1037) به دلیل حمایت و توجه جهانگیر از مورخان ، تاریخ نگاری پیشرفت بسیار کرد و مورخان این دوره نسبت به مورخان پیشین درک بهتر و منطقیتری از تاریخ داشتند و در انتخاب منابع دقت می کردند. از مهمترین کتابهای تاریخ این دوره جهانگیرنامه نوشتة جهانگیر است . وی در این کتاب ، خاطراتش را تا 1034، و به نثری ساده و ادبی و صادقانه نوشته است . یکی از کتابهای تاریخ عمومی فارسی ، روضة الطاهرین یا تاریخ طاهری است که خواجه طاهر محمد سبزواری در 1015 آن را به نثری ساده و روان نوشته است . اقبالنامة جهانگیری ، تألیف مورخ رسمی دربار معتمدخان نیز از آثار تاریخی مشهور این دوره است که در 1031 به پایان رسیده و پس از اکبرنامه نخستین تاریخ رسمی امپراتوری هند است ؛ زیرا متمم اکبرنامه و نیز متمم جهانگیرنامه در شرح رویدادهای شش سال آخر سلطنت اوست .

یکی از ویژگیهای تاریخ نگاری دورة جهانگیر، نوشتن تک نگاری در بارة امیران مقتدر و مشهور زمان بود. از جملة این آثار تاریخ خانجهانی نوشتة نعمت اللّه هروی * است که در 1024 نوشته شده است . وی وقایع نویس رسمی دربار و رئیس کتابخانة عبدالرحیم خانخانان بود و به همین سبب کتاب او دارای ارزش خاصی است . خواجه عبدالباقی نهاوندی نیز در 1025 شرح حال عبدالرحیم خانخانان را تدوین کرد که با وجود تعریفها و تمجیدهای نامتعارف او از خانخانان از حقایق تاریخی دور نیست (رجوع کنید به باقی نهاوندی * ). در این دوره به تواریخ محلی نیز توجه می شد. از تواریخ محلی شایان ذکر، مرآة سکندری در بارة تاریخ گجرات ، بیگلرنامه (تاریخ سند) و تاریخ حیدرملک (تاریخ کشمیر) است ( ((ر.ک.ب))آفتاب اصغر، ص 213ـ282) [ .

] در دورة شاه جهان (1037ـ 1068) به سبب برقراری امنیت و رفاه ، زمینه برای شکوفایی آثار علمی و تاریخی مهیا شد و دورة درخشانتری برای مورخان این عهد فراهم آمد [ . در این زمان بعضی مورخان به تألیف مجموعه ای از تاریخهای رسمی ، همت گماشتند ] هرچند تاریخهای غیررسمی و مستقل نیز تألیف می شد [ . محمدامین قزوینی بر اساس اسناد و مدارک رسمی ، پادشاه نامه را تألیف کرد که گزارش ده سال نخست حکومت شاه جهان است . به سبب تغییر تقویم خورشیدی به قمری ، و شاید به دلایل دیگر، شاه جهان از عبدالحمید لاهوری خواست تا تاریخ این ده سال را بار دیگر بنویسد. لاهوری نیز شرح مفصّلی از بیست سال (قمری ) حکومت شاه جهان تهیه کرد و نام آن را همان پادشاه نامه گذاشت . محمد وارث ، شاگرد لاهوری ، در ادامة این تاریخ ، تاریخ سومین دهه را تألیف کرد. ] برخی از آثار تاریخی مهم این دوره عبارت اند از: مآثر جهانگیری تألیف خواجه کامگار حسینی ، ملخص یا شاه جهان نامه تألیف محمدطاهر آشنا، مجالس السلاطین نوشتة محمدشریف دکنی ، منتخب التواریخ تألیف محمدیوسف اتکی ، تاریخ سلاطین افاغنه یا تاریخ شاهی تألیف احمد یادگار و ذخیرة الخوانین نوشتة شیخ فرید بکَّری / بَهکَری که تذکرة رجال سیاسی و نظامی دوره های اکبری و جهانگیری و شاه جهانی است . در این دوره تاریخهای منظوم و مذهبی و شرح حال نیز نوشته شد ( ((ر.ک.ب))آفتاب اصغر، ص 358ـ382) [ .

] در دورة اورنگ زیب عالمگیر ( 1068ـ 1118)، با اینکه وی به سبب جنگهای داخلی و علل دیگر چندان از مورخان حمایت نمی کرد، تاریخ نگاری فارسی همچنان پررونق بود [ . به درخواست او محمدکاظم تاریخ ده سال نخست سلطنت وی را به نام عالمگیرنامه تدوین کرد ] و پس از چندی ، به دستور اورنگ زیب از ادامة تألیف دست کشید و بدین ترتیب بساط تاریخ نگاری رسمی برچیده شد. ظاهراً دلیل این کار متدین بودن و امتناع اورنگ زیب از تظاهر و خودنمایی بود (آفتاب اصغر، ص 411). [ در این زمان مورخان شروع به نوشتن تاریخهای غیررسمی کردند. مهمترین این آثار، نوشتة بدون عنوانِ ابوالفضل معموری است که تقریباً به طور کامل در منتخب اللُباب (1144) خوافی خان درج شده است . بهیم سین ، فرمانده هندو، از رویکرد انتقادی معموری پیروی کرد و نسخة دلگشا را نوشت (در 1120) که تلفیقی از تاریخ و خاطرات است . ساقی مستعدخان در 1122 مآثر عالمگیری را به شیوة تاریخهای رسمی اما مختصرتر از آنها تألیف کرد.

] در دوره اورنگ زیب ، کتابهای تاریخی دیگری نیز تألیف شد. صادق خان یزدی تاریخ شاه جهانی را پس از کناره گیری شاه جهان از سلطنت نوشت (ح 1068) که نثری روان و ساده دارد. محمدصالح کَنْبو لاهوری ، عمل صالح یا شاه جهان نامه را در 1070 تدوین کرد. این اثر یکی از مشهورترین و معتبرترین تاریخهای عهد شاه جهان است . میرمحمد معصوم در 1070 تاریخ شاه شجاعی را نوشت که در بارة جنگهای داخلی میان پسران شاه جهان است . در 1073 عاقل خان خوافی (اورنگ آبادی ) واقعات عالمگیری را به نثری ادبی و روان تألیف کرد. تاریخ آشام یا فتحیة عبریه ، تألیف شهاب الدین طالش در 1073، در بارة اوضاع سیاسی و اجتماعی و جغرافیایی سرزمین بنگال در زمان اورنگ زیب و روابط آن با راجه نشینهای مجاور آن است و از این لحاظ ارزشمند است . مرآة العالم ، اثر خواجه بختاورخان ، تاریخ عمومی و یکی از معروفترین تاریخهای زمان اورنگ زیب است که دارای نثری روان و مطالبی سودمند در بارة شاهان محلی است . در زمان اورنگ زیب بسیاری از مورخان هندو کتابهای تاریخی به زبان فارسی نوشتند. از جملة آنان می توان از ایشور داس یاد کرد که فتوحات عالمگیری را حدود 1101 تألیف کرد. رای بَنْدْرا بِن ، لب التواریخ را در 1106 نوشت که شامل خلاصه ای از تاریخ عمومی شبه قارة هند از زمان شهاب الدین محمد غوری تا دورة اورنگ زیب است . سبحان رای تبالوی در 1107 خلاصة التواریخ را نوشت که یکی از معروفترین کتابهای تاریخی مورخان هندوی عهد تیموریان هند است (آفتاب اصغر، ص 422ـ514) [ .

تألیف آثار تاریخی به زبان فارسی در سدة دوازدهم بیشتر شد. در این زمان افزون بر تاریخ خوافی خان ، تاریخ شیواجی ِ مجهول المؤلف ، آرای مراتهه را در بارة شیواجی شرح می دهد.

از جالبترین آثار تاریخی این دوره سِیَرالمتأخرین تألیف غلامحسین خان طباطبایی است که در 1195 به پایان رسیده و در آن رویدادهای پس از 1118 بتفصیل شرح داده شده و اطلاعات آن در بارة فتوحات و حکومت کمپانی هند شرقی انگلیس سودمند است .

تاریخ نگاری جدید در قرن سیزدهم آغاز شد. سیداحمدخان کتاب آثارالصنادید را در بارة بناهای دهلی در 1263 به زبان اردو نوشت . ذکاءاللّه نخستین تاریخ هند به زبان اردو را تألیف کرد که در 1316 انتشار یافت . شاهنوازخان ، آزاد بلگرامی و عبدالحی بخش عمده ای از ذخیرة الخوانینِ بکَّری را همراه با مجموعه ای از مطالب تاریخی پراکنده و مکاتبات و گزارشها، در مآثرالامراء گردآوردند که شامل بیش از 730 شرح حال است (و در 1194 به پایان رسیده است ). کیول رام در 1140 تذکرة الامراء را در همین زمینه اما بسیار مختصرتر نوشت .

شرح حال نویسی اولیای مذهبی با سِیَر الاولیاء تألیف میرخورْد (تألیف پیش از 790) آغاز شد که اثری نسبتاً مفصّل و معتبر در شرح حال اولیای چِشتی هند از معین الدین چشتی (متوفی 628) به بعد است . سیرالعارفین شیخ جمالی (متوفی 942) در بارة چهارده تن از اولیای چشتی است که اعتبار کمتر اما شهرت بیشتری دارد. سنّت تألیف فرهنگهای شرح حالِ اولیا و بزرگان هند، صرف نظر از تعلقات عرفانی آنان ، با کتاب اخبارالاخیار (999) نوشتة عبدالحق آغاز شد. غوثی شَطّاری با اثری مشابه اما جامعتر به نام گلزار ابرار شرح حال اولیای قرن هفتم را نوشت .

لباب الالباب سدیدالدین عوفی با شرح حال حدود سیصد شاعر، در دوران ناصرالدین قُباچه حکمران سند، و به سبک آثار هندی روزگار او تألیف شده است (618). نخستین اثر مهم در این زمینه نفائس المآثر علاءالدوله کامی است که تألیف آن در 973 در دوران اکبر آغاز شد و در بارة حدود 350 شاعر هم روزگار اکبر است . ازدیگر تذکره های شعرا می توان از مرآت الخیال شیرخان لودی (1102)، سفینة خوشگو (1147) تألیف بَنْدْرا بِن داس و سرو آزاد نوشتة آزاد بلگرامی (1166) و آتشکدة لطفعلی بیگ آذر (آغاز در 1174) یاد کرد. محمدحسین آزاد، آب حیات (1296) را بر اساس فرهنگهای مذکور به زبان اردو تألیف کرد.

یکی از باارزشترین کتابهای شرح حال ، طبقات شاه جهانی (1046) است که به زندگی و شرح حال حدود 871 تن از محققان و عرفا و متکلمان و شعرا می پردازد. میرزامحمد، تاریخ محمدی (1190) را که شرح حال افراد برجسته و سرشناس است به ترتیب تاریخ درگذشت آنان تألیف کرده است .

ج ) تاریخ نگاری هندی ـ اسلامی معاصر. دستاوردهای هندشناسان و شرق شناسان معاصر در بارة تاریخ نگاری در هند نشان می دهد که میان روند تاریخ نگاری در جنوب آسیا و تاریخ نگاری هندی ـ اسلامی تفاوت چندانی نمی توان قایل شد؛ با اینهمه ، می توان دو نوع گرایش در تاریخ نگاری تمیز داد: ملی گرایی هندی است که بر مشارکت مسلمانان در ایجاد فرهنگ ترکیبی هندی تأکید دارد، و جدایی طلبی که بر بررسی جامعة اسلامی به عنوان یک مقولة سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی مستقل تأکید می ورزد. دیدگاه ملی گرایی نخستین بار در

محمود غزنین تألیف محمدحبیب (1303 ش ) و در نفوذ اسلام در فرهنگ هند (1301 ش ) اثر تاراچند منعکس شد، اما آرای آنان در کتاب > مسلمانان هند < تألیف م . مُجیب (1345 ش ) به کاملترین نحو مطرح شد. نوشته های اشتیاق حسین قُرَشی ، بویژه > جامعة مسلمانان شبه قارة هند و پاکستان (610ـ 1947) < که در 1341ش /1962 به چاپ رسیده ، آرای گروه مخالف را مطرح کرده است . این بحث به اشکال گوناگون در نوشته های تاریخی در هند و پاکستان و بنگلادش ادامه دارد و در این میان مکتب تاریخ نگاری علیگره دارای سهم ویژه و مهمی است .

منابع : ] آفتاب اصغر، تاریخ نویسی فارسی در هند و پاکستان ، لاهور 1364ش [ ؛ کتابِ

H.M. Elliot and J. Dowson, History of India as told by its own historians , London 1867-1877

که مشتمل بر گزیده هایی از آثار تاریخی هند و اسلامی است ، هنوز هم اثری اصلی محسوب می شود. منابع فارسی در

Charles Ambrose Storey, Persian literature : a bio - bibliographical survey , London 1927-, vol. 1, Pt. 3-4

بررسی شده است .

سایر آثار مربوط عبارت اند از:

P. Hardy, Historians of medieval India , London 1960; Mohibbul Hasan, ed., Historians of medieval India , Meerut 1983; Harbans Mukhia, Historians and historiography during the reign of Akbar , New Delhi 1976.

نیز رجوع کنید به

M. Athar Ali, " The use of sources in Mughal historiography ", JRAS , 3rd series, v/3 (1995) 361-373.

تاریخ نگاری در هند دورة اسلامی

برخی بر این باورند که تاریخ همراه با مسلمانان به هند وارد شده است ] محققانی همچون آلن ، فلیت و اشپرنگر به تاریخ نگاری واقعی در هند باستان باور ندارند (آفتاب اصغر، ص 2) [ ، ولی برخی از مورخان وجود کتیبه های پرسستیس متعلق به سدة چهارم میلادی و هرشچریتا تألیف بانا متعلق به قرن اول و راج ترنگنی تألیف کلهنه در قرن ششم را نشانه هایی از آثار تاریخی پیش از اسلام در هند معرفی می کنند. این آثار که عمدتاً به زبان سنسکریت اند،نفوذمشخص و محسوسی بر تاریخ نگاری هند در دورة اسلامی نداشته اند. ] به طور کلی می توان ادعا کرد که شروع تاریخ نگاری در شبه قارة هند متأثر از تاریخ نگاری ایرانی و به زبان فارسی بوده است ، زیرا زبان فارسی قرنها زبان فرهنگ و ادب در شبه قاره به شمار می رفت .

یکی از علل رواج زبان فارسی و تأثیر مستقیم آن بخصوص بر تاریخ نگاری در هند، مهاجرت برخی از محققان و ادیبان ایرانی به هند بود. این تأثیر تا حدی بود که برخی مورخان هندو نیز آثار خود را به فارسی می نوشتند. تاریخ نگاری در هند را می توان به دو دورة پیش از تیموریان و دورة تیموریان تقسیم کرد [ .

الف ) پیش از تیموریان . نخستین اثر به جا مانده از این دوران چچ نامه * است که علی بن حمید کوفی در حدود 613 آن را از متنی عربی ، بدون نام مؤلف و عنوان ، به فارسی ترجمه کرد؛ متن عربی باقی نیست . این اثر شامل دو بخش است : بخش نخست گزارشی از خاندانی برهمن در سند پیش از فتوحات اعراب است که تاریخ محلی محسوب می شود، بخش دوم و مفصّلتر کتاب ذکر فتوحات اعراب در 92ـ95 است و شامل مجموعه ای از روایتهایی همانند روایتهای تاریخ طبری است .

تاج المآثر * نوشتة پُرتکلف حسن نظامی ] نیشابوری [ نخستین تاریخِ فارسی هند است که رویدادهای سلطنت دو سلطان نخست دهلی را شرح می دهد. مهمترین اثر این دوره طبقات ناصری ابوعمرو جوزجانی * ، مشهور به منهاج سراج ، است که در 657 تدوین شده است . این اثر در بارة تاریخ سلسله های اسلامی است و در بارة سلسلة غوریان ، نخستین سلاطین هند و جانشینان آنان و دورة استیلای مغول در این سرزمین مطالب باارزشی دارد.

مجموعه ای از آثار تاریخی امیرخسرو دهلوی (متوفی 725) اطلاعاتی در بارة تاریخ این دوره به دست می دهد، از جمله قِران السعدین (تألیف در 688) ] رویدادهای زمان غیاث الدین بَلبَن در هند [ ؛ مفتاح الفتوح (690) ] جنگهای مهم سلطان جلال الدین خلجی ، مؤسس سلسلة خلجیان [ ؛ خزائن الفتوح (711) ] یا تاریخ علائی ، در بارة پانزده سال نخست حکومت علاءالدین خلجی [ ؛ نُه سپهر (718) ] شرح رویدادهای سلطنت قطب الدین مبارک خلجی [ ؛ دِوَلْرانی خضرخان (715) ] وقایع سلطنت خضرخان و چگونگی قتل او [ و تُغلق نامه (720) ] در بارة چگونگی روی کارآمدن تغلقیان [ . مؤلف در تدوین این آثار از اشعار پیچیده و واژه های مجازی و مغلق استفاده کرده است .

اثر مهم این دوره تاریخ فیروزشاهی ، نوشتة ضیاءالدین بَرنی * است . این کتاب در 758 تألیف شده و در بارة تاریخ سلطان نشین دهلی (از به تخت نشستن بلبن در 664 تا سالهای اولیة حکومت فیروزِ تُغلق ) است . از دیدگاه برنی ، ثبات سیاسی باید مبتنی بر احترام به مقام و جایگاه موروثی باشد. وی به دلیل توصیف استادانة شخصیت افراد و اوضاع و احوال پیچیدة سیاسی و اقتصادی و همچنین دوری جستن از هرگونه تکلف در تألیف ، یکی از بزرگترین استادان نثر پارسی هند محسوب می شود.

در مقایسه با تاریخ فیروزشاهی ، دو تاریخ دیگر در بارة سلاطین دهلی ، منظومة فتوح السلاطین (750) تألیف عصامی * و تاریخ مبارکْ شاهی * (838) یحیی سرهندی ، اعتبار کمتری دارند. شمس سراج عفیف ، تاریخی در بارة فیروزشاه (حک : 752ـ790) نوشته که به رغم نثر متکلف بر حقایق و رویدادهای واقعی متکی است .

در سدة نهم و اوایل سدة دهم ، تاریخهایی در بارة دودمانهای محلی تألیف شد، از جمله : تاریخ مظفرشاهی ، مجهول المؤلف (تألیف در 889)، ضمیمة مآثر محمودشاهی (تألیف در 916) در بارة تاریخ گجرات و مآثر محمودشاهی شهاب حکیم (تألیف پیش از 906). جای بسی شگفتی است که در دوران حکومت دو خاندان افغانیِ لودی (854ـ932) و سوری (945ـ962) تاریخی در بارة آنها نوشته نشده است . رِزق اللّه مُشتاقی (متوفی 989) در کتابش ، واقعات مشتاقی که اثری حکایت گونه است ، به شرح رویدادهای سلسلة لودی پرداخته و عباس سروانی در تحفة اکبرشاهی (تألیف پس از 987) به رخدادهای زمان سوریان اشاره کرده است ] در بارة ملاحظات کلی تاریخ نگاری و سبک نویسندگی در دورة پیش از تیموریان رجوع کنید به آفتاب اصغر، ص 11ـ13 [ .

ب ) پس از تیموریان . پیروزی بابر در پانی پت * (932) سرآغاز عصر جدیدی در تاریخ نگاری هند بود. این دوره یکی از غنیترین دوره های تاریخ نگاری فارسی محسوب می شود. ] در این دوره برخی از مورخان ایرانی مانند زین الدین خوافی ، خواندمیر، میرزاحیدر که به دلایلی از ایران به هند مهاجرت کرده بودند، بنیانگذار تاریخ نگاری فارسی در دورة تیموریان هند به شمار می روند؛ افزون بر این گروه ، مورخان محلی در هند، که متأثر از شیوه فارسی نویسی تاریخ نگاری ایرانی بودند، تواریخی به این شیوه تدوین کردند. از این گروه می توان به ابوالفضل دکنی ، ملااحمد تتّوی ، ملاعبدالقادر بداؤنی و شیخ فیضی سرهندی اشاره کرد (آفتاب اصغر، ص 26ـ27) [ .

تاریخ نگاری دورة تیموریان با خاطرات مکتوب بابر (متوفی 937) به زبان ترکی ] جغتایی [ آغاز شد. این نوشته ها گزارشی از هند و شرح صادقانة رویدادهای مهم حکومت چهارسالة بابر است . ] زین الدین خوافی ، خاطرات بابر را به فارسی ترجمه کرد و حوادثی را که شخصاً شاهد بود به آن افزود و آن را طبقات بابری نامید. در زمان همایون (937ـ947، 962ـ963) به دلیل نابسامانی سیاسی ، جز دو اثر تاریخی با ارزش ، اثر مهمی تألیف نشد. این دو اثر عبارت اند از: تاریخ رشیدی * تألیف میرزا حیدر کاشغری در 953 و تاریخ همایونی تألیف ابراهیم بن جریر در 958.

دورة اکبری (963ـ1014) را می توان دورة شکوفایی تاریخ نگاری فارسی هند به شمار آورد. حمایت و تشویق اکبر از نویسندگان و برقراری ثبات سیاسی به رونق تاریخ نگاری انجامید.

تاریخ نگاری پیش از دورة اکبری تنوع چندانی نداشت و مشتمل بر سه شیوه بود: تاریخ عمومی ، تاریخ دودمانی و تاریخ منظوم . اما در دورة اکبری تاریخ نگاری محلی ، رسمی ، مذهبی ، خاطرات و تذکره ها نیز پدید آمد (آفتاب اصغر، ص 124). یکی از نخستین تواریخی که در این دوره نوشته شد، تاریخ اکبری بود که محمدعارف قندهاری آن را در 987 تألیف کرد. نثر آن اگرچه گاه متملقانه است ، به دلیل شرح رویدادهای زمان شاهزادگی و 25 سال نخست سلطنت اکبر و اطلاع از سرنوشت بیرم خان ، از تواریخ مفید محسوب می شود [ . مفصّلترین اثر تاریخی این دوره اکبرنامه * تألیف ابوالفضل دکنی است که تألیف آن در 1004 به اتمام رسیده است . این اثر که متأثر از ظفرنامة یزدی است به شرح رویدادهای زمان بابر و همایون و اکبر می پردازد. ابوالفضل دکنی تاریخ را فقط واقعه نویسی نمی دانست ، ازینرو به تاریخش مطالبی در بارة اوضاع مالی و اداری و نظامی و جغرافیایی هند افزود و آن را آیین اکبری * نامید. ] نوآوری در نثر این کتاب که از تکلفات منشیانه عاری است تا آنجاست که برخی آن را «سبک ابوالفضل » نامیده اند [ . از آثار باارزش دیگر این زمان طبقات اکبری است که خواجه نظام الدین احمدِ ] هروی در 1002 با نثری ساده و روان نوشت و نخستین تاریخ مدون سلاطین مسلمان هند است [ . قاسم هندوشاه مشهور به فرشته ، در گلشن ابراهیمی (تألیف 1015) از وی پیروی کرد و تاریخ هند را مفصّلتر نوشت . عبدالقادر بداؤنی * ، منتخب التواریخ ] یا تاریخ بداؤنی [ را در 1004 به پایان رساند. ] این اثر نخستین تاریخ فارسی هند است که رویدادها را با دید انتقادی بررسی کرده است . از تواریخ عمومی این دوره می توان از تاریخِ الفی * (تألیف ح 1000) یاد کرد که گروهی از مورخان از جمله عبدالقادر بداؤنی و ملااحمد تتوی ، به دستور اکبر، تألیف کردند. محمدشریف وقوعی نیشابوری نیز مجامع الاخبار را که تاریخی عمومی است در سال 1000 به اتمام رساند. از تواریخ محلی این دوره می توان از تاریخ سند یا تاریخ معصومی تألیف میرمحمد معصوم بکَّری / بَهکَری در 1009 و تاریخ کشمیر از شاه محمد شاه آبادی یاد کرد. این تاریخ ترجمة فارسیِ راج ترنگنی است (برای تواریخ متفرقة دورة اکبری رجوع کنید به آفتاب اصغر، ص 193ـ 198) [ .

] در دورة جهانگیری (1014ـ1037) به دلیل حمایت و توجه جهانگیر از مورخان ، تاریخ نگاری پیشرفت بسیار کرد و مورخان این دوره نسبت به مورخان پیشین درک بهتر و منطقیتری از تاریخ داشتند و در انتخاب منابع دقت می کردند. از مهمترین کتابهای تاریخ این دوره جهانگیرنامه نوشتة جهانگیر است . وی در این کتاب ، خاطراتش را تا 1034، و به نثری ساده و ادبی و صادقانه نوشته است . یکی از کتابهای تاریخ عمومی فارسی ، روضة الطاهرین یا تاریخ طاهری است که خواجه طاهر محمد سبزواری در 1015 آن را به نثری ساده و روان نوشته است . اقبالنامة جهانگیری ، تألیف مورخ رسمی دربار معتمدخان نیز از آثار تاریخی مشهور این دوره است که در 1031 به پایان رسیده و پس از اکبرنامه نخستین تاریخ رسمی امپراتوری هند است ؛ زیرا متمم اکبرنامه و نیز متمم جهانگیرنامه در شرح رویدادهای شش سال آخر سلطنت اوست .

یکی از ویژگیهای تاریخ نگاری دورة جهانگیر، نوشتن تک نگاری در بارة امیران مقتدر و مشهور زمان بود. از جملة این آثار تاریخ خانجهانی نوشتة نعمت اللّه هروی * است که در 1024 نوشته شده است . وی وقایع نویس رسمی دربار و رئیس کتابخانة عبدالرحیم خانخانان بود و به همین سبب کتاب او دارای ارزش خاصی است . خواجه عبدالباقی نهاوندی نیز در 1025 شرح حال عبدالرحیم خانخانان را تدوین کرد که با وجود تعریفها و تمجیدهای نامتعارف او از خانخانان از حقایق تاریخی دور نیست (رجوع کنید به باقی نهاوندی * ). در این دوره به تواریخ محلی نیز توجه می شد. از تواریخ محلی شایان ذکر، مرآة سکندری در بارة تاریخ گجرات ، بیگلرنامه (تاریخ سند) و تاریخ حیدرملک (تاریخ کشمیر) است ( ((ر.ک.ب))آفتاب اصغر، ص 213ـ282) [ .

] در دورة شاه جهان (1037ـ 1068) به سبب برقراری امنیت و رفاه ، زمینه برای شکوفایی آثار علمی و تاریخی مهیا شد و دورة درخشانتری برای مورخان این عهد فراهم آمد [ . در این زمان بعضی مورخان به تألیف مجموعه ای از تاریخهای رسمی ، همت گماشتند ] هرچند تاریخهای غیررسمی و مستقل نیز تألیف می شد [ . محمدامین قزوینی بر اساس اسناد و مدارک رسمی ، پادشاه نامه را تألیف کرد که گزارش ده سال نخست حکومت شاه جهان است . به سبب تغییر تقویم خورشیدی به قمری ، و شاید به دلایل دیگر، شاه جهان از عبدالحمید لاهوری خواست تا تاریخ این ده سال را بار دیگر بنویسد. لاهوری نیز شرح مفصّلی از بیست سال (قمری ) حکومت شاه جهان تهیه کرد و نام آن را همان پادشاه نامه گذاشت . محمد وارث ، شاگرد لاهوری ، در ادامة این تاریخ ، تاریخ سومین دهه را تألیف کرد. ] برخی از آثار تاریخی مهم این دوره عبارت اند از: مآثر جهانگیری تألیف خواجه کامگار حسینی ، ملخص یا شاه جهان نامه تألیف محمدطاهر آشنا، مجالس السلاطین نوشتة محمدشریف دکنی ، منتخب التواریخ تألیف محمدیوسف اتکی ، تاریخ سلاطین افاغنه یا تاریخ شاهی تألیف احمد یادگار و ذخیرة الخوانین نوشتة شیخ فرید بکَّری / بَهکَری که تذکرة رجال سیاسی و نظامی دوره های اکبری و جهانگیری و شاه جهانی است . در این دوره تاریخهای منظوم و مذهبی و شرح حال نیز نوشته شد ( ((ر.ک.ب))آفتاب اصغر، ص 358ـ382) [ .

] در دورة اورنگ زیب عالمگیر ( 1068ـ 1118)، با اینکه وی به سبب جنگهای داخلی و علل دیگر چندان از مورخان حمایت نمی کرد، تاریخ نگاری فارسی همچنان پررونق بود [ . به درخواست او محمدکاظم تاریخ ده سال نخست سلطنت وی را به نام عالمگیرنامه تدوین کرد ] و پس از چندی ، به دستور اورنگ زیب از ادامة تألیف دست کشید و بدین ترتیب بساط تاریخ نگاری رسمی برچیده شد. ظاهراً دلیل این کار متدین بودن و امتناع اورنگ زیب از تظاهر و خودنمایی بود (آفتاب اصغر، ص 411). [ در این زمان مورخان شروع به نوشتن تاریخهای غیررسمی کردند. مهمترین این آثار، نوشتة بدون عنوانِ ابوالفضل معموری است که تقریباً به طور کامل در منتخب اللُباب (1144) خوافی خان درج شده است . بهیم سین ، فرمانده هندو، از رویکرد انتقادی معموری پیروی کرد و نسخة دلگشا را نوشت (در 1120) که تلفیقی از تاریخ و خاطرات است . ساقی مستعدخان در 1122 مآثر عالمگیری را به شیوة تاریخهای رسمی اما مختصرتر از آنها تألیف کرد.

] در دوره اورنگ زیب ، کتابهای تاریخی دیگری نیز تألیف شد. صادق خان یزدی تاریخ شاه جهانی را پس از کناره گیری شاه جهان از سلطنت نوشت (ح 1068) که نثری روان و ساده دارد. محمدصالح کَنْبو لاهوری ، عمل صالح یا شاه جهان نامه را در 1070 تدوین کرد. این اثر یکی از مشهورترین و معتبرترین تاریخهای عهد شاه جهان است . میرمحمد معصوم در 1070 تاریخ شاه شجاعی را نوشت که در بارة جنگهای داخلی میان پسران شاه جهان است . در 1073 عاقل خان خوافی (اورنگ آبادی ) واقعات عالمگیری را به نثری ادبی و روان تألیف کرد. تاریخ آشام یا فتحیة عبریه ، تألیف شهاب الدین طالش در 1073، در بارة اوضاع سیاسی و اجتماعی و جغرافیایی سرزمین بنگال در زمان اورنگ زیب و روابط آن با راجه نشینهای مجاور آن است و از این لحاظ ارزشمند است . مرآة العالم ، اثر خواجه بختاورخان ، تاریخ عمومی و یکی از معروفترین تاریخهای زمان اورنگ زیب است که دارای نثری روان و مطالبی سودمند در بارة شاهان محلی است . در زمان اورنگ زیب بسیاری از مورخان هندو کتابهای تاریخی به زبان فارسی نوشتند. از جملة آنان می توان از ایشور داس یاد کرد که فتوحات عالمگیری را حدود 1101 تألیف کرد. رای بَنْدْرا بِن ، لب التواریخ را در 1106 نوشت که شامل خلاصه ای از تاریخ عمومی شبه قارة هند از زمان شهاب الدین محمد غوری تا دورة اورنگ زیب است . سبحان رای تبالوی در 1107 خلاصة التواریخ را نوشت که یکی از معروفترین کتابهای تاریخی مورخان هندوی عهد تیموریان هند است (آفتاب اصغر، ص 422ـ514) [ .

تألیف آثار تاریخی به زبان فارسی در سدة دوازدهم بیشتر شد. در این زمان افزون بر تاریخ خوافی خان ، تاریخ شیواجی ِ مجهول المؤلف ، آرای مراتهه را در بارة شیواجی شرح می دهد.

از جالبترین آثار تاریخی این دوره سِیَرالمتأخرین تألیف غلامحسین خان طباطبایی است که در 1195 به پایان رسیده و در آن رویدادهای پس از 1118 بتفصیل شرح داده شده و اطلاعات آن در بارة فتوحات و حکومت کمپانی هند شرقی انگلیس سودمند است .

تاریخ نگاری جدید در قرن سیزدهم آغاز شد. سیداحمدخان کتاب آثارالصنادید را در بارة بناهای دهلی در 1263 به زبان اردو نوشت . ذکاءاللّه نخستین تاریخ هند به زبان اردو را تألیف کرد که در 1316 انتشار یافت . شاهنوازخان ، آزاد بلگرامی و عبدالحی بخش عمده ای از ذخیرة الخوانینِ بکَّری را همراه با مجموعه ای از مطالب تاریخی پراکنده و مکاتبات و گزارشها، در مآثرالامراء گردآوردند که شامل بیش از 730 شرح حال است (و در 1194 به پایان رسیده است ). کیول رام در 1140 تذکرة الامراء را در همین زمینه اما بسیار مختصرتر نوشت .

شرح حال نویسی اولیای مذهبی با سِیَر الاولیاء تألیف میرخورْد (تألیف پیش از 790) آغاز شد که اثری نسبتاً مفصّل و معتبر در شرح حال اولیای چِشتی هند از معین الدین چشتی (متوفی 628) به بعد است . سیرالعارفین شیخ جمالی (متوفی 942) در بارة چهارده تن از اولیای چشتی است که اعتبار کمتر اما شهرت بیشتری دارد. سنّت تألیف فرهنگهای شرح حالِ اولیا و بزرگان هند، صرف نظر از تعلقات عرفانی آنان ، با کتاب اخبارالاخیار (999) نوشتة عبدالحق آغاز شد. غوثی شَطّاری با اثری مشابه اما جامعتر به نام گلزار ابرار شرح حال اولیای قرن هفتم را نوشت .

لباب الالباب سدیدالدین عوفی با شرح حال حدود سیصد شاعر، در دوران ناصرالدین قُباچه حکمران سند، و به سبک آثار هندی روزگار او تألیف شده است (618). نخستین اثر مهم در این زمینه نفائس المآثر علاءالدوله کامی است که تألیف آن در 973 در دوران اکبر آغاز شد و در بارة حدود 350 شاعر هم روزگار اکبر است . ازدیگر تذکره های شعرا می توان از مرآت الخیال شیرخان لودی (1102)، سفینة خوشگو (1147) تألیف بَنْدْرا بِن داس و سرو آزاد نوشتة آزاد بلگرامی (1166) و آتشکدة لطفعلی بیگ آذر (آغاز در 1174) یاد کرد. محمدحسین آزاد، آب حیات (1296) را بر اساس فرهنگهای مذکور به زبان اردو تألیف کرد.

یکی از باارزشترین کتابهای شرح حال ، طبقات شاه جهانی (1046) است که به زندگی و شرح حال حدود 871 تن از محققان و عرفا و متکلمان و شعرا می پردازد. میرزامحمد، تاریخ محمدی (1190) را که شرح حال افراد برجسته و سرشناس است به ترتیب تاریخ درگذشت آنان تألیف کرده است .

ج ) تاریخ نگاری هندی ـ اسلامی معاصر. دستاوردهای هندشناسان و شرق شناسان معاصر در بارة تاریخ نگاری در هند نشان می دهد که میان روند تاریخ نگاری در جنوب آسیا و تاریخ نگاری هندی ـ اسلامی تفاوت چندانی نمی توان قایل شد؛ با اینهمه ، می توان دو نوع گرایش در تاریخ نگاری تمیز داد: ملی گرایی هندی است که بر مشارکت مسلمانان در ایجاد فرهنگ ترکیبی هندی تأکید دارد، و جدایی طلبی که بر بررسی جامعة اسلامی به عنوان یک مقولة سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی مستقل تأکید می ورزد. دیدگاه ملی گرایی نخستین بار در

محمود غزنین تألیف محمدحبیب (1303 ش ) و در نفوذ اسلام در فرهنگ هند (1301 ش ) اثر تاراچند منعکس شد، اما آرای آنان در کتاب > مسلمانان هند < تألیف م . مُجیب (1345 ش ) به کاملترین نحو مطرح شد. نوشته های اشتیاق حسین قُرَشی ، بویژه > جامعة مسلمانان شبه قارة هند و پاکستان (610ـ 1947) < که در 1341ش /1962 به چاپ رسیده ، آرای گروه مخالف را مطرح کرده است . این بحث به اشکال گوناگون در نوشته های تاریخی در هند و پاکستان و بنگلادش ادامه دارد و در این میان مکتب تاریخ نگاری علیگره دارای سهم ویژه و مهمی است .


قطب منار

قطب منار بلندترین منار آجری دنیا و زیباترین مناری است که تا به حال دیده ام.

 این منار بزرگ در سال  ۱۱۹۳ میلادی به دستور قطب الدین آیبک شاه تورانی  نژاد  هندوستان به تقلید از "مناره ی جم " افغانستان, در دهلی برپا شد.

نکته: اینکه میگوییم  تورانی نژاد برای این است که قطب الدین در ترکستان متولد شد که در دوره ی باستان به آن توران می گفتند و با ترکهای ترکیه تفاوت دارند. غالبا این اشتباه پیش میاید که به دلیل شباهت ترکستان و ترکیه مردم تصور میکنند که این سلسله متعلق به ترکهای ترکیه است در حالیکه این تصور صحیح نیست و میان ترکیه با ترکستان تفاوت از زمین تا آسمان است ! نژاد تورانی شامل  ازبک,  قزاق, خزر , قرقیز , اویغور , تاتاری و تاجیک است ; که در آن زمان هنوز جزو خاک ایران بود.

ترکستان به رنگ سبز

 متاسفانه هر کتاب تاریخ را هم که میگشاییم نویسنده به دلیل کمبود اطلاعات این سلسله ی تورانی را یک سلسله ی ترکیه ای معرفی کرده است . با رجوع به کتب تاریخی بزرگ مانند  تاریخ فیروز شاهی (که اتفاقا به زبان فارسی و به دستور فیروز شاه نوشته شده است) مشخص میشود که این شاهان خود را بخشی از تمدن باستانی ایران و توران دانسته و در دوره حکومت ایشان زبان فارسی زبان درباری و اداری بوده که هیچ بلکه عید نوروز را عید رسمی هندوستان کردخ بودند و خود را  از نوادگان افراسیاب می دانستند.

 تصویری از قطب الدین

قطب الدین که بود ؟

قطب الدین برده ای مسلمان بود از قبیله ی "آیبک"  که در کودکی توسط یک قاضی ایرانی خریداری شده و به نیشابور آورده شد. از آنجا که برده در اسلام دارای حقوق مساوی با ارباب خویش است  آن قاضی قطب الدین را  همراه پسران خود به مدرسه فرستاد و او در شمشیرزنی و علوم دینی  استاد شد.پس از آکه قاضی فوت کرد قطب الدین توسط محمد غوری که پادشاه بود خریداری شد. محمد غوری سلسله ی ایرانی-اسلامی گورکانی (غورکانی) را در هند بنا نهاد و پس از فوت او غلامش که همین قطب الدین باشد حکومت را در دست گرفت و سلسله ای را ایجاد کرد.( تاریخ نویسان غربی به این سلسله نام "برده" داده اند).

به دستور او معابد بت پرستی شهر دهلی خراب شده و به جای آنها مسجد بسیار عظیمی به نام" مسجد  قوت الاسلام "ساخته شد و قطب منار نیز  مناره ی  همین مسجد است و ارتفاع آن ۷۲ و نیم متر می باشد.

ستون فلزی ناشناخته

آنچه این مسجد را جذابتر میکند وجود یک ستون مرموز از فلزی نا شناخته است. این ستون فلزی از آلیاژ ناشناخته ای ساخته شده که هرگز زنگ نمی زند و رنگ عوض نمیکند و فرسوده نیز نمیشود. بر اساس اسناد تاریخی این ستون در زمان سلطنت پادشاهان آریایی گوپتا (که با ساسانیان ارتباطات بسیار دوستانه ای داشتند) پیدا شد و خود آنها هم از ماهیت این ستون خبر نداشتند از اینرو آن را به احترام خدای آریایی  ویشنو در مقابل معبد او قرار دادند و بعد که مسلمانان در جای معبد مسجدی بنا کردند این ستون همچنان باقی است . نویسندگانی مانند اریک فون دانیکن این ستون را ساخته ی دست بشر نمی دانند.

دورگا پوجا

دورگا پوجا یعنی پرستش دورگا - یکی از مهمترین جشنهای هندوان است خصوصا در شمال هند.

دورگا یک لغت سنسکریت به معنی "دست نیافتنی" و یک خدای مونث است . هندوان عموما به دو دلیل یکی وحشت از او و دیگری زیبایی اش او را می پرستند. می گویند نامهای زیادی دارد و بیش از ١٠٨ اسم برای او می شمارند که شامل اسم خدایان دیگری مانند "کالی" (خدای مرگ) و " پاروتی "(همسر شیوا )  هم می شود.

او را مادر " گانشا" و " کارتیه کا" و " جیوتی" می دانند که فرزندان شیوا هستند. دورگا از بین برنده جنیان بد طینت بوده و به همین دلیل محبوبیت یافته است. ظهور او در حماسه های پورانا و آگاما ذکر شده و غالبا با ١٠ دست دیده شده که در هر دست شمشیر - ضدف - دیسک- تسبیح- زنگ - کاسه شراب - تیر - کمان - نیزه و خنجر نگه داشته است. همچنین بیشتر اوقات سوار بر پشت شیر یا ببر است. همواره لباسهای بسیار اشرافی و سلطنتی به تن دارد و گرانترین جواهرات را می آویزد. به همین ترتیب همین اقلام بر تن میلیونها بت دورگا نیز دیده می شود .

اولین باری که دورگا بر زمین ظاهر شد به دلیل ستمهایی بود که جنی به نام "ماهیشاسور" به مردم می کرد. ماهیشاسور جن آب نشین بوفالویی بود بسیار بزرگ و قدرتمند به طوری که سایر جنیان و خدایان از او وحشت داشتند. حتی ویشنو و شیوا هم توان جنگ با او را نداشتند. اینجا بود که دورگا سوار بر شیری ظاهر شد و به جنگ ماهیشاسور رفت . او را شکست داد و آسمانها را به خدایان بازگردانند!!

داسه را

 "داسه را " فرم دیگری از پرستش خدای مونث دورگا است.

قدمت این پرستش به زمان "رام" خدا بازمی گردد. زمانی که رام  می خواست به جنگ راونای جن برود مراسمی اجرا کرد که طی آن دورگا را احضار کرده و از او راز شکست دادن آن جن را پرسید. این روز به نام داسه را مورد پرستش قرار گرفت.

در این روز همه ساله مجسمه هایی از جنیان و خصوصا راونا ساخته و به یاد روزی که رام لشکر آنها را شکست داد می سوزانند. اما تنها دلیلی که رام توانست راونا را شکست دهد کمک و راهنمایی دورگا بود و برای همین دورگا در این روز پرستیده می شود.

در این جشن همچنین رقص عروف "داندیا" را اجرا می کنند که با تکه های کوچک چوب به هم می کویند.


ناوراتری

Navratri  جشن ٩ روزه ای در آیین هندوان است که باز هم مربوط به پرستش دورگا می باشد. اما جلوه دیگری از دورگا به نام "سرسوتی" الهه ثروت و دارایی است. سرسوتی در اصل خواهر گانشا و دختر شیوا و پاروتی است اما در اینجا جلوه و یا تولد دوباره ای از دورگا در نظر گرفته شده است.

در روز اول این عبادت بذرهایی را در اتاق پرستش (معبد) می کارند و در روز آخر که این بذرها چند سانتی متر بلند شده چیده و به مریدان به عنوان هدیه ای از خدایشان می دهند!

در روز سوم تا ششم الهه (خدای مونث) خوشبختی لکشمی پرستیده می شود. لکشمی هم تولد دیگری از دورگا در نظر گرفته شده است. اما در اصل لکشمی هم خواهر دیگر گانش و دختر شیوا و پاروتی است.

ناوراتری به معنی ٩ جلوه است. چون معتقدند که دورگا ٩ بار تولد یافته و به ٩ جلوه مختلف تجسم یافته است به مدت ٩ شبانه روز جشن می گیرند و همه ٩ بت او را می پرستند.

در روز آخر بتهای دورگا را در رودخانه یا دریاچه ها رها می کنند تا در آب حل شوند!

 

مایانا کولای

مایانا کولای به احتمال زیاد یکی از ترسناکترین رسوم آیین هندو است. مایانا کولای به زبان تامیلی یعنی "دزدی از قبرها". در این مراسم که سالی یکبار در شب تولد "شیوا" خدای نابودی" برگزار می شود مریدان و پرستندگان شیوا به قبر مردگان هجوم برده و استخوانهای انسان را از خاک بیرون می کشند. در طول مراسم برهمنان و برگزیدگان در معبد استخوانهای انسان را به دندان گرفته و آنقدر می مکند تا شیره استخوان مرده در دهانشان جذب شود. بر اساس آیین هندو این عمل موجب خشنودی "شیوا" می شود و در نتیجه به مریدانش سلامتی می دهد. این مراسم فقط در شهر کوچکی از تامیل نادو بیش از ٣٠٠٠ نفر را جذب می کند. در سایر شهرها و ایالات دیگر نیز مانند مادورای صورت می گیرد. اگرچه بسیاری از مردم به این عملیات اعتراض دارند اما دولت هند به دلیل آزادی ادیان از اعمال آنها جلوگیری نمی کند.

شرکت کنندگان همگی پیش از شروع مراسم و در طول آن به کشیدن شیره بنگ (حشیش) مشغول هستند و نوشیدنیهای مخصوصی از آن درست کرده و می نوشند!

 

جانمشتامی  Janmashtami

جانمشتامی روز تولد کریشنا( یکی از خدایان هندو-تولد دوباره ای از ویشنو) است.

کریشنا همان خدایی است که در جنگ مهابهارات به آرجون کمک کرد و نصایح او به آرجون بعدها به صورت "بهاگاوادگیتا" درآمد.

مراسم‌:

در این فستیوال دینی بتهایی از کودکی کریشنا ساخته می شوند و در نیمه شب این بتها را در گهواره هایی می گذارند و به آواز خواندن می پردازند و به این ترتیب تولد او را جشن می گیرند!

در برخی ایالات هند مخصوصا ماهاراشترا رسم است که کوزه ای سفالی به نام دالی-هندی را پر از ماست و کره کرده  و در ارتفاع بالای آویزان  می کنند. بعد مردان و کودکان دور هم جمع می شوند و روی شانه های یکدیگر می ایستند تا هرمی انسانی تشکیل شود و یک نفر از این هرم انسانی بالا رفته و کوزه را می شکند. این رسم به یاد کریشنا انجام می شود که عادت داشت با دوستانش از خانه های مردم دزدی کند وشیر و ماست و کره آنها را بدزدد و بخورد!!

شهری که کریشنا در آن بزرگ شد "گکول" نام دارد.

یک پیغمبر ؟‌:

بسیاری از محققان هندو و مسیحی معتقدند که کریشنا یک پیغمبر بوده است و البته من نمی دانم چه چیزی آنها را به این فکر وادار می کند! با هم به داستان تولد کریشنا و عادات او و همچنین تعلیمات او نگاهی می اندازیم‌:

تاریخچه تولد کریشنا :

کانس- پادشاه ظالم ماتورا بود که ظلم و ستم او باعث نارضایتب خدایان شد و پس از مشورت با یکدیگر ویشنو قبول کرد به صورت انسانی در دنیای انسانها متولد شود و کانس را بکشد. اما کانس از این توطئه خبردار شد( در خواب دید) و چون قرار بود آن فرزند پسر از خواهرش متولد شد او خواهر و شوهر خواهرش را زندانی کرد. در زندان خواهر کانس ۶ بار حامله شد‌!‌و هر ۶ بار فرزندان لو پس از تولد به قتل رسیدند. اما بار هفتم نگهبانان زندان و کل ساکنین قصر به خواب عمیقی فرو رفتند و کودک که همان کریشن(کریشنا) بود به دنیا آمد و قفل و زنجیر از دست و پای پدرش باز شد و پدرش او را برداشت و به روستایی در آنسوی رودخانه یامونا برد.

رودخانه یامونا که همیشه امواج بزرگ دارد به محض آنکه پای کریشنا به آبهای آن خورد آرام شد و آب رودخانه از وسط گشوده شد( مثل داستان موسی) و پدرش به همراهی مار هفت سر ( که بر فراز سر آنها سایه بانی بود) از رود عبور کرد و به اولین خانه ای که رسید کریشنا را آنجا گذاشت و کودک دیگری را که در آن خانه بود برداشت و با خود به زندان برد.

در نهایت نگهبانان بیدار شدند و کودک را کشتند! در حالیکه کریشنای واقعی در روستای دیگری بزرگ شد و از همان کودکی معلوم بود که غیر عادی است.

پس از چند سال کانس دوباره خوابی دید که نشان می داد کودک هنوز زنده است و او عجوزه ای از قوم عفریت را مامور کرد که کریشنا را پیدا کند و بکشد. عفریته خودش را به شکل دایه کودکان در‌آورد و به روستاهای مختلف سفر کرد و هر کودکی را که دید به آنها شیر داد (در حالیکه شیرش مسموم بود) و همه کودکان مردند. وقتی نوبت به کرشنا رسید پیش از آنکه عفریت به او شیر دهد کرشنا سینه زن را گاز گرفت و او را کشت!

کریشنا در کودکی غولها و عفریتهای زیادی را کشت و مورد علاقه و احترام اهالی شهر "گکول" بود.

از جمله عادات او دزدیدن از روستاییان  و عشق بازی با زنان و دختران چوپان بود و بیش از هزاران معشوقه داشت که یکی از آنها "رادا" نام دارد که به عنوان معشوقه اصلی کریشن شناخته شده است.

مراسم پرستش:

در این روز روزه می گیرند و از صبح اول وقت به بت های کریشنا در معابد روغن حیوانی- عسل- ماست و آب پیشکش می کنند. همچنین لباسهای نو بر تن بتها می کنند و سنگهای گران قیمت یا جواهرات به آنها هدیه می دهند!

بعد از‌آن به بتها انواع میوه ها- شیرینیها و فراورده های شیر را پیشکش می کنند و بعد به خواندن سرودها و عبادات می پردازند. سپس بتها را در گهواره می گذارند و با خود حمل می کنند و بعضی اسامی ١٠٨ کانه این خدا را آنقدر تکرار می کنند تا در آن حالت غرق او شوند! و در پایان روز روزه خود را باز می کنند.

 

گورو ناناک

 

گورو ناناک دیو Guru Nanak Dev نام موسس دین سیک sikhism در پنجاب هندوستان است و اولین امام از ده امام آیین سیک می باشد.

 او در آوریل ١۴۶٩ میلادی در خانواده ای هندو از بیدی Bedi شاتریا ( طبقه ارتشی و زمامدار) در روستای رای بهولی دی تلوندی Rai Bhuli Di Talvandi در لاهور پاکستان به دنیا آمد. امروز این روستا با نام نانکانا صاحب Nankana Sahib  مشهور است. روز تولد او به عنوان پراکاش دیوا Prakash Deva جشن گرفته می شود.

پدرش مهتا کالیان داس بیدی Mehta Kalyan Das Bedi حسابدار و مالیاتچی زمینداری مسلمان در تلوند بود. نام مادرش تیریپتا دیوی Tripta Deviبود.

قدیمی ترین آثار مربوط به زندگی گورو ناناک به صورت جنم ساخی Janam Sakhis جمع آوری شده که نویسندگان زیادی دارد.

   یکی از علامات سیک به نام خاندا ( شمشیر)

گفته می شود که در سن پنج سالگی او علاقه زیادی به الهیات و علوم دینی نشان داد. در هفت سالگی پدرش او را در مدرسه روستا ثبت نام کرد و او معلمان خود را با هوش فوق العاده اش متعجب ساخت چرا که به الفبا و زبانهای فارسی و عربی تسلط داشت. برخی اطرافیانش شاهد وقایع عجیبی بودند از جمله حلقه زدن یک مار کبری دور سرش در خواب بود برای اینکه او را از نور آفتاب محافظت کند.

گورو ناناک با ماتا سولاکنی Mata Sulakni ازدواج کرد و دارای دو پسر به نامهای شری چاند Sri chand و لکشمی چاند Lakshmi chand بود.

 

دو مروج اصلی در زندگی گورو ناناک خواهرش بیبی ناناکی و زمیندار ناحیه به نام رای بهولار بهاتی بودند که مخارج تحصیل و مسافرتهای او را فراهم می کردند.

او در اوایل سی سالگی اظهار کرد که چیزی به نام مسلمان یا هندو وجود ندارد و انسان نمی تواند از روی دینش تعریف شود چرا که خدا همه جا هست و روح همه هست. به عقیده او خدا حقیقت محض است و نمی تواند با هیچ دینی تعریف شود و اگر هر کسی به درون خودش عمیق نگاه کند حقیقت برایش مشخص خواهد شد. از همین جا بود که گورو ناناک و تعلیماتش به عنوان آیین سیکی آغاز شدند.

او سفرهای زیادی در هند کرد و به ایالات بنگال و آسام و تامیل نادو و کشمیر رفت و تعالیمش را ترویج داد. سپس به تبت و بغداد و مکه و مدینه سفر کرد. در مکه او را دیدند که پاهایش را به سمت کعبه دراز کرده و خوابیده است. قاضی رکن الدین که این را مشاهده کرد با عصبانیت اعتراض کرد. گورو ناناک در پاسخ گفت همه جا خدا و خانه خداست. در این حال قاضی بر پاهای او افتاد و وقتی سر بلند کرد دید گه کعبه در جهت پاهای او قرار گرفته است و هر سو او می چرخد کعبه هم می چرخد و بزرگی گورو ناناک را پذیرفت.

 گورو ناناک در ٢٢ سپتامبر ٢۵٣٩ در کارتارپور در پنجاب ( در پاکستان کنونی) در هفتاد سالگی از دنیا رفت.

  هاری مندیر صاحب- معبد طلا متعلق به سیکها

تعالیم:

از آنجا که زبان مادری گوروناناک فارسی بود تمامی کتابهایش و از جمله کتاب مقدس سیکها به نام " گورو نامه" به زبان فارسی نوشته شده اند و تا امروز نیز به همین زبان در پنجاب مورد استفاده قرار می گیرند.

در این تعالیم گوروناناک معتقد است که:

١- یک خدای برتر وجود دارد که در اشکال و اسامی متفاوتی در ادیان مختلف بازتاب داده شده است که واحد است و شکل خاصی ندارد.

٢- او از خطرات منیت و غرور فردی پیروانش را بر حذر می دارد و معتقد است که باید با خواندن نام خدا عبادت کنند. نام خدا فرد را پاک می کند.

٣- او در مورد حیله و ریا و دروغ در ادیان و اعمال انسانها هشدار داده.

۴- او مخالف زیاضت کشیدن برای رسیدن به خداست.

عبادات:

نام جاپنا: خواندن نام مقدس و به یاد داشتن خدا در همه حالات

خیرات کردن: داشتن زندگی صادق بدون استعمار و قریب دیگران

وند چاکو: انفاق کردن و شریک شدن آنچه داری با فقیران

دین و آیین او برای همه طبقات جامعه برهمایی آزاد است .

پس از او نه امام دیگر نیز رسالت او را ادامه دادند. 

دین سیک امروزه پنجمین دین دنیا از نظر تعداد پیروان است. این دین مخلوطی است از باورهای اسلامی و هندویی. برای مثال به وجود یک خدای نادیدنی و واحد اعتقاد دارد و اولین آیه کتاب با این کلمه آغاز می شود که خداوند قادر و متعال است که در اصطلاح به آن اکنکار می گویند. آنها باور دارند که قبل از خلقت تنها خدا وجود داشته و حکم خدا. وقتیکه خدا اراده کرد کائنات خلق شدند و از همین مرحله اول خدا مایا را نیز ساخت. مایا به معنی واقعیت از دید انسان است.

اگرچه آیین سیک می گوید که خدا نادیدنی است و شناختن او ممکن نیست ولی گورو ناناک معتقد است که شناختن خدا چندان هم غیر ممکن نیست. خدا در همه جا خاضر است و در تمام خلقت نشانه های او دیده می شود و خدا باید با چشم درونی و قلب انسان دیده شود. پیروان باید مدیتیشن کنند تا به سوی نور هدایت یابند.

خدا در آیین سیک هیچ جنسیتی ندارد ( بر عکس اسلام و مسیحیت و یهودیت که خدا مذکر است). سیکیسم یا آیین سیک به وجود " نیرانکار" اعتقاد دارد. " نیران" به معنی بدون و " کار" به معنی فرم و شکل/ بنابراین به وجود بدون شکل خدا اعتقاد دارد.

همچنین گورو ناناک اعتقاد دارد که دنیاهای متعددی هستند که خدا در آنها حیات ایجاد کرده است.

ناناک به بهشت و جهنم اعتقادی ندارد اما به یکی شدن با خدا اعتقاد دارد که از راه تناسخ صورت می گیرد.

مایا - دنیای ما که توهم است و واقعی نیست- در واقع مانع اصلی بین انسان و رستگاری اوست. انسانها درگیر مسائل دنیوی می شوند و اهمیت بیشتری به خشنودیهای مادی می دهند.

او بر وجود پنج گناه تاکید می کرد: غرور- خشم- خساست- دلبستگی و شهوت گناهانی هستند که سرنوشت انسانها را عوض می کنند و از خدا دور می کنند.

سلطنت عادل شاهیان

سلسله عادل شاهی از ١۴٩٠ تا ١۶٨۶ بر بیجاپور در غرب ناحیه دکن حاکم بودند. در ابتدا بخشی از سلطنت بهمنیان در دکن محسوب می شدند ولی کم کم استقلال یافتند و در سال ١۶٨۶ با حمله اورنگزیب (شاه سلسله مغول هند) دوران آنها به پایان رسید.

موسس سلسله عادل شاهی یوسف علی شاه بود که فرماندار دولت بهمنی در بیجاپور بود. او به همراه پسرش اسماعیل بیجاپور را از سلطنت بهمنی جدا کردند و از عنوان خان به جای شاه استفاده می کردند. خان به معنی رییس از این جهت جایگزین نام شاه شده بود که ترتیب القاب سلطنتی رعایت شود و به سلطان بهمنی احترام گذاشته شود.

 ابراهیم عادل شاه

اولین بار ابراهیم عادل شاه نوه یوسف علی شاه بود که لقب شاه را بر خود گذاشت و مرزهای سلطنت بیجاپور را مشخص کرد.

 گل گومباز

یوسف عادل شاه یکی از افراد برجسته سلسله بهمنی بود که از ایران به هند مهاجرت کرده بودند. زبان رسمی آنان زبان فارسی بود. از جمله کتابهایی که در این دوران نوشته شدند می توان به کتاب تاریخ رفیع الدین ابراهیمی شیرازی در مورد سلسله عدل شاهی اشاره کرد که به دستور ابراهیم عادل شده دوم نگاشته شد.

" تاریخ فرشته" همچنین به نام " گلشن ابراهیمی" توسط فرشته تاریخ نگار دوران نوشته شد.

میر ابراهیم لاری اسدخانی مورخ دیگری است که به همراه ابراهیم زبیری کتاب بساطین السلاطین را نوشتند و به سلطنت عادلشاهی در آن پرداختند.

آثاری که در طول این دوران ساخته شدند بسیار زیادند از جمله چاندبی بی - مسجد جامع- گگن محل- علی راضا- چاند بادی- گل گومباز - ملک میدان  و بسیاری دیگر از چاهها و اماکن عمومی.

 خانقاه یا درگاه بزرگ صوفی حضرت مرتضی قادری در غرب بیجاپور

در آغاز سلطنت آیبک در هند صوفیان به هند سرازیر شدند و در زمان حکومت عادلشاهی نیز به رشد و فعالیت خود در آزادی ادامه دادند. اسامی برخی از بزرگان صوفی در دوران عادلشاهی :

حاجی رومی - پیر معابری خندایت- ابراهیم زنگنه - حضرت حاقظ حسینی- حضرت حمزه حسینی - عین الدین گنج العلوم و ...بیش از صدها مقبره و خانقاه در این نقطه از بیجاپور وجود دارند.

سلطنت عادلشاهیان سیستمهای آبرسانی فوق العاده برای بیجاپور ساختند که سدها و لوله کشی های آنان برای تمام مردم ناحیه بیجاپور آب فراهم می کرد.این لوله کشی ها تا دورترین مناطق مانند شاه پور می رسید. سدهای تروی و افضل پور را احداث کردند. دریاچه های متعددی از جمله دریاچه جهان بیگم و بیش از ١٠٠٠ چاه از جمله تالاب رنگرز و تالاب قاسم و تالاب الله پور را احداث نمودند.  بیش از ١۶٠٠ مسجد برای جمعیت یک میلیونی بیجاپور در قرن ١۵ میلادی ساختند.

باغها و پارکهای ایجاد شده توسط سلطنت عادلشاهی بی نظیر بودند. باغهایی مانند علی باغ - کشور خان باغ - نگین باغ - نوروز باغ - ابراهیم باغ و...از میان صدها باغ باقی ماندند و کاروانسراها و هتلهایی مخصوص مسافرین بنا شد.

 

سیستم اموزشی اسلامی و به زبان فارسی بود و دروس شامل منطق - شعر و ادبیات - قرآن و حدیث - علوم و دستور زبان می شد. بیشتر معلمان صوفیان و دانشمندان عرب و ایرانی بودند.

 

پزشکی بسیار پیشرفت کرد. دکتر زمان خدایی معتقد است در سلطنت عادلشاهی بیمارستانها و دارالشفاها وجود داشتند و بیماریهایی مانند تب و ناراحتی های چشم و گوش  و پوست را با علوم طب یونانی - ایرانی و آیور ودا درمان می کردند. همچنین کتابهای پزشکی زیادی در مورد آناتومی بدن و فیزیولوژی و تراپی های متعدد نوشته شدند.

موسیقی جایگاه ویژه ای برای سلاطین عادلشاهی داشت و آهنگ سازان و ساز نوازان زیادی در دربار آنها ساکن بودند. همچنین هنرهایی مانند نقاشی و رقص بسیار شکوفا و مورد توجه بودند. تئاترها و برنامه های تفریحی زیادی برای دربار ترتیب داده می شد. در این زمان زبانی به نام زبان دکنی نیز شکل گرفت که مخلوطی از فارسی و گجراتی و ماراتی و کاناددا بود . کتابی به نام کتاب نورس به زبان دکنی  توسط ابراهیم عادل شاه دوم نیز نوشته شده است که حاوی اشعار و موسیقی های اوست. این زبان تحت سلطنت بهمنیان نیز شکوفا شد و بعدها به عنوان اردوی دکنی شناخته شد.

سبک معماری دوران مخلوطی از معماری ایرانی- ترکی و دکنی بود. مسجدهایی مانند مسجد ملک جهان یا دلخوش محل نمونه هایی از معماری سنگی و کارهای چوبی هستند.

 

بیچاپور تحت سلطنت عادلشاهیان یکی از بزرگترین و شکوفاترین شهرها و زیباترین پایتختهای زمان خودش بود که بسیاری از بناها و سدهای آنها تا امروز باقی است.

اسامی شاهان عادلشاهی:

١- یوسف عادل شاه ١۴٩٠ - ١۵١٠

٢- اسماعیل عادل شاه

٣- مالو عادل شاه

۴- ابراهیم عادل شاه

۵- علی عادل شاه اول

۶-ابراهیم عادل شاه دوم

٧- محمد عادل شاه

٨- علی عادل شاه دوم

٩- اسکندر عادل شاه ١۶٧٢- ١۶٨۶

نقدی بر آیین برهمایی

آیین برهمایی که امروزه به غلط نام دین هندو به خود گرفته است در اصل آیین باستانی آریاییان است و امروزه همچنان به حیات خود در هندوستان ادامه می دهد.

آریاییان مقیم در صحرای سیبری در ۳۰۰۰(ق.م) شاید هم قبل از آن به هند و ایران کوچ کردند و عده ای که در ایران ساکن شدند ساکنان بومی و البته متمدن ایران را شکست داده آیین آریایی را بر آنان تحمیل کردند . اگرچه مشخص نیست که ایرانیان اصیل و بومی پیش ار حمله آریاییان دارای چه دین و آیینی بودند . همین اتفاق در هندوستان نیز به وقوع پیوست .

مردم آریایی با پوست سفید و چشمان رنگ روشن و قامتهای تنومند با مهارت اسب سواری و نیزه پرانی به راحتی بر مردم ضعیف و سیه چرده ی هندوستان پیروز شدند و آنان را برده ی خود ساختند .

اساس آیین آریایی بر طبقه بندی اجتماعی است ( رجوع به مقاله ی قبل) اگرچه این طبقه بندی ظالمانه در ایران پس از اسلام نابود شد ولی همچنان در نهایت ظلم و ستم در هندوستان زنده است و طبق آمار بین سالهای ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۱ چیزی بیش از ۲ میلیون زن و کودک دختر بر اثر باورهای این آیین جان خود را از دست دادند و می دهند.

زنده کشی دختران

اگر فکر می کنید که کشتن کودکان دختر فقط در عصر جاهلیت در مکه اتفاق می افتاد باید سری به هندوستان بزنید. طبق باورهای آیین آریایی فرزند دختر بسیار بد یمن و بد شگون است و باید حتی پیش ار تولد در شکم مادر کشته شود . برای همین امروزه وقتی خانواده ها از دختر بودن کودک مطمئن می شوند بی رحمانه مادر را به همراه کودک در شکمش می کشند . قانون کوچکترین دخالتی در موارد مذهبی و دینی نمی کند زیرا حکومت هند حکومتی غیر دینی است و تمام اتباعش را در انتخاب و اقتدا به هر دینی آزاد می گذارد.

از آنجا که ۹۰٪ از مردم هند برهمایی هستند و حتی خود پلیس و قاضی دادگاه به این خرافات و اعمال ننگین باور قلبی دارند این مسائل متوقف نخواهند شد.

کشتن فرزندان دختر فقط برای طبقات پایین جامعه است زیرا این طبقات پایین هستند که خون ناخالص دارند! و این کار در سراسر هند مرسوم است مخصوصا در میان دراویدیان که مردم اصلی و بومی هند هستند.

چنانچه دختر متولد شود و به سن ۵ و ۶ برسد خانواده از غذا دادن به کودک خودداری می کنند تا بمیرد و یا زنده در شیر خفه می کنند و یا می سوزانند.

 دختری را برای کشتن آماده می کنند.

ساتی

سوزاندن زن به همراه شوهر مرده اش از اصول آیین آریایی و برهمایی بوده و اولین بار در سال ۱۹۴۲ یک لرد انگلیسی به تقاضای راج رام موهان روی یک اطلاح طلب هندو لایحه ای علیه ساتی تصویب کرد که با اعتراضات شدید مردم هند روبه رو شد و اقدامات زیادی که برای جلوگیری ساتی به عمل آمد کمی موثر بود اما همچنان در روستاها انجام می شود.

عروس سوزاندن

بر طبق آیین برهمایی خانواده ی عروس موظف است که مبلغ پولی را به خانواده ی شوهر بپردازد برای نگه داری از عروس !! و این مبلغ معمولا بسیار بالا است چون هر قدر پول بیشتری پرداخت شود عروس از احترام بیشتری برخوردار خواهد بود. خانواده های بسیاری نمی توانند این پول را بپردازند و قول می دهند که پس از عروسی پول را خواهند داد اما وقتی از پول خبری نیست خانواده ی شوهر عروس را مجبور به خود سوزی می کنند و یا عروس خودش بدون در خواست آنها و از روی شرم خودش را زنده می سوزاند....

از کسانی که در هند هستند تقاضا می شود که حوادث روزنامه را بخوانند! تقریبا سالانه ده ها هزار زن خود سوزی می کنند.

طبقات جامعه

بر طبق عقاید یک هندو هیچ ایرادی بر طبقه بندی جامعه وارد نیست زیرا عقیده به تناسخ این مسئله را توجیه می کند.

هر فرد بر اساس کارهایی که در زندگی قبلی خود انجام داده در طبقه ای که شایسته آن باشد متولد می شود و این تصمیم خدایان است و کسی حق اعتراض به آن را ندارد .

گفته ی معروفی هست که می گوید: یک هندی می تواند از هر چیزی صرف نظر کند اما هرگز از ایمان به کاست سیستم ( طبقه بندی) دست بر نمی دارد.

تعداد طبقات جامعه به قدری زیاد است که قابل نام بردن نیست اما به طور بسیار کلی می توان گفت که مردم آریایی نژاد خود را برتر از سایر هندیان می دانند و همگی از طبقات بالای جامعه هستند . طبقاتی مانند :

نام طبقه                 رنگ پوست        گونه         یوگا             پیشه

برهمنان ( موبدان)   پوست سفید         ساتوا        یانانا یوگا    انجام امورمذهبی

شاتریا (ارتشداران)      قرمز                راجه      کارمایوگا    شاهان و جنگجویان

وایشیاز                  قهوه ای تیره     تاماس     بهاکتیایوگا   کشاورز-صنعتگر ....

سودراز                  سیاه                تاماس    بهاکتیایوگا           کارگران

این فقط یک طبقه بندی کلی است و هر یک از این طبقات دارای صدها و هزاران طبقه ی دیگر با نامهای متفاوت می باشند.

 نوین شاتریا از طبقه ی شاتریا و مالک کمپانی کاسترول در هند

 یک زن سودرا (کشاورز)

خاندانهای ثروتمند و با نفوذ هند همگی از طبقه ی برهمنان و شاتریا هستند و سایر طبقات هیچ حق و نقشی ندارند  و هرگز هم قادر به تغییر طبقه ی خود یا ازدواج با طبقات دیگر نیستند . کسی که کشاورز به دنیا می آید کشاورز هم می میرد و حتی فکر خرید ماشی و خانه هم نمی تواند بکند زیرا در هند چنین نیست که کشاورزان مالک زمین خود باشند . طبق آیین آریایی این طبقات بالا هستند که مالک زمین هستند و کشاورزان رعیت محسوب می شوند . این دقیقا همان شرایط ایرانیان پیش از اسلام است که به دلایل متعدد فراموش شده است. مردم ایران توسط موبدان زرتشتی که برادران برهمنان هستند به قدری مورد ظلم و ستم قرار گرفته بودند و به قدری تحت فشار شاهان ساسانی بودند که نام ساسان را به حکومت خود دادند . ساسان در زبان پهلوی به معنی گدا است.قابل یادآوری است که این شرایط در ایران از پیش از زرتشت وجود داشته است و ربطی به آیین اصلی زرتستی ندارد . زرتشت برای مبارزه با آیین منفور آریایی تلاشهای زیادی کرد اما از همه جا رانده شد و با مرگ گشتاسب زرتشت کاملا فراموش شد . موبدان با سوء استفاده از نام زرتشت آیین آریایی را زنده کردند و تا امروز نیز به این سوء استفاده ادامه می دهند.

نجس ها

غیر از  طبقات نام برده گروههای دیگری هم هستند که در اصل ساکنان بومی و اولیه هند بوده اند که همچنان به صورت برده با آنها رفتار می شود . این گروه را  یا نجس  ها می نامند و در واقع غیر آدمیزاد شناخته می شوند. گاندی این طبقه را ؛هریجان؛ نامگذاری کرد و دکتر آمبدکار آنها را ؛ دالیت؛ نامید.

 مردم نجس

نجسها جمعیتی حدود ۲۰۰ میلیون نفر هستند که به هیچ عنوان هیچ حقوقی به عنوان شهروند نداشته و فقط استعمار می شوند . بر اساس آیین برهمایی نجسها انسان نیستند و حق زندگی در شهر ها را ندارند . اولین سند از وجود نجسها در تاریخ هند به دوره ی پادشاهان گوپتا بر می گردد.

کشاورزان و صنعتگران و کارگران نیز جمعیتی حدود ۵۰۰ میلیون را تشکیل می دهند و باقی ۲۰۰ میلیون  طبقان بالا هستند. در واقع در هند فقط ۲۰۰ میلیون حق زندگی دارند و سایرین کار می کنند تا نیازهای این طبقات را تامین کنند و می توان گفت که هند هنوز در ایجاد رفاه برای مردمش از ایران جلوتر است با ۲۰۰ میلیون مرفه!!