تاريخي - سياسي - اقتصادي - فرهنگي - اجتماعي
|
در آستانه زوال حكومت بهمنيان دكن (748 ـ 932 ق) پنج تن از امراى تابع اين حكومت، هر يك در ناحيه تحتفرمان خود، داعيه استقلال كردند. حكومتهايى كه اين پنج نفر بر ويرانههاى مملكت بهمنيان بنيان گذاشتند، عبارتبودند از: عماد شاهيان برار2 (896 ـ 982ق)، بريد شاهيان بيدر3 (892 ـ 1028ق)، عادل شاهيانبيجاپور4 (895 ـ 1097ق)، نظام شاهيان احمد نگر5 (895 ـ 1046ق) و قطب شاهيانگلكنده6 (918 ـ 1098ق). 7 از ميان اين حكومتها نخست، احمد نظام شاه در سال 895ق در احمدنگر اعلام استقلال كرد. طبق گزارش برخىمنابع، او ديگر حكام تابع بهمنيان را ترغيب كرد تا در مناطق تحت نفوذ خود اعلام استقلال كنند. شايد بتوان گفتعلت اين اقدام نظام شاه آن بود كه با اعلام استقلال اين امرا، قدرت حكومت مركزى بهمنيان تضعيف شده و ديگرنتواند حكومت تازه تأسيس نظام شاهيان را تابع خود كند. به هر حال، برخى حكام محلى دكن از او تبعيت كرده، ايالات خود را تجزيه كردند. اما در آن زمان، سلطان قلى حاكم گلكنده از انجام اين كار خوددارى نمود. 8 برخى منابع، اين موضعگيرى سلطان قلى را صرفاً به وفادارى و احترام او به ولى نعمتش، سلطان محمود بهمنى، تعبيركردهاند. البته اين توضيح تا حدى درست است، زيرا او تا پايان حكومت سلطان محمود بهمنى در سال924ق و حتىپس از اعلام استقلال حكومت خود، براى وى خراج و هدايا مىفرستاد، 9 با اين حال نمىتوان روشسياسى او را تنها از اين بعد توجيه كرد. بايد توجه داشت كه سلطان محمود هنوز بر مسند قدرت بود كه سلطان قلىاستقلال خود را اعلام كرد، لذا مىتوان تصور كرد كه ملاحظات سياسى ـ نظامى بيشتر در تصميم او دخيل بوده است، چرا كه در سال 895 ق كه ديگر حكام محلى دكن اعلام استقلال كردند، او تازه در گلكنده مستقر شده و وسعت وامكانات قلمرو او كمتر از ديگر حكام تابع بود10، لذا آنچه در آن زمان بيشر براى او اهميت داشت تثبيت وتحكيم قدرتش در منطقه بود، نه اعلام استقلال. به هر حال، قطب شاه نيز23 سال بعد از ديگر حكام محلى دكن، يعنىدر سال 918 ق اعلام استقلال كرد و حكومت قطب شاهيان را در گلكنده بنيان گذاشت. 11 حكومت قطب شاهيان به دلايل متعددى از همان آغاز تأسيس، پيوسته با ديگر حكومتهاى محلى دكن وهمينطور با حكومتهاى هندوى همجوارش كشمكشهاى سياسى ـ نظامى داشت كه در اين مقاله به آنها خواهيمپرداخت.
الف) كشمكشهاى سياسى ـ نظامى سلطان قلى قطب شاه با همسايگانش سلطان قلى قطب شاه در بدو استقلال، خود را درگير جنگ نكرد، بلكه سالهاى اوليه سلطنتاش را صرف تحكيم وتثبيت قدرت نمود. او خطوط دفاعى، برجها و دروازههاى قلعه نظامى گلكنده را تقويت كرده و مسجد جامع، قصرسلطنتى و ساختمانهاى ادارى بنا نمود و به ديگر سردارانش نيز دستور داد تا ساختمانهايى براى خود داخل قلعه بناكنند، و خود مستقيماً بر تمام اين امور نظارت داشت. 12 از آنجا كه ولايات تحت تملك سلطان قلى از جهت شمالى شرقى و جنوب با اوريسا13 وويجانگر14 (قلمرو هندها) مجاور بود، او سياست كلى فتوحات خود را بر جهاد با هندوها و تصرفسرزمينهاى آنها قرار داد و به هيچ وجه، مگر در مواقع اجتنابناپذير، متعرض ممالك حكام مسلماننشد. 15 اين امر، معلول چند علت بود: اولاً: خود سلطان قلى كه حاكمى مسلمان بود، تمايلى به جنگ با حكام مسلمان و ايجاد درگيرى بين آنها نداشت؛ ثانياً: اگر با حكام مسلمان وارد جنگ مىشد، ممكن بود سپاهيان او از جنگ با همكيشان خود سر باز زنند؛ ثالثاً: با هندوها به اسم جهاد مىجنگيد و اينگونه به كشورگشايىهاى خود صبغه مذهبى مىداد كه اين امر در تشويقو تحريض سپاهيان بسيار مؤثر بود، چرا كه به انگيزه رسيدن به يكى از دو پيروزى ( شهادت يا پيروزى ) در جنگشركت مىكردند. پس از تكميل استحكامات دفاعى قلعه، سطان قلى اطمينان خاطر يافت كه در غياب او و لشكرش از پايتخت، دشمننمىتواند آسيبى به خانواده و اموال او و سپاهيانش بزند، لذا فتوحات خودش را در جهت شرق گلكنده آغاز كرد. اوابتدا عازم فتح قلعه راج كونده16 در شمال شرقى گلكنده شد كه حاكم آن هر ساله به ولايات نزديكدارالسلطنه متعرض شده و خرابىهايى ايجاد مىكرد. با فتح اين قلعه، مناطق اطراف آن نيز اظهار انقياد كردند. پس ازآن، سلطان قلى عازم فتح قلعه ديوركنده17 (ر. ك نقشه شماره 2) در جنوب گلكنده شد. از آنجا كه اين قلعه، برج و باروى مستحكمى داشت و حاكم آن آماده جنگ شده بود، محاصره اين قلعه مدتى به طول انجاميد تا سرانجامبا زحمت فراوان فتح شد. ملكه كشتنراى، 18 حاكم ويجانگر19 در جنوب گلكنده كه بر قسمت بزرگىاز دكن حكومت مىكرد، وقتى خبر فتح اين قلعه را شنيد با سپاه نيرومند خود كه تعدادش از تعداد سپاهيان راجههاىديگر بيشتر بود، براى مقابله با سلطان قلى شتافت، قطب شاه با شنيدن اين خبر، آماده جنگ شد و به سوى اردوگاهلشكرِ دشمن در قلعه پانكل20 حركت كرد، او در برخورد اوليه توانست مقدمه لشكر كشتنراى را فرارى دهد، ولى از آنجا كه تعداد سپاهيان دشمن بسيار بيشتر بود، ادامه جنگ براى او موفقيتى نداشت و شكستاشقريبالوقوع مىنمود، در اين هنگام سلطان قلى با 1500 نفر سربازى كه براى حمايت سپاه در مواقع ضرورى نزد خودنگه مىداشت، به قلب سپاه دشمن حمله كرد و آنان به اين گمان كه نيروى كمكى جديدى براى قطب شاه رسيده پا بهفرار گذاشتند، لشكر قطب شاه كه در آستانه مغلوب شدن بود جانى تازه گرفت و توانست بر لشكر كشتنراى غلبه كند. پس از آن حدود دو ماه قلعه پانكل را كه در دست يكى از نزديكان كشتنراى بود محاصره كرد، وقتى شرايط براىمحاصره شدگان سخت شد از سلطان قلى امان طلبيده، قلعه را تسليم او كردند. قطب شاه نيز پس از آنكه قلعه را بهيكى از معتمدان خود سپرد، عازم فتح قلاع كنپور21 و كويلكنده22 در جنوب گلكنده23شد. 24 هنگامى كه قطب شاه سرگرم اين فتوحات بود يكى از سرداران سابق بهمنى به نام قوام الملك25 كه قلعهويلكندل26 و ملنكور27 را در تصرف داشت، متعرض قسمتهايى از قلمرو قطب شاه در شمالغربى گلكنده مىشد. قطب شاه كه بر اساس سياستهاى كلى خودش تمايل چندانى به جنگ با مسلمانان نداشت، در آغاز به قوام الملك پيشنهاد مصالحه داد، اما چون قوام الملك اين پيشنهاد را نپذيرفت آتش جنگ بين طرفينشعلهور شد. قوام الملك كه شكست خود را نزديك مىديد به عماد الملك، حاكم برار پناهنده شد و زمينههاىدرگيرى اين دو حاكم مسلمان را فراهم آورد. قوام الملك در برار هم از رقابت و خصومت با سلطان قلى دست نكشيد وبا دادن خلعتهاى گرانبها به عماد الملك (890 ـ 939 ق) و اطرافيانش آنها را به جنگ عليه قطب شاه تحريك كردو هر چه قطب الملك با فرستادن نامهها و رسولان كوشيد مانع از بروز جنگ ديگرى بين مسلمانان شود، موفق نشد ودو لشكر درگير جنگ شدند. به علت برترى نفرات و نيروى لشكر عماد الملك، پيروزى آنها قريبالوقوع بود، اما بازقطب الملك سياست جنگيِ خود را به كار برد و با نيروهاى كمكى كه هنوز وارد ميدان نشده بودند به قلب لشكردشمن حمله كرد و با اين سياست نظامى خود، شكست سنگينى بر سپاهيان عماد الملك وارد آورد. پس از اينپيروزى، سپاهيانش را از غنيمتهاى به دست آمده، فراخور حال، مورد نوازشات خاصه قرار داد و به گلكندهبازگشت. 28 در ايامى كه قطب الملك مشغول جنگ با قوام الملك و عماد الملك بود، شتابخان، 29 راجهكاميت30 (منطقهاى در شمال شرقى گلكنده) كه هندويى بىباك بود و چند قلعه مستحكم چونورنگل31 و ويلموكنده32 را در اختيار داشت، به ولايات مرزى شمال شرقى قلمرو قطب شاهيانهجوم برد. سلطان قلى كه اكنون از جنگ با عماد الملك و قوام الملك فراغتى يافته بود پس از استراحتى كوتاه وتجديد قوا، براى سركوب شتابخان به راه افتاد. شتابخان ابتدا حمله قطب الملك را چندان خطر حادى نمىدانست وبه مقابله او نيامد. اما وقتى سپاه سلطان قلى، قلعه ويلموكنده را تصرف كرد، شتابخان خطر را جدى يافت و به مقابله باسلطان قلى آمد. اين جنگ، مقدمه جنگهاى بعدى قطب الملك با هندوها بود و به فتوحات ديگر و گسترش قلمروشدر متصرفات راجههاى هندى منجر شد. بر اساس گزارش منابع، پس از آنكه شتابخان مغلوب قطب شاه شد به ديگرراجههاى هندو، چون حاكم كوندپلى33، اندركونده34 و اروپلى35 پيغام داد كه سلطانقلى تمام ممالك تلنگانه36 را تصرف كرده و اگر در برابر او مقاومت جدى صورت نگيرد به زودى بر تمام مامسلط خواهد شد. اين امر باعث اتحاد هندوها و دخالت آنها در جنگ شد به طورى كه آنها بخشى از نيروهاى خودرا به سوى صحراى كاميت و ورنگل در شمال شرقى گلكنده، براى كمك به شتابخان فرستادند. در اين نبرد كه منابع بهجزئيات آن اشاره نكردهاند، قطب الملك فاتح شد و شتابخان از صحنه جنگ گريخت و قلاع او و بعضى قلاع ديگر آنمنطقه به تصرف قطب شاه درآمد. اما قلعه كاميت كه استحكامات فراوان داشت هنوز مقاومت مىكرد و مردم آنحاضر به اطاعت نمىشدند، لذا سلطان قلى در فتح آن زحمات بسيارى متحمل شد. اينجا اولين جايى بود كه پس ازفتح آن، قطب شاه به دليل مقاومت فراوان مردمش، دستور قتل عام آنها را صادر كرد و پيش از آن، بنا به شواهد وقراين، در هيچ جنگى دستور قتل عام دشمن را صادر نكرده بود. پس از اين جنگ و پناهنده شدن شتابخان بهرامچندر، راه فتوحات قطب الملك به سمت شمال شرق شبه جزيره دكن هموار شد. رامچندر فرمانرواى تلنگانه بود وناحيه اوريسا در شمال شرقى قلمرو قطب شاه، در حاشيه اقيانوس هند تا بنگال را در اختيار داشت. او نيز به تحريكشتابخان با لشكرى فراوان آماده جنگ با سلطان قلى شد. دو تن از سرداران معروف قطب الملك در اين جنگ حيدرخان و فتح خان بودند كه فرماندهى ميمنه و ميسره لشكر قطب شاه را در اختيار داشتند. سلطان قلى در اين جنگ نيز بابه كار بردن شيوهها و فنون جنگى مخصوص به خود، از جمله حملات ناگهانى به همراه گروهى از سپاهيانش به قلبسپاه دشمن، با تحمل زحمات بسيار، توانست به فتحى بزرگ نايل آيد. در نتيجة اين پيروزى او سرزمينى وسيع راتصرف و صدها بتخانه را ويران كرد و به جاى آن مسجد بنا نمود و پس از بذل و بخشش فراوان به سرداران وسربازانش و گماشتن حاكمى براى مناطق تازه مفتوحه، عازم گلكنده شد. 37
جنگ سلطان قلى و اسماعيل عادل شاه كشتنراى، حاكم هندوى ويجانگر ـ پيشتر درباره جنگ او با قطب شاه توضيح داده شد ـ زمينههاى جنگ دو حاكممسلمان، يعنى قطب شاه و عادل شاه را فراهم كرد. او با مشاهده فتوحات گسترده و اقتدار روزافزون سلطان قلى، پساز مشورت با درباريانش به اين نتيجه رسيد كه جز با سياست تفرقه انداختن بين حكام مسلمان، نمىتواند از فتوحاتگسترده و پى در پى قطب الملك جلوگيرى كند. از اين رو به اسماعيل عادل شاه (916 ـ 941ق) حاكم بيجاپور اظهارانقياد كرد و پذيرفت كه به او خراج بدهد، مشروط بر آنكه او با قطب شاه وارد جنگ شود. عادل شاه كه منتظر چنينفرصتى بود، به طمع گرفتن خراج از كشتنراى و جلوگيرى از فتوحات پى در پى قطب شاه، اين شرط را پذيرفت وهنگامى كه قطب الملك در قلعه مصطفىنگر در شمال غربى گلكنده بود به محاصره گلكنده پرداخت. حاكم آنجا، جعفر بيك كه از پسر عموهاى قطب الملك بود، تمام نيروهاى خود را در محافظت از قلعه به كار گرفت. وقتى سلطانقلى از اين ماجرا آگاهى يافت به طرف گلكنده حركت كرد و چون به نزديكى آنجا رسيد نامهاى نزد عادل شاه فرستادو از او خواست كه براى منافع غير مسلمانان بين مسلمانان خونريزى ايجاد نكند، اما عادل شاه كه چشم طمع بهخراج كشتنراى داشت و نيز درصدد بود تا قلمروش را توسعه بدهد، پيشنهاد قطب المك را نپذيرفت. قطب الملكبراى تهييج روحيه سپاهيانش عليه سپاه عادل شاه، از علما در باب حاكم مسلمانى كه معاونت و مساعدت غيرمسلمانان مىكند فتوا خواست، آنان نيز فتوا دادند كه چنين جنگى همچون جهاد با كفار است. قطب الملك با تكيه براين فتوا وارد جنگ شد. اما اين جنگ حدود يازده ماه بدون نتيجه قطعى ادامه يافت و هر روز درگيرىهاى بزرگ وكوچكى رخ مىداد تا اينكه عادل شاه به واسطه بيماريى كه داشت در سال 941 ق درگذشت و لشكريانش ناچار صلحكرده، به بيجاپور بازگشتند. 38 زمانى كه قطب الملك مشغول جنگ با عادل شاه بود، امير بريد ( 910 ـ 950ق) حاكم بيدر كه همسايه غربى قطبشاه بود، فرصت را مغتنم شمرده به نواحى مرزى قلمرو قطب شاه هجوم آورد و آنجا را غارت كرد. سلطان قلى كهمشغول جنگ با عادل شاه بود نتوانست همزمان در دو جبهه وارد جنگ شود. از اين رو ابتدا به امير بريد عكسالعملجدى نشان نداد، اما وقتى به واسطه مرگ اسماعيل عادل شاه در سال 941 ق با جانشين او (ابراهيم عادل شاه) صلحكرد، پس از استراحتى كوتاه و تجديد قوا عازم جنگ با امير بريد شد. در رويارويى اوليه دو سپاه، امير بريد شكستخورد، و به همين سبب گروهى از مردم بيدر كه دريافته بودند امير بريد توان مقاومت در برابر قطب شاه را ندارد، باتحف و هدايا نزد وى آمده امان خواستند و قطب الملك درخواست آنان را پذيرفت. پس از آن، قلعه كوهير39را كه امير بريد در آن متحصن شده بود، محاصره كرد و چون محاصره قلعه به طول انجاميد امير بريد تسليم شد و كليدقلعه را تسليم سرداران قطب شاه نمود. 40
ب) كشمكشهاى سياسى ـ نظامى دوران جمشيد قطب شاه پس از آنكه در سال 957 ق جمشيد قطب شاه به حكومت رسيد، ديگر حكام محلى دكن نامهها و نمايندگانى جهتعرض تعزيت مرگ سلطان قلى و تهنيت جلوس جمشيد به خدمت او فرستادند. از آن جمله برهان يكم نظام شاه(915 ـ 961ق) شاه طاهر پيشواى حكومت خود را از احمدنگر به گلكنده فرستاد. چون در اين زمان بين نظام شاهيانو عادل شاهيان براى تصرف قلاع مرزى، روابطى خصمانه حاكم بود، شاه طاهر بعد از انجام مراسم عرفى، در باباتحاد جمشيد و نظام شاه با وى گفت و گو كرد. جمشيد نيز كه در آغاز حكومتش داشتن چنين متحدى را به حال خودمفيد مىدانست، پذيرفت و پيمان اتحاد بين او و نظام شاه به امضا رسيد. 41
1. نقش ابراهيم قطب شاه در كشمكشهاى سياسى ـ نظامى دوران حكومت جمشيد قطب شاه جمشيد كه با كور كردن برادر بزرگش قطبالدين از جانب او آسوده خاطر شده بود، درصدد برآمد با دستگيرى برادركوچكتر خود ابراهيم، از توطئهاى احتمالى كه از جانب وى مىتوانست سلطنتش را تهديد كند، جلو گيرى نمايد. لذافرمانهايى براى دستگيرى وى كه در اين زمان در قلعه ديوركنده بود، صادر كرد. ابراهيم پس از مشورت با گروهى ازنزديكانش، چون حميدخان و دلاورخان به اين نتيجه رسيد كه براى در امان ماندن از نيّات سوء برادرش، به بيدر نزدعلىبريد (950 ـ 987ق) برود. از اين رو عازم آنجا شد. 42 اين مسئله در كنار توسعهطلبىها وزيادهخواهىهاى بريد شاه، زمينهساز جنگ جمشيد قطب شاه و بريدشاه شد. وقتى ابراهيم نزديك بيدر رسيدعلىبريد گروهى را به استقبال او فرستاد. وى در روزهاى اول، ابراهيم را بسيار معزز و محترم مىداشت، چرا كه حضوراو را در بيدر، بهانه خوبى براى حمله به گلكنده و فتح سرزمينهاى قلمرو قطب شاه مىدانست، لذا در مدتى كوتاه بهجمعآورى لشكر و تجهيزات پرداخت و همراه ابراهيم عازم گلكنده شد. در اين ايام، حكومت جمشيد هنوز استحكامو ثبات لازم را نيافته بود، علاوه بر اين، بيشتر امرا و سپاهيان به سبب درشتگويى و تندخويى جمشيد و چگونگى بهحكومت رسيدنش، 43 از او آزرده خاطر بودند، لذا جمشيد حضور مستقيم در برابر لشكر علىبريد را صلاحندانسته و در قلعه مستحكمِ گلكنده متحصن شد. علىبريد قلعه را محاصره كرد. وقتى خبر اين محاصره به شاه طاهر(پيشواى برهان نظام شاه) رسيد ماجرا را اينگونه براى نظام شاه بيان كرد كه علىبريد قصد حكومت بر تمامى مملكتدكن را دارد و اكنون كه به بهانه حمايت از ابراهيم، عازم فتح گلكنده شده اگر موفق شود، طبعاً قدرت او افزايش خواهديافت. گذشته از اين ملاحظات، نظام شاه و قطب شاه پيش از اين، پيمان اتحاد امضا كرده بودند، لذا نظام شاه براىمساعدت جمشيد عازم گلكنده شد و در راه، قلعه كوهير44 را كه از قلاع تحت تملك بريد شاه بود، تصرفكرد. وقتى اين خبر به علىبريد رسيد از آنجا كه تاب و توان جنگ در دو جبهه را در خود نمىديد محاصره گلكنده رارها كرده، عازم بيدر شد. در همان حال خواست تا اسب و فيلهايى را كه ابراهيم همراه خود آورده بود تصاحب كند، او را نيز بكشد تا دستكم اگر موفق به فتح گلكنده نشد، بىنصيب هم از اين نبرد برنگشته باشد. ابراهيم كه از اين ماجراآگاه شد با گروهى از همراهانش در ميانه راه از علىبريد جدا شد و به رامراج، 45 حكمران هندوى ويجانگرپناهنده شد. 46
2. جبهه متحد قطب شاه و نظام شاه عليه عادل شاه مدتها بود كه بين نظام شاهيان و عادل شاهيان بر سر تصاحب قلعه مرزى شولاپور47 اختلاف وجود داشت. پس از آنكه جمشيد با كمك نظام شاه از محاصره علىبريد نجات يافت، برهان نظام شاه بار ديگر درصدد برآمد اينقلعه را كه آن زمان در تصرف عادل شاه بود، تصرف كند. از اين رو، رامراج حاكم ويجانگر و جمشيد قطب شاه را باخود همراه كرده، عازم فتح آنجا شد. جمشيد با لشكرش وارد قلمرو عادل شاه شد و در منطقه كاكنى48 درجنوب غربى گلكنده دژ مستحكمى بنا كرد و تا ولايت گلبرگه49 در قلمرو عادل شاه را به تصرف خود درآوردو دژ اتگير50 را نيز محاصره كرد. رامراج نيز برادر خود نيكتادرى را براى گرفتن دژ رايچور51 درجنوب قلمرو عادل شاه فرستاد. عادل شاه كه اوضاع را چنين ديد، دانست كه راهى جز دادن باج و ايجاد تفرقه بينمتحدان ندارد، از اين رو براى رامراج و نظام شاه كه نيروى نظامى قدرتمندى داشتند و عادل شاه قادر نبود با آنهاوارد جنگ شود، تحف و هداياى گرانبهايى فرستاد و با آنها صلح كرد. چون جمشيد در ميدان تنها ماند، اسدخانلارى، سردار عادل شاه، عازم جنگ با جمشيد شد. جمشيد كه اوضاع را چنين ديد نامهاى براى نظام شاه فرستاد و بهوى خاطر نشان ساخت كه با اعتماد به او در اين جنگ وارد شده بود و اكنون متحدانش او را تنها گذاشتهاند. نظام شاهدر پاسخ او نوشت كه به اقتضاى شرايط با عادل شاه صلح كرده و از او خواست كه در حفظ قلعه كاكنى بكوشد، حتىمناطق قلمرو عادل شاه را نيز در اين نامه بين خود و قطب شاه تقسيم كرد. جمشيد باز با اعتماد به اين سخن نظام شاهدر حفظ قلعه كاكنى كوشيد، اما در جنگى كه بين او و اسدخان لارى درگرفت مغلوب شد و به سوى گلكنده رفت واسدخان نيز او را تعقيب كرد. در طول راه، سه بار اين دو لشكر درگير جنگ شدند كه هر سه بار، جمشيد شكستخورد. نظام شاه در هيچ يك از اين جنگها بر خلاف وعدههايى كه به جمشيد قطب شاه داده بود، به هيچ وجه بهمساعدت او نيامد. در برخورد سوم به طور اتفاقى جمشيد و اسدخان در ميدان نبرد با هم روبهرو شدند، اسدخانضربهاى به صورت جمشيد زد كه سر و بينى او را تا گوشه لبش بريد و او تا آخر عمر هنگام خوردن و آشاميدن از اينزخم رنج مىبرد. چون شكست جمشيد قطعى شد ناگزير از درِ عذرخواهى درآمد و با فرستادن تحف و هدايا براىعادل شاه از او درخواست صلح كرد، عادل شاه نيز اين صلح را پذيرفت. 52 به طور كلى بايد گفت كه جمشيد مدت هفت سال حكومت كوتاه خود را بيشتر صرف امور نظامى و جنگ با ديگرحكومتهاى محلى دكن كرد. او حاكمى شجاع بود و به اتحاد و انسجام سلسله قطب شاهى كمك كرد. در جنگى كه بيناو و بريد شاهيان به علت زيادهخواهىهاى دو حكومت رخ داد، او نيروهاى بريدشاهيان را در منطقهكولاس53 و ناراينكده54 در غرب گلكنده شكست داد و قلعه مدك55 در شمال غربىگلكنده را بعد از يك محاصره طولانى تسخير كرد. همچنين او سياستمدارى زيرك بود و سعى كرد موازنه قدرت را درشرايط سياسيِ متغير دكن حفظ كند، از همينرو، با انجام رايزنىهاى سياسى، علىبريد را كه در جنگ با عادل شاهدستگير و زندانى شده بود از حبس عادل شاه نجات داد. 56 جمشيد قطب شاه با استقرار مجدد حكومتعلى بريد و خارج ساختن قلمرو او از زير سلطه عادل شاهيان، از قدرت رو به تزايد عادل شاهيان كاست و در ايجادموازنه قدرت در منطقه مؤثر واقع شد.
ج) كشمكشهاى سياسى ـ نظامى دوران ابراهيم قطب شاه در سالهاى آغازين حكومت ابراهيم قطب شاه (957 ـ 988ق) تا حدودى برخوردهاى نظامى قطب شاهيان باهمسايگانشان متوقف شد، زيرا او در سالهاى نخست حكومتش از شركت گسترده در درگيرىها و پيمانهاى نظامىكه بين حكّام محلى دكن روى مىداد، خوددارى كرد و وقت خود را صرف تأمين امنيت داخلى و اصلاح دستگاهديوانى نمود. ابراهيم، مديرى توانا بود كه در دوره حكومت پدرش فنون كشوردارى را آموخته و در اقامت هفتسالهاش در ويجانگر تجربيات فراوانى اندوخته بود. او درتثبيت حكومت قطب شاهيان به حدى موفق بود كه مىتوانگفت اگرچه سلطان قلى پادشاهيِ قطب شاهيان را در گلكنده بنيان نهاد، اما اين ابراهيم قطب شاه بود كه بنيادهاى اينپادشاهى را بهرغم آشفتگىها و ناآرامىهاى سياسى موجود در دكن استوار ساخت.
1. دوره اول جنگهاى سلطان ابراهيم عليه حكام محلى دكن (965 ـ 972ق) چنان كه پيش از اين اشاره شد، عادل شاهيان و نظام شاهيان پيوسته بر سر تصاحب قلعههاى مرزى با يكديگر در حالجنگ بودند و گاه با بستن پيمان اتحاد با ديگر حكومتهاى دكن آنها را نيز به صحنة اين جنگها مىكشاندند. در زمانحكومت ابراهيم قطب شاه نيز چون على عادل شاه (965 ـ 987ق) قلعه كليانى57 از متصرفات حسين نظامشاه (961 ـ 972ق) را به قلمرو خود ضميمه كرده بود، نظام شاه پيوسته درصدد بود تا عادل شاه را شكست داده واين قلعه را باز پس بگيرد. در سال 965ق توسط مصطفى خان اردستانى ميرجمله58 ابراهيم قطب شاه وقاسم بيك از وزراى نظام شاه بين دو حكومت پيمان اتحادى بسته شد. بر اساس اين قراردادِ اتحاد، قرار شد ابراهيمقطب شاه و حسين نظام شاه براى تسخير قلعه گلبرگه و بيدر كه در قلمرو عادل شاهيان واقع بود، لشكركشى كنند و بعداز پيروزى، گلبرگه و اطراف آن به نظام شاه، و بيدر و اطرافش به قطب شاه تعلق داشته باشد. قطب شاه، قلعه گلبرگه رامحاصره كرد و نزديك بود آن قلعه فتح شود. اما عادل شاه كه توان مقابله با نيروهاى متحد را نداشت از رامراج، حاكمويجانگر درخواست كمك كرد. او نيز به طمع گرفتن باج، اين درخواست را پذيرفته، عازم گلبرگه شد. وقتى به نزديكىگلبرگه رسيد، نامهاى به ابراهيم قطب شاه نوشت و دشمنى قديمى نظام شاه و عادل شاه و همچنين دوستى قديمىبين خود و ابراهيم (ابراهيم هفت سال نزد رامراج در ويجانگر پناهنده بود) را يادآور شد و از او خواست تا متحد خودرا رها كرده، به گلكنده بازگردد. قطب شاه پس از مشورت با اطرافيانش به اين نتيجه رسيد كه اگر گلبرگه تسخير و بهقلمرو نظام شاه ضميمه شود، باعث قدرتمند شدن بيش از حد او خواهد شد و ممكن است در آينده، تهديدى براىخود قطب شاه باشد. از طرف ديگر، قلمرو قطب شاه با قلمرو تحت تصرف رامراج هممرز بود، و اكنون كه قطب شاهدر قلمرو خود حضور نداشت، هر لحظه امكان داشت كه رامراج گروهى از لشكريانش را براى تسخير متصرفات اوبفرستد، لذا قطب شاه همكارى بيش از اين را با متحد خود (نظام شاه) صلاح ندانسته، او را تنها گذاشت و به گلكندهرفت. نظام شاه نيز كه به تنهايى توان مقابله با رامراج و عادل شاه را نداشت، محاصره را رها كرده و بدون نتيجه عازماحمدنگر شد. 59 مدتى پس از اين حادثه، رامراج، عادل شاه و بريد شاه به درخواست عادل شاه عليه نظام شاه همداستان شده و ازقطب شاه نيز خواستند تا با آنها همپيمان و عازم احمدنگر پايتخت حكومت نظام شاه شود. ابراهيم نيز جانب قوى رااز دست نداد و با نيروهاى متحد همراه شد. وقتى احمدنگر فتح شد نيروهاى متحدين و بهويژه نيروهاى رامراج، شهررا غارت كردند. 60 هنگام غارت شهر، بىبى آمنه خاتون، مادر نظام شاه در نامهاى به ابراهيم قطب شاه از اوخواست تا دست سربازان كفار (سربازان هندو مذهب رامراج) را از غارت اموال مسلمانان و بىحرمتى به آنان كوتاهكند. اين نامه، حس حميّت مذهبى قطب شاه را برانگيخت و به بهانه تجديد قوا از رامراج درخواست بازگشت كرد. البته اين درخواست، ابتدا با مخالفت عادل شاه روبهرو شد، ولى با اصرار و پافشارى قطب شاه، متحدين، احمدنگر راترك كرده به ولايات خود بازگشتند. 61 در سال 971ق قطب شاه با حسين نظام شاه از درِ دوستى درآمد و براى استحكام اين دوستى، دختر او بىبىجمالرا خواستگارى كرد. اما بر اساس گزارش منابع، نظام شاه كه هنوز در آرزوى تصرف قلعه كليانى بود، انجام اين اتحاد وازدواج را به فتح قلعه كليانى مشروط كرد، لذا دو حاكم با لشكريانشان به كنار قلعه كليانى آمده و پس از برگزارى مراسمازدواج و عروسى به محاصره قلعه پرداختند. عادل شاه اين بار از رامراج و على بريد (950 ـ 987ق) درخواست كمككرد و خود نيز آماده جنگ شد. نيروهاى متحد كه اوضاع را اين گونه ديدند از محاصره منصرف شده، به ولايات خودبازگشند، اما نيروهاى عادل شاه و رامراج آنها را تعقيب كرده، در ولايات آنها خرابىهاى بسيار به وجود آوردند. فرمانده62 رامراج در اين حملات در ولايت تلنگانه جكديوراو، از سرداران سابق ابراهيم قطب شاه بود كهمغضوب او شده و به رامراج پناهنده شده بود. 63 از آنجا كه او قبلاً از قلعهداران قطب شاه بود و با فرماندهانقلاع كويلكنده، كنپور و پانكل، خويشى داشت، با وعدههاى گوناگون آنها را به عنايات رامراج اميدوار ساخت واينگونه بسيارى از قلاع به تصرف دشمن درآمد. اما با تلاشهاى فراوان مصطفى خان اردستانى، با مهاجمان قراردادصلح به امضا رسيد و قرار شد قلعههاى كنپوره و پانكل كه از قديمالايام جزء ولايت ويجانگر بوده و توسط سلطان قلىتصرف شده بود، همچنان در اختيار رامراج باشد و ديگر قلعهها به قطب شاه مسترد شود. 64
2. جبهه متحد حكام مسلمان دكن عليه رامراج، حكمران هندوى ويجانگر تا سال 972ق هيچ كدام از حكومتهاى مسلمان محلى دكن به طور مشخص عليه رامراج، حاكم ويجانگر وارد جنگنشده بودند. همانطور كه پيش از اين اشاره شد، تنها مواقعى كه اين حكومتها با يكديگر وارد جنگ مىشدند برخىاز آنها از رامراج درخواست كمك مىكردند و او نيز به بهانه كمك به اين حكومتها و در اصل به طمع گرفتن غنيمتو گسترش قلمرو، به مساعدت آنها مىشتافت. اما در اين سال (972 ق) حكومتهاى محلى مسلمان دكن (گلكنده، بيجاپور، احمدنگر و بيدر) متفقاً عليه رامراج وارد جنگ شدند. اين اتحاد آنها در پى عواملى بود كه در ادامه به آناشاره مىكنيم:
1. در زمان جنگ ميان على عادل شاه و حسين نظام شاه، عادل شاه از رامراج درخواست كمك كرد مشروط بر آنكه درصورت پيروزيِ نيروى متحد، سربازان رامراج كه هندو مذهب بودند، در قلمرو نظام شاه، به مسلمانان ضرر جانىنرسانند، اسير نگيرند، مساجد را تخريب نكنند و متعرض ناموس مسلمانان نشوند، لكن بعد از شكست نظام شاه، سربازان رامراج كاملاً برخلاف آنچه ميان متحدين معهود بود، عمل نمودند؛ آنان با مركبهاى خود وارد مساجدشدند، به مقدسات مذهبى مسلمانان توهين كردند و تعداد زيادى از مسلمانان را به قتل رساندند. 65
2. رامراج در برابر حكام مسلمان و نمايندگان آنها غرور و فخرفروشى بيش از حدى نشان مىداد به طورى كه طبقگزارش برخى منابع، برخلاف عرف آن دوره به راحتى به نمايندگان حكام مسلمان اجازه ملاقات نمىداد و آنهامجبور بودند براى ملاقات رامراج ساعتها و بعضى اوقات روزها منتظر باشند. وقتى به آنها اجازه ورود مىداداجازه نمىداد تا در حضور سلطان بنشينند و چون سوار اسب مىشد اين نمايندگان مجبور بودند كه او را با پاى پياده، مسير زيادى همراهى كنند. 66 ظاهراً او با اين كار مىخواست اقتدار خود و ضعف حكام مسلمان را نشاندهد.
3. رامراج از مدتها پيش قصد داشت قلمرو حكام مسلمان دكن را به تدريج تسخير كرده، ضميمه قلمرو خود كند. فتح قلاع كنپوره و پانكل از قلمرو قطب شاهيان در سال 971ق مقدمه نقشه توسعهطلبانه وى بود. 67
4. عداوت دينى نيز از عوامل مهم اين اتحاد بود، زيرا حكام محلى دكن همگى مسلمان بودند، در صورتى كه رامراج، هندو و در نظر آنان كافر بود و دشمن مشترك آنها محسوب مىشد. با توجه به عوامل ياد شده، دولتمردان برجستهاى همچون مصطفى خان اردستانى، از بزرگان دربار ابراهيم قطب شاهو حكيم قاسم بيك از وزراى نظام شاه، تلاشهاى سياسى گستردهاى براى رفع كدورتهاى بين حسين نظام شاه (961ـ 972ق) و على عادل شاه (965 ـ 987ق) انجام دادند، و در نتيجه، حكام مسلمان دكن در سال 972ق با يكديگرعليه رامراج متحد شدند. شايد براى تحكيم اين اتحاد بود كه بين دودمان نظام شاهى و عادل شاهى دو وصلتصورت گرفت؛ جاندبىبى، دختر نظام شاه به ازدواج على عادل شاه درآمد و قلعه شولاپور (در مرز قلمرو نظامشاهيان و عادل شاهيان) كه موضوع مخاصمه ديرينه بين اين دو حكومت بود، جهاز او قرار گرفت، و بىبى هديهسلطان، خواهر عادل شاه به ازدواج شاهزاده مرتضى نظام شاه درآمد. پس از آن در 20 جمادىالثانى سال 972 حكاممسلمان براى جنگ با رامراج در كنار دژ شولاپور اردو زدند. نيروهاى متحد مسلمان كه فرماندهى جناح چپ آن با ابراهيم قطب شاه و على بريد بود، سپاه ويجانگر را در نبردتاليكوته68 شكست دادند، رامراج كشته شد و شهر ويجانگر با مضافات آن توسط مسلمانان تسخير وبتخانهها و عمارات باشكوه آن توسط لشكر حسين نظام شاه به تلافى ويرانىهايى كه لشكر رامراج در احمدنگر بهوجود آورده بود، ويران شد. 69 پس از اين پيروزى، سر رامراج را براى عمادشاه (939 ـ 982ق) حاكممسلمان برار كه در اين اتحاد با مسلمانان شركت نكرده و در حمايت از رامراج به قلمرو نظام شاه حمله كرده بود، فرستادند و او نيز وقتى از مرگ رامراج آگاه شد از حمله دست كشيد و به برار بازگشت. عادل شاه و قطب شاه، قلاع وبلاد خود را كه قبلاً رامراج متصرف شده بود، بازپس گرفتند و بعد از شش ماه از ويجانگر به قلمروهاى خودبازگشتند. 70
3. دوره دوم جنگهاى ابراهيم قطب شاه عليه حكام محلى دكن (972 ـ 988 ق) اندكى پس از آنكه نيروهاى متحد مسلمان، رامراج را شكست داده و به قلمروهاى خود بازگشتند، وحدت خود را ازدست داده، مجدداً همچون گذشته، درگير جنگ با يكديگر شدند. در ذىالقعده 972 حسين نظام شاه درگذشت وپسرش مرتضى نظام شاه به حكومت رسيد. متعاقب جلوس حكمران جديد مدتى اوضاع داخلى احمدنگر آشفته شد. على عادل شاه (حاكم بيجاپور) كه از مدتها پيش بين آنها و نظام شاهيان جنگ بود، فرصت را مغتنم دانسته، درصدد دستاندازى به قلمرو نظام شاه برآمد. او سردارش، كشورخان لارى را مأمور اين كار كرد. نظام شاه كه توانمقابله با نيروهاى عادل شاه را در خود نمىديد از ابراهيم قطب شاه و عماد شاه (939 ـ 982ق) حاكم برار درخواستكمك كرد كه مورد موافقت آنها واقع شد و حكمرانان متفق، عازم بيچاپور شدند. عادل شاه كه اوضاع را اينگونه ديد ازشاه ابوالحسن، پيشواى خود خواست تا چارهاى انديشيده و او را از اين معركه كه در آن گرفتار شده بود نجات دهد. شاه ابوالحسن با تقديم هدايا و پول فراوان به نظام شاه و بيان دوستى قديمىاش با او (مرتضى نظام شاه در زمانحكومت پدرش، حسين نظام شاه مدتى فرار كرده و به دربار عادل شاه پناهنده شده بود و در آنجا با شاه ابوالحسندوستى تمام داشت) توانست نظام شاه را از اين جنگ منصرف كرده و در عوض به جنگ با قطب شاه تحريك كند. نظام شاه خيانت به قطب شاه را كه براى كمك به او آمده بود پذيرفت و شبانه لشكر قطب شاه را غافلگير كرد. سلطانابراهيم كه چارهاى جز فرار نداشت به همراه پانصد سوار به سوى گلكنده فرار كرد و به واسطه اين خيانت، خساراتفراوانى متحمل شد. 71 در اواخر عمر ابراهيم قطب شاه، بار ديگر نظام شاه با عادل شاه وارد جنگ شد و قطب شاه را به مساعدت طلبيد. قطب شاه، اميرتقى الدين اصفهانى معروف به شاهمير طباطبايى را كه پس از بركنارى مصطفى خان اردستانى بهمنصب پيشوايى و ميرجملگى گماشته بود، 72 با ده هزار سوار براى كمك به نظام شاه فرستاد. 73 درخلال اين جنگ وقتى شاهمير طباطبايى همراه نظام شاه، مشغول محاصره قلعه نلدرك، 74 از قلاع تحتتصرف عادل شاه بود، سلطان ابراهيم بيمار شد و در ربيعالثانى سال 988 در سن 51 سالگى پس از 32 سال حكومتدرگذشت. 75 وقتى خبر مرگ ابراهيم و جلوس سلطان محمد قلى قطب شاه به شاهمير رسيد، از اينكه نظامشاه از موقعيت نابسامان پس از جلوس حاكم جديد، استفاده كرده و به گلكنده حمله كند هراسان شد، لذا قبل از انتشاراين خبر نزد نظام شاه رفت و از او پيمان مجدد گرفت كه به گلكنده حمله نكند، و پس از آن، خبر جلوس محمدقلى رابر تخت حكومت قطب شاهيان آشكار كرد. در همين ايام، نمايندگانى از طرف شاهمير و نظام شاه براى عرض تسليتحاكم فقيد و عرض تهنيت جلوس پادشاه جديد نزد محمدقلى قطب شاه آمدند. شاهمير نيز پيش از فتح نلدرك درسال 988ق به گلكنده آمد. 76 بدين ترتيب، دامنه اين جنگ به دوران حكومت محمد قلى قطب شاه كشيدهشد.
4. جنگ محمدقلى قطب شاه و عادل شاهيان محاصره قلعه نلدرك در زمان حكومت ابراهيم قطب شاه با تشكيل جبهه متحد قطب شاهيان و نظام شاهيان آغاز شدهبود و بسيار به طول انجاميد. شاهمير كه از دوران حكومت ابراهيم قطب شاه به عنوان فرماندة او در اين محاصرهشركت كرده بود، در رمضان 989 از محمدقلى قطب شاه درخواست كرد كه شخصاً فرماندهى اين سپاه را بر عهدهبگيرد. جاندبىبى بيوه على عادل شاه و شاه ابوالحسن كه فرماندهى مدافعان قلعه نلدرك را به عهده داشتند به خوبىاز آنجا دفاع مىكردند. از اين رو چون در دوران حكومت و فرماندهى محمدقلى نيز محاصره اين قلعه بيش از يكسال به طول انجاميد، قطب شاه از طول مدت محاصره خسته شد و فرماندهى سپاه را به ميرزينل استرابادى، معروفبه مصطفى خان استرابادى واگذار كرد و خود به گلكنده بازگشت. در همين زمان، دشمنان و رقباى شاهمير كه در حالطرحريزى توطئهاى عليه او بودند، نامهاى از جانب او خطاب به فرماندهان عادل شاهى جعل كردند كه آنها را ازحمايت خارجىهاى77 ارتش قطب شاهى مطمئن مىساخت، آنها اين نامه را نزد سلطان آوردند كه خشمشديد وى را برانگيخت و بلافاصله شاهمير را زندانى كرد. 78 اين اقدام سلطان باعث ناراحتى خارجىهاىسپاه و در نتيجه، بىنظمى و آشفتگى ارتش قطب شاه شد. لذا آنها محاصره قلعه نلدرك را رها كرده عازم گلكندهشدند. در بين راه سپاه قطب شاهى كه به فرماندهى مصطفى خان استرآبادى نظم خود را بازيافته بودند، قلعهحسناباد79 از توابع گلبرگه80 از قلمرو عادل شاه را محاصره كردند. آنها توانستند به سرعت اين قلعهو مناطق اطراف آن را تصرف كنند، اما اين پيروزى، قطعى نبود، زيرا از سپاهيان دلاورخان حبشى، سردار عادل شاه كهبراى مقابله با آنها آمده بود به سختى شكست خوردند. پس از اين جنگ با پيشوايى ميرمحمد مؤمن استرآبادى كه بيش از جنگ و توسعهطلبى به فكر توسعه نظام ادارى وتقويت امور فرهنگى بود و همچنين به علت خستگى دو حكومت از جنگهاى دائمى، خصومت و دشمنى بين قطبشاهيان و عادل شاهيان تا مدتى برطرف شد. ابراهيم عادل شاه (987 ـ 1035ق) در سال 995ق خواجه علىسبزوارى را به همراه جمعى از اعيان و بزرگان دربار خود براى خواستگارى خواهر محمد قلى قطب شاه به گلكندهفرستاد. اين ازدواج، روابط دوستانه بين دو حكومت را تقويت كرد، به طورى كه پس از آن، روابط بين اين دو حكومتِمحلى دكن تا پايان حكومت اين دو حاكم، دوستانه و صلحآميز بود. 81
نتيجه حكومت قطب شاهيان از همان ابتداى تأسيس(سال918ق) تا سال 1000ق پيوسته با همسايگان هندو و مسلمانخويش درگير جنگ بود. در برخى مواقع بين اين حكومتها صلح و آرامش برقرار مىشد، اما اين وضع موقتى و كوتاهمدت بود و بعد از مدت كوتاهى مجدداً بين دو حكومت درگيرى ايجاد مىشد و به دنبال اين درگيرى، پاى ديگرحكومتهاى دكن هم كه مسببان اصلى جنگ نبودند، خواسته يا ناخواسته به جنگ باز مىشد. اگرچه در همين دورانآرامش كوتاه مدت هم بيشتر اين حكومتها براى خود به دنبال جذب نيرو و متحدى قدرتمند بودند و در واقعشرايطى همچون دوران جنگ سرد بين آنها حاكم بود. از آنجا كه قلمرو حكومت قطب شاهيان با قلمرو حكام هندومذهب جنوب وشرق دكن همجوار بود، بيشتر حركتهاى توسعهطلبانه آنها در زمان حكومت سلطان قلى قطب شاهبه اين مسائل معطوف بود. در اواخر دوران حكومت سلطان قلى و در دوره حكومت جانشينان او به دلايل مختلف كهپيشتر به آن اشاره شد، دامنه اين تنشها به سوى حكومتهاى مسلمان دكن كشيده شد. حكومتهاى مسلمان دكنكه در دوره مورد بحث، پيوسته با يكديگر درگير جنگ بودند، در سال 972ق اتحاديهاى نظامى عليه رامراج، حاكمهندوى ويجانگر تشكيل داده، توانستند رامراج را به سختى شكست دهند. چندى پس از اين جنگ، مجدداًحكومتهاى مسلمان دكن با يكديگر وارد جنگ شدند. اما با به حكومت رسيدن محمد قلى قطب شاه و پيشوايى ميرمحمد مومن استرآبادى كه بيش از جنگ و توسعهطلبى به فكر توسعه نظام ادارى و تقويت امور فرهنگى بود، ازتنشهاى نظامى دكن كاسته شد و يك دوره آرامش نسبى در دكن برقرار شد.
كتابنامه . اطهر رضوى، عباس، شيعه در هند، ترجمه مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى، چاپ اول: قم، دفتر تبليغات حوزه علميه، 1376. . خانزمان خان، غلامحسين خان، تاريخ آصف جاهيان / گلزار آصفيه، به اهتمام محمد مهدى توسلى، اسلامآباد، مركز تحقيقات فارسى ايران وپاكستان، 1377. . راى بندر ابن پسر راى بهارمال، لب التواريخ هند يا تاريخ لب الباب هند، نسخه خطى شماره 5347، كتابخانه مركزى دانشگاه تهران. . زبيرى، ميرزا ابراهيم، تاريخ بيجاپور مسمى به بساتين السلاطين، از ابتداى دولت عادلشاهيه تا انقراض دولت موصوف، حيدرآباد دكن، [بىتا]. . صادقى علوى، محمود، قطب شاهيان (تاريخ سياسى و فرهنگى ـ مذهبى)، پاياننامه مقطع كارشناسى ارشد رشته تاريخ اسلام، دانشگاه تهران، 1385. . طباطبا، سيد على عزيزالله، برهان مآثر، دهلى، جامعه دهلى، 1355ق. . فزونى استرآبادى، ميرهاشم بيك، فتوحات عادلشاهى، نسخه خطى شماره 5289، كتابخانه مركزى دانشگاه تهران. . محمد هاشم خان، مخاطب به خافى خان نظام الملكى، منتخب اللباب در احوال سلاطين ممالك دكن، گجرات و خانديش، تصحيح سر ولزلىهيگ، به اهتمام انجمن آسيايى بنگاله، كلكته، 1925م. . معصومى، محسن، فرهنگ و تمدن ايرانى ـ اسلامى دكن در دوره بهمنيان (748 ـ 934ق)، يدالله نصيريان، رساله مقطع دكترى فرهنگ و تمدنملل اسلامى، دانشگاه تهران، 1383. . منشى قادر خان، تاريخ قطب شاهى، به اهتمام سيد برهان الدين احمد، حيدرآباد دكن، چاپ سنگى، 1306 ق. . ميرابوالقاسم رضى الدين ابن نورالدين، مخاطب به مير عالم، حديقة العالم، به اهتمام سيد عبد الطيف شيرازى، حيدرآباد دكن، 1309 ق. . ناشناس، تاريخ سلطان محمد قطب شاه، به خط نظام ابن عبدالله شيرازى، نسخه خطى شماره 3885، كتابخانه ملى ملك. . هاليستر، جان نورمن، تشيع در هند، ترجمه آذرميدخت مشايخ فريدنى، چاپ اول: تهران، نشر دانشگاهى، 1373. . هندوشاه، محمدابن قاسم، گلشن ابراهيمى، تاريخ فرشته، [بىجا]، چاپ سنگى، 1301 ق. . Devare. n,a short history of Persian literature at the bahmani,the adil shahi,the qutb shahi courts deccan,1991. . Safrani,shehbazeh,golconda and hyder abad,1991. . shervani. h. k,history of the qutb shahi dynasty,new delhi. 1974.
پی نوشتها: 1 كارشناس ارشد تاريخ اسلام. 2 Berar (پايتخت حكومت عمادشاهيان در شمال دكن مركزي) 3 Bidar (پايتخت حكومت بريد شاهيان در همسايگى غرب گلكنده) 4 Bijapur (پايتخت حكومت عادل شاهيان در همسايگى جنوب غربى گلكنده) 5 Ahmadnagar (پايتخت حكومت نظام شاهيان در غرب دكن مركزي) 6 Golkonda (پايتخت حكومت قطب شاهيان در شرق دكن مركزي) 7. ر. ك: نقشه شماره 1. 8. ناشناس، تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول و محمد هاشم خان، مخاطب به خافى خان نظام الملكي، منتخب اللباب در احوال سلاطين ممالك دكن، گجرات و خانديش، ج 3، ص 124. 9. ميرابوالقاسم رضى الدين ابن نورالدين، مخاطب به مير عالم، حديقة العالم، مقاله اول، ص 31 و محمد بن قاسم هندوشاه، گلشن ابراهيمي، تاريخ فرشته، ج 1، ص 724. 10. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول و مير عالم، همان، مقاله اول، ص 31. 11. مير عالم، همان، مقاله اول، ص 31 و محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج 1، ص 724. 12. مير عالم، همان، ص 31، غلامحسين خان خانزمان خان، تاريخ آصف جاهيان / گلزار آصفيه، ص 10. 13 Orissa 14 Vijanagar 15. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول و محمد بن قاسم هندشاه، همان، ج 2، ص 168. 16 Rajkonda 17 Durkonda 18 Keshtenray 19 Vijanagar 20 Pangal 21 Kenpor 22 Kovilkonda 23. ر. ك: نقشه شماره 2. 24. مير عالم، همان، ص 51 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول. 25. ر. ك: صادقى علوي، محمود، قطب شاهيان (تاريخ سياسى و فرهنگى - مذهبي)، ص20. 26 Wilkondel 27 Malangor 28. ميرعالم، همان، ص 54-53 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول. 29 Shitabkhan 30 Kamit 31 Warangal 32 Wilmukonda 33 Kondapalli 34 Anderkonda 35 Aropeli 36 Tilangana 37. مير عالم، همان، ص 58-56 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول. 38. محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج 2، ص 168 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول. 39 Kohir 40. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول. 41. محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج2، ص169 و محمد هاشم خان، همان، ج3، ص 373. 42. محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج2، ص169. 43. جمشيد قطب شاه كه به سبب طولانى شدن عمر پدرش سلطان قلى قطب شاه، در آرزوى حكومت ريش سفيد كرده بود، با طرح توطئهاى پدرش را به قتل رساند و برادر بزرگترش را كور كرد و خود به تخت سلطنت نشست كه اين امر نارضايتى بزرگان دربار قطب شاهى را به دنبال داشت (ر. ك: تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول و محمد هاشم خان، همان، ج3، ص 369 - 373). 44 Kohir 45 Ramraj 46. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله دوم؛ منشى قادر خان، تاريخ قطب شاهي، ص 7-6 و سيدعلى عزيزاللَّه طباطبا، برهان مآثر، ص 316-315. لازم به توضيح است كه نويسنده برهان مآثر به جاى نظام شاه به اشتباه نام عادل شاه را ذكر كرده است. 47 Sholapur 48 Kakni 49 Gulbarga 50 Etgir 51 Raichur 52. ميرزا ابراهيم زبيري، تاريخ بيجاپور، ص59 و راى بندرابن، پسر راى بهارمال، لب التواريخ هند يا تاريخ لب الباب هند، ص 135 و محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج2، ص169؛ تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله دوم؛ منشى قادر خان، تاريخ قطب شاهي، ص 7-6 و سيدعلى عزيزاللَّه طباطبا، همان، ص 316-315. 53 Kolas 54 Narayankoda 55 Medak 56 عباس اطهر رضوي، شيعه در هند، ج1، ص468. N. devare,a short history of Persian literature at the bahmani the adilshahi,the Qutb shahicourts, deccan, p 129. 57 Kalyani 58 از مناصب مهم دربار قطب شاهيان كه در هرم قدرت اين حكومت پس از سلطان و پيشوا در مكان سوم قرار داشت. 59. محمدهاشم خان، همان، ج3، ص370؛ تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم و منشى قادر خان، همان، ص12. 60. در حالى كه شرط بود كه سربازان رامراج دست قتل و غارت و تجاوز به مسلمانان نگشايند (منشى قادرخان، همان، ص 10). 61. ميرهاشم بيك فزونى استرآبادي، فتوحات عادلشاهي، ص54-53 و سيدعلى عزيز اللَّه طباطبا، همان، ص 407 - 410. 62. ميرهاشم بيك فزونى استرآبادي، همان، ص54 و محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج2، ص171. 63. جكديوراو از افرادى بود كه به دليل نقش مؤثرش در جلوس ابراهيم بر تخت حكومت قطب شاهي، صاحب اختيارات فراوان شده بود. او قصد داشت از اين اختيارات، سوء استفاده نموده، ديگر سرداران را كنار بزند و دولت قلى برادر ابراهيم را به جاى او به حكومت برساند. وقتى اين توطئه فاش شد، قطب شاه به دليل خدمات سابق جكديوراو از گناه او درگذشت. اما چون در همين ايام، برادر او بدون اجازه سلطان به اقطاع خود رفت، باعث ناراحتى قطب شاه شد، لذا سلطان تعدادى از هواداران جكديوراو را كشت. وقتى اين خبر به جكديوراو رسيد ابتدا به عمادالملك و سپس به رامراج پناهنده شد (براى تفصيل بيشتر ر. ك: مير عالم، همان، مقاله اول، ص122-120). 64. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم. 65. مير هاشم بيك فزونى استرآبادي، همان، ص54-53 و محمد هاشم خان، همان، ج 3، ص379. 66. مير عالم، همان، ص141- 151. 67. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله دوم و ميرعالم، همان، مقاله اول، ص 145. 68 Talikota 69. غلامحسين خان خانزمان خان، همان، ص13؛ ميرزا ابراهيم زبيري، همان، ص95 و محمدبن قاسم هندوشاه، همان، ج2، ص171. 70. ميرهاشم بيك فزونى استرآبادي، همان، ص 60-55 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم. 71. سيدعلى عزيزاللَّه طباطبا، همان، ص 452-447 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم. 72. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم. 73. منشى قادر خان، همان، ص 14 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم. 74 Naldurg 75. راى بندرابن، همان، ص136 و غلامحسين خان خانزمان خان، همان، ص18. 76. سيد على عزيزاللَّه طباطبا، همان، ص529-527؛ راى بندرابن، همان، ص 136 و محمدبن قاسم هندو شاه، همان، ج 2، ص 172. 77. از همان سالهاى اوليه تشكيل پادشاهى بهمنيان، ارتش آنها از دستههاى متعددى تشكيل مىشد كه پيوسته با يكديگر رقابت داشتند. يكى از اين دستهها عمدتاً شيعه و از ايرانىها و نيز تركها و مغولان آسياى مركزى بودند، دسته ديگر سنى بودند و مسمانان جنوب هندو مزدوران حبشى را شامل مىشدند. در آن دوران، گروه اول را غريبهها، آفاقىها يا خارجىها و گروه دوم را دكنىها مىناميدند. اين تقسيم بندى در دوره قطب شاهيان نيز ادامه داشت (براى تفصيل بيشتر ر. ك: جان نورمن هاليستر، تشيع در هند، ص 117-116 و محسن معصومي، فرهنگ و تمدن اسلامى - ايرانى دكن در دوره بهمنيان، ص 74-68. 78. قطب شاه پس از چندى از گناه شاهمير درگذشت واو را روانه وطنش ايران نمود، اما او در كشتى و قبل از رسيدن به ايران درگذشت (ر. ك: محمدهاشم خان، همان، ج 3، ص 387-385 و محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج2، ص 172). 79 Husnabad 80 Gulbarga 81. عباس اطهر رضوي، همان، ج1، ص 474؛ راى بندرابن، همان، ص 136 و منشى قادرخان، همان، ص 15. |
فهرست
· به عنوان مقدمه
· آشنايي با ايالت آندراپرادش
· تاريخچه شهر حيدرآباد
· نفوذ تشيع و فرهنگ ايران در منطقه دكن
· تاثيرات متقابل روابط قطب شاهيان با پادشاهان صفوي
· آثار تاريخي و مراكز سياحتي شهر حيدرآباد
· به عنوان مقدمه
شهر حيدرآباد مركز ايالت آندراپرادش يكي از 5 شهر بزرگ هند مي باشد كه سركنسولگري جمهوري اسلامي ايران در اين شهر در سال1350 جهت رسيدگي به امور اتباع ايراني مقيم كه عمدتاً يزدي مي باشند تاسيس گرديد
اين شهر به جهات مختلف سياسي ، فرهنگي ، تاريخي ، علمي و اقتصادي از شهرهاي مهم هند و يكي از قطب هاي اقتصادي ، سياسي در جنوب اين كشور مي باشد . سابقه 500 ساله حضور ايرانيان در اين منطقه ، عامل مهمي در ايجاد تحولات سياسي ، اقتصادي و فرهنگي در جنوب هند شده به طوري كه امروزه هيچ مورخ و باستان شناسي نمي تواند بدون در نظر گرفتن نقش ايرانيان و پادشاهان مسلمان و شيعه مذهب ايراني در اين منطقه تصوير كامل و درستي از وضعيت گذشته و حال منطقه ارائه كند . اثرات اين حضور تاريخي را مي توان در معماري ، زبان ، فرهنگ ، هنر و ديگر ابعاد زندگي مردم جنوب هند به خوبي مشاهده نمود . نكته قابل توجه در اين حركت تاريخي ، پيدايش حكومت هايي الهام گرفته از انديشه هاي اسلامي است كه به نوعي مبين انديشه تمدن ساز اسلام است و برداشتي حكومتي از اسلام را به منصه ظهور رسانده است و اين موضوع مي تواند عاملي مهم براي تحقيق و مطالعه بيشتر در تاريخ اين بخش از هند باشد .
طي 15 سال گذشته توسعه شهر حيدرآباد در تمامي جهات سرعتي فزاينده يافته و اين امر به خاطر توجه روز افزون شركت ها و بنياد هاي علمي و فرهنگي كشورهاي مختلف به اين منطقه است هر ساله تعداد زيادي از هيئت هاي سياسي ، اقتصادي و فرهنگي از كشورهاي مختلف و از جمله جمهوري اسلامي ايران از اين شهر بازديد مي نمايند . علاوه بر ايران برخي ديگر از كشورها از جمله فرانسه ، آلمان و انگلستان در اين شهر دفاتر فرهنگي دارند . از جهت اقتصادي اين شهر يكي از منابع اصلي تهيه مواد دارويي كشورمان مي باشد و طي سال هاي گذشته شركت هاي فناوري اطلاعات و ديگر رشته هاي فني در اين حوزه نقش موثري در صدور خدمات فني مهندسي به جمهوري اسلامي ايران داشته اند . طي سه سال گذشته نيز هيئت هاي اقتصادي و از جمله هيئت20 نفره تجار اتاق بازرگاني مشهد و همچنين هيئت هايي از بازرگانان يزد ، قم و ديگر استان ها به اين حوزه سفر داشته اند . در مجموع طي سال هاي گذشته روابط جمهوري اسلامي ايران با ايالت آندراپرادش در جنبه هاي مختلف افزايش چشمگيري داشته است .
در اين نوشتار سعي شده است تا با بيان مطالبي هر چند مختصر در مورد ايالت آندراپرادش و شهر حيدرآباد زمينه آشنايي دقيق تر مخاطبين نسبت به تاريخ ، فرهنگ و ظرفيت هاي اين منطقه را فراهم آوريم . اميد آنكه با تلاش همگان در آينده شاهد تقويت هر چه بيشتر روابط فرهنگي و اقتصادي جمهوري اسلامي ايران و هند باشيم .
« آشنايي با ايالت آندراپرادش »
ايالت آندراپرادش به مركزيت حيدرآباد از ايالات جنوبي هند محسوب مي شود و در همسايگي ايالت هاي تاميل نادو در جنوب ، كارناتاكا در غرب و ماهاراشترا ، ماديا پرادش و اوريسا در شمال بوده و خليج بنگال در شرق آن واقع شده است . وسعت ايالت آندراپرادش 275068 كيلومتر مربع بوده و از اين حيث پنجمين ايالت هند محسوب مي شود . جمعيت تقريبي اين ايالت نيز 79 ميليون نفر است كه بر اساس آمار رسمي 13 درصد و بر اساس آمار غير رسمي 18 تا 20 درصد آن مسلمان مي باشند كه از اين تعداد حدوداً 400 هزار نفر شيعه مي باشند . جمعيت حيدرآباد نيز بالغ بر 7 ميليون نفر است كه حدود 45 درصد آن مسلمان و 300 هزار نفر آن شيعه مي باشند . همچنين ايالت آندراپرادش از سه بخش تلنگانا ، رايالاسيما و آندراي ساحلي تشكيل شده كه حيدرآباد در بخش تلنگانا قرار گرفته است .
· آب و هوا و پوشش گياهي
ايالت آندراپرادش به دليل مجاورت با خليج بنگال گرم و مرطوب است و در قسمتي از سال ( ژوئن ، جولاي و اگوست ) باران هاي موسمي در منطقه مي بارد كه معمولاً خسارات زيادي را به دنبال دارد . اين ايالت داراي سه فصل زمستان معتدل مرطوب ، تابستان خشك و فصل باران مي باشد . حداكثر دما بين 23 تا 48 درجه و حداقل آن بين 13 تا 22 درجه مي باشد . يك چهارم كل مساحت ايالت از جنگل پوشيده شده و داراي درختان ساج ، انبه ، بامبو و ديگر گياهان محلي مي باشد .
· وضعيت اقتصادي
كشاورزي بخش اصلي اقتصاد اين ايالت را تشكيل مي دهد . چهار پنجم تنباكوي هند در ايالت آندراپرادش توليد مي شود ضمن آنكه اين ايالت يكي از مناطق اصلي توليد برنج ، دانه هاي روغني ، نيشكر ، حبوبات و فلفل نيز هست . اين ايالت داراي منابع معدني مختلف از جمله طلا ، منگنز ، آهن ، كروم ، مس ، سرب ، روي ذغال سنگ و پنبه نسوز مي باشد . همچنين در اين ايالت صنايع مختلفي از جمله صنايع كشتي سازي ، هواپيما سازي ، تجهيزات الكترونيكي ، ماشين سازي و دارو سازي وجود دارد . اين ايالت همچنين از قطب هاي فناوري اطلاعات هند محسوب مي شود .
« تاريخچه شهر حيدرآباد »
در اواخر قرن شانزدهم ميلادي محمد قلي قطب شاه ( ايراني اهل همدان ) از سلسله شيعه مذهب قطب شاهيان دكن كه بر منطقه وسيعي از اين ناحيه هندوستان حكومت مي كرد ، تصميم به انتقال مركز حكومت خود از قلعه گلكنده ( كه امروز در بخش غربي حيدرآباد و بر فراز كوهي قرار گرفته ) به نزديكترين دشت در حاشيه رودخانه موسي (musi ) گرفت و شهر جديدي را كه امروز حيدرآباد نام دارد بنيان گذارد . در سال 1687 ميلادي اين شهر جديد توسط لشكر اورنگ زيب امپراطور گوركاني هند فتح شد و حكومت قطب شاهيان به پايان رسيد . در سال 1724 نظام الملك آصف جاه با استفاده از ضعف حكومت مركزي ، منطقه تحت سلطه خود و از جمله آن حيدرآباد را مستقل اعلام نموده و سلسله نظام شاهيان حيدرآباد را بنيان گذارد كه تا زمان استقلال هند در سال 1948ميلادي پا برجا ماند . در سال1953طي تقسيمات كشوري جديد دولت هند ، ايالت آندراپرادش به مركزيت حيدرآباد تشكيل گرديد .
گفتني است معماران ايراني شهر حيدرآباد تلاش نمودند تا شهر حيدرآباد را مشابه شهر اصفهان بنا كنند و به همين خاطر نام دوم شهر حيدرآباد اصفهان نو مي باشد زيرا سبك معماري اصفهان در آن مشاهده مي شود .
پس از فروپاشي حكومت گوركانيان در دهلي حكومت پادشاهان نظام در جنوب هند (دكن) مركزي براي تجمع هنرمندان و دانشمندان و محل رونق و شكوفايي فرهنگ و هنرهاي اسلامي گرديد . وجود معادن متعدد سنگ هاي قيمتي در اين ناحيه ثروت بي حسابي را در اختيار حكومت نظام در حيدرآباد قرار داد تا به راحتي بتوانند مشوق و حامي هنرمندان و دانشمندان باشند .
در اوايل قرن 19 ميلادي توسط نيروهاي ارتش انگليس پادگاني در خارج از شهر حيدرآباد بر پا گرديد كه به نام حاكم وقت سلسله نظام شاهي يعني سكندرجاه آن را سكندرآباد نام گذاري كردند . به تدريج در اطراف اين پادگان شهري به همين نام ايجاد گرديد و امروزه هر چند اين دو شهر ( حيدرآباد و سكندرآباد ) كاملا به هم متصل شده اند ولي هنوز هويت مستقل خود را حفظ كرده اند .
حكومت نظام حيدرآباد پس از استقلال هند نيز تا مدتي ادامه داشت و با تقسيم هند به دو كشور هند و پاكستان عثمان علي خان حاكم وقت سلسله نظام خود را هم پيمان پاكستان اعلام نمود ولي به علت درگيري هاي قومي و نيز حمله نظامي دولت مركزي هند ناحيه تحت حكومت وي تصرف گرديد و اين ناحيه ضميمه خاك هندوستان شده و حكومت نظام بر چيده شد . شهر 7 ميليون نفري حيدرآباد بويژه بخش قديمي آن كه در حاشيه رود موسي قرار دارد ، با فرهنگ غني و شكوفاي اسلامي خود چهره خاصي در ميان شهرهاي هندوستان دارد . بناهاي عظيم و با شكوه اسلامي ، مساجد و بانوان محجبه اين شهر حكايت از عمق فرهنگ اسلامي در اين شهر داشته و شهر حيدرآباد را به عنوان يك شهر اسلامي - ايراني معرفي مي كند .
· روابط قطب شاهيان با پادشاهان صفوي
در قرن هفتم هجري قمري ( قرن 13 ميلادي ) پس از آنكه نواحي شمال هند ابتدا توسط سلطان محمود غزنوي و سپس به وسيله سلطان معزالدين محمد غوري به تصرف مسلمانان درآمد و قطب الدين آيبك با شكست « پريتوي » آخرين ماهاراجه دهلي ، سلسله سلاطين مسلمان دهلي را در پايتخت سرزمين افسانه اي هند مستقر كرد راه حركت مذاهب و تفكر اسلامي به سمت سرزمين هاي جنوبي و مياني شبه قاره هموار شد و در قرون بعد به تدريج حكومت هاي محلي اسلامي در نواحي جنوب و مركزي هند تاسيس شد . اين حكومت ها تماماً پيوندهاي خوني و يا فكري و فرهنگي با جامعه ايراني ، اسلامي و شيعي داشتند و بيشتر آنها در منطقه دكن متمركز بودند . در گذشته به بخش جنوبي شبه جزيره هند « دكن » گفته مي شد و اين بخش يك سرزمين مستقل به شمار مي رفت . منطقه دكن شامل سرزمين هاي ماهاراشترا ، كارناتاكا ، تلنگانا و آندرا مي شد كه با توجه به تقسيمات ايالتي فعلي تقريبا 3 ايالت جنوب هند را شامل مي شد .
خاندان « بهمني» ها يكي از مهمترين سلسله هاي حاكم در دكن بودند كه از اعقاب علاء الدين حسن بهمني افغان به شمار مي رفتند و نسب خود را به بهمن پسر اسفنديار از سلسله كيانيان ايران مي رساندند و حدود190سال از 748 تا 934 قمري بر اكثر نواحي دكن فرمانروايي مي كردند . خاندان بهمني با علاقه فراواني كه به فرهنگ فارسي و عرفاي ايراني داشتند بسيار كوشيدند كه به حضور شاه نعمت اله ولي و خواجه شمس الدين حافظ شيرازي در دربار خود مفتخر گردند ، اما توفيق نيافتند . اين سلسله جشن ها و اعياد ايراني از جمله نوروز را با شكوه فراوان برگزار مي كردند .
يكي ديگر از حكومت هاي محلي كه پيش از انقراض بهمني ها در اوايل قرن دهم هجري قمري در سرزمين فعلي دكن ( كه اينك ايالت آندراپرادش را شامل مي شود ) شكل گرفت و حدود 200 سال دوام آورد ، سلسله « قطب شاهيان » بود كه مركز آن در قلعه گلكنده قرار داشت و موسس آن سلطان قلي همداني بود كه از همدان ايران و از ترك هاي بهارلو و از اعقاب قرايوسف و اسكندر ، از پادشاهان قراقويونلو به شمار مي رفت . وي همراه عمويش الله قلي به هند مهاجرت كرد و از سرداران بزرگ محمد شاه سوم بهمني محسوب مي شد و در سال 1463 ميلادي موفق به دفع شورش منطقه تلنگانا در دكن شد و به همين جهت چندي بعد در سال 1518 ميلادي همزمان با پادشاهي شاه اسماعيل اول صفوي با لقب قطب الملكي به سمت سوبه دار استقلال خود را در گلكنده اعلام و ساسله قطب شاهيان را تاسيس كرد . اين سلسله تا سال 1687 ميلادي دوام آورد .
قلعه گلكنده كه روزگاري از شهرهاي مشهور مشرق زمين و اطراف آن از مراكز اصلي توليد و تجارت الماس و سنگ هاي گرانبهاي هند به شمار مي رفت هم اكنون در شهر حيدرآباد واقع شده است . الماس كوه نور كه اينك بر تارك تاج سلطنتي انگلستان مي درخشد در سال 1656 ميلادي از همين ناحيه بدست آمد كه در آن تاريخ 787 قيراط وزن داشت . اين الماس توسط ميرزا محمد مير جمله وزير مشهور ايراني عبدالله قطب شاه به شاه جهان پادشاه گوركاني هند تقديم شد و در آنجا ماند و در سال 1738 ميلادي به دست نادر رسيد .
بعد از آنكه خبر جلوس شاه اسماعيل صفوي بر تخت سلطنت ايران منتشر شد سلطان قلي قطب شاه كه او را مرشد زاده خود مي دانست در خطبه نام مرشد خود را مقدم بر اسم خود گردانيد و نام خلفاي سه گانه را به تدريج از خطبه ساقط كرد . قطب شاهيان با توجه به سابقه قوميت و وطن دوستي و علائق مذهبي روابط بسيار نزديكي با دربار ايران و شاهان صفوي برقرار نمودند و در برابر دشمنان از آنان ياري مي خواستند .
معروف ترين فرمانرواي اين سلسله محمد قلي قطب شاه پنجم بود كه به مدت 32 سال حكومت كرد و زمان وي اوج بالندگي سلسله قطب شاهيان به شمار مي رود . از مهمترين اقدامات وي بناي شهر فعلي حيدرآباد در آغاز هزاره دوم هجري در نزديكي قلعه گلكنده بود كه اكنون پنجمين شهر مهم و بزرگ هند است . وي در دوران حكومت خود به ترويج زبان فارسي در منطقه دكن اهتمام ورزيد و خود به زبان تلگو (زبان محلي ايالت آندراپرادش) و زبان فارسي شعر مي گفت . به طوري كه او را موسس ادبيات دكني ناميده اند . از شخصيت هاي معروف دربار وي مير محمد مومن استرآبادي است كه خواهر زاده مير فخرالدين سماكي ، فاضل خوش قريحه و مربي و معلم شاهزاده سلطان حيدر ميرزا ، فرزند شاه طهماسب صفوي بود .
در زمان محمد قلي قطب شاه ، روابط سياسي ميان دكن و ايران بسيار نزديك بود و سفيراني همچون « اسد بيك كرك يراق تبريزي » و« اغرلو سلطان » از دربار ايران به حضور وي رسيدند و از جانب دكن نيز « حاجي قنبر علي » و « قاضي مصطفي و مهدي قلي » به دربار شاه عباس صفوي گسيل شدند و مكاتباتي ميان شاهان صفوي و امراي دكن صورت گرفت . سلطان محمد قطب شاه ، نوه ابراهيم قلي ششمين فرمانرواي دكن از سلسله ايراني الاصل و شيعه قطب شاهي به شمار مي رود كه تحت تعاليم و تربيت ميرمومن استرآبادي رشد كرد و بزرگ شد و از اميران بسيار مومن و ديندار اين خاندان محسوب مي شود كه مكه مسجد ، بزرگترين مسجد جنوب هند را در سال 1617 ميلادي در حيدرآباد بنا نمود . وي از نسخه شناسان خبره كتاب هاي خطي به شمار مي رفت . وي در دوران حكومت 14 ساله خود اهتمام فوق العاده اي در ترويج مذهب تشيع و زبان فارسي به عمل آورد .
در دوران وي چند سفير از جمله حسين بيك قبچاني و قاسم بيك از سوي شاه عباس به حيدرآباد آمدند و پيام هاي وي را تسليم نمودند و متقابلا سلطان محمد قطب شاه نيز محمد ابن خاتون عادلي را ( كه اصالتاً ايراني بود و بعداً به مقام صدارت قطب شاه رسيد ) به دربار شاه عباس روانه كرد .
در دوره 46 ساله حكومت پسر وي ( عبدالله قطب شاه ) قلمرو قطب شاهيان وسعت بيشتري يافت اما در سال هاي 1636 تا 1656 ميلادي قلعه گلكنده تحت فشار شديد قشون حكام مغول دهلي قرار گرفت و خسارات بسياري به بار آمد و از اين زمان است كه سلسله قطب شاهيان به علت درگيري با دربار دهلي رو به افول گذاشت . بويژه آنكه عبدالله قطب شاه تحت فشار شاه جهان ، پادشاه گوركاني هند مجبور شد تا نام ائمه اطهار و نيز نام والي ايران را از خطبه هاي نماز جمعه حيدرآباد حذف كند . با اين حال روابط عبدالله قطب شاه با دربار ايران بسيار صميمانه بود و مبادله سفير بين دو كشور ادامه يافت .
« نفوذ تشيع و فرهنگ ايران در منطقه دكن »
سلاطين منطقه دكن و بويژه قطب شاهيان وزراء و مقامات بزرگ خود را اغلب از ميان ايرانيان مهاجر كه شخصيتهاي علمي و فرهنگي بودند برمي گزيدند و مقام « ميرجملگي » و « پيشوايي » يا وزارت اعظم و نيز دبيري و منصب « سرخيلي » كه نيابت وزير اعظم شمرده مي شد ، اغلب در اختيار ايرانيان حيدرآباد و گلكنده بود . از جمله اين رجال مي توان از شاه ميرزاي اصفهاني طباطبايي ، وزير ابراهيم قلي قطب شاه و نيز مير محمد مومن استرآبادي ، وزير معروف محمد قلي قطب شاه و همچنين ميرزا محمد سعيد مير جمله ، وزير مقتدر عبداله قطب شاه نام برد . همچنين بسياري از ايرانيان مهاجر از جمله ميرزا روزبهان صفاهاني ، مير فصيح الدين محمد تفرشي ، سيد عبداله مازندراني و مير محمد سعيد اردستاني در زمان عبداله قطب شاه به منصب جليل القدر سر خيلي رسيدند .
· زبان و شعر فارسي در دكن
در زمان قطب شاهيان بسياري از رجال سياسي ، علمي ، ادبي و ديگر اقشار مردم از ايران به حيدرآباد آمده و در آنجا اقامت گزيدند . قدر شناسي قطب شاهيان از زبان و ادب فارسي نيز از عوامل عمده مهاجرت اين اقشار بود . در حيدرآباد مراكز مهمي براي تدريس زبان فارسي تاسيس شد كه مورد حمايت اشراف محلي و ايرانيان قرار گرفت . در اين هنگام فارسي زبان رسمي منطقه دكن بود و تمامي نامه ها و فرمان هاي حكومتي به زبان فارسي نوشته مي شد . در بالاي اكثر بناها و عمارت هاي تاريخي ساخته شده در اين دوره كتيبه هاي فارسي قرار دارد . اكثر پادشاهان قطب شاهي نيز خود اهل شعر و ادب بوده و به همين خاطر علماء اسلامي ، شعرا و اهل ادب در آن عصر در دربار پادشاهان قطب شاهي جايگاه ويژه اي داشتند . همين موضوع موجب شده بود كه شهر حيدرآباد به عنوان مركز فرهنگي اسلامي در جنوب هند داراي بزرگترين كتابخانه هاي كتب خطي فارسي و عربي گردد به طوري كه حتي امروز پس از گذشت چند قرن ده ها كتابخانه كتب خطي و صد ها هزار كتاب مرجع و دست نوشته خطي در اين شهر وجود دارد كه كماكان محققين سراسر جهان را به حيدرآباد محتاج مي نمايد .
برخي از اين پادشاهان مانند محمد قلي و جمشيد قلي پسر سلطان قلي ( كه مدت كوتاهي حكومت كرد ) به زبان فارسي شعر مي گفتند . بسياري از اشعار آنها هنوز باقي است و در سال هاي گذشته مجموعه اشعار مير عثمان علي خان با همت سركنسولگري جمهوري اسلامي ايران در حيدرآباد به چاپ رسيد . پيشرفت زبان و ادبيات فارسي در زمان محمد قلي قطب شاه به اوج خود رسيد به طوري كه برخي معتقدند محيط ادبي دكن در آن دوران از اصفهان نيز ممتاز تر بوده است . بيشتر اصطلاحات اداري و اجتماعي و مدني در اين زمان به زبان فارسي بوده و حتي اصطلاحات موسيقي نظير پرده ، مقام ، خسوراني ، بربط ، عود ، دف ، سرنا و غيره در دكن رواج داشته است . همچنين آداب و رسوم ايراني كه در جشن ها و سوگواري ها مرسوم است نيز در فرهنگ مردم منطقه دكن وارد و مرسوم شده بود .
فرهنگ معماري قطب شاهيان همچون معماري ساير سلسله هاي مسلمان هند از اصلاحات و تعبيرات فارسي سرشار است و بناهاي مختلف و قسمت هاي گوناگون آنها همگي با لغات و كلمات فارسي شناخته مي شد . براي مثال در نامگذاري بخش هاي مختلف قلعه گلكنده و شهر حيدرآباد از كلماتي مانند جمعه مسجد ، بالا حصار ، سلاح خانه ، عاشورخانه ، فيل خانه ، چهار منار ، چهار كمان ، عزاخانه ، ديوان خاص ، ديوان عام ، دولت خانه ، ابرايم باغ ، باغ گلشن ، باغ عام ، كوه طور و صدها كلمه فارسي ديگر استفاده مي شد .
گسترش تشيع :
پيروي قطب شاهيان از مذهب تشيع به عنوان مذهب رسمي سبب شد كه آداب و رسوم شيعه از جمله اعياد و نيز عزاداري حضرت سيدالشهداء (ع) در دكن رواج يابد به ويژه عبداله قطب شاه در اين مورد سعي فراوان نمود و خود در اكثر اعياد و عزاداري هاي مذهبي شركت مي كرد .
« تاثيرات متقابل روابط قطب شاهيان با پادشاهان صفوي »
ناحيه دكن در قرون 16 و 17 ميلادي نقطه تقابل منافع سياسي و مذهبي پادشاهان صفوي در ايران و گوركانيان هند بود . حكام دكن با توجه به ايراني تبار بودن خود و رواج فرهنگ تشيع در بيشتر مناطق تحت حكومتشان ، تمايل زيادي به گسترش ارتباط با ايران داشتند و دست دوستي به طرف صفويان دراز كرده بودند و از اين طريق سعي داشتند فشار دائمي دربار هند را خنثي نمايند . بديهي است كه گوركانيان هند نيز در مقابل ، نفوذ صفويان در اين منطقه را دخالت در حوزه سياسي و اقتصادي خود مي دانستند . با اين حال شاهان صفوي تا سقوط قطب شاهيان به حمايت معنوي و سياسي خود از اين سلسله ادامه دادند . اما به علت دوري دكن از مرزهاي ايران آنها نتوانستند آنطور كه بايد اين حمايت را در ابعاد نظامي صورت دهند . با اين همه اگر نفوذ سياسي ايران بر حكام دكن ادامه مي يافت مسلماً اين امر مي توانست در هنگام فتح دهلي توسط نادرشاه افشار ، دربار هند را در دو جبهه شمال و جنوب درگير نمايد و بي ترديد در آن صورت آرايش سياسي منطقه دستخوش تحولات بنيادين مي شد .
« آثار تاريخي و مراكز سياحتي شهر حيدرآباد »
شهر حيدرآباد با توجه به قدمت 400 ساله و مركزيت فرهنگي خود داراي آثار تاريخي و مراكز سياحتي و تفريحي بسياري است و در سال هاي گذشته نيز به خاطر تبديل اين شهر به قطب اقتصادي و علمي هند جاذبه بيشتري براي گردشگران پيدا كرده . ما در اينجا به واسطه موجز بودن مطلب تنها بخشي از اين مراكز و آثار را معرفي مي نماييم .
· موزه سالار جنگ
سالار جنگ لقب مير يوسف علي خان بود كه طي سال هاي 1912 تا 1914 سمت نخست وزيري دولت آصف جاهي را داشت . وي مجموعه اي از نفيس ترين كارهاي هنري ، اشياء عتيقه و كتاب هاي ارزنده را در خانه شخصي اش نگهداري مي كرد كه برخي از آنها را خود تهيه كرده و برخي ديگر به او به ارث رسيده بود . سالار جنگ در سال 1949 ميلادي دو سال پس از جدايي دو كشور پاكستان و هند از يكديگر و استقلال هند چشم از جهان فرو بست و در سال 1962 ميلادي مجلس ايالت تازه تاسيس آندراپرادش كليه اموال عتيقه و كتاب هاي او را به عنوان ميراث ملي اعلام كرد و در محل سكونت وي تحت عنوان موزه سالار جنگ در معرض ديد عموم قرار داد . در سال 1970 با ساخت بناي جديد كليه اشياء عتيقه و كتب به محل جديد منتقل گرديد . در اين موزه مجموعه اي بي نظير از كتب خطي و چاپي قديمي ، صنايع دستي ، نقاشي ، مينياتور ، مجسمه ها ، ادوات جنگي و ديگر آثار باستاني از كشورهاي مختلف وجود دارد و به همين دليل اين موزه يكي از معروفترين موزه هاي هند و حتي جهان شناخته مي شود . در كتابخانه اين موزه بيش از 50 هزار جلد كتاب وجود دارد كه حدود 9 هزار جلد آن كتاب هاي خطي و اغلب آنها به زبان فارسي است .
· مكه مسجد
مكه مسجد يكي از معروف ترين مساجد شهر حيدرآباد است كه در سمت جنوب غربي چهار منار واقع شده است . بناي اين مسجد در سال 1027 هجري قمري به دستور سلطان محمد قطب شاه آغاز و در زمان ابوالحسن قطب شاه پايان يافت . صحن اين مسجد حدود7500 متر مربع است و در ابتداي درب ورودي آن حوض بزرگي قرار دارد . نماي بيروني مسجد از 5 قوس محرابي شكل و نماي داخلي آن 15 قوس محرابي دارد . دو مناره بلند در دو گوشه جلوي بنا و يك ساعت آفتابي از ديگر مشخصه هاي اين مسجد است . سلطان محمد اين مسجد را بيت العتيق نام نهاد و هنگامي كه حيدرآباد به دست سلطان اورنگ زيب سقوط كرد ، وي نام آن را به مكه مسجد تغيير داد . علت اين تغيير نام آن است كه در هنگام ساخت مسجد مقداري از خاك مقدس مكه در بناي آن بكار برده شده است . معروف است براي قرار دادن سنگ بناي اين مسجد سلطان محمد دستور داد هر كسي كه از نوجواني نماز يوميه اش قضا نشده است حاضر شود . تنها دو نفر حاضر شدند و قسم شرعي ياد كردند كه هيچ يك از نمازهاي آنها قضا نشده است . سپس خود سلطان محمد قسم ياد كرد كه نه تنها از سن 12 سالگي نماز واجبش قضا نشده بلكه نماز هاي تهجد وي نيز ترك نگرديده است . لذا او به اتفاق دو نفر ديگر سنگ بناي مسجد را نهاده و كار ساختمان آن آغاز گرديد . لازم به ذكر است در سال 1384 سركنسولگري جمهوري اسلامي ايران در حيدرآباد تعداد 50 تخته فرش ايراني به اين مسجد اهداء نمود .
· چهار منار
چهار منار عمارتي مربع شكل با ارتفاع 26 و عرض20 متر قديمي ترين بناي تاريخي شهر حيدرآباد است كه در سال 1006 قمري ( 1591 ميلادي ) به دستور محمد قلي قطب شاه بنا گرديده است . اين بناي عظيم تاريخي داراي چهار منار و چهار دروازه بزرگ مي باشد و هر يك از دروازه ها به يك خيابان منتهي مي شود و بناي اوليه شهر حيدرآباد بر مبناي چهار منار نهاده شده است . اين اثر تاريخي كه به عنوان سمبل شهر حيدرآباد شناخته مي شود آميزه اي از فرهنگ اسلامي ايراني است و سبك معماري آن مانند معماري شهر اصفهان مي باشد و در قسمت داخلي آن مابين هر يك از ستون ها نام مبارك رسول اكرم (ص) و اميرالمومنين (ع) در كنار هم نوشته شده است . اين بناي دو طبقه در زمان قطب شاهيان به عنوان مدرسه علوم ديني استفاده مي شد .
· قلعه گلكنده
اين قلعه در زمان سلسله كاكاتيا در سال 538 هجري قمري تاسيس و در زمان قطب شاهيان به عنوان پايتخت برگزيده شد داراي بناها ، برج ها و استحكامات زيبا و هشت دروازه مي باشد . بقاياي اين قلعه هنوز هم بر فراز تپه اي واقع در منطقه گلكندا در جنوب غربي حيدرآباد ، مهمترين مركز توريستي شهر به شمار مي رود . قلعه گلكندا با اصول مهندسي برگرفته از سبك معماري ايران و هند احداث گرديده و داراي جايگاه هاي حفاظتي و ديده باني در بالاي ديوارهي بلند اين قلعه مي باشد . قلعه گلكنده داراي چند دروازه اصلي و راه هاي ورودي و خروجي مخفي متعددي است كه هر چند تخريب گرديده ولي هنوز جذابيت هاي خود را براي گردشگران از دست نداده است .
· هفت گنبدان قطب شاهي
هفت گنبدان قطب شاهي مجموعه اي از 92 بناي تاريخي ( شامل مساجد ، مقابر ، حمام و ديگر ابنيه تاريخي ) است كه مقابر پادشاهان سلسله قطب شاهي در آن قرار دارد . از جمله اين مقابر مقبره محمد قلي قطب شاه ، سلطان قلي ، جمشيد قلي ، ابراهيم قلي و عبداله قطب شاه مي باشد . اين مجموعه كه در نزديكي قلعه گلكنده قرار دارد به اعتراف باستان شناسان يكي از مجموعه هاي بي نظير تاريخي است كه در صورت مرمت و بازسازي مي تواند با بناهاي تاريخي مهم هند و جهان در جذب گردشگران رقابت كند اما متاسفانه طي سال هاي متمادي مورد بي توجهي قرار گرفته و در حال حاضر از وضعيت مناسبي برخوردار نيست .
· پادشاهي عاشورخانه
در زمان سلطان ابراهيم قطب شاه يعني سال 1578 ميلادي سنت برگزاري مراسم اربعين حضرت علي (ع) و عزاداري اهل تشيع مرسوم گرديد و در اين زمان عاشورخانه هاي متعددي تاسيس شد كه در آنها مردم در ايام محرم به عزاداري مي پرداختند و يكي از عاشورخانه هاي مهم كه در بخش قديم شهر حيدرآباد مي باشد عاشورخانه پادشاهي است . لازم به ذكر است كه تنها در شهر حيدرآباد 11 هزار عاشورخانه وجود داشته كه 5 هزار از آن در دست شيعيان و 6 هزار آن در اختيار اهل سنت بوده است و در حال حاضر تحت نظارت سازمان اوقاف ايالت آندراپرادش مي باشد .
· قصر فلك نما
قصر فلك نما در منطقه شهر قديم در جنوب چهار منار در بالاي تپه اي بلند قرار دارد اين قصر در سال 1850 ميلادي توسط اقبال الدوله نخست وزير مير محبوب علي شاه نظام ششم سلطنت آصف جاهي جهت اقامت شخصي وي بنا گرديد اما در روز افتتاح اين قصر ، بناي مذكور نظر شاه را جلب نموده و وي دستور خريداري آن را صادر مي نمايد . اين قصر داراي 300 اتاق بزرگ و سالن هاي مختلف مي باشد .
· قصر چهار محله
قصر چهار محله كه در اصطلاح اردو به آن « چو محله» مي گويند مجموعه اي از چهار قصر در كنار يكديگر مي باشد كه در زمان ميرعثمان علي خان بنا گرديد . اين مجموعه تاريخي يكي از زيبا ترين بناهاي شهر حيدرآباد مي باشد كه در آن موزه اي از عكسها و لباسهاي متعلق خانواده پادشاهي قرار دارد .
· راموجي فيلم سيتي
با توجه به اشتياق بيش از حد مردم هند به صنعت سينما مراكز مختلفي در هند براي توليد محصولات سينمايي بوجود آمده است . يكي از مراكز بزرگ سينمايي كه در فاصله چند كيلومتري جنوب شرقي شهر حيدرآباد قرار دارد شهرك سينمايي راموجي است . اين مجموعه بزرگ سينمايي در سال 1995 توسط راموجي رائو سردبير روزنامه اينالو در زميني به وسعت 200 هكتار تاسيس گرديد . اين شهرك علاوه بر ساخت فيلم هاي مختلف سينمايي و تلويزيوني مركزي براي ارسال امواج 12 كانال تلويزيوني به زبان هاي اردو ، تلگو و هندي ميباشد كه تمام آنها نيز توسط آقاي راموجي مديريت مي شود . علاوه بر آن شهرك راموجي باداشتن باغ ها و بخش هاي مختلف تفريحي و ماكت هاي ديدني ، يكي از مراكز عمده تفريحي مردم شهر حيدرآباد در تمام طول سال مي باشد .
· درياچه حسين سگر
سد حسين سگر (حسين ساغر) كه در حال حاضر درياچه اين سد در ميان شهر حيدرآباد قرار گرفته در زمان محمد قلي قطب شاه توسط حسين شاه ولي از عالمان دربار قطب شاهيان با هدف جمع آوري و استفاده از آب هاي منطقه كوهستاني شمال غرب حيدرآباد ( منطقه بانجاراهيلز و جوبلي هيلز ) طراحي گرديد . در حال حاضر اين درياچه تنها به عنوان محلي براي تفريح مردم شهر مورد استفاده قرار مي گيرد و آب آن به هيچ وجه قابل شرب نيست . در مراسم عيد گانش از اعياد هندويي كه در اوايل شهريور ماه هر سال برگزار مي شود هزاران مجسمه گچي ، سيماني و گلي كوچك و بزرگ در اين درياچه ريخته مي شود كه اين امر موجب آلودگي بيشتر آب آن مي گردد . لازم به ذكر است در سال 1992 مجسمه بزرگ سنگي بودا در وسط اين درياچه نصب گرديد و در اطراف آن مجموعه اي تفريحي براي مراجعين در نظر گرفته شده است .
آفاقیان، یا غریبان، عنوانی است برای گروهی که در سدههای 9 و 10ق/15 و 16م در دوران حکومت سلسلههای بهمنشاهی، عادلشاهی، قطبشاهی و نظامشاهی، به تدریج از ایران، عراق و حجاز به دکن مهاجرت کردند و در نواحی مخلف آن سرزمین تقسیم شدند. ایشان عموماً شیعه و غالباً از سادات کربلا، نجف، گیلان و سیستان بودند (غوری، 156؛ شروانی، «نفوذ فرهنگی ...»، 375)، در متون تاریخی از دورة بهمنشاهی به بعد این گروه را غالباً «غریب» یا «غریبالدّیار» نامیدهاند (فرشته، 2/10 به بعد؛ خافیخان و طباطبا، موارد مختلف مربوط به تاریخ همین دوره)؛ اما عنوانی که در کتب و تحقیقات تاریخی جدید به آنان داده میشود «آفاقی» است. این عنوان از اصطلاح فقهی «آفاقی» (کسانی که به خارج ا مواقیت حج تعلق دارند) گرفته شده است.
الف ـ آفاقیان و بهمنشاهیان (748-932ق/1347-1526م): در اوایل دوران حکومت این خاندان، از روزگار سلطان محمود دوم (780-799ق/1378-1397م) مهاجرت گروهی از این مردم به ناحیة دکن آغاز گردید (شروانی، «بهمنیان» ، I/156). تاجالدین فیروز (800-825ق/1398-1422م) هشتمین سلطان این سلسله به قصد تأمین کارگزاران دستگاه حکومتی و نظامی خود، و نیز برای رویارویی با سلاطین دهلی، سیاست جلب گروههای مهاجر از سرزمینهای دیگر را در پیش گرفت و همه ساله با فرستادن کشتی به ایران و عراق، از امیران و کارشناسان و هنرمندان و اهل علم و ادب و عرفان دعوت میکرد که به دکن آمده به دربار او ملحق شوند (غوری، 156). جانشینان وی این سیاست را پی گرفتند. سلطان شهابالدین احمد اول (825-839ق/1422-1436م) پادشاه معروف بهمنی، از شاهنعمتالله ولی (د 834ق/1431م) بنیان گذار طریقة نعمتاللهیّه با فرستادن هدایائی درخواست کرد که یکی از فرزندان خود را به هند بفرستد، و شیخ نوة خود نورالله، فرزند تنها پسرش خلیلالله را به دکن فرستاد (طباطبا، 65؛ فرشته، 1/329). احمدشاه در محلی که بعدها به مناسبت این ملاقات تاریخی «نعمت آباد» نام گرفت، خود به استقبال نورالله آمد، و او را ملکالمشایخ لقب داد، و بدین ترتیب بر تمامی مشایخ دکن از جمله مریدان محمد گیسودراز (د 825ق/1422م) پیر قبلی خود برتری داد (غور 150؛ شروانی، «نفوذ فرهنگی» ...، 374).
پس از مرگ شاهنعمتالله در 834ق/1431م خانوادة وی به بیدر پایتخت جدید بهمنشاهیان مهاجرت کردند و در آنجا احترام و نفوذ بسیار حاصل کردند، چنانکه محبالله نبیرة شیخ دامادِ ولیعهد شد و حبیبالله با عنوان غازی، داماد شاه گردید و جاگیر بیر به او سپرده شد (طباطبا، 88؛ شروانی «بهمنیان دکن» 134). احمدشاه گذشته از تشویق پیروان طریقتهای صوفیانه به مهاجرت، نزدیک به 000‘3 کماندار از عراق، آسیای مرکزی و ترکیه به دکن دعوت کرد (شروانی، «نفوذ فرهنگی»، 373؛ عزیزاحمد، 48). توجه خاص احمدشاه به مهاجران خارجی و قدرت نفوذی که اینان در دستگاه حکومتی او حاصل کرده بودند به زودی مایة حسادت دکنیها (ساکنین و مهاجرین قدیمیتر این سرزمین) و حبشیها (مهاجرینی که از افریقا، بهویژه از سواحل سومالی به دکن آمده بودند و عموماً چون سنی مذهب بودند همواره مواضع مشترکی با دکنیها در مقابل آفاقیها داشتند) گردید و سرانجام به منازعاتی خونین منجر شد. شدت گرفتن این جریان وقتی بود که پس از نبرد بیجانگر (شروانی، «تاریخ دکن» ، II/140؛ «ویجیه نگر») سلطان مناصب مهم دولتی و اختیار جاگیرها را یکسره به افاقیان سپرد. سرداران آفاقی چون سیدحسن بدخشی، میرعلی سیستانی، قاسمبیک صف شکن و قلندرخان در برار ، تلنگانه ، کلهر و گلبرگه مقامات حساس نظامی را در اختیار گرفتند (فرشته، 1/320-323؛ شروانی، نبهمنیان دکن»، 140)، خواجه حسن اردستانی نیز به آموزش تیراندازی به شاهزادگان گمارده شد، سلطان، خلف حسن بصری را نیز با عنوان ملکالتجار، وکیلالسلطنه و صدراعظم خود کرد (فرشته، 1/322). پیامد این توجه و التفات خاص در زمان جانشین شهابالدین احمد، علاءالدین احمد دوم (839-862ق/1435-1458م) که بیش از پیش به حمایت آفاقیان متکی بود، دامان این گروه را گرفت. در 850ق/1446م سلطان علاءالدین، خلف حسن بصری را به سرکردگی سپاه بهمنی که مرکب از گروههای آفاقی و دکنی و حبشی بود گماشت و او را مأمور حمله به سرزمین راجه سنگمیشورا و تسخیر قلاع و سرزمینهای سواحل دریا کرد (همو، 1/334). وی در نبردی که در جنگلهای انبوه سرزمین مَراتهه روی داد کشته شد و گروههای آفاقی سپاه او قتل عام شدند (همانجا). این امر با نوعی سکوت و همداستانی سپاهیان دکنی همراه بود. ایشان بعدها به سلطان وانمود کردند که غربیان باقیمانده از کشتار عمومی که در جاگنه (چاکنه یا چاکن ، در 20 مایلی شمال پونا) پناه گرفتهاند، قصد شورش دارند. سلطان در حال مستی به تحریک اطرافیان دکنی خود، مشیرالملک و نظامالملکدکنی را به چاکنه فرستاد تا آفاقیان را سرکوب کنند (خافی خان، 3/79-82؛ فرشته، 1/335؛ شروانی، «بهمنیان»، I/174). فریاد دادخواهی آفاقیان در محاصره به سلطان نرسید و در مدت کوتاهی هزاران آفاقی که صدها تن از سادات مدنی و کربلایی در میان آنان بودند با زنان و فرزندانشان به قتل رسیدند (خافیخان 3/81-85؛ رازی، 60-61؛ فرشته، 1/336). این برخورد نقطة اوج رقابت و دشمنی دیوانه وار میان این دو گروه بود. آفاقیان و دکنیان از این پس از هر فرصتی برای ضربه زدن به یکدیگر استفاده میکردند.
تنها در روزگار حکومت شهابالدین محمودشاه (887-924ق/1482-1518م) بر اثر حسن تدبیر وزیر مقتدر و ایرانیالاصل او، نجمالدین محمودبنگاوان (گیلانی؛ 813-886ق/1410-1481م) با تقسیم مناصب حکومتی میان این دو گروه، نوعی همزیستی و آرامش میان آنان برقرار گردید. با قتل محمود گاوان به دستور محمودشاه، این موازنة شکننده برهم خورد و اتش اختلافبار دیگر بال گرفت تا آنجا که به فرسایش درونی قدرت بهمنشاهی و سرانجام به اضمحلال این سلسله منجر گردید (شروانی، «بهمنیان»، I/190, 207؛ نعیم، 18).
ب ـ آفاقیان و عادلشاهیان (895-1097ق/1490-1686م): در دوران حکومت این سلسله که بنیان گذار آن یوسف عادلشاه (895-916ق/1490-1510م) خود در واقع از غربیان بود (فرشته، 2/10، 14) آفاقیان همچنان جزء طبقة ممتاز و از اشراف به شمار میرفتند و رقابت و دشمنی ایشان با دکنیان و حبشیان از مهمترین رویدادهای دکن در این روزگار بود. عادلشاهیان خود عموماً شیعه بودند و به سبب همین گرایش مذهبی، آفاقیان یا غریبان موقعیتی ممتازتر یافتند؛ اما گرایش تنی چند از سلاطین این سلسله به تسنن و همچنین خودداری سلاطین شیعی از اعمال خشونت با اهل تسنن، دکنیان را نیز همچنان در قدرت باقی گذارد.
پس از مرگ یوسف عادلشاه، در آغاز سلطنت جانشین وی اسماعیل عادلشاه (916-941ق/1510-1534م) و در روزگار وزارت کمال خان، آفاقیان مغضوب و از مناصب عالی دور بودند. او به نام 4 خلیفه خطبه خواند، تسنن را در دربار رواج داد و تقریباً تمامی گروههای سپاهی آفاقی را منحل و پراکنده ساخت. با قتل این حامی بزرگ دکنیان که خود حنفی مذهب بود، آفاقیان به قدرت بازگشتند وواحدهای سپاهی «غریب» بار دیگر گرد آمدند (فرشته، 2/15-19؛ خافی خان، 3/284-287؛ جوشی، I/305). سیاست قلع و قمع دکنیان پس از این واقعه تا آنجا پیش رفت که حتی آفاقیان یا غریبانی را که ا دکنیان خویشاوند بودند نیز در بر گرفت (خافی خان، 3/289). در دوران ابراهیم عادلشاه اول (941-965ق/1534-1558م) دکنیان و حبشیان بار دیگر به قدرت رسیدند و غریبان از مناصب و مقامات برکنار شدند (فرشته، 2/27). تنها اسدخان لاری، وزیر قدرتمند او، از آفاقیان در صحنه باقی ماند. او نیز همواره با توطئههای دکنیان روبهرو بود (فرشته 2/28؛ غوری، 159). این دوران همزمان با کوششهای دریانوردان پرتغالی به رهبری آلفونسو دو آلبوکرک برای ایجاد پایگاههای تجاری و کسب نفوذ سیاسی در جنوب هند بود. در اسناد پرتغالیان آفاقیان «مردان سفید» نامیده شدهاند (جوشی، همانجا، حاشیة 44). سیاح پرتغالی مانوئل دفریاسئزا از اشراف و امرایی سخن میگوید که به قصد عزل ابراهیمشاه مشغول اقدام و ایجاد اغتشاش بودند و پرتغالیها را دعوت به همکاری میکردند. اینان ظاهراً از آفاقیان بودهاند (غوری، 160). در دوران علیعادلشاه اول (965-978ق/1558-1570م) که خود برخلاف تمایل پدرش شیعه مذهب بود. آفاقیان دوباره قدرت یافتند، تشیع اثناعشری با تجلیات خاص آن تثبیت شد، و جریان مهاجرت غریبان یا افاقیان به دکن و بیجاپور وسعت و دامنة بیسابقه گرفت (فرشته، 2/35). دوران حکومت جانشین وی ابراهیم عادلشاه دوم که مردی صلح جو و با تدبیر بود، با همزیستی آفاقیان و دکنیان سپری شد. ولی بر روی هم سیاست او با تمایلات آفاقیان سازگار نبود، و از همین روی رهسپار احمدنگر و بیجانگر شدند، و به دربار سلاطین نظامشاهی وقطبشاهی پیوستند (غوری، 160؛ جوشی، I/316) و در این مراکز قدرت به فعالیتهای سیاسی و فرهنگی پرداختند.
ج ـ آفاقیان و نظامشاهیان (896-1007ق/1491-1598م): با وجود گرایشهای شیعی حکام نظامشاهی، جز در دوران برهان دوم، هفتمین حاکم این سلسله (999-1003ق/1591-1595م) آفاقیان از قدرت و نفوذ پیشین بیبهره بودند. در این دوران تصفیههای خونین از عناصر آفاقی پیشین بیبهره بودند. در این دوران در این دوران تصفیههای خونین از عناصر آفاقی به وقع پیوست که منشأآن همان اتهام قدیمی و گاه واقعیِ اقدام علیه سلطان وقت بود که از طرف رقبای دکنی و حبشی طرح میگردید. (فرشته، 2/138-150). از آن جمله کشتار آفاقیان در زمان مرتضی نظامشاه (972-996ق/1565-1588م) بود که در پی آن گروهی از ایشان از احمدنگر پایتخت نظامشاهیان به گُلْکَنده و بیجاپور مهاجرت کردند (خافی خان، 211-213؛ رادهی شیام، I/252). در دوران جانشین مرتضی نظامشاه، میران حسین (996-997ق/1588-1589م)، کوشش آفاقیان برای برکناری او با شکست مواجه شد و به سرکوب و کشتار عمومی ایشان منتهی شد و تنها با وساطت و شفاعت فرهادخان حبشی که از تربیت یافتگان آفاقیان آفاقیان بود، خونریزی متوقف گشت (خافی خان، 3/229-230). جانشین او اسماعیل، نظامشاه (997-999ق/1589-1591م) غریب کشی را در احمدنگر ادامه داد و طبعاً آهنگ مهاجرت آفاقیان به بیجاپور، که در آن هنگام مرکز حکومت ابراهیم عادلشاه دوم بود، سریعتر شد (خافی خان، 3/213-232). در زمان سلطنت برهان نظامشاه جانشین اسماعیل، دگرگونی در سیاست پیشین روی داد و غریب کشی پایان گرفت، و گروهی از دکنیان و حبشیان که موجب کشتارها شده بودند کیفر دیدند. او توجهی خاص به غریبان و بهویژه سادات و فضلای این قوم داشت و در جهت بهبود وضع زندگی و رفاه ایشان کوشش میکرد (خافی خان، 3/236-237)؛ اما در اواخر روزگار حکومت او و در دوران جانشینان وی آفاقیان باز از مواضع قدرت دور شدند. (رادهی شیام، I/256).
د ـ آفاقیان و قطبشاهیان (918-1098ق/1512-1687م): در دوران سلاطین قطبشاهی نیز اوضاع و احوال آفاقیان فراز و نشیب بسیار داشت. مهمترین واقعه در دوران محمدقلی قطبشاه، پنجمین حاکم قطبشاهی (989-1020ق/1581-1611م)، هنگامی روی داد که چند سوداگر آفاقی در حالت مستی قلعه نبات گهات را مورد تعرض قرار دادند. خبر این حادثه به عنوان آشوبگری آفاقیان توسط کوتوال قلعه به محمدقلی قطبشاه رسید و دکنیان از موقعیت استفاده کرده موضوع را به صورت اقدام به شورش بر سلطان تلقین نموده حکم قتل عام آفاقیان را از او گرفتند. در پی این حکم در طی نیم ساعت نزدیک به 100 نفر کشته شدندو خانهها و اموال غریبان به غارت رفت و به آتش کشیده شد (فرشته، 2/173: خافی خان، 3/387-388). سیاست دور کردن آفاقیان از مناصب مهم پس از محمدقلی قطبشاه شدت گرفت. ابوالحسن قطبشاه (1038-1098ق/1672-1687م) که سیاست جدیدی در پیش گرفت، به تصفیة عناصر آفاقی بسنده نکرد و حتی دکنیان مسلمان را نیز از عرصة قدرت راند و با گماردن وزرای هند و برهمن (مادنا و اکنا ) خشم مسلمین را برانگیخت و اسباب زوال این سلسله را فراهم ساخت (خافی خان، 3/409-421).
هـ ـ تأثیر فرهنگی، هنری و اجتماعی آفاقیان: سهم تاریخی آفاقیان یا غریبان در تاریخ سرزمین دکن در قرون 9 و 10ق/15 و 16م تنها به زمینههای سیاسی و نظامی محدود نمیگردد. درواقع مهمترین و ماندگارترین تأثیر این مهاجرتِ گروهی در عرصههای فرهنگی رخ نمود. معماری شهرهای معماری بزرگ دکن چون بیدر، بیجاپور و بیجانگر، احمدنگر و جز آن آشکارا نفوذ این مهاجرین بهویژه ایرانیان را در فرهنگ و هنر نمایان میکند. شاهکار مغیث شیرازی خطاط بزرگ خط تُلث، با قوسهای ظریف و باشکوه آن در مقبرة شاهحبیب در بیدر، بنای تخت کرمانی در همان شهر که احتمالاً منزل مسکونی شاهخلیلاله بوده است، چاندمنار در دولت آباد که در 849ق/1445م برپا شد و منارة مدرسة محمود گاوان در بیدر (بنا شده در 876ق/1471م) نمونههایی از این تأثیر و نفوذ هنری است. استفادة فراوان از کاشی و خصوصاً کاشی کاری با رنگهای آبی و سبز سیر در بناهای این دوره تأثیر هنر معماری ایرانی را نشان میدهد (شروانی، «بهمنیان» I/176). در ادبیات نیز این تأثیر آشکار است. سلطان محمود دوم بهمنی، پنجمین سلطان این سلسله که خود در ادبیات فارسی و عربی صاحب اطلاع و نظر بود، حافظ شیرازی را به دکن دعوت کرد (شروانی، همان، I/156). مردان فرهیختهای از آن سوی دریاها چون مولانا لطفالدین سبزواری، حکیم حسن گیلانی، سیدمحمود گرزونی (شروانی، «تاریخ دکن»، 170) و گروهی از پیروان شاهنعمتالله ولی از مهاجرنی بودند که به حیات فرهنگی دکن در این دوره رونق بخشیدند. شاعر بنامِ این دوره، میرزامحمدامین اصفهانی میرجمله (981-1041/1573-1631) نیز آفاقی بود. دو کتاب از مهمترین کتب تاریخی هند د دوران اسلامی، یعنی تاریخ فرشته نوشتة محمد قاسم فرشته، و برهان مآثر تألیف سیدعلی طباطبا از آثار این عصر است و مؤلفان هر دو کتاب از آفاقیان بودند (شروانی، همان، I/179). رواج زبان فارسی در نواحی مرکزی و جنوبی هند که مسلمانان آن سرزمینها را با جهان اسلامی مرتبط میساخت، پیدایش سبک جدید در معماری و خطّاطی و سایر هنرها، ظهور آثار و تألیفات مهم ادبی و علمی و تاریخی و بالاخره گسترش تشیع و معارف آن در بسیاری از نواحی شبه قاره، تا حدود قابل ملاحظهای وابسته به فعالیتهای این گروه از مهاجران مسلمان بوده است.
مآخذ: خافیخاننظامالملکی، محمدهاشم، منتخباللّباب، به کوشش سرولزلی هیگ، کلکته، انجمن آسیایی بنگال، 1925؛ رازی، امین احمد، هفت اقلیم، به کوشش جواد فاضل، تهران، علمی، 1340ش؛ طباطبا، سیدعلیبنعزیزالله، برهان مآثر، به کوشش سیدهاشمی، دکن، جامعه دهلی، 1355ق؛ فرشته، محمدقاسمبنهندوشاه، تاریخ، لکهنو، نولکشور، 1281ق؛ و نیز:
Aziz Ahmad, studies in Islamic Culrure in Indian Enuironment, Oxford University Press, 1970; Ghauri, Iftikhar Ahmad, "Muslims in The Deccan in The Middle Ages: A Historical Survery", Islamic Culture, Hyderabad, 1975, Vol. XLIX No 3; Joshi, P.M., "The Adil Shahis and the Baridis", History of the Medieval Deccan Period, ed. H.K. Sherwani and P.M.Joshi, Hyderabad, 1974 Vol.I; Nayeem, M.A. Extemal Relations of The Bijapur Kingdom (1489-1686), Hyderabad, 1974; Rudhey Shyan, "The Nizam Shahis and Imad shahis", History of the Medieval Deccan Period, Hyderabad, 1974; Sherwani, H. K., "cultural Influences under Ahmad Shah Wali Bahmani", Islamic Culture, 1944, Vol. XVIII; id, "The Bahmanis", History of the …, Hyderabad, 1974 Vol. I; id, The Bahmanis of Deccan, New Delhi, Munshiram Manoharlal Publishers, 1985.
|
| |
|
| |
| بعداز نفوذ اسلام در هندوستان،در اين ديار نيز مانند همه عالم اسلام مذاهب و فرق گوناگون بوجود آمد، در اين مقال به آن دسته از مذاهب پرداخته شده است که داراي پيروان زياد و نفوذ بيشتري نسبت به ساير مذاهب و فرق بوده اند. همانطور که مشهور است، زد وخوردهاي مذاهب در ميان توده مردم از قرن سوم و چهارم آغاز مي گردد. و با روي کارآمدن غزنويان اين تشنج ها شدت گرفته و نايره آتشي که از ايران برخاسته بود به هند نيز کشيده مي شود. مذهب حنفي ابوحنيفه نعمان بن ثابت معروف به امام اعظم (80 يا 82 – 150 هـ ق) از بزرگان فقها و به قولي از تابعين مي باشد. وي يکي از ائمه چهارگانه اهل سنت و مؤسس مذهب حنفيه است . در کوفه ولادت يافت، اما جد او ايراني و از اهالي کابل يا تخارستان بود. مدتي حرفه بزازي يا خزفروشي داشت و بعد به کسب علم پرداخت و در حديث و فقه تبحر يافت. دراواخر عمر مورد سوء ظن و تعقيب خليفه عباسي قرار گرفت و در بغداد به زندان افتاد و بر اثر تازيانه در همانجا وفات يافت. فقه او مبناي مذهب حنفيه شد و پيروان زيادي پيدا کرد و مورد تعصب حکام و عالمان قرار گرفت. در ايران قبل از حکومت غزنويان، غالباً، مذاهب موجب تشنج و ناآرامي نبوده اند. در دربار سامانيان، آل بويه و امراي طبرستان، گاهي بود که افرادي از مذاهب و حتي اديان مختلف از قبيل آيين مسيحي، زرتشتي و مانوي بسر مي بردند و هيچ يک را با ديگري اختلاف و دشمني نبود. پادشاهان ايران از آنان خدمت مي خواستند، اگر اهل بودند، جانب آنان را حرمت مي داشتند و کاري به مسلمان يا نامسلمان بودن آنان نبود؛ چه رسد به شيعي وسني يا باطني، کرامي و قدري ... اما با آغاز کار غزنويان در قرن پنجم، وضع دگرگون شد و پادشاهان غزنوي روشي ديگر نسبت به ديانت پيش گرفتند. شدت تعصبات و اختلافات ديني به زد وخوردهاي خونين منجر شد، تخريب مدارس و کتابخانه ها رواج پيدا کرد. محمود غزنوي با حرص و طمع، به جهانگشايي و جمع آوري ذخاير و گنجينه ها پرداخت و به اختلافات مذهبي دامن زد و مخالفان مذهبي خود را آزرد. امامان معتزلي، فلاسفه، شيعيان، قرمطيان و باطنيان را هر جا به چنگ آورد، بکشت و به قول بيهقي "انگشت در همه جهان در کرده بود و قرمطي مي جست و بردار مي کرد". بعد از غزنويان، در دوران بعد نيز، طوايف ترک به دليل ساده دلي و خرافي بودن در عقايد خود تعصب به خرج داده و همچنان هيزم کش اختلافات مذهبي شدند. از زمان غزنويان به بعد مذهب حنفي مورد تأييد بود و پيروان اين مذهب، خليفگان بغداد را جانشينان حقيقي پيامبر(ص) مي دانستند؛ و مذاهب ديگر به خصوص شيعيان را محکوم مي کردند. هندوستان نيز با حملات نخستين فاتح به ظاهر مسلمان، يعني سلطان محمود غزنوي به بلاد مسلمانان پيوست و از نايره اختلاف مذاهب بي بهره نماند، و اسماعيليان هند (ملتان) به دست محمود افتادند. بعد از روزگار سلطان محمود، در زمان سلطان مسعود غزنوي (421 – 432هـ ) مکتب حنفي در غزنه پايه گذاري شد. در عهد مسعود غزنوي به تشويق و حمايت وي، ابومحمد نصاحي، کتابي در تأييد مکتب فقهي حنفي نگاشت و در زمان سلاطين دهلي از دو مکتب حنفي و شافعي نيز جانبداري مي شد، اما آنچه به طور قطع مسلم است، اينکه مذهب حنفي در اوج اعتلاء خود بود. علاء الد ين خلجي ( متوفي 716 هـ) مذهب حنفي را در هند رسميت داد و با توجه به حکم ابو حنيفه که جزيه از مشرکان جايز است، هم جان هندوان را حفظ کرد و هم خزانه خود را غني ساخت. در اوايل دوره تغلق حتي در احکام، فقه حنفي مقدم بود و مجموعه قوانين غياث الدين تغلق، مبتني بر قرآن و رسوم سلاطين پيشين دهلي بود و رنگ و بوي حنفي داشت. برهان الدين مرغيناني از فقهاي قرن ششم هجري (متوفي555 هـ) اثري در فقه حنفي به نام هدايه نوشت. دو اثر فقهي بزرگ حنفي در زمان فرمانروايي فيروز تغلق ( 752 – 790 ه) به نام "فقه فيروز شاهي" و" فتاوي تاتار خامنه" تأليف شد. براثر حمله امير تيمور در سال 801 هـ ، دهلي تسخير، و قلمرو سلطان نشين آن تجزيه شد، و حکومت هايي درشبه قاره پديد آمدند که اکثر آنها پيرو قوانين فقهي حنفي بودند. به عنوان مثال فتاوي ابراهيم شاهي به تشويق و حمايت سلطان ابراهيم شرقي (805 – 840 هجري) در جونپورفراهم آمد. هنگامي که سلطان نشين دهلي در قرن نهم بار ديگر اهميت و اعتبار يافت، بهلول لودي ( 855 – 894 ه) تحقيقي در زمينه فقه حنفي به عمل آورد و خط مشي قضايي و اداري کشور خود را بر اساس آن بنيان گذاشت. در دوره مغول ها که ترکاني سني و حنفي از آسياي مرکزي بودند، مکتب حنفي آيين رسمي مسلمانان هند بود و به رشد خود ادامه داد و حتي در زمان اکبرشاه(963-1014ه) بدعت هايي که در مذاهب گذاشته شد، به استمرار موقعيت مذهب حنفي لطمه اي وارد نکرد و عبدالحق محدث دهلوي در تداوم اين فرقه کوشش هايي کرد. در زمان حکومت اورنگ زيب(1069- 1118ه ) دوباره مذهب حنفي رونق و رواج يافت و مذهب تشيع را که در عصر اکبر، جهانگير و شاه جهان به وسيله عالمان و رجال ايراني، در سراسر هند رونق يافته بود، ضعيف نمود وعلماي حنفي ومذهب تسنن را تقويت کرد و بدين سبب از سوي عالمان اهل سنت "محي الدين" لقب يافت. در زمان وي" فتاوي عالمگير" يعني سومين مجموعه بزرگ از احکام فقهي تأليف شد.اين کتاب در خارج از هند به "فتاوي هنديه" شهرت دارد. اين اثر به دست نظام الدين برهانپور و بيست وچهار تن از عالمان ديگر فراهم آمده است. مذهب حنفي در طول دوران انحطاط امپراطوري مغول وظهور قدرت انگلستان، آيين رسمي اکثرانبوهي ازمسلمانان بود. در عصر جديد نيز دانشمنداني در دفاع از مذهب حنفي آثاري نوشتند، مانند احمدعلي بتالوي، ظهيراحسن تيموي و اسدالله تيلهري ،که آثار اين دانشمندان در مقابله با بنيان گراياني مثل اهل حديث بود. تشيع فرقه هاي مختلف شيعه از زيديان، اسماعيليان ودوازده اماميان وقيام هاي آنان در تاريخ قبل از سده دهم هجري تازه نبود. اما بعد از آن. ظهور متکلمان، محدثان، فقيهان، فعاليت هاي خواجه نصيرالدين طوسي، تمايل غازان خان وخدا بنده به تشيع، انگيزه هايي بود که نيروي شيعه را تجديد کرد و آنان را به قيام هاي محلي برانگيخت. از ميان آنان، نخست گروهي از درويشان شيعي مذهب سبزوار بودند که به سيرت فتيان وجوانمردان مي زيستند و قيام سربداران را به وجود آوردند و حکومتي در خراسان تشکيل دادند. بعد از آن نيز حکومت هاي محلي جسته گريخته به دست شيعيان برپا شد تا عهد صفوي که قيام آنها کاملاً به منصه ظهور رسيد. خاندان صفوي شهرت خود را از خانقاه آغاز کرد وسپس مذهب خود را با مذهب امامي اثني عشري درآميخت. با قدرتي که از طريق مريدان خود داشتند، در ميدان هاي نبرد به جولان پرداختند وحکومت صفويه را در ايران پايه گذاري کردند. اين قيام موجب شد تا شيعيان هندوستان نيز نيرويي جديد به دست آورند ومذهب شيعه در آنجا رواج پيدا کند.چنان که مروي است عادلشاهيه از سلسله صفوي تبعيت مي کردند و در زمان اسماعيل عادلشاه، نام پادشاه صفوي در خطبه نمازجمعه ذکر مي شد. از تعداد ومحل شيعيان در هند اطلاع چنداني در دست نيست و شايد علت، تقيه آنان باشد که اصل وهويت آنها را پنهان کرده است؛ اما ظهور علني اسماعيليه در روزگاررضيه(634- 638 ه) صورت پذيرفت. نفوذ فرقه شيعه در دکن، از منابع کاملاً مشهود است. بهمنيان از بدو کار، گرايش هاي شيعي داشتند وهرچند مذهب رسمي آنان سني بود، اما سني بودنشان رنگ وبوي اصول تفضيليه داشت. در سال 833 هـ احمد شاه ولي بهمني آشکارا به آيين تشيع درآمد. از همان آغاز، سلسله بهمنيان بيجاپور وگلکنده توسط سلسله هاي شيعه اداره مي شد. يوسف عادلشاه (898- 916ه) بنيانگذار پادشاهي بيجاپور، باتبعيت از سلسله صفوي در ايران به آيين ومراسم، صبغه شيعي داد. در عصر پسرش اسماعيل عادلشاه (916-941ه) تشيع در نظام اداري کاملاً جا افتاد ودر روزگار ابراهيم اول (941-966ه) تشيع حياتي دوباره پيدا کرد. در عصرابراهيم دوم(988-1037ه) بين شيعه وسني مسالمت و بي طرفي برقرار شد. درگلکنده قلي قطبشاه(918-950ه) حکومتي شيعي بنيان گذاشت ودر آن به نام دوازده ائمه خطبه خواند. وزير قطبشاهيان نيز عالم شيعي و شاگرد شيخ بهائي بود. بايد متذکر شد که تشيع در گلکنده توسط ايرانيان بسط وتکامل پيدا کرد. برهان اول (915-961ه) دومين فرمانرواي احمد نگر به مذهب تشيع درآمد وبسيار تندرو ومتعصب بود. بابر(934-937ه) و همايون (937-964ه) نيز زبان به ستايش تشيع باز کرده بودند. در زمان اکبرشاه، نورالله شوشتري يکي از عالمان برجسته شيعه اثني عشري، در سال 996 هـ به هند مهاجرت کرد وتوسط امراي شيعه مذهب دربار به عنوان قاضي القضات لاهور، معين گرديد و در سال 1019 ه به واسطه گرايش هاي شيعي وتأليف کتاب "احقاق الحق "اعدام گرديد، امروزه شيعيان هند، شوشتري را شهيد ثالث مي نامند. بعد از انحطاط امپراطوري مغول، دوجناح سني وشيعي از هم دور شدند واختلافات شديدتري نسبت به هم پيدا کردند. رهبري جناح شيعه را سادات بارهه، وهدايت آن را دو برادر وي به نام هاي عبدالله خان وحسينعلي خان شاه تراش به عهده داشتند. البته انسجام اين گروه در زمان محمدشاه(1132-1162هـ ) در هم شکسته شد. ظهور سادات بارهه و بعدها سلسله شيعه مذهب وزراي نواب اوده، برادرکشي ها وکينه ورزي هاي زيادي بين سني وشيعه به وجودآورد. لکهنوپايتخت فرهنگي تشيع اوده وبعد از لکهنو رامپور، تا اين اواخر مرکز شيعه بود. نواب اوده به حکومت خودمختاري نيز رسيدند ودر سال 1231هجري با تشويق بريتانيايي ها، وزراي نواب، مدعي پادشاهي شدند. در اين مرکز يعني شهر لکهنو ارزش هاي شيعه به شعر وادب راه يافت وحسينيه هايي بنا شد. در عصر فرمانروايي امجد علي(1258-1264هـ) قوانين شيعه اوده جانشين قوانين فقه حنفي شد ومحققان چندي دراين شهر پرورش يافتند؛ از جمله تفضل حسين خان ، کم کم حاکمان اوده جذب قلمرو بريتانيا شدند؛ اما فرهنگ شيعه به حيات خود ادامه داد ومدارس چندي ساخته، ودر پيشرفت اين اجتماعات آموزشي، دانشکده شيعي لکهنو تأسيس شد ودر عليگره سيداحمد خان دانشکده الهيات شيعه را برپا نمود.در قرن نوزدهم ميلادي، رشد نوگرايي واحساس وحدت سني وشيعي رواج پيدا مي کند واختلاف آنان تا حدودي مرتفع مي گردد. اسماعيليه فرقه اسماعيليه به علت تأثير ونفوذ وفعاليت شان در دوران اسلامي نسبت به ديگرفرقه هاي شيعه اهميت به سزايي دارد. اساس اعتقاد آنها اختلاف در امامت اسماعيل بن جعفر صادق(ع) با موسي بن جعفر(ع) بوده است. اينان معتقدند که بعد از رحلت امام جعفر(ع) چون پسرش، اسماعيل پيش از پدر درگذشته بود، امامت به محمد بن اسماعيل منتقل شده که سابع تام است و دور هفت به او تمام شده است. با بالا گرفتن کار فاطميان وتبليغ گسترده آنها به سرعت در يمن، بحرين، شام، فلسطين، ايران وشمال آفريقا اين مذهب گسترش يافت. يکي از مهم ترين شعب مذهب اسماعيلي منسوب به حمدان اشعث معروف به قرمط است. قرمطيان در آغاز، همان اسماعيليان ومبلغ پيام آنان بودند.اما از حدود سال 180 هجري، ميان حمدان واسماعيليان اختلاف افتاد، از همانجا مذهب جديد قرمطي تشکيل شد و قرامطه افراد خود را براي نشر عقايدشان به اقصي نقاط فرستادند. زکرويه پسر مهرويه و پسرانش يحيي وحسين در شمال عراق وشام مشغول کار تبليغ شدند.ابوسعيد جنابي به دعوت خود در بحرين، يمامه و فارس مشغول بود و عبدالله قرمطي عقايد قرامطه را در مولتان هدايت مي کرد.عموماً قرمطيان علاوه بر تبليغ عقايد، ايجاد رعب، هراس و وحشت مي کردند، ودست به غارت مخالفان وکشتار آنها نيز مي زدند. همانطور که گفته شد، عبدالله قرمطي از سال 287 ه ناحيه مولتان وسند را در قبضه خود داشت. از سال هاي بعد نيز قرامطه واسماعيليه در اين نواحي بوده اند. يکي از جغرافيدانان مسلمان به نام مقدسي که در سال 375ه از ناحيه مولتان ديدن کرده بود، مي نويسد: مردم آن زمان در آن جا مذهب اسماعيليه داشتند. جلم بن شيبان در سال 373 هـ حکومت اسماعيليه رادر اين ناحيه استقرار داد، در سال 396 و 401ه محمود غزنوي قواي قرامطه مولتان رادر هم شکست وآن شهر به اشغال او درآمد. نفوذ اسماعيليه در آنجا ادامه يافت، تا در سال 571 هـ محمود بن سام غوري با حمله خود به مولتان وفتح آن شهر، نفوذ اسماعيليان را در آنجا پايان داد.منقول است که وي به دست اسماعيليان به قتل رسيد، اما نفوذ آنان در هند وقيام آنها به پايان نرسيد. مهمترين قيام اسماعيليان در عهد حکومت رضيه به رهبري نور ترک است. اينان سني ها را ناصبي و دشمن علي (ع) مي پنداشتند. اما قيام نور ترک به سرعت توسط حکومت فرو نشانده شد. ولي باز هم آنهاهمچنان به قيام خود ادامه دادند. در زمان فيروز تغلق نيز براي سرکوبي آنها اقدامات جدي به عمل آمد. از سال هاي نخستين تأسيس اسماعيليه، اين فرقه در هند به دودسته تقسيم شدند: عده اي نسب امامان خود را به مستعلي خليفه فاطمي مي رسانند وعد ه اي ديگر نزار برادر مستعلي را به حکم حسن صباح وبه تقليد از الموتيان ايران، امام حي خود تلقي کردند. اين دو دسته از تجار گجرات و از آيين هندو به اين مذهب گرويده بودند و نام فرقه هاي آنها بهره و خوجه است که مختصري درباره احوال آنها به بحث مي پردازيم. بهره ها بهره احتمالاً کلمه اي است گجراتي به معني تجارت که شغل اين گروه مي باشد. بهره ها به فرق مختلفي تقسيم شده اند، مانند عليه،نگوشيه، هپتيه، سليمانيه و داوديه که از همه مهمتر و برجسته تر همان دو فرقه آخر يعني سليمانيه وداوديه هستند. فرقه سليمانيه پيروان سليمان بن حسن اند که در گجرات، دکن و بمبئي زندگي مي کنند. و فرقه داوديه پيروان داود بن عجب شاه مي باشند؛ اين فرقه با اسماعيليه يمن در ارتباط بوده اند. يحيي بن سليمان، داعي مطلق فرقه سليمانيه مقر اصلي خود را در سال 946 ه از يمن به هند منتقل کرد. اين جماعت بر اساس اطاعت مطلق از اولي الامر اداره مي شوند. سلسله رهبري آنها از داعي مطلق آغاز مي شود، و پس از آن ، به داعي مأذون ومکاسر و هجده تن از مشايخ که به تعليم وتربيت مشغول اند، مي رسد. سپس عامل ها هستند ودر پايين ترين مرتبه ملاها قرارگرفته اند. مقر دعوت سليمانيه در بروده واقع در گجرات است ودر حال حاضر محمد برهان الدين داعي مطلق است که نماينده امام حي و غايب نيز مي باشد. خوجه ها: خوجه از همان لفظ خواجه به معني بزرگ که براي تجاربه کار برده مي شود، مشتق شده است. خوجه ها گروهي اند که بسياري از آنها در شرق آفريقا وشبه قاره هند پراکنده اند. نورستگور (ستگر) اولين داعي آنهاست که احتمالاً در قرن ششم هجري از الموت آمده بود. اوبسياري از اعتقادات ومراسم هندويي را در عقايد خود داخل نمود. کتاب هاي مذهبي خوجه ها به "جنان" شهرت دارد ومشهورترين اين کتب" دس اوتار" يا ده حلول تأليف صدرالدين است. اين کتاب در قرن نهم هجري نوشته شده، شامل ده فصل وهر فصل تجسم هاي ويشنو است که ازآن ميان علي(ع) به عنوان مهمترين تجسم تلقي مي شود. احکام مذهبي و اعتقادي واجتماعي آنها درآميخته با اعتقاد هندويي است. فرقه خوجه ها به شاخه هاي متعددي تقسيم شده، که هر شاخه به گونه اي از آيين هندويي صبغه اي دارد. فرق منشعب از خوجه ها عبارتنداز: امام شاهي: بعد از مرگ امام شاه داي خوجه در 918 هـ برخي از پيروان او شاخه انشعابي امام شاهي را پديد آوردند. اينان اعتقادات ومراسمي دارند که رنگ وصبغه هندوي دارد؛ براي مثال آنان مردگان خود را مي سوزانند واستخوان آنان را دفن مي کنند. سوامي نراين پنتس (Swami Narayan Panthis) : اين گروه معروف به گوپتي ها هستند. بنيانگذار اين فرقه، امام الدين را جانشين علی (ع) مي دانند.آنها دين خود را از ديگران پنهان مي کنند و هرکدام از آنها که دينش را آشکار سازد تکفير و طرد مي شوند. مومنه ها(Mominas) :گروه ديگري از شيعيان هستند که در ميان جامعه تجاري سني مذهب ممن(Memon ) در بمبئي وگجرات بسر مي برند. علي اللهي: اين فرقه در شمال غربي کشمير و حيدرآباد دکن پايه گذاري شد که اعتقادات و مراسم خاصي براي خود دارند. فرق مجدد(= الفي): حرکت هاي اعتقادي بسياري از قرن هشتم به بعد درهند به وجود آمد که بدعت هايي در دين اسلام به وجود آورد. اين حرکت ها به الفي مشهور است. وجه مصداق الفي اين است که دراين قرون چون از روزگار حضرت رسول اکرم(ص) حدودا هزار سال مي گذشت، ظهور مجدد احساس مي شد وکساني خود را مجددهاي دين اسلام معرفي کردند، که از ميان آنها سه گروه داراي اهميت بيشتري هستند و عبارتند از: حرکت سيدمحمدمهدي جونپوري و دين الهي اکبر و روشنيه. حرکت سيد محمد: سيد محمد (847- 910هـ) واعظي متقي و وارسته بود ودر سال 901 هـ به زيارت حج رفت و در آنجا بود که اولين دعوت خود را بر مبناي مهدي نوعي آشکار کرد. وي معتقد بود که رهبري است که رسالت وي استقرار اسلام با خلوص نخستين آن است.وقتي او از مکه به احمدآباد هند بازگشت (950هـ)، بار ديگر ادعاي خود را علني کرد ودر آنجا با خصومت عالمان مواجه گرديد؛ وي اين هجرت ها را مقدس مي شمرد و معتقد بود که اصل هجرت را احيا کرده است. سيدمحمد با تبليغات خود موفقيت هايي نيز بدست آورد و مدتي معزز شد؛ اما بالاخره عمر خود را در سرگرداني ها به اتمام رساند او در ناحيه "فرح" (1) در سال 901 وفات يافت. نواب اصلي محمد مهدي در شمال هند، عبدالله نيازي وشيخ علايي بودند. اين دوتن تحت شکنجه هاي مخدوم الملک متکلم زمان اسلام شاه سوري (902-962هـ) قرار گرفتند.نيازي با ضربات شلاق وشکنجه، دست از اعتقادات خود برداشت وعلايي زير شکنجه ها جان سپرد؛ آخرين مروج معروف اين فرقه، جان مصطفي (متوفي 983هـ) است.هنوز جماعت هايي از اين گروه در حوالي دکن وگجرات ديده مي شوند وعده اي از اين فرقه با نام زکريه يا دايره واله در بلوچستان مي زيپند. دين الهی: اکبر شاه پس از رسيدن به حکومت، درصدد تغيير بنيادي اعتقادات مسلمانان برآمد.در اين راستا، وي تحت تأثير شيخ مبارک و فرزندش ابوالفضل قرار گرفت وبنيان فرقه جديدي به نام دين الهي(2) گذاشته شد. دين الهي نفس پرستي، شهوت ، اختلاس، نيرنگ، افترا، ستم، ارعاب و غرور را نهي مي کرد. کشتن حيوانات را عمل قبيح مي شمرد وآزادگي، بردباري، پرهيز واجتناب از دلبستگي شديد به ماديات، تقوا، ايثار، دورانديشي ، نجابت وملاطفت را از اصول کار خود قرار داده بود. اين فرقه نوزده عضو داشت که يکي از آنها هندو بود.دين الهي روشي تلفيقي از آيين هاي موجود زمان بود؛ يعني از آداب زردشتي گرفته تا اعتقادات مسلمانان وآداب ومسالک هندوان. در حقيقت اين روش به نص آسماني اعتقاد نداشت و بيشتر يک سرگرمي روحي- فکري بشمار مي رفت.در طي گذشت زمان نيز از يادها رفت وحتي خود اکبر نيزآن را فراموش کرد. روشنيه: اين روش در قرن دهم هجري توسط بايزيد بن عبدالله انصاري (932-980ه) رواج پيدا کرد . وي ابتدا تحت تأثير اسماعيليان قرار داشت ودر بعضي جاي ها به احکام آنها معتقد بود؛ وهمچنين با جوکيان هندن معاشرت داشت واصول حلول ارواح را از آنها فرا گرفته وحکمت الهي خود را تدوين نموده بود . پيروانش او را پير روشن مي ناميدند. بايزيد به رياضت وچله نشيني در حجره اعتقاد داشت و اين گروه بر اثر فشارهاي مذهب رسمي رايج وتشنجات داخلي گروه ، از بين رفت. فرق ديگر نيز در تجديد حيات اسلام، نوگرايان بودند وهستند که دراين بحث به آن نپرداخته ايم. پي نوشت ها: *- برگرفته از کتاب « پيوندهاي فرهنگي ايران و هند» به کوشش حسين مطيعي و کوروش منصوري، از انتشارات رايزني فرهنگي ايران در هندوستان. 1 فرح ناحيه اي است درا فغا نستان امروزي. 2. شيخ مبارک که از علماي بزرگ زمان اکبر بود ، به دستور اکبر سؤالاتي به علماي زمان نوشت و به مهر خود مختوم گردانيد و براساس آن فتوايي از علماي آن عصر با زيرکي بدست آورد که به موجب آن فتوا، سلطان به حکم اولي الامر قدرت نفوذ در احکام مفتيان را دارد.و در هنگامي که ميان علماي دين اختلاف مي افتد، سلطان مي تواند با حکم خود به اختلاف آنها خاتمه دهد. اين امرباعث شد تا اقتدار علماء دين محدود شود و سلطان منتسب به صفت پيامبر گردد، يا همان سايه خداوند در زمين باشد و اين، موجب بدعت هايي در دين گرديد. |
تأسیس دولت بھمنیان مصادف است با اوضاع آشفته ايران بعد از ايلخانیان يعني دوران
آل مظفر در فارس و كرمان، سربداران در خراسان و آل جلاير در عراق و آذربايجان. حسن گنگو كه بعنوان فرمانده سپاه به ظفر خان ملقّب گرديده بود و خود را از سلاله بھمن (اردشیر) فرزند اسفنديار از شاھان ايران كھن معرفي مي كرد در روز جمعه 24 ربیع الثاني سال748 ھجري به عنوان ابوالمظفر بھمن شاه، پايه گذار سلسله بھمنیان گرديد. حضور نیروھاي مھاجر ايراني در جنوب ھند از ھمان اوائل سلطنت بھمنیان پیدا است ، صدر الشرف سمرقندي صدر در زمان علاء الدين بھمن شاه حكومت و میر محمد بدخشي قاضي القضات سپاه بوده اند. گفته مي شود ھر دو رياضیدان و ماھر در علم ھیئت و نجوم نیز بوده اند. حكیم ناصر الدين شیرازي و علیم الدين تبريزي طبیبان دربار وي بودند. وي روز نوروز را عید مي گرفت و عالمان و شاعران را در اين روز بار مي داده است. علاوه بر اشخاصي كه نام آنھا ذكر شد بین آنھا فضل الله اينجو، مفتي احمد ھروي، لطف الله سبزواري، سیف الدين غوري، و عصامي شاعر و نويسنده ي مثنوي تاريخي فتوح السلاطین را مي توان نام برد. به گفته ي فرشته، پسر وي محمد شاه اول صدر الشرف سمرقندي را ھمراه مادر خود ملكه جھان براي حج و زيارت كربلاي معلي فرستاد. ھمچنین در زمان وي مسجد بزرگ گلبرگه بنا گرديد بالاي محراب آن مسجد اسامي پنجتن كنده كاري شده و زير آن اسامي خلفاي چھارگانه آمده است، كه حاكي از رجحانات شیعیي بین شاھان بھمني از ھمان ابتداء مي باشد اگر چه شاه و مردم پیرو مذھب حنفي بوده اند. پنجمین سلطان اين سلسه محمد شاه دوم شاعري صاحب ديوان، عالم و دوستدار ادب عربي و فارسي بوده است. سالھاي آخر حكومت وي با ورود امیر تیمور به صحنه ي ايران و حمله ي وي به دھلي مصادف است. در پي آشفتگي اوضاع شمال ھند كه در آن سلطنت دھلي اقتدار خويش را در شمال تا حدود زيادي از دست داد، چندين سلطنت كوچك مانند جونپور، گجرات خانديش و مالوا پديد آمدند. در عصر وي سیلي از عالمان، و شاعران از ايران و عراق به سوي دكن سرازير شد و ھمو بود كه گفته مي شود حافظ شیرازي را به دكن دعوت نموده است. طبق ھمان روايت حافظ اين غزل خود را خطاب به وي نوشته است:
دمي با غم بسر بردن جھان يكسر نمي ارزد
بمي بفروش دلق ما كه كزين بھتر نمي ارزد
وي مدارس متعددي را بنیان نھاد و به محدثان ارج مي گذاشت و بسیاري از شاعران عرب كه به دكن مي آمدند بوسیله ي فضل الله اينجو، صدر سلطنت، به شاه معرفي مي شدند. در عھد وي ملا عبد الكريم ھمداني تاريخ محمد شاھي را نوشت، ولي اين اثر مانند سراج التواريخ از ملا محمد لاري و تحفة السلاطین از ملا داود بیدري، كه متعلق به تاريخ بھمنیان بودند، مانند بسیاري از آثار علمي و ادبي دوره ي بھمنیان از جمله بھمن نامه از بین رفته ؛ گرچه گفته مي شود محتويات آنھا در كتب تاريخي ديگر مانند فرشته و طباطبا باقي مانده است. ھشتمین پادشاه بھمني از فرزانگان اين سلسله فیروز شاه محسوب مي شود. او كه زير نظر فضل الله اينجو تعلیم ديده بود مردي عالم و علاقه مند به تفسیر، فقه، كلام و فلسفه بوده است و ھفته اي سه روز كتابھاي منطق، حساب و ھندسه، كلام و علم معاني و بیان تدريس مي كرده است. وي كه عروجي و فیروزي تخلص مي نموده، بسیاري از عالمان و شاعران ايراني و خراساني را به دكن دعوت نمود. در زمان وي سید محمد حسیني، عارف نامدار دكن كه به `خواجه بنده نواز` و `گیسو دراز` معروف است، در سن 84 سالگي از دھلي به گلبرگه آمده و سكني گزيد و بعد از بیست سال سكونت در سن 104 سالگي به سال825 چند ماه بعد از وفات فیروز شاه درگذشت. تفسیر قرآن باعنوان ام المعاني، حواشي بر كشاف زمخشري و مشارق الانوار صاغاني، شرح ھايي بر متوني مانند فصوص الحكم، رساله قشیريه و عوارف المعارف، و كتاب الخاتمه، جوامع الكلم، امصار الاسرار، شرح فقه الاكبر، شرح تمھیدات، مكاتیب، جواھر العشاق، انیس العشاق، مجموعه يازده رسائل و نیز رساله في رؤيت باري تعالي از تصانیف وي مي باشد. خواجه احمد نظامي در مقاله اي در دائرة المعارف اسلامي 23 مورداز تصانیف وي را اسم برده است كه از گزند حوادث محفوظ مانده اند. شھاب الدين احمد شاه اول، جانشین فیروز، كه به نام `احمد شاه ولي` معروف است، مردي متشرع و عارف مآب بود. بعد از درگذشت گیسو دراز وي در تلاش راھنماي روحاني بود و به ھمین سبب از شاه نعمت الله ولي در كرمان دعوت بعمل آورد. شاه نعمت الله نیز در پاسخ ضمن معذرت خواھي از سفر به دكن يكي از شاگردان خود به نام ملا قطب الدين را ھمراه نامه اي و تاجي سبز كه به مناسبت دوازه امام داراي دوازده كنگره بوده روانه ي بیدر ساخت. گفته مي شود كه شاه نعمت الله در نامه وي را `ولي` خطاب كرده بود و ھمین باعث شھرت شاه به اين لقب گرديد. در پي اصرار مكرر احمد شاه، شاه نعمت الله نوه ي خود نورالله را نیز كه بعدا از سوي شاه به `ملك المشايخ` ملقب گرديد روانه دكن ساخت. وي در دربار احمد شاه بسیار مورد احترام و تكريم بود و با ازدواج با دختر احمد شاه در سلك اعضاي خانواده شاھي در آمد. دختر ديگر احمد شاه نیز به زوجیت محب الدين حبیب الله برادر نور الله در آمد. لذا خانواده نعمت اللھي در دكن جزو خانواده سلطنتي محسوب مي شدند. بعد از وفات شاه نعمت الله در سال834 فرزند و جانشینش برھان الدين خلیل الله با اكثر اعضاي خانواده ي خويش راھي دكن شد. به اينصورت شھر بیدر براي بیش از سه قرن مركز سلسله ي نعمت اللھي قرار گرفت، حتي در حدود سال1184 سید میر عبد الحمید، معروف به معصوم علي شاه، از سوي رضا علي شاه دكني، سي و چھارمین قطب سلسله نعمت اللھي، به ايران اعزام و باعث تجديد حیات تصوف در ايران گرديد. احمد شاه ولي به شیعه بودن معروف است. وي تعداد زيادي از ايرانیان و نیز سادات نجف و كربلا را به دكن دعوت نمود . وي علاقه مند به شعر و موسیقي نیز بوده است و تعداد زيادي از شاعران در دربار وي حضور داشته اند. در زمان وي نور الدين حمزه آذري بھمن نامه را كه منظومه اي به سبك شاھنامه فردوسي بود در تاريخ بھمنیان تألیف نمود، كه بخشي از آن را در دكن و بخشي ديگر در خراسان نگاشت. وي با اجازه احمد شاه به ايران مراجعت نمود. افزون بر بھمن نامه، وي مصنف جواھر الاسرار (يا مفتاح الاسرار)، مثنوي مرآت الاسرار، كتاب عجائب الغرائب و صاحب ديوان شعر نیز مي باشد. در عصر جانشینش سلطان علاء الدين احمد شاه دوم839- 862 نظیري كه در طوس به دنیا آمده بود به بیدر وارد و ملك الشعراي دربار گرديد. وي از پیروان شاه نعمت الله بود وبا خاندان نعمت اللھي روابط صمیمانه اي داشته است. بعدا وي به محمود گاوان نیز وابسته گرديد. گفته مي شود كه وي با ھمكاري ملا سمیعي و ديگران بھمن نامه را كه آذري نیمه تمام گذاشته بود به عنوان ملحقات بھمن نامه تكمیل كرد. دوران سلطنت شمس الدين محمد شاه سوم ملقب به لشكري886-887، سیزدھمین سلطان سلسله بھمنیان، بیشتر بجھت وزير دانشمند وي خواجه محمود گاوان ملقب به خواجه جھان، معروف است. براستي مي توان محمود گاوان را، كنار شاه طاھر و میر محمد مؤمن استرآبادي، يكي از سه برجسته ترين و پر نقش ترين شخصیتھاي سیاسي علمي شیعي ايراني در دكن شمرد. وي انساني وارسته، دانشمندي فرزانه، سیاستمداري مدبر، فرماندھي مقتدر و اديبي باكمال بوده است. در زمان وزارت وي، سلطنت بھمني به وسیعترين حدود خود، و شھر بیدر از نظر آباداني و رونق به اوج خود رسید و سلطنت بھمنیان به میعاد گاه دانشمندان، اديبان و تاجران در سراسر ھندوستان تبديل گشت. در زمان وي محمد شاه بھمني تماس ھاي مكرر و مكاتبه ھايي با سلاطین عثماني، شاھان گیلان، عراق و مصر داشته است و خود خواجه نیز، كه اصالتا از اھل گیلان بود، شخصا داراي روابطي وسیع بوده است و دانشمنداني مانند جلال الدين دواني ،خواجه عبید الله احرار نقشبندي، عبد الرحمن جامي شرف الدين علي يزدي مصنف ظفر نامه، شمس الدين سخاوي از جمله ي عده كثیري ھستند كه خواجه با آنان مكاتبه و روابط دوستانه داشته است. او موجد اصلاحاتي جديد در سازماندھي و نظم و نسق سلطنت بود و ھمین امر تا حدود زيادي باعث تشديد كینه ي دشمنان گرديد كه منجر به قتل او به حكم شاه شد. وي مدرسه اي در بیدر ساخت كه با نام او در جھان شھرت دارد و آثار آن ھنوز مورد توجه جھانگردان مي باشد. بین آثار ادبي دوره ي بھمنیان، مناظر الانشاء و رياض الانشاء در ھنر نويسندگي از تصانیف وي باقي مانده اند. جلال الدين دواني شرح ھیاكل النور را به نام محمود گاوان نگاشته است. مولانا رئیس شاخني نیز حاشیه علي شرح ھداية الحكمة المیبدي و حاشیة علي شرح مطالع را به نام او نگاشت. يك اثر جالب كه از اواخر دوره ي بھمنیان باقي مانده است تألیفي است بفارسي به عنوان توضیح الالحان در علم موسیقي كه اسم مؤلف آن مشخص نیست. ترجمه ي فارسي از كتابي درباره ي دام پزشكي به زبان سنسكريت از مؤلفي به نام درگا داس نیز باقي مانده است. قتل ظالمانه ي محمود گاوان آينده ي دولت بھمني را تیره كرد و اوضاع سلطنتي را كه بعلت رقابتھاي ھاي فرقه اي مبتني بر قوم و نژاد بین دكنیان بومي(كه بسیاري از آنھا از شمال به دكن مھاجرت نموده بودند) و خارجیان مھاجر (كه آنھا را آفاقي يا پرديسي مي گفته اند)، و توطئه چیني ھا، رقابتھا و جاه طلبیھاي رؤسا و فرماندھان بشدت شكننده و آسیب پذير بود، بكلي دگرگون ساخت كه درنھايت منجر به انحلال تدريجي آن و ظھور پنج دولت مستقل گرديد. اين دولتھا عبارت بودند از: دولت نظام شاھان در احمد نگر، عادل شاھان در بیجاپور، قطب شاھان در گولكنده عماد شاھان در منطقه برار و دولت بريد شاھان. ، سلطنت عماد شاھان به دولت احمد نگر، و دولت بريد شاھانِ بیدر، كه باقیمانده دولت بھمني را از بیدر زير نفوذ داشتند، در سال1028 به سلطنت بیجاپور ملحق گرديد .
روابط دربارِ سند با دربارِ ایران
در قرن دهم هجری
در قرن دهم هجری قمری یک سلسله حوادث غیر عادی از بخارا تا دهلی را فراگرفت که اوضاع این مناطق گونا گون را یکسر دیگرگون ساخت. خاندانهای قدیم رفتند و دودمانهای جدید آمدند. دولتهای کهن بر افتادند و قدرتهای نوین برخاستند ، روی کار آمدن شیبانیان (۹۰۶ هجری قمری – ۱۵۰۰ میلادی) ، بنا نهادن سلطنت صفویان (۹۰۷ هجری قمری – ۱۵۰۲ میلادی) ، کورشدن چراغ خاندان تیموریان هرات بعلت تعدّد ازدواج و کثرت اولاد (۹۱۳-۷/۱۵۰۶) ، آواره گشتن بابر از فرغانه و چیره شدن وی بر کابل و قندهار (۹۲۸- ۱۵۳۲) و بنیان گذاردن پادشاهی تازه ای را در هند (۹۳۲-۱۵۳۶) ، شکست خوردن امیر شاه بیگ ارغون از دست بابر در قندهار ، و روی کردن وی به سند و برانداختن خاندان "سمه" و پی ریختن حکومت جدیدی را ۹۲۸-۱۵۳۲) ، شکست خوردن همایون از دست شیرخان سوری و پناه نیافتن در سند (۷ ربیع الآخر ۹۵۰ تا ۷ محرم ۹۵۲-۱۱ ژوئیه ۱۵۴۳ تا ۲۱ مارس ۱۵۴۵) و روی کردن به دربار شاه طهماسب و باز یافتن تاج و تخت خود بدستیاری آن شاه ، همۀ این واقعات در سه ربع اول قرن دهم رخ داد اوضاع سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران قدیم و شبه قارۀ هند و پاکستان را بکلی تغییر داد و همین امر باعث شد که تا قرنها، با آنکه ظاهراً مرزهای سیاسی بجای خود مانده ایران همواره در مسائل سیاسی و امور اجتماعی بر شبه قاره یک نوع برتری داشت و باعث اصلی این تفوق همین بود که امرا و علماء و اهل فکر و نظر ، یعنی اشخاصی که سیاست ملکی و اجتماعی شبه قاره را تشکیل دادند و حیات تازه ای بخشیدند ، همه ایرانی یا تورانی بودند.
سلطان محمود بکری و افراد خاندان وی نیز از همین کسان بودند که در آغاز قرن دهم و کمابیش تا آخر آن قرن روی صحنه های سیاسی و اجتماعی هرات و کابل و قندهار و سپس در سرزمین سند نقش مهمی را بازی کردند. میر فاضل کوکلتاش پدر سلطان محمود در آنچه برکابل و قندهار و بست و زمین داور از دست امیر ذوالنون ارغون و شاه بیگ ارغون گذشت ، سهیم مستقیم بود (۱) و پس از آن که آنان از آن دیار رانده شدند و بر سند تسلط یافتند ، باز افراد این خاندان علی الخصوص بعد از فوت پدر ، سلطان محمود در تغییر و تبدیل امور کشوری نقش فراموش نشدنی را ایفا کردند و سر انجام وقتی که شاه حسن ارغون (۹۶۲-۱۵۵۵) درگذشت و از خود وارثی جا نگداشت ، سلطان محمود در سند علیا ، از سیوستان تا سیوی ، سلطنت جداگانه ای را بنیان نهاد. (۲)
اجداد سلطان محمود از خراسکان از توابع بلوک جی در اصفهان بودند. (۳) میر محمد معصوم بکری در "تاریخ سند" خود سلسلۀ اجداد وی را بدین قرار می نویسد : "سلطان محمود ابن میر فاضل ابن میر عادل ابن احمد خواجه" ، و اضافه می کند که احمد خواجه سه پشت به ملک محمود نان ده ، سخی و جواد معروف اصفهان می رسد. (۴) وقتی که امیر تیمور اصفهان را تاراج کرد (۵) پدر بزرگ محمود بکری احمد خواجه بدست میر حسن ، پدر امیر ذوالنون ارغون از همین جا آغاز گردید و تا وفات شاه حسین ارغون (نوۀ امیر ذوالنون) همچنان استوار ماند.
با ارغون ، ایل بزرگ و نیرومند ترخان نیز به سند آمد و در برابر افراد بیشمار این ایل ، خانوادۀ میر فاضل کوکلتاش مشتمل بر اعضایی چند محدود بود. (۶) بنا بر این وقتی می بینیم که باوجود رقابت و دشمنی ترخانان ، سلطان محمود برنیمی از سرزمین سند مسلط گردید ، به عزم جزم و شجاعت و فراست وی پی می بریم ، البته اوسپاهیانی جانباز و فداکار داشت که در برابر ترخانان نیرومند ایستادند ، اما آن درک مسائل و بصیرت کشورداری وی بود که کارها را آسان و راه ها را هموار می ساخت. شخصیت وی بی نهایت دلچسپ و از لحاظ بصیرت سیاسی در تاریخ سند کم نظیر است.
وقتی که زمام امور سلطنتی سند زیرین را بدست گرفت ، اوضاع محل بسیار آشفته و پُر از خطر بود. میرزا عیسی خان ترخان ، حاکم تته در سند زیرین دشمن سرسخت و در پی نابودی وی بود ، و در کشور همسایه هندوستان همایون شاه یک ماه پیش از مرگ شاه حسن ارغون (۹ جمادی الاولی ۹۶۲-۱ آوریل ۱۵۵۵) لاهور را تصرف کرده بود (۳ ربیع الآخر ۹۶۲- ۲۴ ژانویه ۱۵۵۵) و سه ماه بعد (۲ شعبان ۹۶۲-ژوئن ۱۵۵۵) در نزدیکیهای سرهند ، سوریان را شکست داده ، برای بار دیگر پرچم گورگانیان (مغلیه) را بر سرزمین هند به اهتزاز در آورده بود ، همایون شاه نیز دشمن سلطان محمود بود زیرا وقتی که وی از شیرشاه سوری شکست خورده به سند رسیده بود (۲۸ رمضان ۹۴۷-۲۶ ژانویه ۱۵۴۱ تا ۷ ربیع الآخر ۹۵۰-۱۱ ژوئیه ۱۵۴۳) ، سلطان محمود به فرمان ولی نعمت خود شاه حسن ارغون ، در هر جا مزاحم وی گردید و وی را هیچ فرصت قرار نداد تا آن که او از پا در آمده و ناچار گردیده روی بسوی ایران کرد. بقول میر معصوم: شکستی که همایون شاه از دست سلطان محمود دید و بهترین امرا ، و لشکریان خود را از دست داده باعث شد که وی از سند نومید گردیده به ایران پناه ببرد. (۷) اکنون همایون نیز بازگشته بود. امّا او خود را نباخت و هرچه از عقل و دانش و هوش داشت. بکار برد. برای ایستادگی در برابر دولتی با آن قدرت و حشمت ، سیاست ایجاب می کرد که وی توجه و دوستی دولت نیرومند دیگری را بسوی خود جلب کند ، و او همین کار را کرد و ایران را پشت و پناه خود ساخت و همایون شاه را روبروی محسن خویش شاه طهماسب قرارداد.
در این تردیدی نمی توان داشت که سلطان محمود خان علاقۀ معنوی نسبت به وطن نیاکان خود داشت. وی در عهد شاه حسن (۹۳۰-۹۶۲/۱۵۲۴-۱۵۵۵) وقتی که هنوز بر ایالت بکّر به نیابت حاکم بوده با اهل ایران ، علی الخصوص پیشوایان دینی ، راه و رسم داشت و نامه و پیام رد و بدل می کرد. در اواخر روزگار شاه حسن ارغون ، وقتی قبیلۀ ارغون و ایل ترخان در تته علیه شهریار خود عَلَم بغاوت افراشتند (محرم ۹۶۲- نوامبر ۱۵۵۴) ، سلطان محمود با لشکر خود از بکّر به کمک ولی نعمت خود شتافت ، در منزل دوم سیّد جعفر مشهدی به وی پیوست و یک جفت نقاره از طرف نقیبانِ روضۀ رضویه به وی پیش کرد (۸) و او نیز آن را با کمال احترام پذیرفت و این امر را برای دولت خود به فال نیک گرفت.
سلطان محمود ، در حینی که برکوششهای خود برای تشیید روابط خود با ایران می افزود ، از این حقیقت هم غافل نبود که تا وقتی که در دل همایون شاه کدورتی باقی باشد ، وی نمی تواند با خاطری آسوده به امور سلطنت برسد ، از حسن اتفاق هنگام وفات شاه حسن ، سیدی علی رئیس ترک دریا سالار هم حضور داشت و در گیروداری که با عیسی ترخان رخداد ، با سلطان محمود نزدیک شد و سلطان محمود نیز از این دوستی استفاده کرد و وقتی دریا سالار عازم هندوستان شده او را از موضوع آگاه ساخت و درخواست توصیه کرد.
بخت با سلطان محمود بود ، سیدی علی رئیس بمحض جا افتادگی دارد شرفیابی خوشنودی خاطر خطیر ملوکانه را با مهر شاهی دریافت داشته به وی فرستاد (۹) و خطری که داشت در آن حال رفع گردید و شگفت آن که چند ماه بعد همایون شاه هم درگذشت (۱۰ ربیع الاولی ۹۶۳-۲۸ ژانویه ۱۵۵۶).
در این میان سلطان محمود توجه فوق العادۀ شاه طهماسب را جلب کرد و وی را دوست و حامی خود گرداند ، بطوری که چندین بار سفیر از دربار صفوی با عطایا و القاب آمد. از تاریخ سند میر معصوم بر می آید که : در سال ۹۶۵ هجری (۵۷-۱۵۵۸) شاه ایران به سلطان محمود لقب، "خان" عطا کرد. (۱۰) مورخان گورکانی این لقب را به رسمیت نشناخته اند و همواره او را سلطان محمود بکّری نوشته اند امّا این لقب در سند جزو نام وی شد و همۀ مورخان سندی او را سلطان محمود خان بکّری یاد کرده اند. با این لقب "عَلَم و نقاره و تمن طوغ و جامه و اقوا (قور؟)" نیز مرحمت شده بود. (۱۱)
در گذشتِ همایون خطری را که فرمان خوشنودی آن پادشاه رفع ساخته بوده باز پدید آورد. اکبر جانشین وی جوان بلکه نوجوان بود ، وقتی که سلطان محمود خان باعث آزارو آوارگی همایون شده اکبر در عمرکوت بدنیا آمد (۵ رجب ۹۴۹- ۱۵ اکتبر ۱۵۴۲) و کودک شش ماهه ای بود که همایون سند را ترک گفته به ایران پناه برد بنابر این اگر پدر در گذشت و در گذشته بود پسر آن حادثه را فراموش نکرده ، برای گرفتن انتقام آماده بود بخصوص آن که بسیاری از کسانی که آن مصائب را دیده بودند ، هنوز زنده بودند و از آن حکایت می کردند و یاد آن را زنده نگاه می داشتند. بیرام خان که اکنون اتالیقِ خانخانان و سپه سالارِ اکبر شاه بود و گلبدن بیگم عمۀ اکبر از رنجدیدگان آن ایام بودند ، بنا ، بر این امکان نزول بلای ناگهانی هر آن وجود داشت.
خطرات احتمالی را در نظر داشته سلطان محمود خان تدبیری کرد و با گوهر تاج خانم دختر تردی بیگ ، یکی از خویشاوندان نزدیک خانخانان بیرام خان ، ازدواج کرد و عروسی با شکوهی را راه انداخت. میر معصوم می نویسد :
"وطوی عجب کرده شهر و بازار را آیین بندی کرده قبه ها بستند و مجالس متعدده طوی آراسته به انواع حظوظ نفسانی پرداختند". واضح است که کسی در شصت و هفت سالگی چنین جشن دامادی را برگزار نمی کند ، زیرا نه ضرورت مباشرت و نه هم سنتِ نبوت چنین کاری را ایجاب می کرد. تنها سبب آن پدید آوردن پیوندی با بیرام خان بود تا مگر بدین طریق اثرات حوادث ناگوار را دور گرداند. (۱۲) امّا هنگامی که به علت توطئه های برخی از درباریان اکبر ، این ملازم کهنسال مورد عتاب قرار گرفت ، و از منصب خود سبکدوش گردیده عازم خانۀ خدا شده و خواست در بکّر توقفی نماید ، سلطان محمود خان موقع را شناخته ، نسبت سببی را بالای طاق گذاشت و "چهار باغ بیرلوی" را ویران ساخت تا بیرام خان نتواند در آن جای سرسبز و شاداب بیتوته کند و احتمالا همانجا ماندگار بشود. (۱۳) همایون شاه نیز این جا را بسیار دوست داشت. این کار وی دلیل خوبی برای پی بردن به حالت روحی است.
سلطان محمود خان نه می خواست که به اکبر بسیار نزدیک گردد ، زیرا امکان از دست دادن سلطنت خود را داشت. و نه هم می خواست که از وی دور باشد ، زیرا این کار نیز خطراتی برای سلطنت وی در برداشت. پس سیاست وی ایجاب می کرد که همچنان مورد عنایات خاص شاه ایران باشد و کوشش وی همواره در همین راه بود.
پس از عطای لقب "خان" حق وردی بیگ سفیر شاه طهماسب در سال (۹۶۹-۶۲/۱۵۶۱) با "حلقۀ لعل و تاج و کمر مرصع و خلعت فاخره و چتر و اتاغه و جیغۀ زلف و عقار و انواع تفقدات و انعامات شاهی" پیش محمود خان در بکّر آمد (۱۴) و سلطان محمود خان نیز در گرفتن آنها و پذیرفتن سفیر دربار صفوی احترام فوق العاده ای بجا آورد و از آن استفاده تبلیغاتی کلانی کرد. این کار علاوه برگوشزد ساختن اکبر شاه ، برای مرعوب کردن میرزا عیسی خان ترخان دشمن دیرینۀ خود نیز بود. میر معصوم می گوید که: حق وردی یک سال تمام در بکّر ماند و وقتی هم عزم بازگشت را کرد. سلطان محمود خان سید ابوالمکارم سبزواری را به عنوان سفیر خود همراه وی گماشت (۱۵) تا وی در دربار صفوی حضوریافته ، از آن عنایات ملوکانه سپاس بجا آورد که هر چندی شامل حال وی می شد. در واقعات سال ۹۷۱ (۱۵۶۳) عالم آرای عباسی می نویسد:"در سنۀ احدی و سبعین و تسعمانه سلطان محمود خان والی بکّر و سند ، ابوالمکارم نامی ایلجی خجسته پیام بدرگاه سدره مقام ارسال داشته ، اظهار حسن و عقیدت و اخلاص موروثی و تذکرۀ حقوق ماضیه نموده ، تبرکات و بیلکات لایقه فرستاده بود". (۱۶)
شاه طهماسب حق وردی را بار دیگر نزد سلطان محمود خان فرستاد و بقول میر معصوم این بار لقب "خانخانی" را عطاء فرمود او می نویسد : "بار دیگر حق وردی را رفیق میر ابوالمکارم گردانیده سلطان محمود خان را به خطاب خانخانی و اجناس تشریفات و انواع تفقدات نواخت". (۱۷) سال اعطای این لقب و آمدن حق وردی را دقیقاً نمی توان تعیین کرد زیرا میر معصوم در تسلسل واقعات و صحت تاریخها اندکی بی پرواهی نشان می دهد. تاریخ معصومی آن را در سال ۹۷۰ (۱۵۶۲) می نویسد ، در جایی که عالم آرای عباسی آن را در ۹۷۱ (۱۵۶۳) قید می کند و احسن التواریخ بازگشت میر ابوالمکارم را نیز در همین سال می داند و چنین می گوید : "سنۀ احدی و سبعین و تسعمانه – درین سال ملوک آفاق رسل و هدایا بدرگاه شاه عالم پناه فرستاد شد ، از آن جمله سلطان محمود خان والی بکّر ابوالمکارم نامی را بانواع هدایا و اصناف بیلکات ارسال نمود ... شاه درین پناه رسولان را خلعتهای گزاف بخشید و رخصت انصراف داد". (۱۸)
امّا سلطان محمود خان به لقب خانخانی (۱۹) معروف نشد و در هیچ کدام از تاریخهای ایران بدان اشاره نشده است. حقیقت این است که این لقب ایرانی نبود و مخصوص دربار گورکانیان شبه قاره بود. میر معصوم درینجا اشتباه کرده است. آن سلطان محمود خان بود که می خواست پس از وفات بیرام خان ، لقب "خانخانان" که عالیترین لقب دربار گورکانی بود ، به وی داده شود و منظورش آن بود که با این لقب ، خود را در برابر دشمنیها و مخالفتهای رقیبان داخلی یعنی میرزا عیسی ترخان و پس از او فرزندش میرزا محمد باقی ، در امان بدارد ، چنان می نماید که میر ابوالمکارم را (۲۰) برای همین منظور به دربار صفوی فرستاد و مراجعت حق وردی بدان سبب بود که او اکنون حامل پیامی از طرف شاه ایران برای اکبر شاه بود. شاید حق وردی اول چند روز در بکّر ماند و سپس به درگاه اکبر رفته است.
می دانیم که برسر قندهار درمیان شاه طهماسب و اکبر شاه رنجشی بوجود آمده بود. ولی ظاهراً روابط دو پادشاه خوشگوار بود. ما موضوع پیام شاه طهماسب را از جوابی می فهمیم که ابوالفضل در اکبر نامه ضبط کرده است. او می نویسد : "درین سال (۹۷۲-۱۵۴۳) ایلچی شاه طهماسب با گلدستۀ یکجهتی در رسید و تنسوقات آن دیار برسم ارمغانی آورد. سلطان محمود بکری که همواره اظهار بندگی کردی ، در آرزوی آن افتاد که منصب خانلرخانی که «خانخانی» باشد ، از درگاه معلی یابد. وچون امرایی کلانتر ازو بودند که مرتبه شناسی و به حال پیشقدمان خود آرزوی این پایه بخاک نوسانیدندی ، کامروای این امنیت نگشت ، مبلغهای زر برسم پیشکش شاه غفران پناه فرستاد که شاید بوسیلۀ سفارش شریف ایشان این دولت روزی گردد. شاه ملتمس او را مقبول فرموده اشارت گونه بدان رقم پذیر کلک محبت ساخته بودند ، لیکن چون خدیو عالم (اکبر) برمسند مرتبه دانی و معدلت آرای بودند ، روای استحقاق بود ، نه رواج سفارش ، خصوصاً که مثل منعم خان به این منصب والا اختصاص داشت ، بنا بر این استدعای شاهی را معذرتی خجسته فرموده ، آمده را به آیین بزرگان رخصت فرمودند." (۲۱) از لابلای این عبارت تیرگی روابط اکبر شاه و شاه طهماسب پیدا است.
نزدِ من ، آورندۀ این پیام حق وردی بود که با ابوالمکارم به بکّر رسید و از آنجا به دربارِ اکبر شاه رفت و همین امر باعث شده است که میر معصوم رسالت وی را درست نه فهمید و بجای آن که از سفارش شاه طهماسب گفتگو کند اعطای آن لقب را به آن شاه نسبت می دهد.
از جوابی که شاه طهماسب به اکبر شاه داده چنان استنباط می شود که اکبر شاه به سلطان محمود لقب "اعتبارخان" عطا نمود و در عین حال امید بخشید که در آینده نیز او را مورد تفقد مزید خود قرار خواهد داد. (۲۲) امّا جز این نامه ، هیچ منبع دیگری در دست نیست که حکایت از اعطای این لقب کند. تاریخ میر معصوم ، اکبر نامۀ ابوالفضل و از کتب متاخر تذکرۀ الامرای کیولرام همه دربارۀ آن چیزی نمی گویند. تذکرۀ الامراء مخصوص شرح حال امرایی می باشد که از پادشاهان لقب یافته اند امّا نام سلطان محمود خان زیر لقب "اعتبارخان" یاد نشده است. (۲۳) نمی توان گفت چرا و چگونه در نامۀ اکبر شاه بدان اشاره شده است؟
در سال ۹۷۳ (۱۵۶۵) میرزا عیسی ترخان وفات یافت و پسر ظالم و مغلوب الغضب وی میرزا محمد باقی جانشین وی شد (۲۴) او دشمنی با سلطان محمود را از پدر به ارث برده بود و آن را زنده نگاه داشت.
از همین سال ۹۷۳ (۱۵۶۵) به بعد ، رفت و آمد رسولان سلطان محمود خان و شاه طهماسب در تاریخها دیده نمی شود. امّا از برخی از اشاراتی که در وقایع آن زمان شده ، چنین برمی آید که توجۀ خاص ایران تا آخر شامل حال سلطان محمود خان بود. در ۹۷۴ (۱۵۵۵) میرزا باقی عریضه ای به دربار اکبر شاه فرستاد و در آن از سلطان محمود شکایت کرد که او با کمک قزلباشهای قندهار در حدود وی تجاوز می کرده و درخواست کرد که او را تنبیه کنند. (۲۵) از این پیداست که سلطان حسین میرزا برادر زادۀ شاه طهماسب (۹۸۴-۱۵۷۶) و والی قندهار با سلطان محمود خان روابط نزدیکی داشت.
سلطان محمود خان بکّری از زندگانی آشوب انگیز و هنگامه خیز خود طی هشتاد سال خسته و مانده شده بود و پیری نیز بر وی غلبه کرده بود. فرزند نرینه نداشت که پس از وی زمام امور را بدست گیرد. دختری داشت "بکری بیگم" نام که او را در سال ۹۸۰ (۱۵۷۳) به اکبر شاه داد (۲۶) و خواست که بقیه زندگانی را در سکون و آرامش طی کند امّا اجل وی را بیش از دو سال مهلت نداد و بروز ۸ صفر ۹۸۲ (۳۰ مه ۱۵۷۴) از مرض استسقاء در هشتاد و چهار سالگی فوت کرد (۲۷) و دو سال بعد (۹۸۴-۱۵۸۶) هم محسن و مربی وی شاه طهماسب نیز برحمت ایزدی پیوست و بدین نحو در آخر تاریخ روابط شخصی این دو شخصیت "تمت بالخیر" نوشته شد.
میر معصوم حالت روحی سلطان محمود خان را چنین تعریف می کند : "حاکمی بود جامع صفات متضاد ، شجاعتی کامل و سخاوتی شامل داشت... همّت او مشهور است وحدت مزاج او در نهایت استعلا بود. چون در غضب آمدی ضبط خود هیچ وجه نتوانستی و در خونریزی ملاحظه نداشت و به اندک توهم و بدگمانی ، خان و مان مردم برمی انداخت .... و وقتی خواست تاریخ وفات شخص با چنین صفاتی را بنویسد ، هاتف مژده داد که : در بهشت آسود ۹۸۲". (۲۸)
حواشی
۱- رک : کتبیۀ (۹۲۰ هجری) نصب کرده فاضل کوکلتاش بر مزار بابا حسن ابدال (بابا ولی) در حوالی قندهار (مجلۀ آریانا ، کابل ، شماره دهم سال ششم و تحفته الکرام چاپ نگارنده بخش اول جلد سوم ، ص ۹۵ – ۱۹۲ چاپ ۱۹۷۱ میلادی) و حکایت از شاعری باسم مولانا صبیحی که از آن پیداست که میر فاضل حاکم کزیو (زمین داور) بود و از مظالم وی خلق به ستوه آمده بودند (بدایع وقایع واصفی ، چاپ مسکو ، ص ۵۷-۱۱۵۶ ، و تحفۀ الکرام ص ۴۹۵).
۲- سلطان محمود در حیات شاه بیگ حاکم بکّر بود (تاریخ سند میر معصوم ، ص ۱۲۲) و بعد از آن دیگر تا سیوی و شال در عهد شاه حسن به وی واگذار شد (تاریخ طاهری ، سندی ادبی بورد ، ص ۷۲) ولایت سیوی درسال ۹۵۰ هجری بدست وی درآمد (تاریخ سند میر معصوم ، ص ۲۲۰) از همین جهت او از ابتدا به بکری منسوب و معروف گشت. بقول تاریخ طاهری "بعد از فتح ملتان" شاه حسن در سال ۹۳۳ این قسمت ملک در نیابت سلطان محمود داد ... در بکّر رسید ، محمود خان ابن فاضل کوکلتاش را در آنجا (بکر) قائم مقام کرد و مهام این صوبه از سرحد سیوان تا ملتان و سیوی و گنجاواه بعهده او گذاشت ، (ص ۷۲).
۳ – در معجم البلدان ج ۲ ص ۴۱۵ راجع به خراسکان اینگونه آمده است : "خراسکان بفتح اوله و بعد الالف سین و آخره نون بین قری اصفهان" فرهنگ جغرافیای ایران : خوراسکان (ج۱۰ ، ص۸۰-ص۲۱۶) بر راه اصفهان و یزد. جی رک : فرهنگ جغرافیای ایران (ج۱۰ ، ص۶۰ – ص ۲۱۶) در فرهنگ آبادی های ایران (بخش اول ، ص ۱۲۶) جی (از دهستانهای شهرستان اصفهان) ثبت است و بجائی خوراسگان ، خراسگان دارد (ص ۱۷۰) منتخب التواریخ اتکی غلط نوشته است که اصل ایشان از ملوک جره من اعمال اصفهانست (خطی) و در تاریخ میر معصوم نیز درین مورد اشتباه رخ داده و چنین آمده است : موضع خراسان اهل ایشان از ملوک چین (؟) من اعمال دارالسلطنت اصفهان (ص۲۱۸) در کتاب گنجینه تاریخی اصفهان خوراسکان ثبت است (ص۳۰۳) در اصل این سهوالقلم کاتب است و عبارت بدینگونه بوده است : ایشان اهل موضع خراسکان از بلوک ، جی من اعمال ...)
۴ – تاریخ سند میر معصوم ، ص ۲۱۸
۵ – بر عراق و عجم تاخت دوم تیموری در سال ۷۸۹ (۱۵۸۷) بود که در آن اهالی اصفهان را بکلی ته تیغ کردند ، (دکتر صدیقی در پایان نامۀ دکتری خود.
History of the Arghuns and Trakhans of Sindh (ص ۱۸۹ خطی ، بحواله تزک تیموری – ظفرنامه – روضه الصفا – حبیب السیر)
۶ – سلسلۀ آنان که در سند آمدند بدین قرار است :
برای تفصیل رک : تاریخ میر معصوم ، و تحفته الکرام چاپ نگارنده ، ص۲۰۰ این خاندان در سند مشتمل برهمین چند تن بود و سلسلۀ آنان با مرگ سلطان محمود خان منقرض گردید.
۷ – در بین لشکر همایون و شاه حسین ارغون در حوالی جون جنگ شده و بسیاری از امرای نامی همایون بدست سلطان محمود کشته شدند و بقول میر معصوم : "از حدوث این امر ، خاطر پادشاه بغایت محزون گردید ... لاجرم دل از سند سرد ساخته راه توجه بجانب قندهار مصمم ساختند (ص۱۷۹) نیز رک : تاریخ طاهری که در آنجا مؤلف ، سلطان محمود خان را بدین سبب چنین یاد کرده است : "محمود نامسعود ، اوباش ، بدمعاش ، کوکلتاش" (۷۴).
۸ – تاریخ میر معصوم ، ص ۱۸۹
۹ – رک : مرآۀ الممالک سیدی علی رییس (چاپ ۱۳۱۳) چاپ دوم با حواشی و ترجمه از نگارنده در مجلۀ مهران ، حیدرآباد (۱۹۷۱ میلادی) ص ۱۱۷ ، ص۱۵۵ ، ص۱۲۱ ، ص ۳۹ ، ص۴۶ ، ص ۴۸ ، ص۱۲۲ ، ص۱۲۷ ، سیدی علی رییس از ۲۰ ربیع الاول تا نصف شعبان ۹۶۲ (پنج ماه و پنج روز) در سند ماند.
۱۰- راجع بلقب خان ، رک : Encyclopedia of Islam, Vol II ص ۸۹۸ ، ص ۸۹۷. در آنجا ذکر شده است که : در عهد گورگانی (مغلیه) سلطان حاکم ایالت کوچکی را می گفتند و سلطان زیر دست خان می بود و خان صاحب ولایت بوده (بارتولد) در دائره المعارف فارسی ، غلام حسین مصاحب می نویسد : "نزد ترکان تیموری کلمۀ خان از سلطان مهم تر بشمار می آمده است و اختصاص به امرای مهم داشته است".
حتی در عهد مغول لقب خانی میان ازبکیه نشان پادشاهی بوده ، و صفویه عنوان خانی را مهم می شمردند و فقط به امرای بزرگ می دادند ، و در ایران در دورۀ صفویه این عنوان غالباً اختصاص به والی ولایت داشت (۸۷۹) مطابق لغت نامۀ دهخدا – پس از سلطه مغول این مغول این لقب در ایران متداول شد و پیش از آنان این کلمه بدینگونه دیده نمی شود و مترادف آقا و خواجه و مهتر است (برای تفصیل رک : حرف خ ، ص۱۵۲)
۱۱- تاریخ میر معصوم ص۲۲۳ ، در متن کلمۀ اقوا سهو القلم است در اصل این کلمه قور است که در ترکی "جبه و سلاح" را گویند.
۱۲- تاریخ میر معصوم ، ص۲۲۳
۱۳ – میر معصوم نوشته است : "در سنۀ ست و ستین و تسعمامه خبر رسید که بیرام خان عازم مکه است و متوجه باین راه است. سلطان محمود خان چهار باغ بیرلوی را فرمود تا خراب ساختند. از توهم آن که چون جنت آشیانی (همایون شاه) آنجا خوش آمده بود و مدتی در آنجا تشریف داشتند ... او نیز مبادا آنجا را خوش کند و توقف نماید و بیرام خان ، سلطان محمود خان را به وصلتی که با ولی بیگ بود ، داعیه آن داشتند که از راه بکّر متوجه شوند ، امّا باستماع این خبر ... از راه پتن گجرات متوجه شد ، (۲۲۴) میر معصوم در تعیین سال ۹۶۶ اشتباه کرده است و این واقعه در سال ۹۶۸ وقوع یافت که بیرام خان از اکبر شاه رنجیده عازم حجاز شد و در گجرات کشته شد (رک : مقالات الشعرا چاپ نگارنده ، ص۹۹)
۱۴ – تاریخ میر معصوم ، ۲۲۵
۱۵ – تاریخ میر معصوم ، ۲۲۵
۱۶ – عالم آرای عباسی ، ج اول ، ص۱۱۶ ، چاپ ایران
۱۷ – تاریخ میر معصوم ، ص ۲۲۵
۱۸ – احسن التواریخ (چاپ بروده ۱۹۳۱ء) ص ۴۴۲
۱۹ – بقول بیورج لقب خانخانان از زمان بابر در هند رایج شد و دلاور خان پسر دولت خان (؟) نخستین کسی است که به لقب خانخانی سرفراز گشت و این لقب مخصوص مغول هندی (گورکانیان) بوده (دائره المعارف اسلامی ج۲ : ۸۹۸) در لغت نامه دهخدا بحواله آنندارج و جز آن چنین آمده است : پادشاه چین نیز به این لقب مخاطب شده است ، نظامی گوید :
خان خانان روانه گشت ز چین
تا شود خانه گیرِ شاهِ زمین
هر یک قبایلی را سر و پیشوایی جدا بود ، ولی همۀ آنها فرمانبری از یک رئیس می کردند باسم ، خانخانان (رودکی : سعید نفیسی) مقدم و امیران را گورخان خانند یعنی خانخانان (جهانگشایی جوینی).
دولت خان دلاور نام پسری نبود و نه بنام دلاور خان کسی مخاطب به این لقب شده است (نگارنده)
۲۰ – بقول میر معصوم : "میر ابوالمکارم ولد میر غیاث الدین محمد سبزواری در سلک امرای میرزا شاه حسن و سلطان محمود خان انتظام داشت سلطان محمود خان او را برسالت نزد شاه طهماسب پادشاه عراق فرستاده و از شاه بخطاب سلطانی سرفراز گشته. بغایت خوش طبع بود و بفضایل و کمالات علمی آراسته و طبع نظم داشته" (ص۲۳۹). از مقالات الشعرا پیداست که لقب سلطان برای محمود خان آورده شده است: "... برسم رسالت ... فرستاد تا از برای وی بانواع نوازش و خطاب سلطان مراجعت کرد" (ص۱۷). مآثر رحیمی آورده است : "... عراق فرستاده و از آن والاجاه خطاب سلطانی یافته سعادت نمود" (۲:۳۳۷) و در همین کتاب ثبت است که ... ملا محب علی سندی در ملازمت سید ابوالمکارم سلطان سبزواری که جانب میرزا باقی ترخان (کذا) که والی سند بوده می بود. و از پادشاه جنت مکانی شاه طهماسب ... بخطاب سلطانی سرفراز شده بود (۳: ۴۸۹). صاحب تحفته الکرام راجع به پدرش میر غیاث الدین محمد المعروف بسلطان رضائی العریضی سبزواری نوشته است که: "وی نبیرۀ خواند میر صاحب حبیب السیر و نوادۀ سلطان جنید صفوی بود (۳:۱۲۷ چاپ قدیم) میر ابوالمکارم را محمود خان برسالت نزد شاه اسمعیل صفوی (کذا) فرستاده بود تا از برای وی بانواع نوازش و خطاب سلطان مراجعت نمود (۳:۱۲۸ چاپ قدیم) در عالم آرای عباسی یا احسن التواریخ در جایی که ذکر ابوالمکارم آمده است ، هیچ اشاره ای به این خطاب نشده است و عبارات میر معصوم و میر قانع یا عبدالباقی نهاوندی نیز واضع و روشن نیست و نمی توان فهمید که خطاب سلطانی برای سلطان محمود خان بود یا به ابوالمکارم داده شد. راجع به خطاب سلطان ، دائره المعارف (غلام حسین مصاحب) نویسد : مقبولیت این عنوان در نزد فرمانروایان ، خاصه امراء و ملوک اهل سنت بوده است. همین تداول و مقبولیت عام هم سبب شد که عنوان سلطان تدریجا تنزل کند ، و از همین روست که در عهد صفویه ، سلطان که عنوان پادشاه عثمانی بشمار می آمده در ایران عنوان حکام جزء ، شد ، و فی المثل حاکم سلطانیه و حاکم بروجرد در این زمان عنوان سلطان داشته اند (۱:۲۲–۱۳۲۳ چاپ ۱۳۴۵)
۲۱ – رک : اکبرنامه ۲ : ۲۳۷ – تحفۀ الکرام چاپ نگارنده ، ص ۱۹۷
۲۲- رک :Indo – Persian relations by Dr. Riaz-ul-Islam
از انتشارآت بنیاد فرهنگ ایران (۱۹۷۰) ص ۵ ، -۴۹- متن این نامه در نسخۀ خطی عالم آرای عباسی موزۀ بریطانیه (Add 7654 ص۱۷۸) ثبت است و آن را نگارنده برای نخستین بار در تحفته الکرام (۱۹۷۱ء) چاپ کرده است ، ص۴۹۵
۲۳ – رک : نسخۀ موزۀ بریطانیه ص ۸ شماره Add 16703
۲۴ – رک : تاریخ سند میر معصوم ، تاریخ طاهری ، حواشی مکلی نامه و تحفه الکرام
۲۵ – رک : اکبرنامه ۲ : ۲۷۸ – ۲۷۹ (چاپ کلکته) و بدایونی ۲:۹۱ (کلکته ، ۱۹۳۱ء) عبارت اینست : درین ولایت سلطان محمود والی قلعه بر بمعاونت قزلباش در قندهار می باشند اطراف ولایت بنده را مزاحمت می رساند ، (نیز رک : تحفه الکرام ، ص۴۹۵)
۲۶ – پانزدهم رجب (۱۹۸۰) از بکّر رخصت کرد (تاریخ سند میر معصوم ، ص۲۳۰)
۲۷ – تاریخ سند میر معصوم ، ص۲۳۵ ، بدایونی ۲:۱۳۵ – ۱۷۶
۲۸ – تاریخ سند میر معصوم ، ص۲۳۷