X
تبلیغات
پارس

پارس

تاريخي - سياسي - اقتصادي - فرهنگي - اجتماعي

روابط و تعاملات فرهنگی ایران و هند در عهد صفویه

فهرست مطالب
1-    مقدمه
2-    گفتار اول: دلایل مهاجرت ایرانیان به هند در دوره صفویه
3-    گفتار دوم: روابط و تعاملات فرهنگی ایران و هند در عهد صفویه
الف: بابر (937- 932 ه. ق )
ب: همایون (963- 937 ه. ق )
ج: اکبر شاه (1014- 963 ه. ق)
د: جهانگیر (1037- 1014 ه . ق)
ه: شاه جهان (1068- 1037 ه . ق )
ی:  دارالشکوه
ز: اورنگ زیب (1112- 1068 ه . ق)
ع- گفتار سوم:  شاعران مهاجر به هند در عهد صفویه
الف- ثنایی مشهدی
ب:  غزالی مشهدی
ج: عرفی شیرازی
د:  کلیم کاشانی
ه: صائب تبریزی
5_ گفتار چهارم: شاعران هندوی پارسی سرا
6_ گفتار پنجم : نقاشان ایرانی در دربار گورکانیان هند
7_ گفتار ششم : معماران ایرانی در دربار گورکانیان هند
8_ گفتار هفتم : خوشنویسان ایرانی در دربار گورکانیان هند
9_ گفتار هشتم : موسیقی ایرانی در دربار گورکانیان هند
10_ فهرست منابع

مقدمه:
هیچ دو ملتی مانند ایران و هند رابطه نزدیک و دیرین نداشته‌اند. جواهر لعل نهرو- نخست وزیر فقید هند – در کتابی که تحت عنوان کشف هند نوشته، می‌نویسد: «در میان نژادها و ملتهای بسیار که با هندوستان رابطه داشته‌اند و در تمدن و فرهنگ هند نفوذ داشته‌اند، قدیمی‌تر و مداوم‌تر از همه ایرانی‌ها بوده‌اند .»
روابط،تعاملات و اشتراکات فرهنگی ایران و هند، به بیش از سه هزار سال قبل و مهاجرت آریایی‌ها باز می‌گردد. گواه این امر، در عصر باستان نیز؛ مشترکات اسطوره‌ای فی ما بین است. روابط ایران و شبه قاره هند، قبل از اسلام، بر اساس نژاد مشترک، زبان مشترک و آداب و رسوم مشترک بوده است. ایران و شبه قاره هند، از طریق زبان پارسی دری همان رابطه‌ای را ایجاد کردند که قبل از اسلام با زبان پهلوی، اوستایی و سانسکریت ایجاد کرده بودند.
در دوره روی کار آمدن سلسله گورکانیان در هند تا هنگام تسلط انگلیسی‌ها در قرن 19 میلادی بر هند، زبان و ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی نقش برتر را در شبه قاره ایفا می‌کرده است. هرچند که این ارتباط، با ورود به هند با اصول فکری و ارزشهای اسلامی و مقتضیات فرهنگی و اقلیمی در این سرزمین انطباق یافت و ترکیب گردید و آن را به خلاقیت و رشد تازه‌ای رهنمون ساخت.
از آن جا که فرهنگ دارای عناصر گوناگون و فراوانی چون؛ ادبیات، معماری، موسیقی، نقاشی و ... را دربرمی‌گیرد. در این پژوهش سعی در پرداختن به عناصر مزبور در دوره موردنظر شده است.
 
گفتار اول: دلایل مهاجرت ایرانیان به هند در دوره صفویه
قبل از تسلط گورکانیان بر هند در سال 932 ه. ق، ایرانیان بیش از 2 هزار سال با این منطقه ارتباطات سیاسی، تجاری و فرهنگی گسترده داشتند (شهابی، 1316؛ 6)
از جمله دلایل اصلی این گستردگی روابط شرایط امن سیاسی، اقلیم مناسب و شرایط مطلوب تجاری در این دیار بوده است. در این میان از عوامل مهم مهاجرت مردم ایران می‌توان به خرابی اوضاع سیاسی، اجتماعی واقتصادی ایران در ادوار مختلف خصوصاٌ در نتیجه حمله مغول و سخت‌گیری بعضی از سلاطین و حکام محلی و تعصب سرسخت مذهبی بعضی از سلاطین عنوان کرد.
اما مهاجرت عظیم ایرانیان در قرون ده تا دوازده هجری قمری به هند، که در واقع باید آن را مهاجرت فرهنگی نامید، تحت تأثیر عوامل زیر بوده است .
1)    سخت‌گیری و تعصب مذهبی شاهان صفویه، به ویژه شاه اسماعیل و شاه تهماسب باعث گردید گروه کثیری از مردم نواحی مرکزی و جنوبی ایران که دارای مذهب تسنن بودند، روی به دیار هند نهند. این سخت گیری‌ها به شدت تا دوره روی کار آمدن شاه عباس اول ادامه داشت. اگرچه در این ادوار نیز تا حدودی این سخت‌گیری‌ها ادامه داشت. - همچون قتل و عام نقطویان – اما به مانند دوره اوایل صفویه نبود.
2)    بزرگان، عرفا و دانشمندان که اغلب دارای ذوق و قریحه شعری بودند در این دوره به واسطه افزایش نقش عالمان دینی نقششان کمرنگ گردید و مجالی برای نشر افکار و آثار خود نیافتند. ولی برعکس در کشور هند راه را از هر جهت هموار و موانع را اندک می‌یافتند. به همین جهت بی‌درنگ رخت عزیمت به آن ناحیه کشیدند. (شهابی، 1316؛ 37)
3)    با ظهور سلسله گورکانی هند دربار آنان مآمن اندیشمندان، ادیبان و هنرمندان نقاط مختلف گشت. آواز این خوان پربرکت زودتر از همه جا به همسایه این سرزمین، ایران رسید و گروه گروه ارباب علم و معرفت به هند مهاجرت کردند.
حضور این افراد به خودی خود موجب جلب گروه‌های دیگری از ایران می‌شد و صاحبان استعداد و هنر را به بهره‌گیری از این مواهب تشویق می‌نمود.
4)    امر تجارت نیز موجب افزایش ارتباطات مردم ایران و هند در این دوره بود. برخی از بازرگانانی که شاعر نیز بودند مثل؛ آقا شاپور تهرانی که در دربار اکبر و شاه جهان راه یافت و با کمک آصف خان وزیر اعظم گورکانیان هند به کار تجارت پرداخت.
5)    انگیزه کسب مقامات درباری و نظامی نیز از مهمترین انگیزه‌های مهاجرت ایرانیان با هند بود. این افراد پس از رسیدن به قدرت به شوق هنر و با علاقه به وطن از هموطنان عالم، شاعر و هنرمند خود حمایت می‌کردند
6)    محققین تاریخ ادبیات معتقدند پادشاهان صفویه به ادبیات فارسی و شعر در این عصر چندان اعتنایی نمی‌کردند. رفتار شاه تهماسب با محتشم کاشانی خود دلیل بر این مدعاست. هرچند که از اواسط عصر صفویه خصوصاً شاه عباس و جانشینانش توجه به این زمینه بهبود یافت اما شاعران ایرانی هیچ گاه ارج و منزلت ادوار گذشته را باز نیافتند.
7)    فشار سیاسی و اقتصادی در زمان صفویان نیز از عوامل تأثیرگذار در مهاجرت به هند در این دوره بود. در این میان مهاجران دو گزینه در پیش روی داشتند که عبارت بودند از؛ عثمانی و هند. مورد اول به واسطه کشاکش بین شیعه و سنی شرایط نامناسبی داشت اما مورد دوم هم از لحاظ تساهل مذهبی، سیاسی و اقتصادی شرایط به مراتب بهتری از مناطق دیگر داشت (ارشاد، 1365؛ 208)
8)    یکی دیگر ازعوامل مهم که در منابع کمتر به آن پرداخته شد نقش عامل تصوف و گستردگی آن در سرزمین هند بوده که شاعران را شیفته خلوت درویشان هندی می‌نمود . دوران سلطنت صفویان و گورکانیان اوج دوره رونق تصوف است. خاصه آنکه با ظهور صفویه در ایران تصوف به واسطه عدم حمایت و گاه مخالفت حکومت با مشکلات عدیده‌ای روبرو بود. بنابراین هند برای صوفیان بهترین مآمن و پناهگاه بود. (ارشاد؛ 1365، 221)
با آنکه سفر و مهاجرت به شبه قاره هند محدود به بخش خاصی از ایران نبود ولی از قدیم الایام سهم عمده متعلق به ایرانیان شرقی و ساکنان ماوراء النهر بوده است که به دلیل نزدیکی با مردم ساکن در میان رودخانه‌های سند و گنگ الفتی بین آنها وجود داشته است.
با این همه مهاجران دیگر مناطق ایران چون؛ فارس، اصفهان، آذربایجان و حتی نواحی ساحلی خزر را هم نمی‌توان نادیده گرفت (شهابی، 1316؛ 22)
گفتار دوم: روابط و تعاملات فرهنگی ایران و هند در عهد صفویه (937- 932 ه. ق)
الف: بابر: در سال 932 ه. ق، دهلی به دست بابر گورکانی فتح گردید و بدین صورت پایه‌های تشکیل امپراتوری گورکانی هند نهاده شد (نوایی، 1377؛ 40) خود بابر مؤسس این سلسله شاعر بوده است و کتابی نیز در مورد حوادث زندگانی خود به نام «بابرنامه» دارد که ارزش تاریخی و ادبی دارد (یوسف جمالی، 1385؛ 486) بابر خود شاعری بلندپایه بود و به ترکی و فارسی شعر می‌گفته است. مؤلف تذکره روضه السلاطین می‌نویسد:
 در علم موسیقی بی‌نظیر بود و اشعار ترکی و فارسی و عروض و قافیه را با مهارت می‌سرود. (سلیمی، 1372؛ 45)
ب : همایون(963- 937 ه. ق) : نقطه عطف ورود گسترده عناصر فرهنگی ایران به هند با تخت نشستن همایون فرزند بابر و متعاقب آن پناهنده شدن او به دربار شاه تهماسب بود.
همایون در حدود یک سال در ایران بود و چون شخصاً مردی ادیب و شاعر و ادب‌پرور بود در هنگام بازگشت به هند چند تن از هنرمندان ایرانی را با خود همراه کرد. این مهاجرین آغازگر موج نویی از مهاجرت ایرانیان به هند شدند که سبب گردیدند دایره نفوذ و گستردگی زبان و ادب فارسی در شبه قاره وسیع‌تر گردد. بنابراین شگفت آور نیست که طی دوره صفویه بخش عمده شعر، شعرای ایرانی در هند سرود شده است.
همایون به دلیل علاقه خود به زبان فارسی نسبت به استفاده از زبان ترکی غفلت کرد و استفاده از زبان فارسی را در دربار تشویق نمود (استرآبادی، بی‌تا؛ 187)
وی خود نیز شعر می‌سرود از اشعار او می‌توان به مورد مزبور اشاره کرد:
ناله زار مرا نی چو شنیدن گیرد             آه از رزنه سینه کشیدن گیرد
سردار معروف  او به نام «بیرام خان» که اصلش از ترکمان قراقویونلو بود و جدش از ایران به هند مهاجرت کرده بود مانند مخدوم خویش به شعر و ادب فارسی دلبسته بود. از شاعرانی که همراه همایون به هند مهاجرت کردند می‌توان از؛ مولانا قاسم سمرقندی و همچنین خواند میر مؤلف حبیب السیر اشاره کرد . (نقوی، علمی؛ 42)
ج) اکبر شاه(1014-963 ه ق): مؤلف تاریخ فرشته در مورد اکبر فرزند همایون نوشته است....  و عرش آشیانی اگرچه خط و سواد کامل نداشت اما گاهی شعر گفتی ودر علم تاریخ اشرافی تمام داشت و قصص هند را نیکو می‌دانست (استرآبادی،
بی تا؛ 516)
اکبرشاه، سال و ماه ایرانی را به جای سال و ماه قمری مرسوم کرد و جشن‌های ایرانی همچون؛ نوروز، مهرگان را به عنوان آئین‌های رسمی پذیرفت. (سلیمی، 1372؛ 155)
اکبرشاه در دربار خود منصب ملک الشعرایی را برقرار نمود و در کنار آن فارسی را زبان رسمی اعلام کرد  به دستورش بسیاری از کتاب‌های دینی،داستانی و فلسفی هندوها از جمله «مهابهارت»، «آتارواناودا» و ... را از زبان سانسکریت و هندی به نظم و نثر فارسی برگردانده شد.
دوره سلطنت اکبر اوج دوره مهاجرت عالمان و فرهیختگان و شعرای ایرانی به هند است به گونه‌ای که در منابع ذکر گردیده است که بیش از پنجاه شاعر فارسی زبان در دربار روی حضور داشته است.
صباحی، غزالی مشهدی و رکنی کاشانی از مشهورترین شاعران مهاجر ایرانی دربار اکبر بودند (نصرآبادی، 1362؛ 214)
اکبر شاه آزاد اندیش و خردمند و روشن بین بود و برخلاف پادشاهان اولیه صفوی و بسیاری از سلاطین عثمانی از تعصبات دینی عاری و پیراسته بود و به جنگ‌های شیعه و سنی و جهاد با کفار به چشم تنفر می‌نگریست. (نوایی، 1364؛ 488)
د) جهانگیر(1037-1014 ه.ق): عصر جهانگیر اوج درهم‌آمیختگی هنر، ادب و اندیشه ایرانی و هندی است. خود جهانگیر شرح احوال خود را به زبان فارسی به نام «توزک» جهانگیری نوشته است. جهانگیر به مظاهر تمدن و فرهنگ ایران دلبسته بود. از میان جشن‌ها و اعیاد فقط به نوروز علاقه داشت و هر سال آن را با شکوه تمام برگزار می‌کرد. یکی از کتاب‌های مهم لغت که به فارسی در دوره این پادشاه نوشته شده است فرهنگ جهانگیری تألیف «حسن انجوی شیرازی» است که به نام جهانگیر ساخته و پرداخته شده است.
از شاعران بسیاری در دربار جهانگیر نام برده شده است: طالب آملی که در دربار وی منصب ملک الشعرایی داشت در صف اول شاعران عصر وی بوده است (نصرآبادی، 1363؛ 241) از خود جهانگیر نیز اشعاری پارسی ذکر گردیده است که می توان به نمونه زیر اشاره کرد.
تومست با ده حسنی بفرما این دو نرگس را         که برخیزید از خواب نگه دارند مجلس را
ه) شاه جهان(1068- 1037 ه. ق): پسر و جانشین جهانگیر، در ذوق و ادب و دانش وارث پدر و نیاکانش بود. وی در شعر و دانش شاگرد قاسم بیگ تبریزی  دوایی گیلانی بود.
دربارش به وجود بسیاری از عالمان، پزشکان و شاعران زمان آراسته بود. از مشهورترین شاعران پارسی سرای دربارش می‌توان به کلیم کاشانی، صائب تبریزی، میرزا رضی دانش، صیدی تهرانی و حاجی محمد جان قدسی اشاره کرد.
نوشته‌اند که شاه جهان در بخشش درم و دینار به شاعران بی‌اختیار بود چنان که در پاداش قصیده‌ای از حاج محمد جان قدسی به وزن او روپیه بخشید (نقوی، 1343؛ 82)
حسن بیگ  رفیع مشهدی از انشاء نویسان به نام دوره شاه جهان بود و در این فن به نوعی شهرت داشت که شاه جهان او را با اصرار به دربار خود آورد.
صائب‌ تبریزی نیز بی‌شک از برترین شعرای دوره شاه جهان در دربار وی بود.
میرزا رضی دانش نیز که اصیلتش از مشهد بود در خدمت شاه جهان و جانشینش اورنگ زیب بود و گویند به واسطه این بیت:
قطره را سیراب کن ای ابر نیسان در بهار ***  قطره تامی می‌تواند شد چرا گوهر شود مبلغ صد هزار تومان از دارالشکوه – فرزند ارشد شاه جهان- انعام گرفت. (نهاوندی، 1931؛ 359)
ی) دارالشکوه: پسر ارشد شاه جهان نیز یکی از متفکرین اسلامی و از بزرگترین نویسندگان هند اسلامی است. عمده کتاب‌های وی به زبان فارسی و در باب تصوف بوده است که برخی از آنها عبارتند از : سکینه اولیاء، سفینه اولیاء و از همه مهمتر کتاب سر اکبر می‌باشد. اگرچه این شاهزاده دانش دوست سرانجام خوشی نداشت و سرانجام در جدال بر سر جانشینی پدر به دست برادر سخت گیر و مزدور خود اورنگ زیب مغلوب و گرفتار شد و سرانجام به امر وی به قتل رسید. (استرآبادی، بی‌تا، 471)
ز) اورنگ زیب: (1112- 1068 ه.ق) آخرین پادشاه بزرگ از گورکانیان هند که سلطنتش معاصر دوران سلطنت شاه عباس دوم، شاه سلیمان و شاه سلطان حسن صفوی بود. در دوران وی شکوه و عظمت سلسله گورکانیان به حد اعلای خود رسید. وی خود منشی ماهری بود و به دانش‌های ادبی وقوفی عالی داشت. لیکن پس از چندی برادران خود را در نزاع قدرت به قتل رسانید و متعاقب آن سیاست دینی سختی در پیش گرفت. به گونه‌ای که شاعران نیز از این سیاست سخت در امان نماندند به گونه‌ای که وی به شاعران حتی توصیه می‌نمود که به شعر و شاعری فکر نیز نکنند (صفا، 1362؛ 462)
جای شگفتی است که زینب النساء دختر اورنگ زیب شاعر بود و قصاید و غزل‌های خوبی به فارسی می‌سروده است. با این حال در دربار وی نیز ایرانیانی بوده‌اند که شعر می‌گفته‌اند که می توان به ؛ عاقل خان رازی که به مقام ناظم دهلی رسید و از وی کتاب مثنوی شمع و پروانه به یادگار مانده است یاد کرد. (نوایی، 1364؛ 497)
گفتار سوم: شاعران مهاجر به هند در عهد صفویه
در صفحات گذشته با دلایل مهاجرت هنرمندان به ویژه شاعران عصر صفوی به هند آشنا شدیم. توجه و بررسی شرح حال  و تتبع در دیوان این افراد به طور قطع برای رسیدن به نتایج این مهاجرت سودمند خواهد بود که در ذیل به پاره‌ای از مهمترین این افراد که نقش ویژه‌ای در پراکندن زبان و ادبیات و فرهنگ ایرانی در هند داشته‌اند می‌پردازیم.
الف) ثنایی مشهدی: خواجه حسن متخلص به ثنایی از شاعران سده دهم هجری است که به دلیل تغییر سبک شعر موضوع گفت و گوی بسیاری از منتقدان بوده است. عدم آشنایی وی با مقدمات علوم ادبی مانند بسیاری از شاعران عهد خود سرزنش مخالفان را به دنبال داشته است
وی در خراسان و در حمایت سلطان ابراهیم میرزا حاکم خراسان عصر صفوی می‌زیست و تا هنگام کشته شدن این شاهزاده به امر شاه اسماعیل دوم قصاید فراوانی در مدح وی سروده بود. وی در پی به سلطنت رسیدن شاه اسماعیل قصایدی در مدح وی سرود که موردتوجه شاه قرار نگرفت.
متعاقب این امر ثنایی در جهت بهبود زندگی مهاجرت به هند را در پیش گرفت. (نهاوندی، 1931؛‌353)
پس از آن ثنایی به هند رفت. در آنجا کارش چندان بالا نگرفت ولی «ابوالفتح گیلانی» که خود از مهاجران ایرانی بود او را در کنف حمایت خود گرفت تا اندک اندک در شمار ستایش‌گران عبدالرحیم خان خانان سپهسالار اکبرشاه درآمد و از ملازمت دیگران بی‌نیاز شد. (نهاوندی، 1931، 354)
ثنایی مدتی بعد به حضور اکبر رسید و در سلک شاعران دربار وی درآمد تا اینکه در سال 995 ه. ق در لاهور درگذشت ولی پس از چندی استخوان‌هایش را به مشهد بردند و در آنجا دفن کردند. (صفا، 1362، 775- 771)
ب) غزالی مشهدی: وی در سال 926 ه. ق در مشهد به دنیا آمد و در جوانی به دربار شاه تهماسب راه یافت اما به زودی به تهمت الحاد گرفتار شد چنان که از بیم بدخواهان در ایران مجال اقامت نیافت. غزالی ابتدا  به دکن رفت و بعد از آن عازم جونپور گردید و نزد حاکم آن ناحیه «علی قلی خان شیبانی» به ملازمت پرداخت و در همین ادوار بود که منظومه هزار بیتی خویش به نام «نقش بدیع» را به این حاکم هدیده داد و در برابر هر بیت یک سکه طلا دریافت کرد. ( صفا، 1362؛ 704- 700)
در پی کشته شدن خاندان شیبانی به امر اکبرشاه غزالی به دست سپاهیان اکبر افتاد و مورد توجه اکبر قرار گرفت و متعاقب آن اکبر شاه وی را به منصب ملک الشعرایی خود گمارد. غزالی نیز در مدت شش سال باقی مانده عمرش تذکره شهاب را نگاشت و به اکبر تقدیم کرد. (نهاوندی، 1931؛ 362)
وی نخستین شاعری بود که در دوره گورکانی به مقام ملک‌الشعرایی رسید و سرانجام در سال 980 ه. ق در گجرات درگذشت. (شهابی، 1316؛ 38)
ج) عرفی شیرازی: عرفی از شاعران بلندمرتبه قرن دهم هجری است که در ایران و عثمانی شهرت یافت. وی در سال 963 ه. ق در شیراز متولد شد و در همانجا به کسب علم و ادب پرداخت. وی در سن 26سالگی به هند رفت. (صفا، 1364؛ 801)
عرفی در هند مورد حمایت حکیم ابوالفتح گیلانی پزشک دربار اکبر قرار گرفت. اما ستاره اقبال عرفی با رفتن به درگاه خان خانان درخشید و مرتبه‌اش به حدی رسید که از همه برتر شد به گونه‌ای که باری خان در برابر یک قصیده‌اش هفتاد هزار روپیه به او بخشید و متعاقب آن پای عرفی به دربار اکبرشاه باز گردید. هرچند که این دوران طلایی برای عرفی طولانی نبود چرا که او در سال 999 ه. ق در 36 سالگی در لاهور درگذشت. به جز مجمع الابکار و فرهاد و شیرین که ناتمام ماند ساقی‌نامه‌ای هم از او باقی مانده است. (استرآبادی، بی‌تا؛ 468)
د) کلیم کاشانی: ملک الشعرا، میرزا ابوطالب کلیم کاشانی مشهور به طالبای کلیم از شاعران معروف قرن 11 ه. ق می‌باشد و مؤلف تذکره نصرآبادی به او لقب خلاق المعانی ثانی داده است. (نصرآبادی، 1363؛ 220)
وی در کاشان و شیراز به کسب علم پرداخت و در همان اوان جوانی به هند رفت و به خدمت شاه نوازخان درآمد. وی در سال 1028 ه. ق بعد از مرگ شاه نوازخان به ایران بازگشت اما بعد از 3 سال بار دیگر به هند بازگشت و به دربار شاه جهان آمد.
کلیم از شاه جهان اجازه اقامتن در کشمری یافت. وی از دربار مقرری سالیانه می‌گرفت و شاعر برگزیده شاه جهان بود. کلیم، پادشاه نامه را برای شاه جهان سرود و سرانجام در سال 1061 ه.ق در کشمیر وفات یا فت.
گویند: وقتی سلطان عثمانی مراد چهارم از روی غرور و تکبر نامه‌ای تحقیرآمیز به شاه جهان نوشت و او را سرزنش کرده بود که چرا خود را شاه جهان خوانده، در حالی که قلمرو پادشاهی او فقط هندوستان است، کلیم از جانب ولی نعمت خویش بیت ذیل را در جواب روانه کرد:
هند و جهان ز روی عدد هر دو چون یکی است
                شه را خطاب شاه جهانی مبرهن است (شهابی، 1316؛ 40)
مجموع اشعار او را تا 24 هزار بیت نوشته‌اند. او در همه انواع شعر طبع‌آزمایی کرده است و زبانی ساده و گاه دور از انسجام دارد. اما غلط‌های کمتری از لحاظ دستوری نسبت به دیگر شعرای سبک هندی در شعر او دیده می‌شود.
ه ) صائب تبریزی: میرزا علی اصفهانی معروف به صائبا از استادان بزرگی شعر فارسی در عهد صفویه است. وی در سال 1016 ه. ق در اصفهان چشم به جهان گشود. وی در روزگار جوانی بعد از تحصیل کمالات به ویژه خط، ادب و شعر به شغل پدرش که همانا تجارت بود روی آورد اما هیچ گاه نتوانست با تجارت نیازهای ذوقی و عاطفی خود را برطرف سازد، از این رو به هوای تجارت عزم سفر به هند کرد وی در ابتدا در هند به خدمت ظفرخان رسید. (زرین کوب، 1379، علمی)
وی سپس به کابل رفت و سرانجام در دربار شاه جهان راه یافت. وی بعد از 6 سال حضور در دربار شاه جهان به همراه پدر به ایران بازگشت و در دربار شاه عباس دوم منصب ملک الشعرایی یافت. وی تا سال 1081 ه. ق زنده بود و محفلش در اصفهان محل انسی برای اهل ادب و دوست داران شعر پارسی بود.
صائب برترین شاعر عصر شاه جهان است. شاعری بود که امرای روم و سلاطین دیگر در نامه‌های خود خواستار دیوان او شدند و شاه به رسم تحفه دیوان او را برای آنان روانه می‌کرد. (سر خویش، بی تا؛ 63)
صائب یکی از پرکارترین شاعران عصر خویش است. اشعار او عموماً قصیده و غزل است و نیز مثنوی‌هایی با عنوان «قندهارنامه» و «محمود و ایاز» نیز دارد.
غزل‌های او آمیخته به عرفان، حکمت و  معانی فراوانی است. صائب برخلاف اکثر شاعران این دوره با شاهان ایران ارتباط دوستانه‌ای داشته است.
گفتار چهارم: شاعران هندوی پارسی سرا:
شعر فارسی همگام با شاعران مسلمان توسط شاعران هندو نیز به مرتبه بالایی دست یافت. در میان این شاعران می‌توان به «میرزا موناهور» معروف به توسنی و «چاندرابهان» معروف به برهمن و «بنوازی لال» معروف به والی اشاره کرد.
این شاعران اگرچه هم چون؛ عرفی، کلیم و صائب از ارباب سخن محسوب نمی‌شدند ولی دارای جایگاه والایی در عصر خود بودند. در این میان برهمن جایگاه ویژه‌ای دارد. مؤلف تذکره رعنا در مورد او چنین می‌نویسد: اشعار برهمن نشان می‌دهد که هندوان نه تنها زبان فارسی را بسیار خوب درک می‌کردند، بلکه نتوانسته‌اند به آن غنا و اعتلا نیز بخشند.برهمن مقام شامخی در میان شعرای زمان خود یافت.وی فارسی و عربی را از «عبدالحکیم سیالکوبی» دانشمند برجسته عصر شاه جهان فرا گرفت. اطلاعات عمیق برهمن و تسلط او به فارسی موجب توجه شاهزاده دارالشکوه به وی شد.برهمن تحت حمایت این شاهزاده نه تنها به مقامات بالا رسید بلکه توانست کتابی باارزش در ادب و شعر فارسی با نام «چهارچمن» بنویسد.
غزلیات برهمن از لحاظ نحوه و شیوه در قالب صوفی گری، بسیار ارزش است. تحرکی که او در میان هندوان به یادگیری زبان فارسی ایجاد کرد باعث شد تا تعداد زیادی از آنان به فراگیری هرچه بهتر این زبان تشویق شوند.(کامرانی:1338 26-23)
 
گفتار پنجم: نقاشان ایرانی در دربار گورکانیان هند
ظهور سبک نقاشی مخصوص هندی که به دستیاری و رهنمون نقاشانی که از ایران به هند رفته بودند به وجود آمد. در تاریخ هنر هند اسلامی این نقش ایرانیان بسیار مهم است.
سبک نقاشی عهد گورکانیان نیز آمیزه‌ای از صورت‌گری ایرانی و هندی است و نزد اهل فن به سبک مغولی مشهور است. این نوع نقاشی یکی از     پردامنه‌ترین وغنی‌ترین سبک‌های نقاشی اسلامی است و شاید در سراسر جهان اسلام از نظر تعداد آثار برجای مانده بی‌نظیر باشد (غروی، 1352؛ 36)
نقاشان دوره شاه اسماعیل و شاه عباس در ترسیم مناظر عاشقانه – که هنرمندان تیموری در آن مهارت نداشتند – چیره دست بودند. ولی برعکس در نقاشی صحنه‌های جنگ هنرمندان صفوی در کنار صحنه‌هایی از جنگ که توسط هنرمندان تیموری نقاشی شده فقیر و بی‌پایه می‌نماید.
در هند این دوره مینیاتور سخت مورد توجه بود و با درخشش خاصی جلوه گر است. اولین آثار هندی در این زمینه به طورکلی برگرفته از آثار ایرانی عصر صفویه است. یکی از دلایل این بهره‌گیری و نفوذ هنر مینیاتور ایران در هند کشش و جاذبه‌ای بود که امپراتور هند همایون در موقع سفر به ایران نسبت به مینیاتور ایران حس کرد. هنگامی که همایون از ایران مراجعت کرد بسیاری از هنرمندان عراق و خراسان به خدمت او رسیدند. از مهمترین این افراد «میر سیدعلی» بود که همایون در سال 957ه.  وی را بر آن داشت که مجالس تصویری برای داستان‌های کتاب امیرحمزه یا حمزه‌نامه در دوازده جلد مصور نماید و میرسید علی برای این کار عده زیادی از نقاشان ایرانی و هندی را تحت کار گرفت (ارشاد، 1365؛ 195)
میر سیدعلی قبل از پایان کتاب حمزه‌نامه درگذشت و «خواجه عبدالصمد» و شاگردان وی این کار گرانمایه را که دارای 400 تصویر مینیاتور است به اتمام رسانیدند. خواجه عبدالصمد شاگرد میرسیدعلی و فرزند وی نیز از مشهورترین نقاشان این عصر هند می‌باشند.
در کتاب خانه بانکی پور در پتنه درحاشیه یک نسخه اکبرنامه آمده است که اکبر گوید: در کابل من و پدرم هر دو تحت تعلیم خواجه عبدالصمد بودیم. (غروی، 1352، 41)
خواجه عبدالصمد در دوره اکبر به ریاست ضراب خانه شاهی رسید. سکه‌های ضرب شده در این دوره دارای خلوص و عیار درست و از لحاظ نقش نیز دارای امتیاز خاص است و اثرات هنری این سرپرست با ذوق در نقش و نوشته و شکل سکه‌ها مشهود است.
از دیگر افراد مهم در زمینه نقاشی که در این دوره از ایران به هند رفتند و تأثیر فراوانی در هنر نگارگری دربار هند داشت می‌توان به «خواجه عبدالعزیز» اشاره کرد. وی ازکارمندان کتابخانه شاه تهماسب و شاگرد بهزاد بود و به قول مؤلف تذکره الخواص شخصی ذوالفنون بود. از دیگر نقاشان  ایرانی درباره گورکانی هند «خسروقلی» و «جمشید خان» را می‌توان نام برد.
اینان در عهد اکبرشاه به هند آمدند. از ویژگی‌های هنر نقاشی ایرانی در هند می‌توان به احداث کارخانه‌های نقاشی در این دوره اشاره کرد که در ابتدا اساتید آن ایرانی بودند و هندوان را مورد تعلیم قرار می‌دادند به گونه‌ای که در دوره جهانگیر عمده افرادی که در این کارگاه مشغول بودند هندوانی بودند که از اساتید ایرانی بهره‌مند شده بودند. (سلیمی، 1372؛ 97)
از مشخصات کار گروه نقاشان ایرانی و هندی عدم رعایت مسائل طبقاتی بود. بدان معنی که برای نخستین بار به هندوان اجازه داده شد از هر طبقه‌ای که باشند بتوانند در کارهای هنری شرکت نمایند. نقاش معروف اکبرشاه که دارای استعداد شگرفی بود از طبقات پست هندو بود. این نقاش هندی تحت تعلیم خواجه عبدالصمد به مدارج عالی رسید.
آقا رضا از شاگردان میرسیدعلی نیز در دربار اکبر در میان نقاشان جایگاه ویژه‌ای داشت . فرزند وی ابوالحسن نیز هنرمندی ارزنده بود و لقب نادرالزمان داشت. ابوالحسن در صورت‌گری به جایی رسید که بهترین نقاش عصر شاه جهان گردید. (بهنام، 1343؛ 3)
اغلب تصاویر کتاب حمزه نامه، بهارستان و داراب‌نامه به دست ایرانیان در هند کشیده شده است. حتی آثاری که به دست نقاشان هندی در این دوره خلق شده است به فارسی در زیر اثر امضاء می‌شده است.
در موضوع نقاشی‌های عصر اکبر تصاویر انسان، حیوان، گل و گیاه همانند هنر نقاشی ایرانی به وفور به چشم می‌خورد. شیوه‌های نقاشی ایرانی به شکل خالص نیز در آثار گورکانیان هند در آثار افرادی چون «فرخ بیگی» به چشم می‌خورد.
در دوره اورنگ زیب که مسلمانی متعصب بود و علاقه‌ای به هنر نداشت نقاشی همانند هنرهای دیگر دوره انحطاط را پیموده و از آنجا که صورت‌سازی در اسلام منع شده بود در این دوران نقاشی محدود و شامل، شکار، کل حیوانات و پرندگان بود. (ارشاد، 1365؛ 198)
گفتار ششم: معماران ایرانی در دربار گورکانیان هند
نفوذ معماران ایرانی در هند از زمان ساسانیان در هند قابل مشاهده است. هرچند تردیدهایی درباره نفوذ هنر هندی بر هنر ایرانی وجود دارد اما درباره عکس این جریان تردیدی نیست. (نوایی،1364؛ 531)
برخی از ویژگی‌های معماری ایرانی مانند کاشی کاری می‌توانست سختی بادهای موسمی مناطق حاره هند را تحمل کند. این عنصر و دیگر ظرافت‌های معماری متداول در ایران تا حدودی توسط معماران هندی که معماری را ذاتاً ساختمان وزینی از سنگ‌های بریده شده به حساب می‌آوردند می‌بایست به کنار گذاشته می‌شد. (کونل، 1368؛ 221)
اما استفاده از طاق و گنبد ایرانی همراه با شیوه هندی از همان ابتدای ورود معماری اسلامی در هند پذیرفته شد و مورد تقلید قرار گرفت و پس از آن گنبد سیمای خاص معماری هند را تشکیل داد.
از دیگر عناصر معماری اسلامی – ایرانی که در هند رواج یافت عبارت بود از آجر و قسمت‌های چوبی خانه مانند در و پنجره که در شهرهای حومه سند و جنوب پنجاب به کار می رفت. وضع نیمه صحرایی آن جا و نیز همجواری با ایران باعث گردید که این عناصر در نواحی مختلف هند خصوصاً نواحی غربی متداول گردد.
اوج تأثیر معماری ایرانی در هند در دوره گورکانیان بود. معماری هند از زمان همایون بیش از پیش رنگ و بوی ایرانی یافت. همایون که شیفته فرهنگ و هنر ایرانی بود در همه شئوون از جمله معماری تحت تأثیر هنرمندان ایرانی قرار گرفت.
آن چه در این معماری بود دارای عناصر فراوان معماری ایرانی بود با این تفاوت که در کنار به کار رفتن کاشی‌کاری به رسم هندیان تخته سنگ‌هایی نیز در بنا به کار می‌رفت.
تأثیر معماری ایرانی به بهترین وجهی در بنای آرامگاه همایون که توسط معماری ایرانی به نام «میرک غیاث» ساخته شد. این بنا که یکی از ایرانی‌ترین بناهای هند است دارای کاشی‌کاری مختلط و ترکیب پیچیده شاه‌نشین‌های قوسی شکل و گنبدهای باریک است. این مقبره عظیم با سنگ سرخ تزئین و باغ آن کاملاًٌ شبیه چهارباغ اصفهان است. (ریاض الاسلام، 1372؛ 256)
از دیگر بناهای دوره همایون که نفوذ معماری ایرانی در آن به چشم می‌خورد می توان به «باغ بوحلیمه» که سر در آن مزین به کاشی‌کاری معرق است و چند مقبره کوچکتر متعلق به اعضای خاندان همایون و مدرسه خیرالمنزل که کاشی‌های آجری شکل لعابی و لوحه‌های گچ‌کاری دارد و مقبره بیرام خان نام برد. (کونل، 1368، 225)
این تأثیر را در بعضی از کارهای اوایل دوره اکبر شاه چون مسجد اجمیر و مسجد ناگور که با کاشی‌کاری معرق تزئین شده می‌توان دید. اما اکبر در عین حال نسبت به فرهنگ و اندیشه اصیل هندی شیفتگی تمام داشت  و به همین جهت در زمان او توجه به هنر و معماری بومی هند به چشم می‌خورد. برای نمونه در همان بناهایی که با اقتباس شیوه‌های ایرانی ساخته شده است در کنار عنصر ایرانی معماری راجیپوت دیده می‌شود.
قصر سرخ از آثار دوره اکبر که در آن تأثیر افکار معماری ایرانی بیشتر از همه جا به چشم می‌خورد در گوشه‌های این قصر درست به سبک کاروان‌سراهای ایرانی برج‌هایی بنا شده است.
توجه اکبر به فرهنگ، هنر و اندیشه هندی درباریان و مردم مسلمان در هند را ناخشنود ساخت. از این رو جانشین وی جهانگیر شاه با وجود آنکه مانند پدر به دنبال احیای اندیشه و هنر هندی بود برای جلب حمایت مسلمانان بار دیگر به ایرانیان توجه نمود و به خدمت فرهنگ، ادب و هنر ایران همت گماشت. لباس‌های صفوی و سبک‌های معماری ایرانی بار دیگر ترویج شد.
ملکه او یعنی نور جهان هم ایرانی بود. ذوق شخصی این ملکه باعث شد که بناهای عظیم هند از سنگ مرمر سفید مزین به سنگ‌های قیمتی و ستون‌های ایرانی استفاده شود. (نوایی، 1364؛ 532)
از دیگر بناهای معماری مهم عصر جهانگیر که با سبک ایرانی و متأثر از آن ساخته شد، می‌توان به مسجد وزیر خان، مسجد دایی نگ، مقبره فهم خان معروف به نیله گنبد در دهلی، مقبره زینب النساء در نوانکوت، مقبره علی مردان خان، در ورودی باغ‌های شالیمار، با‌غ‌های زبیده بیگم در لاهور و صدها اثر دیگر نام برد. (حیدری، 1351؛ 12)
اما در پی روی کار آمدن شاه جهان، ما اوج معماری و هنر ایرانی در هند را می‌بینیم و عکس دوره اکبر که برگشت به معماری هند  و اندیشه هندو را شاهدیم در دوره شاه جهان این رویه به صورت یک جانبه به طرف اندیشه و معماری ایرانی است. طرح‌های گل و گیاه، خطاطی، درخت سرو ایرانی و کوزه‌های شراب همه بیان‌گر بیشترین نزدیکی در زمینه‌های مختلف هندی به آرا و اندیشه‌های ایرانی است. (نوایی، 1364؛ 531)
اما معروف‌ترین سبک ساختمان ایرانی در هند بنای معروف تاج محل در شهر آگره است. در ساختن بنای محل معماران و طراحانی چون «محمد خان شیرازی، امانت خان شیرازی» و استاد «عیسی شیرازی» شرکت داشتند.
این بنا متعلق به ممتاز محل همسر شاه جهان است. ساختمان آن حدود 17 سال طول کشید. معماران اصلی این بنا دو ایرانی مقیم پنجاب به نام استاد احمد لاهوری و برادرش حمید لاهوری بودند. (جغتایی، 1352؛ 49-48)
تاج محل تقلید کاملی است از سبک معماری صفوی با انحرافات و اختلافات بسیار کوچک، یکی از موارد اختلاف سبک استفاده از مرمرهای عالی مکران است که با نوشته‌های اهل فن روحیه شاداب و پرتجمل و زرق و برق ایرانی را به صورت بنا نمایان ساخت. عجیب آنکه از این بنا به عنوان نمونه‌ای عالی از تمدن گورکانی هند یاد می‌شود در حالی که از همة آثار دیگر زمان گورکانیان کمتر دارای بن مایه هنر تیموری است. (نوایی، 1364؛ 533)
گفتار هفتم: خوشنویسان ایرانی در دربار گورکانیان هند
یکی دیگر از مظاهر نمایان نفوذ فرهنگ ایرانی در هند وجود کتیبه‌های فارسی و عربی در سراسر این کشور است که یادآور گسترش و مقبولیت زبان و ادب فارسی در هند در گذشته است. نفوذ خوشنویسی در هند در پی ورود گورکانیان به هند همراه با ورود عالمان و هنرمندان ایرانی به هند صورت گرفت.
همان گونه که خوشنویسی در عهد صفوی به اوج قدرت و زیبایی رسید و خوشنویسان بزرگی در این عصر پدیدار شدند. این هنر در دوره صفوی عکس دو هنر نقاشی و شاعری که کمتر مورد حمایت شاهان صفوی بود بیشتر مرود توجه شاهان این سلسله بود به گونه‌ای که اکثر شاهان صفوی خود در این فن دستی داشتند و آن را حمایت می‌کردند به گونه‌ای که شاه عباس اول در کتابخانه خهود نمونه‌هایی نفیس از دو این شعرای بزرگی به خط استادان خوشنویس گرد آورده بود (نصرآبادی، 1363؛ 26)
بی شک سرآمد خوشنویسان عصر صفوی میرعماد است. مؤلف روضه الصفا نوشته است که وی از سادات حسنی قزوین و در خط نستعلیق استاد و مشهور بود و در سال 1024 ه. ق در شهر اصفهان به تحریک معاندین به قتل رسید. (هدایت، 1339؛ 581)
از زمان تأسیس سلسله گورکانی در هند فن خوشنویسی همانند دیگر هنرها مورد حمایت پادشاهان گورکانی قرار گرفت. با این حمایتها بود که افرادی همچون «محمد حسین کشمیری، در هند پدیدار شدند و آن چنان مورد قدرشناسی و حمایت امپراتور و امیرانی چون خان خانان قرار گرفتند که از ایران نیز هنرمندانی چون؛ «دوری هروی» ملقب به کاتب الملک، عبدالرحیم هروی، معروف به عنبرین قلم، عبدالحق شیرازی، معروف به امانت خان،‌عبدالرشید دیلمی، ملقب به شیدا و ... به دربار گورکانی آمدند و فی خطاطی و خوشنویسی را در شبه قاره رواج دادند. اکبر شاه و شاه جهان به این هنر اهمیت می دادند و مقرری وصله کافی برای خوشنویسان در نظر می‌گرفتند. کسانی چون عبدالرشید دیلمی، سید علی تبریزی و خواجه عبدالباقی در این عهد از ایران به دربار گورکانیان رفتند. (نصرآبادی، 1363؛ 208)
یکی از زیباترین نمونه‌های خطاطی عهد گورکانی بر کتیبه‌های تاج محل حک شده است. آن کسی که این خطوط گوناگون را نوشته یک ایرانی به نام استاد «امانت خان شیرازی» بوده است. ا ین هنرمند چنان در نوشتن کتیبه‌ها هنرمندی نشان داد که شاه جهان در اواخر کار او را امانت خان لقب داد و امروز امضای این هنرمند شیرازی در پای کارش در تاج محل به چشم می‌خورد (نوایی، 1364؛ 501 )
گفتار هشتم: موسیقی ایرانی در دربار گورکانیان هند
موسیقی نیز از عناصر مهم هنری و فرهنگی و پیوند دهنده دو کشور در عصر مزبور بوده است. وجود قطعات سجع و منظم در ریگ ودا، اوستا و موسیقی و رقص رایج در میان هندیان که در تشریفات مذهبی اجرا می‌شده به نحوی وجود و اهمیت این هنر را در میان قبایل آریایی نمودار می‌سازد. (سامی، 1349؛ 3)
با رسوخ اسلام در هند و رواج فرهنگ ایرانی در نواحی شمال هند در دوره غزنوی و تماس لغات و هنرهای ایرانی با هندی، موسیقی هندی نیز از این ارتباط برکنار نماند. به گونه‌ای که موسیقی کلاسیک هندی با نام «سنگیت» با فرهنگ ایرانی – اسلامی تماس یافت و تأثیر عمیقی از آن گرفت. انقلابی که در این موسیقی رخ داد زایده نفوذ موسیقی ایرانی در شبه قاره می‌باشد که امیرخسرو و دهلوی پیشوای این نهضت است. (سلیمی، 1372؛ 91)
امیرخسرو دهلوی، شاعر، موسیقی دان و آهنگ‌ساز ایرانی بود که در قرن 9 ه . ق به هند آمد و زینت بخش دربار علاء الدین یکی از حکام هند شد. وی نه تنها در سبک موسیقی نشانه‌هایی ماندنی از خود بر جای نهاد بلکه در شکوفایی موسیقی در شبه قاره نیز نقش ویژه‌ای گذارد. ترکیب موسیقی هند با موسیقی ایرانی اسلامی مرهون امیرخسرو دهلوی است. او پایه‌گذار مکتبی شد که نتیجه آن مکتب از آن زمان تاکنون اکثر موسیقی دانان هند مسلمان هستند. سازهای بسیاری در این دوره از ایران به هند رفتند چون: قانون، رباب، سه تار، طنبور، دلربا و زنبورک.
توجه به هنر موسیقی در دوره صفویه با  افول همراه بود عامل اساسی آن نیز مساعد نبودن اوضاع اجتماعی و موانع مذهبی بود که به تدریج هنرمندان واقعی را دلسرد و افسرده می‌ساخت و کمتر کسی به فراگیری این فن رغبت یافت در نتیجه موسیقی در این عهد به دست افراد بی‌سواد و نادان افتاد که از آن استفاده‌های مطرب‌گونه کردند. (خالقی، 1321؛ 14)
حسن روملو تاریخ نگار نامی عصر صفوی ذیل حوادث سال 939 ه. ق گوید: و اندر این سال شاه دین پناه از جمیع  مناهی توبه کرد... مغنی بی معنی گوی را، اگر بی قانون شرع آواز کند تنبیه نمایند و چون مغنی فریاد از نهاد برآرد و یا چنگ بی‌ننگ را در کنار هر کس ببینند موی از گیسوی ببرند. (روملو، 1357؛ 323)
در دوره صفویه تألیف شایسته‌ای در این فن به واسطه عدم حمایت از این هنر پدید نیامد و تنها برخی اهل عمل بوده اند که نوازندگی می‌کردند آن هم در پنهانی تا مورد تکفیر قرار نگیرند که این امر خود لطمه‌ای بزرگی بر موسیقی در آن دوران زد. اما از نوازندگان نامی دوره صفویه می‌توان به جلال باخزری، حافظ مظفر قمی، استاد محمد مؤمن، استاد شهسواری چهار تاری، استاد معصوم کمانچه‌ای، استاد سلطان محمد طنبوره‌ای، قاضی عبدالله رازی و .... اشاره کرد. (سامی، 1349؛ 6)
کارشناسان عقیده دارند که تأثیر موسیقی ایرانی در هند بر مکتب سنگیت فراوان و عمیق بوده است اما در این برهه زمانی آن چه که از آن می‌دانیم این است که در کنار تمام تأثیرات ذکر شده یک سبک آواز ایرانی به نام «خیال» در شمال هند در این عصر رواج یافته و این سبک با عنوان خیالیه در عهد گورکانی و بعد از آن اجرا می‌شده است. (نجاتی، 1368؛ 7)
 
فهرست منابع
1-    ارشاد، فرهنگ (1365) مهاجرت تاریخی ایرانیان به هند، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، چاپ اول.
2-    شهابی، علی اکبر (1316) تأثیر روابط ادبی ایران و هند در ادبیات دوره صفویه، تهران: مرکزی .
3-    نوایی، عبدالحسین (1364) ایران و جهان، تهران: هما چاپ دوم .
4-    سلیمی، مینو (1372) روابط فرهنگی ایران و هند، تهران: انتشارات وزارت امور خارجه،‌چاپ اول .
5-    استرآبادی، محمد قاسم (بی تا) تاریخ فرشته، ‍]بی جا] بی نا .
6-    نقوی، علیرضا (1343) تذکره نویسی در هند و پاکستان، تهران: علمی .
7-    نصرآبادی ، محمد طاهر دستگردی ، وحید (1363) تذکره نصر آبادی،‌تهران: فروغی .
8-    نهاوندی،‌ عبدالباقی، هدایت، حسن (1931) مآثر رحیمی، کلکته [بی نا] .
9-    صفا، ذبیح الله (1362) تاریخ ادبیات ایران ، ج 1 تهران : فردوسی .
10- صفا،  ذبیح الله (1364) تاریخ ادبیات ایران، ج 5، تهران: فردوسی .
11-  صفا، ذبیح الله (1366) تاریخ ادبیات ایران، ج 3،‌تهران: فردوسی .
12- زرین کوب، عبدالحسین (1379) با کاروان حله، تهران: علمی چاپ دوازدهم .
13- روملو ، حسن، نوایی، عبدالحسین (1357) احسن التواریخ، تهران: بابک.
14- کونل، ارنست، طاهری،هوشنگ (1368) هنر اسلامی، تهران، طوس چاپ دوم.
15- الاسلام، ریاض،‌آرام،‌محمد باقر(1373)، تاریخ روابط ایران و هند، تهران: امیرکبیر، چاپ اول .
16- غروی، محمد (1352) خواجه عبدالصمد شیرین قلم، تهران: مجله هنر  ومردم، شماره 128.
17- جغتای، محمد عبدالله، رجب نیا، مسعود (1352) تاج محل، تهران: مجله هنر و مردم، شماره 127.
18- سامی، علی (1349)، موسیقی ایرانی از دوران کهن و عهد هخامنشی، تهران: مجله هنر و مردم، شماره 95 .
19- بهنام، عیسی (1343) آشنایی با چند نقاشی ایرانی و هندی، تهران: مجله هنر و مردم، شماره 19.
20- خالقی، روح الله (1321) سرگذشت موسیقی ایران، ج1، تهران : نشر فردوسی.
21- کامرانی، جلال (1338) پارسی گویان هندی، تهران: مجله دانش، شماره 12.
22- حیدری، مسعود (1351) تأثیر معماری ایران بر معماری گورکانیان هند، تهران: مجله فکور، شماره 6.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:17  توسط محمدرضا قنبري  | 

بیوگرافی اورنگ زیب

اورَنْگ‌ْ زيب‌، ابوالمظفر محيى‌الدين‌ محمد عالمگير غازي‌ (حك 1068- 1118ق‌/1657-1706م‌)، ششمين‌ پادشاه‌ گوركانى‌ هند. او سومين‌ پسر شاهجهان‌ (حك 1037- 1068ق‌) بود كه‌ در 1027ق‌/ 1618م‌ در دهود متولد شد ( توزك‌...، 282-283؛ قس‌: خافى‌خان‌، 2/3). اورنگ‌زيب‌ آموزشهاي‌ متداول‌ عصر را زيرنظر استادان‌ آغاز كرد و با زبانهاي‌ فارسى‌، عربى‌، تركى‌ و هندي‌ آشنايى‌ يافت‌ (فاروقى‌، 543 ؛ آفتاب‌ اصغر، 399). وي‌ در دورة شاهزادگى‌ دو بار در 1045ق‌/1635م‌ و 1062ق‌/1652م‌ از سوي‌ شاهجهان‌ نايب‌السلطنة دكن‌ شد (خافى‌خان‌، همانجا؛ 2 .(EIنيز به‌ سبب‌ شايستگى‌ بارها از سوي‌ پدر، به‌ مأموريتهاي‌ گوناگون‌ فرستاده‌ شد، از جمله‌: لشكركشى‌ به‌ بلخ‌ و بدخشان‌ براي‌ مقابله‌ با ازبكها در 1057ق‌/1647م‌ و دو لشكركشى‌ ديگر براي‌ تسخير قندهار ميان‌ سالهاي‌ 1059 تا 1062ق‌، فرماندهى‌ جنگهاي‌ دكن‌، لشكركشى‌ موفقيت‌آميز به‌ گلكنده‌ در 1065ق‌ و بيجاپور در 1066ق‌ (شاملو، 435- 448، 452-470؛ كنبو، 2/442، 3/3، 54 - 55، 105- 108؛ خافى‌خان‌، 2/3-4؛ سركار، I-II/53-62, 90 -70 ؛ «فرهنگ‌ جغرافيايى‌...1»، .(II/401
پس‌ از بروز بيماري‌ سخت‌ شاهجهان‌ و پريشانى‌ اوضاع‌ مملكت‌ در 1067ق‌، ميان‌ 4 برادر - داراشكوه‌، شجاع‌، اورنگ‌ زيب‌ و مراد بخش‌ - بر سر جانشينى‌ پدر، درگيري‌ سختى‌ پديد آمد و هر يك‌ در ناحية حكمرانى‌ خويش‌ داعية پادشاهى‌ برداشتند (بختاورخان‌، 1/1-2؛ خافى‌خان‌، 2/4- 5؛ «فرهنگ‌ تاريخى‌...2»، .(81 اما درايت‌ اورنگ‌ زيب‌، نخست‌ او را به‌ سوي‌ اتحاد با برادر كهتر خود، مراد كشاند كه‌ با هم‌ به‌ سوي‌ اكبرآباد حركت‌ كردند (بختاورخان‌، 1/14؛ خافى‌خان‌، 2/9-10). در فاصلة روياروييها با داراشكوه‌، اورنگ‌ زيب‌ نخست‌ مرادبخش‌ را دستگير كرد، سپس‌ طى‌ مراسمى‌ غيررسمى‌ در حالى‌ كه‌ شاهجهان‌ در قلعة اكبرآباد محبوس‌ بود، در 1068ق‌ در باغ‌ شاليمار دهلى‌ تاج‌ بر سر نهاد (بختاورخان‌، 1/39-51، 65، 71؛ اشر، .(I(4)/252 اورنگ‌ زيب‌ در 1069ق‌ پس‌ از برپا داشتن‌ جشن‌ تاج‌گذاري‌، عنوان‌ «عالمگير» را براي‌ خود برگزيد (كنبو، 3/255؛ بختاورخان‌، 1/148-150)؛ آنگاه‌ دست‌ به‌ كار گسترش‌ قلمرو حكومت‌ خويش‌ شد.
يكى‌ از مسائل‌ مهم‌ دوران‌ حكمروايى‌ اورنگ‌ زيب‌ شورش‌ مراتهه‌ به‌ رهبري‌ شيواجى‌ (د 1091ق‌) پسر شاه‌جى‌ بود. اورنگ‌ زيب‌ بارها، از جمله‌ در 1072 و 1074ق‌، براي‌ سركوب‌ اين‌ شورش‌ اقدام‌ كرد و سرانجام‌ در 1075ق‌ توانست‌ شيواجى‌ را به‌ اطاعت‌ خود درآورد، اما وي‌ در 1080ق‌ از چنگ‌ اورنگ‌ زيب‌ گريخت‌ و از آن‌ پس‌ فعاليت‌ خود را با شدت‌ بيشتري‌ برضد او ادامه‌ داد (اشر، همانجا؛ سركار، ؛ IV/53 2 .(EIاگرچه‌ ناآراميهاي‌ گوناگون‌ تا واپسين‌ روزهاي‌ عمر اورنگ‌ زيب‌ همچنان‌ ادامه‌ داشت‌، با اينهمه‌ ، وي‌ توانست‌ در مدت‌ 50 سال‌ پادشاهى‌ خود سرزمينهاي‌ قلمرو گوركانيان‌ را تا دورترين‌ مرزهاي‌ جنوبى‌ گسترش‌ دهد (اشر، ؛ I(4)/253 «فرهنگ‌ تاريخى‌»، همانجا).
اورنگ‌ زيب‌ در 91 سالگى‌ درگذشت‌ (بدخشى‌، 19) و او را در آرامگاهى‌ كه‌ به‌ دستور خودش‌ در درگاه‌ شيخ‌ برهان‌الدين‌ در خلدآباد نزديك‌ اورنگ‌آباد ساخته‌ شده‌ بود، به‌ خاك‌ سپردند (اشر، .(I(4)/260
مجموعة نامه‌هاي‌ بر جاي‌ مانده‌ از وي‌، گذشته‌ از اهميت‌ تاريخى‌، حكايت‌ از تبحر او در نگارش‌ به‌ زبان‌ فارسى‌ دارد. اورنگ‌ زيب‌ در هنر خوشنويسى‌ به‌ ويژه‌ خط نسخ‌ مهارت‌ بسيار داشت‌ و نسخه‌هايى‌ از قرآن‌ كريم‌ به‌ خط وي‌ در موزه‌هاي‌ گوناگون‌ موجود است‌ (آفتاب‌ اصغر، 400-401؛ حكمت‌، 125-126؛ نيز نك: شيمل‌، 104- 105، 243).
اورنگ‌ زيب‌ در امر قضا بسيار سخت‌گير و دقيق‌ بود (فاروقى‌، و براي‌ برقراري‌ قوانين‌ اسلامى‌ و جلوگيري‌ از منكرات‌ و مقابله‌ با متخلفان‌ مجازاتهاي‌ سنگين‌ تعيين‌ كرد («امپراتوري‌...3»، .(234 به‌ دليل‌ پافشاري‌ وي‌ بر مذهب‌ حنفى‌، علماي‌ اهل‌ تسنن‌ بدو لقب‌ «محيى‌الدين‌» داده‌ بودند (احمد، 7، حاشيه‌). اورنگ‌ زيب‌ با وضع‌ جزيه‌ براي‌ هندوان‌ در 1090ق‌ - كه‌ در 972ق‌ به‌ فرمان‌ اكبر ملغى‌ شده‌ بود - و جلوگيري‌ از انتصاب‌ هندوها در مقامات‌ بالاي‌ حكومتى‌ و دستور ويران‌ كردن‌ معابد هندوان‌، موجبات‌ نارضايى‌ عميقى‌ را در ميان‌ آنها به‌ وجود آورد («فرهنگ‌ تاريخى‌»، .(84 اگرچه‌ اورنگ‌ زيب‌ بر مذهب‌ تسنن‌ پاي‌ مى‌فشرد، اما گروه‌ بسياري‌ از امراي‌ وي‌ از شيعيان‌ بودند (هاليستر، 1/157؛ نيز نك: رضوي‌، 33-34 .(II/9-10,
سياست‌ خارجى‌: اگرچه‌ به‌ هنگام‌ جلوس‌ اورنگ‌زيب‌، نمايندگانى‌ از ممالك‌ گوناگون‌ براي‌ گفتن‌ تبريك‌ به‌ دربار وي‌ آمدند («امپراتوري‌»، 225 )، اما ظاهراً او چندان‌ تمايلى‌ به‌ ايجاد رابطة سياسى‌ با همسايگان‌ خود نداشته‌ است‌. دربارة ارتباط با ايران‌، مى‌دانيم‌ كه‌ بوداق‌ بيگ‌ در 1069ق‌/1659م‌ از سوي‌ شاه‌ عباس‌ دوم‌ (سل 1052-1077ق‌) به‌ هند رفت‌ و در دهلى‌ از وي‌ استقبال‌ بى‌ سابقه‌ و گرمى‌ شد (بختاورخان‌، 1/225-227؛ خافى‌خان‌، 2/124، 127؛ رياض‌الاسلام‌، 193-194). تربيت‌خان‌ نيز در 1074ق‌ از سوي‌ اورنگ‌زيب‌ به‌ ايران‌ گسيل‌ شد (شاهنوازخان‌، 1/494-496؛ رياض‌ الاسلام‌، 195-196)؛ اما رفتار نسنجيدة وي‌ در ايران‌ چنان‌ شاه‌ عباس‌ را برآشفت‌ كه‌ ضمن‌ نوشتن‌ نامه‌اي‌ توهين‌آميز به‌ اورنگ‌ زيب‌، بر آن‌ شد كه‌ به‌ سوي‌ شرق‌ لشكركشى‌ كند، ولى‌ با مرگ‌ ناگهانى‌ وي‌ در 1077ق‌ نگرانى‌ اورنگ‌ زيب‌ از رويارويى‌ با صفويان‌ برطرف‌ شد (بختاورخان‌، 1/346؛ خافى‌خان‌، 2/202-203؛ شاهنوازخان‌، 1/496-497؛ رياض‌الاسلام‌، 197- 198) و بعدها اورنگ‌ زيب‌ از به‌ رسميت‌ شناختن‌ سلطنت‌ شاه‌ سليمان‌ و شاه‌ سلطان‌ حسين‌ صفوي‌ خودداري‌ كرد (همو، 205).
سلطان‌ سليمان‌ دوم‌ عثمانى‌ (سل 1099-1102ق‌) با نوشتن‌ نامه‌اي‌ در1101ق‌ كوشيد با تحريك‌اورنگ‌زيب‌ از يك‌سو و سبحان‌ قلى‌خان‌ حاكم‌ بخارا از سوي‌ ديگر، اتحادي‌ برضدمسيحيان‌ (اروپاييان‌) به‌ وجود آورد (همو، 204)، اما مشكلات‌ داخلى‌ اورنگ‌ زيب‌ بيشتر از آن‌ بود كه‌ درگير جنگهاي‌ خارجى‌ شود. در پى‌ ناآراميهاي‌ دكن‌ و اشتغال‌ اورنگ‌ زيب‌ به‌ اين‌ موضوع‌، انگليسيها بر آن‌ شدند تا با استفاده‌ از فرصت‌، جاي‌ پاي‌ خود را در هند محكم‌ كنند. در 1097ق‌ شايسته‌خان‌ حاكم‌ بنگال‌ عوارض‌ گمركى‌ معوقه‌ را از انگليسيها طلب‌ كرد، اما آنها مقاومت‌ كردند و درگيري‌ كوچكى‌ ميان‌ دو طرف‌ روي‌ داد. («امپراتوري‌»، 233 ؛ «فرهنگ‌ جغرافيايى‌»، ؛ VI/246 مهاجان‌، 176 ؛ آفتاب‌ اصغر، 393). برخوردهايى‌ نيز ميان‌ اورنگ‌ زيب‌ و تجار آلمانى‌ و فرانسوي‌ بر سر مسائل‌ تجاري‌ و محافظت‌ از كشتيهاي‌ حجاج‌ كه‌ عازم‌ سفر مكه‌ بودند، روي‌ داد (نك: سركار، .(IV/310-311
فرهنگ‌ و هنر: در دورة اورنگ‌ زيب‌، علوم‌ فقهى‌، فلسفه‌، اخلاق‌ و حديث‌ از جايگاه‌ ويژه‌اي‌ برخوردار بود و مدارس‌ مذهبى‌ بسياري‌ تأسيس‌ شد (احمد، 80؛ آفتاب‌ اصغر، 401). از آثار مهم‌ مذهبى‌ اين‌ دوره‌ مى‌توان‌ از كتاب‌ فتاوي‌ عالمگيري‌، مشهور به‌ فتاوي‌ هندويه‌ ياد كرد (همو، 397- 398). دربارة تاريخ‌نويسى‌ نيز، در اين‌ دوره‌ آثار برجسته‌اي‌ مانند واقعات‌ عالمگيري‌ عاقل‌خان‌ خوافى‌، عالمگيرنامة كاظم‌ قزوينى‌ و مرآة العالم‌ بختاورخان‌ تأليف‌ گرديد (نك: همو، 422- 465؛ استوري‌، ؛ I(1)/582-599 نيز نك: رضوي‌، .(II/275
اگرچه‌ اورنگ‌ زيب‌ موفق‌ شد قلمرو گوركانيان‌ هند را وسعت‌ بخشد، اما كشاكش‌ ميان‌ ديدگاههاي‌ مذهبى‌ كه‌ از دورة اكبر آغاز شده‌ بود، در اين‌ دوره‌ نمود بيشتري‌ يافت‌. مثلاً او با پشتيبانى‌ افراطيون‌ توانست‌ داراشكوه‌ وليعهد شاهجهان‌ را كه‌ انديشه‌هاي‌ روشن‌بينانة صوفيانه‌ داشت‌، از ميان‌ بردارد. پس‌ از آن‌ نيز سياستهاي‌ افراطى‌ او كه‌ نقشبنديان‌ در تقويت‌ آن‌ مؤثر بودند ، بجز هندوان‌، مسلمانان‌ را نيز آزرد (نك: ه د، 8/576 -577؛ هاليستر، 1/157). جنگهاي‌ داخلى‌ به‌ ويژه‌ در دكن‌ كه‌ بيشتر منشأ مذهبى‌ داشت‌، نارضايى‌ و شورشهاي‌ گستردة مردمى‌ را سبب‌ شد. ناتوانى‌ اورنگ‌ زيب‌ در حفظ نظام‌ اداري‌ و يكپارچگى‌ ميان‌ امرا و درباريان‌، به‌ دشواريهاي‌ ديگر مى‌افزود («فرهنگ‌ تاريخى‌»، 84 -83 ؛ اشر، .(I(4)/253 سرانجام‌ اين‌ بحرانها، زمينة تضعيف‌ موقعيت‌ جانشينان‌ اورنگ‌ زيب‌، و نفوذ هرچه‌ بيشتر انگليسيها را پس‌ از مرگ‌ او فراهم‌ آورد كه‌ در مدت‌ كمتر از نيم‌ قرن‌ به‌ فروپاشى‌ و سقوط سلسلة گوركانيان‌ شبه‌ قاره‌ منجر شد.
مآخذ: آفتاب‌ اصغر، تاريخ‌نويسى‌ فارسى‌ در هند و پاكستان‌، لاهور، 1364ش‌؛ احمد، عزيز، تاريخ‌ تفكر اسلامى‌ در هند، ترجمة نقى‌ لطفى‌ و محمد جعفر ياحقى‌، تهران‌، 1367ش‌؛ بختاورخان‌، محمد، مرآة العالم‌: تاريخ‌ اورنگ‌ زيب‌، به‌ كوشش‌ ساجده‌ س‌. علوي‌، لاهور، 1979م‌؛ بدخشى‌، محمد، تاريخ‌ محمدي‌، به‌ كوشش‌ امتياز على‌ عرشى‌، رامپور، 1960م‌؛ توزك‌ جهانگيري‌، به‌ كوشش‌ محمدهاشم‌، تهران‌، 1359ش‌؛ حكمت‌،على‌اصغر، سرزمين‌هند، تهران‌،1337ش‌؛ خافى‌خان‌نظام‌الملكى‌،محمدهاشم‌، منتخب‌ اللباب‌، به‌ كوشش‌ كبيرالدين‌ احمد، كلكته‌، 1874م‌؛ رياض‌ الاسلام‌، تاريخ‌ روابط ايران‌ و هند، ترجمة محمدباقر آرام‌ و عباسقلى‌ غفاري‌فرد، تهران‌، 1373ش‌؛ شاملو، وليقلى‌، قصص‌ خاقانى‌، به‌ كوشش‌ حسن‌ سادات‌ ناصري‌، تهران‌، 1371ش‌؛ شاهنوازخان‌، مآثر الامرا، به‌ كوشش‌ عبدالرحيم‌ اشرف‌ على‌، كلكته‌، 1888م‌؛ شيمل‌، آن‌ ماري‌، خوشنويسى‌ و فرهنگ‌ اسلامى‌ در هند، ترجمة اسدالله‌ آزاد، مشهد، 1368ش‌؛ كنبو، محمدصالح‌، عمل‌ صالح‌، به‌ كوشش‌ غلام‌ يزدانى‌ و وحيد قريشى‌، لاهور، 1967م‌؛ هاليستر، جان‌ نُرمن‌، تشيع‌ در هند، ترجمة آزرميدخت‌ مشايخ‌ فريدنى‌، تهران‌، 1373ش‌؛ نيز:
, C.B., The New Cambridge History of India, Cambridge, 1992; A Dictionary of Indian History, Calcutta, 1967; EI 2 ; Faruki, Z., Aurangzeb, Lahore, 1977; The Imperial Gazetteer of India, New Delhi, 1981; Mahajan, V.D., Muslim Rule in India, New Delhi, 1975; The Mughul Empire, ed. R. C. Majumdar, Bombay, 1974; Rizvi, A.A., A Socio-Intellectual History of the Isn ? p Ashar / Sh / p / s in India, Canberra 1986; Sarkar, J., History of Aurangzib, New Delhi, 1973; Storey, C.A., Persian Literature, London, 1970.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 9:31  توسط محمدرضا قنبري  | 

موسيقي‌ اسلامي‌ در شرق‌ جهان‌ اسلام‌

 در شرق‌ اسلامي‌، شاهان‌ سلسله‌ي‌ عادل‌ شاهيان‌ در بيجاپور همگي‌ از زمره‌ي‌ حاميان‌ گرم‌ پيشه‌ي‌ موسيقي‌ به‌ شمار بودند، و نخستين‌ اينان‌ يوسف‌ عدلشاه‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 916/1511) بود، و او در موسيقي‌ چندان‌ مهارت‌ داشت‌ كه‌ با موسيقي‌ دانان‌ حرفه‌اي‌ برابري‌ مي‌توانست‌ كرد سهل‌ است‌ كه‌ گاه‌ به‌ تفنّن‌ آهنگ‌ نيز مي‌ساخت‌. اسماعيل‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 941/1534) به‌ موسيقي‌ توراني‌ و ايراني‌ در دربار خود بيشتر علاقه‌ نشان‌ مي‌داد، و ابراهيم‌ اول‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ /1557 965) موسيقي‌ دكن‌ را ترجيح‌ مي‌داد، و آورده‌اند كه‌ ابراهيم‌ دوم‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1035/1626) اثري‌ در باب‌ موسيقي‌ نوشته‌ و آن‌ را نورس‌ نام‌ كرده‌ و حتّي‌ ظهوري‌ شاعر ايراني‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1027/1618) بر آن‌ مقدّمه‌ نوشته‌ بود. شاهان‌ سلسله‌ي‌ قطب‌ شاهيان‌ در گُلكُنده‌ نيز در تعلّق‌ خاطرشان‌ به‌ موسيقي‌ و خنياگري‌ دست‌ كمي‌ از اين‌ نداشتند. سلطان‌ قلي‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 940/1543) آداب‌ ايراني‌ را در دربار خود رواج‌ داد - كه‌ قريب‌ چهل‌ سال‌ برقرار ماند - و «نوبه‌ي‌» نظاميش‌ به‌ هر پنج‌ نوبت‌ نماز در شهر طنين‌انداز مي‌شد. در آن‌ روزگار بحث‌ درباره‌ي‌ مدرسه‌ي‌ موسيقي‌ گواليور Gwalior نقل‌ هر مجلسي‌ بود، و اعتبار آن‌ مدرسه‌ عمدتاً به‌ سبب‌ وجود راجه‌ مان‌ سينگ‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 932/1517) بود، و بلند آوازه‌ترين‌ شاگرد آن‌ تان‌سين‌ بود كه‌ درس‌ از محمد غوث‌ آموخته‌ بود. يكي‌ ديگر از همين‌ حلقه‌ بَخْشو بود، و مجموعه‌ي‌ آوازها يا دُرْپَدان‌ او گنجينه‌ي‌ سرشاري‌ براي‌ بهترين‌ خنياگران‌ به‌ حساب‌ مي‌آمد. و چون‌ بابُر (متوفّي‌ به‌ سال‌ 936/1530) به‌ عنوان‌ نخستين‌ امپراتور مغول‌ در هندوستان‌ بر تخت‌ جلوس‌ كرد، دودمانهاي‌ پادشاهي‌ پيشين‌ غالباًدر قلمرو و او مستحيل‌ شدند، و بابر را در دربارهايي‌ بار آورده‌ بودند كه‌ موسيقي‌ مختصّه‌ي‌ غالب‌ آنها به‌ شمار مي‌آمد. از اخباري‌ كه‌ در بابرنامه‌ آمده‌ چنين‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ امپراتور خود حتّي‌ آهنگساز هم‌ بوده‌ است‌ و كساني‌ بر اين‌ باورند كه‌ آهنگهاي‌ او روزگاري‌ وجود داشته‌ است‌. پسر او همايون‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 963/1556) نيز موسيقي‌ را تشويق‌ مي‌كرد و صميمانه‌ باور داشت‌ كه‌ رقص‌ صوفيانه‌ تجلّي‌ كامل‌ حكمت‌ الهي‌ است‌. در دربار براي‌ خنياگران‌ و رامشگران‌ روزهاي‌ خاصّي‌ تعيين‌ شده‌ بود تا در آن‌ روزها به‌ حضور باريابند، و نام‌ برخي‌ از آنان‌، نظير عبداللّه‌ قانوني‌ و محمد سُرنائي‌ به‌ همراه‌ نام‌ آوازخواناني‌ مثل‌ حافظ‌ دوست‌ محمد خوافي‌ و استاد يوسف‌ مودود در اكبرنامه‌ به‌ ثبت‌ رسيده‌ است‌. دربار اكبر شاه‌ مشهور (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1014/1605)، بدان‌گونه‌ كه‌ در آيين‌ اكبري‌ نوشته‌ي‌ ابوالفضل‌ توصيف‌ شده‌ است‌، خود نمايانگر آن‌ است‌ كه‌ موسيقي‌ تا چه‌ حد هم‌ در مشي‌ سياسي‌ امپراتور و هم‌ در ذوق‌ و سليقه‌ي‌ او عاملي‌ تعيين‌ كننده‌ بوده‌ است‌. موسيقي‌ دانان‌ و خنياگران‌ را در هفت‌ گروه‌ طبقه‌بندي‌ مي‌كردند، و سي‌ و شش‌ تن‌ از آنان‌ را ابوالفضل‌ در اثر خود نام‌ برده‌ است‌؛ و ابوالفضل‌ در انتخابش‌ گشاده‌نظر و جامع‌الاطراف‌ بوده‌ است‌؛ چه‌ خنياگران‌ گزيده‌ي‌ او تنها از كشمير و گواليور كه‌ در اين‌ باره‌ نام‌ و آوازه‌اي‌ داشتند اختيار نشده‌اند، بلكه‌ بهترين‌ آنان‌ از هرات‌ و خراسان‌ انتخاب‌ شده‌اند، و در ميان‌ آنان‌ هم‌ آوازخوان‌ هست‌ و هم‌ سرود خوان‌ و هم‌ نوازنده‌؛ و بيش‌ از نيمي‌ از آنان‌ نامهاي‌ اسلامي‌ دارند. آورده‌اند كه‌ خود امپراتور دويست‌ قطعه‌ي‌ موسيقي‌ ساخته‌ بوده‌ است‌. در ميان‌ گنجينه‌هاي‌ آثار هنري‌ كه‌ از روزگار او به‌ دست‌ است‌ تابلويي‌ هست‌ كه‌ ورود تان‌سين‌ به‌ دربار را باز مي‌نمايد. ابوالفضل‌ مي‌گويد چگونه‌ در هر كرانه‌ به‌ جستجو مي‌پرداخته‌اند و دام‌ و دانه‌ مي‌چيده‌اند تا بهترين‌ موسيقيهاي‌ آوازي‌ را به‌ جنگ‌ آورند، و از اين‌ رهگذر بهترين‌ «دُرپَد» را از گواليور مي‌گرفته‌اند، و بهترين‌ «چيند» را از دكن‌، و بهترين‌ قول‌ و «ترانه‌» از دهلي‌، و بهترين‌ «كَجْري‌» يا «ذِكْري‌» از گجرات‌ و بهترين‌ «بَنگوله‌» از بنگال‌، و بهترين‌ چُتْكَله‌ از جانپور. جهانگير (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1037/1627) در عشقي‌ كه‌ به‌ موسيقي‌ نشان‌ مي‌داد خَلَف‌ صدق‌ پدرش‌ بود، و خنياگر دلخواهش‌ شوقي‌ بود و شوقي‌ هم‌ آواز هندي‌ خوش‌ مي‌خواند و هم‌ آواز پارسي‌، چندان‌ كه‌ «زنگ‌ از آيينه‌ي‌ دل‌ مي‌زدود». از او تابلويي‌ در دست‌ است‌ كه‌ در موسيقي‌ هندوستان‌ نوشته‌ي‌ فوكس‌ استرنگوي‌ Strangway  Fox باز آورده‌ شده‌ است‌. نام‌ بسياري‌ ديگر از خنياگران‌ و رامشگران‌ دربار جهانگير در تُزُك‌ جهانگيري‌ و اقبال‌نامه‌ باز آورده‌ شده‌ است‌. نخستين‌ اثر از اين‌ دو حاوي‌ توصيفي‌ از دسته‌ي‌ موزيك‌ امپراتور است‌. شاه‌ جهان‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1068/1658) موسيقي‌ درباري‌ را به‌ يكي‌ از مايه‌هاي‌ شكوه‌ و جلال‌ دربارش‌ بدل‌ كرد. هم‌ او بود كه‌ دُرپَدان‌ آهنگساز گواليور يعني‌ بخشو را در مجموعه‌اي‌ گرد آورد، و شماره‌ي‌ آنها در اين‌ مجموعه‌ به‌ هزار مي‌رسيد. در عروسي‌ فرزندش‌ اورنگ‌ زيب‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1119/1707) ثروت‌ هنگفتي‌ را تنها صرف‌ موسيقي‌ كرد. دريغا كه‌ همين‌ اورنگ‌زيب‌ چون‌ بر تخت‌ جلوس‌ كرد گروه‌ خنياگران‌ درباري‌ را در برابر چشمان‌ حيرت‌زده‌ي‌ همگان‌ از خدمت‌ معاف‌ كرد. خوشبختانه‌ بهادرشاه‌ (متوفّي‌ به‌ سال‌ 1124/1713) خنياگران‌ را دوباره‌ به‌ خدمت‌ فراخواند و به‌ آنها مناصب‌ درخور بخشيد. در همين‌ ايّام‌ بود كه‌ امپراتوري‌ بزرگ‌ مغول‌ به‌ دام‌ جنگها و ستيزه‌هايي‌ در افتاد كه‌ براي‌ همه‌ي‌ طرفهاي‌ درگير حاصلي‌ جز نابودي‌ نداشت‌، و از اين‌ رهگذر رو به‌ زوال‌ سياسي‌ و فرهنگي‌ نهاد. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 13:2  توسط محمدرضا قنبري  | 

معماري‌ اسلامي‌ در شبه‌ قاره‌ي‌ هند

 تصرف‌ شبه‌ قارّه‌ي‌ هند به‌ دست‌ مسلمين‌ در سال‌ 94/712 با حمله‌ي‌ محمدبن‌ قاسم‌ به‌ سند آغاز گرديد. اسناد وقت‌ حاكي‌ است‌ كه‌ وي‌ در ديبل‌ يك‌ مسجد و چند عمارت‌ ديگر بنا كرد، ولي‌ امروز اين‌ ساختمانها از بين‌ رفته‌ است‌. حفريات‌ اخير در جنوب‌ سند به‌ كشف‌ بعضي‌ آثار بناهاي‌ باستاني‌ منتهي‌ شده‌ است‌. اما كارشناسان‌ درباره‌ي‌ ميزان‌ قدمت‌ اين‌ ابنيه‌ هنوز به‌ نتيجه‌ي‌ نهايي‌ نرسيده‌اند. احتمال‌ مي‌رود كه‌ پي‌سازي‌ مستطيل‌ شكل‌ كشف‌ شده‌ در بمپور متعلق‌ به‌ نخستين‌ مسجد شبه‌ قاره‌ باشد كه‌ در زمان‌ محمدبن‌ قاسم‌ ساخته‌ شده‌ است‌. همچنين‌، تا به‌ حال‌ هيچ‌ بناي‌ اسلامي‌ كه‌ قبل‌ از نيمه‌ي‌ قرن‌ ششم‌ / دوازدهم‌ ساخته‌ شده‌ باشد كشف‌ نگرديده‌ است‌. هر چند كه‌ معلوم‌ است‌ مولتان‌ قبل‌ از لشكركشيهاي‌ سلطان‌ محمود غزنوي‌ از مراكز مهم‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ بوده‌ است‌. پس‌ از فتح‌ لاهور به‌ دست‌ سلطان‌ محمود در سال‌ 393/1002، قرارگاه‌ ثابتي‌ براي‌ سربازان‌ افغان‌ در آنجا تأسيس‌ شد. بعدها، جانشينان‌ محمود لاهور را به‌ پايتختي‌ خود برگزيدند (492-582/1098-1186). لذا، به‌ احتمال‌ زياد مساجد، كاخها، مقابر و ديگر ساختمانهايي‌ كه‌ به‌ دست‌ حكّام‌ مسلمان‌ مولتان‌، لاهور و ديگر اميرنشينهاي‌ كوچك‌ درّه‌ي‌ سند در فاصله‌ي‌ قرنهاي‌ دوّم‌ / هشتم‌ و ششم‌ / دوازدهم‌ ساخته‌ شده‌ است‌ به‌ دست‌ مهاجمين‌ تخريب‌ گرديده‌ و يا به‌ مرور زمان‌ از ميان‌ رفته‌ است‌. آنچه‌ امروز بر جاي‌ مانده‌ است‌، در مقايسه‌ با عراق‌، سوريه‌، ايران‌، مصر و اسپانيا به‌ دوره‌ي‌ بسيار نزديكتري‌ تعلّق‌ دارد.
معماري‌ هندي‌ - اسلامي‌ طي‌ بيش‌ از پنج‌ قرن‌ تاريخ‌ خود (545-1119/1150-1707) منطقه‌ي‌ بسيار وسيعي‌ را در بر مي‌گيرد و مراحل‌ و سبكهاي‌ فراواني‌ را پشت‌ سر مي‌گذارد كه‌ در اين‌ مختصر تنها اشاره‌اي‌ گذرا به‌ آنها مي‌توان‌ داشت‌. علاوه‌ بر شيوه‌ي‌ سلطنتي‌ دهلي‌ كه‌ سبك‌ مرجع‌ به‌ حساب‌ مي‌آمد، كارشناسان‌ لااقل‌ هشت‌ سبك‌ متمايز محلي‌ را نيز تشخيص‌ داده‌اند. اين‌ شيوه‌هاي‌ محلّي‌ متعلّق‌ است‌ به‌: پنجاب‌ غربي‌ (545-725/1150-1325)، بنگال‌ (597-957/1200-1550)، جونپور (762-885/1360-1480)، گجرات‌ (700-957/1300-1550)، مندو و مالوه‌ (808-977/1405-1569)، دكن‌ (748-1026/1347-1617)، بيجاپور و خاندش‌ (828-1067/1425-1656) و كشمير (813-1112/1410-1700). يكي‌ از اين‌ سبكها - سبك‌ مولتان‌ در پنجاب‌ غربي‌ - حتي‌ از سبك‌ سلطنتي‌ دهلي‌ نيز قديمي‌تر است‌. 

قديمي‌ترين‌ بناي‌ اسلامي‌ در شبه‌ قاره‌ي‌ هند، مقبره‌ي‌ شاه‌ يوسف‌ گردزي‌ در مولتان‌ است‌ كه‌ در سال‌ 547/1152 فتح‌ شده‌ است‌. ساختمان‌ مذكور به‌ شكل‌ مستطيل‌ و سقف‌ آن‌ مسطح‌ است‌. در يكي‌ از ديوارها، قسمتي‌ به‌ شكل‌ مستطيل‌ و كمي‌ برجسته‌ است‌ كه‌ ورودي‌ را در برمي‌گيرد. ديوارها تماماً در زير كاشيهاي‌ رنگارنگي‌ كه‌ مولتان‌ هميشه‌ به‌ توليد آنها معروف‌ بوده‌، مخفي‌ شده‌ است‌. اين‌ كاشيها با نقوش‌ هندسي‌، خطاطي‌ و گل‌ و گياه‌ تزيين‌ گرديده‌ است‌. فقدان‌ گنبد، ستون‌ و طاق‌ در اين‌ ساختمان‌ ساده‌ و معمولي‌ كاملاً جلب‌نظر مي‌كند.
در دهلي‌ بود كه‌ معماري‌ اسلامي‌ در ابعاد وسيعي‌ پايه‌گذاري‌ شد. قطب‌الّدين‌ ايبك‌، بلافاصله‌ پس‌ از تأسيس‌ پايتخت‌ خود در سال‌ 587/1191، دستور ساختمان‌ مسجد معروف‌ قوّة‌الاسلام‌ را صادر كرد. اين‌ قديمي‌ترين‌ مسجد موجود در شبه‌ قاره‌ي‌ هند است‌. صحن‌ مسجد به‌ شكل‌ مستطيل‌ (105*141 پا) است‌ و با رواقهاي‌ ستون‌داري‌ احاطه‌ شده‌ است‌. شبستان‌ ضلع‌ غربي‌ گنبدهاي‌ كم‌خيز است‌ و راهروهاي‌ داخلي‌ آن‌ با مهارت‌ ساخته‌ و پرداخته‌ شده‌ بود. سه‌ سال‌ بعد، طاقنماي‌ بزرگي‌ در مقابل‌ شبستان‌ ساخته‌ شد. قوسهاي‌ جناغي‌ اين‌ طاقنما كه‌ از سنگ‌ سرخ‌ ساخته‌ شده‌، به‌ طرز باشكوهي‌ با نقوش‌ گل‌ و بته‌ و خط‌ حّجاري‌ شده‌ است‌. طاقهاي‌ مذكور به‌ شيوه‌ي‌ معماري‌ رايج‌ آن‌ زمان‌ در شمال‌ ايران‌ كشيده‌ است‌ و حالت‌ سبكي‌ و ارتفاع‌ را القا مي‌كند. 

جنبه‌ي‌ مشخّص‌ ديگري‌ از معماري‌ اسلامي‌ در قرن‌ هفتم‌ / سيزدهم‌ احداث‌ تعداد زيادي‌ مقبره‌ است‌. از مقابر معروف‌ اين‌ دوره‌ آرامگاههايي‌ است‌ كه‌ التوتمش‌ براي‌ پسرش‌ سلطان‌ غري‌ (629/1231) و براي‌ خودش‌ (633/1235) بنا كرد و همچنين‌ مقبره‌ي‌ سلطان‌ بلبان‌ (679/1280) در دهلي‌، مقبره‌هاي‌ شاه‌ بهاءالحق‌ (661/1262)، شاه‌ شمس‌ الدّين‌ تبريز در مولتان‌، مربوط‌ به‌ همين‌ دوره‌ است‌.
آغاز قرن‌ هشتم‌ / چهاردهم‌، با دگرگوني‌ مهمي‌ در سبك‌ سلطنتي‌ دهلي‌ همراه‌ بود. علّت‌ اين‌ تحول‌ هجوم‌ قوم‌ مغول‌ به‌ آسياي‌ مركزي‌ و ايران‌ بود. حمله‌ي‌ مغول‌ مرگ‌ و ويراني‌ را به‌ دنبال‌ داشت‌ و باعث‌ مهاجرت‌ عدّه‌ي‌ زيادي‌ از معماران‌، مهندسين‌ و صنعتگران‌ ترك‌ و ايراني‌ به‌ دهلي‌ شد و همين‌ عده‌ بودند كه‌ يكي‌ از زيباترين‌ آثار معماري‌ بناي‌ معروف‌ علايي‌ دروازه‌ (705/1305) را در نزديكي‌ قطب‌ منار ساختند. علايي‌ دروازده‌ (دروازه‌ي‌ علاءالدين‌ خلجي‌)، نقطه‌ي‌ عطفي‌ در تحوّل‌ معماري‌ اسلامي‌ در هند به‌ شمار مي‌آيد. توجّه‌ مختصري‌ به‌ اين‌ بناي‌ شكيل‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ مي‌بايست‌ به‌ دست‌ معماران‌ خبره‌اي‌ ساخته‌ شده‌ باشد كه‌ دانش‌، بينش‌ و قابليّت‌ آن‌ را داشته‌ باشند كه‌ طرح‌ را قبل‌ از اجرا با تمام‌ جزييات‌ آن‌ آماده‌ نمايند. 
سبك‌ ساختمان‌ اين‌ بنا مستقل‌ و اصيل‌ است‌. نحوه‌ي‌ ديوار كشي‌، نوع‌ قوسها، كيفيت‌ استقرار گنبد بر تكيه‌گاهها و طرح‌ تزيينات‌ سطوح‌ حاكي‌ از نظارات‌ معماران‌ استادكار است‌.
طاق‌ اصلي‌ هلالي‌ نوك‌ تيز است‌. اين‌ طاق‌ تقريباً كشيده‌ است‌ و عرض‌ دهانه‌ي‌ آن‌ در مقايسه‌ با ارتفاع‌ طاق‌ بسيار كم‌ است‌. كتيبه‌هايي‌ به‌ صورت‌ نوار در مرمرهاي‌ سفيد اين‌ قسمت‌ حك‌ شده‌ است‌. 

تُغلَقها كه‌ از سال‌ 720/1320 تا 816/1413 بر هند حكومت‌ كردند، در امر ساختمان‌ بسيار فعّال‌ بودند. پايه‌گذار سلسله‌ي‌ تغلق‌ سربازي‌ بود كه‌ تنها پنج‌ سال‌ (720-725/1320-1325) حكومت‌ كرد و در اين‌ مدت‌ كوتاه‌ موفّق‌ شد علاوه‌ بر مقبره‌ي‌ شخصي‌ خود يك‌ قلعه‌، يك‌ كاخ‌ و يك‌ شهر محصور به‌ نام‌ تغلق‌ آباد بنا كند. اين‌ اولين‌ پايتخت‌ يك‌ پادشاه‌ مسلمان‌ در هند بود، هر چند كه‌ مقدم‌ بر او نيز، سلطان‌ علاءالدّين‌ خلجي‌ پيشتر، پايتخت‌ مشابهي‌ را طرح‌ريزي‌ كرده‌ بود. تغلق‌ آباد در نزديكي‌ دهلي‌ واقع‌ است‌ و به‌ جز مقبره‌ي‌ اين‌ «شاه‌ سرباز» بقيه‌ي‌ قسمتهاي‌ آن‌ امروز مخروبه‌ است‌. مقبره‌ي‌ مذكور بيش‌ از آرامگه‌ به‌ يك‌ قلعه‌ي‌ مستقلّ شبيه‌ است‌ و از اين‌ نظر ساختماني‌ است‌ منحصر به‌ فرد. شايد اوضاع‌ نابسامان‌ سياسي‌ ناشي‌ از حمله‌ي‌ مغول‌ اين‌ طور اقتضا مي‌كرد كه‌ تمام‌ ساختمانها در مواقع‌ اضطرار براي‌ مقاصد دفاعي‌ مورد استفاده‌ قرار گيرد. اين‌ گور قلعه‌اي‌ شكل‌ بر روي‌ سكوي‌ مرتفعي‌ ساخته‌ شده‌ است‌. مصالح‌ آن‌ ماسه‌ سنگ‌ و مرمر سفيد است‌. ديوارهاي‌ بنا در سمت‌ خارج‌ شيب‌دار و منظره‌ي‌ كلي‌ آن‌ شبيه‌ به‌ هرم‌ است‌. دروازه‌ي‌ آن‌ در واقع‌ تله‌ي‌ مرگي‌ براي‌ مهاجمين‌ است‌ و در زير حياط‌، سردابه‌هاي‌ مستحكمي‌ براي‌ ذخيره‌ كردن‌ اموال‌ تعبيه‌ شده‌ است‌. گنبد نوك‌ تيز و به‌ سبك‌ تاتاري‌، يعني‌ سبكي‌ كه‌ در تمام‌ دوره‌ي‌ اسلامي‌ در هند متداول‌ بود، ساخته‌ شده‌ است‌. اين‌ بناي‌ پنج‌ ضلعي‌ مظهري‌ از استحكام‌، قدرت‌ صلابت‌ است‌.
مهاجمين‌ مغول‌ نتوانستند دهلي‌ را ويران‌ كنند و اين‌ امر به‌ دست‌ يكي‌ از حكّام‌ خود اين‌ شهر به‌ نام‌ محمد تغلق‌ كه‌ پايتخت‌ خود را به‌ دولت‌ آباد در جنوب‌ منتقل‌ كرد، صورت‌ گرفت‌. دهلي‌ به‌ شهري‌ متروكه‌ تبديل‌ شد و تجارت‌، هنر و صنعت‌ آن‌ به‌ كلي‌ نابود گرديد. بيشتر معماران‌ و صنعتگراني‌ كه‌ موفّق‌ به‌ فرار از ارگ‌ سلطنتي‌ شده‌ بودند به‌ مراكز حكومتهاي‌ محلّي‌ پناهنده‌ شدند و از اين‌رو، زماني‌ كه‌ فيروز تغلق‌ به‌ احياي‌ پايتخت‌ اقدام‌ كرد، معمار استادكاري‌ در دهلي‌ يافت‌ نمي‌شد. خزانه‌ي‌ سلطنتي‌ نيز خالي‌ بود و اوضاع‌ اقتصادي‌ بسيار از هم‌ پاشيده‌ بود. هر چند فيروز تغلق‌ از بزرگ‌ترين‌ چهره‌هاي‌ عمران‌ و آباداني‌ هند در طول‌ تاريخ‌ اين‌ كشور است‌ اما ساختمانهاي‌ او بالاجبار ساده‌ و بي‌پيرايه‌ است‌ و سخت‌ و خشن‌ به‌ نظر مي‌رسد. از حجّاريها و كنده‌كاريها اثري‌ نيست‌ و از نقوش‌ پيراسته‌ي‌ تزييني‌ و قطعات‌ خوشتراش‌ و پرداخت‌ شده‌ي‌ مرمر و سنگ‌ سرخ‌ و نماهاي‌ آراسته‌ي‌ دروني‌ و بيروني‌ نشاني‌ به‌ چشم‌ نمي‌خورد. در عوض‌، ديوارها با قلوه‌ سنگ‌ ساخته‌ شده‌ و روي‌ آن‌ با لايه‌هاي‌ ضخيمي‌ از ملات‌ اندود شده‌ است‌. اين‌ دوره‌ را بايد مرحله‌ي‌ رياضت‌ و رهبانيّت‌ در معماري‌ به‌ حساب‌ آورد.
فيروزشاه‌ تغلق‌ در شمال‌ هند چهار شهر محصور بنا كرد: فيروزشاه‌ كوتله‌ در دهلي‌، جونپور، حصار و فاتح‌ آباد. ارگ‌ فيروزشاه‌ در دهلي‌ در ساحل‌ رودخانه‌ ساخته‌ شده‌ بود. اين‌ ارگ‌ تقريباً به‌ شكل‌ مستطيل‌ بود و داراي‌ حياطهاي‌ مستطيل‌ شكل‌، حمامها، منبعها، باغها، قصرها، سربازخانه‌ها، مسجد جامعي‌ با ظرفيت‌ 10000 نفر و محله‌هاي‌ خدمه‌ و غيره‌ بود. اصول‌ اوّليّه‌ي‌ معماري‌ «قلعه‌ - قصرها» كه‌ سلاطين‌ بزرگ‌ مغول‌ در آگره‌، دهلي‌، اللّه‌آباد و ديگر نقاط‌ آن‌ را به‌ كار بستند به‌ توسّط‌ فيروزشاه‌ وضع‌ گرديده‌ بود. 

در فاصله‌ي‌ سالهاي‌ 772/1370 و 777/1375، مساجد متعدّدي‌ به‌ دست‌ فيروز تغلق‌ در دهلي‌ ساخته‌ شد كه‌ معروف‌ترين‌ آنها مسجد كهركي‌ است‌. اين‌ مسجد بر روي‌ تِهْ خانه‌ يا زيرسازي‌ از طاق‌ بنا گرديده‌ است‌. مسجد مذكور بناي‌ منحصر به‌ فردي‌ است‌، چرا كه‌ تقريباً شبيه‌ مساجد سرپوشيده‌ي‌ دوره‌ي‌ سلجوقي‌ در تركيّه‌ است‌. اين‌ نوع‌ ساختمان‌ در هند به‌ ندرت‌ يافت‌ مي‌شود. اولين‌ بار، در اين‌ مسجد ايوان‌ ورودي‌ به‌ اندازه‌ي‌ چند پله‌ از زمين‌ ارتفاع‌ دارد. سقف‌ در گاهي‌ مسجد با طاق‌ و تير پوشيده‌ شده‌ است‌. قسمت‌ داخلي‌ متشكّل‌ از رواقهايي‌ است‌ كه‌ هر يك‌ از دهانه‌هاي‌ مربّع‌ شكل‌ آن‌ با گنبدي‌ به‌ شكل‌ فنجان‌ پوشيده‌ شده‌ است‌. اين‌ گنبدها در سه‌ رديف‌ قرار دارند كه‌ هر رديف‌ متشكّل‌ از سه‌ مجموعه‌ي‌ نُه‌ گنبدي‌ است‌ و بدين‌ ترتيب‌ تعداد گنبدها مجموعاً به‌ هشتاد و يك‌ عدد بالغ‌ مي‌شود. هر گوشه‌ از اين‌ بناي‌ مستطيل‌ شكل‌ با برج‌ و باروي‌ مدوّر و مايلي‌ محافظت‌ مي‌شود. 

هجوم‌ تيمور در سال‌ 1398/801، ضايعه‌ي‌ عظيمي‌ براي‌ هند بود. تيمور نه‌ تنها دهلي‌ را غارت‌ كرد، بلكه‌ صنعتگران‌ هندي‌ را نيز براي‌ ساختن‌ مسجد جامع‌ معروف‌ سمرقند با خود برد. دهلي‌ تفوّق‌ سياسي‌ خود را از دست‌ داد و دايره‌ي‌ نفوذ سلاطين‌ سيد و لودي‌ تنها به‌ حوزه‌ي‌ رودخانه‌ي‌ گنگ‌ محدود گرديد. در سرتاسر قرن‌ نهم‌ / پانزدهم‌ و ربع‌ اول‌ قرن‌ دهم‌ / شانزدهم‌، دهلي‌ دستاوردي‌ در زمينه‌ي‌ معماري‌ نداشت‌. هيچ‌ كاخي‌، مسجد، قلعه‌ يا شهري‌ ساخته‌ نشد و تنها مقابري‌ به‌ يادبود در گذشتگان‌ برپا مي‌گرديد.
مع‌ذلك‌ در اين‌ دوره‌، تحوّل‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ در ساختمان‌ گنبد صورت‌ گرفت‌ و آن‌ طرح‌ گنبد دو پوسته‌اي‌ در هند بود، هر چند كه‌ اين‌ روش‌ گنبدسازي‌ از قرنها پيش‌ در ديگر ممالك‌ اسلامي‌ به‌ كار بسته‌ شده‌ بود. اين‌ نوع‌ گنبد- كه‌ در آن‌ پوسته‌هاي‌ داخلي‌ و خارجي‌ از هم‌ فاصله‌ دارند و ارتفاع‌ گنبد بدون‌ اختلال‌ در نقشه‌ي‌ داخلي‌ ساختمان‌ افزايش‌ مي‌يابد - نخستين‌ بار در مقبره‌ي‌ سلطان‌ سكندر لودي‌ (924/1518) اجرا گرديد.
* بنگال‌: قديمي‌ترين‌ اثر معماري‌ اسلامي‌ در بنگال‌، مسجدي‌ چند گنبدي‌ در روستاي‌ پاندو است‌. اين‌ مسجد در نيمه‌ي‌ قرن‌ هفتم‌ / سيزدهم‌ ساخته‌ شده‌ است‌ و قديمي‌ترين‌ مسجد چند گنبدي‌ در تمام‌ شبه‌ قارّه‌ است‌. بناي‌ بسيار ممتاز ديگر پاندوا، مسجد آدينه‌ (766/1364) است‌. اين‌ مسجد كانون‌ پايتخت‌ جديدي‌ بود كه‌ به‌ توسّط‌ سكندرشاه‌ (759-791/1358-1389) ساخته‌ شد. مسجد آدينه‌، كه‌ دو طبقه‌ ارتفاع‌ و طرحي‌ معمولي‌ دارد، بزرگ‌ترين‌ و جالب‌ترين‌ بناي‌ بنگال‌ است‌. وسعت‌ اين‌ مسجد به‌ اندازه‌ي‌ وسعت‌ مسجد جامع‌ دمشق‌ است‌. «از ديد ناظري‌ كه‌ درون‌ صحن‌ چهارگوش‌ و وسيع‌ مسجد آدينه‌، كه‌ اطرافش‌ را طاقنماهاي‌ به‌ ظاهر بي‌انتها احاطه‌ كرده‌ است‌، ايستاده‌ باشد منظره‌ي‌ كلي‌ اطراف‌، به‌ مركز يك‌ شهر باستاني‌ بيشتر شبيه‌ است‌ تا به‌ نمازخانه‌هاي‌ درونگراي‌ مسلمين‌، به‌ خصوص‌ كه‌ شبستان‌ ضلع‌ غربي‌ با طاقهاي‌ بلند خود به‌ مقبره‌ي‌ شاهانه‌اي‌ مي‌ماند كه‌ به‌ صورت‌ طاق‌ نصرتي‌ سلطنتي‌ ساخته‌ شده‌ باشد.»
گرداگرد حياط‌ را طاقهاي‌ متوالي‌ احاطه‌ كرده‌ است‌ كه‌ تعداد آنها هشتاد و هشت‌ دهانه‌ است‌. سقف‌ بنا متشكّل‌ از 306 گنبد است‌. طبقه‌ي‌ فوقاني‌، كه‌ احتمالاً شبستان‌ سلطنتي‌ بوده‌ است‌، بر روي‌ طاقهايي‌ بنا شده‌ كه‌ بر پايه‌هايي‌ غيرمعمول‌ استوار است‌. اين‌ ستونها بسيار كوتاه‌ و در عين‌ حال‌ ثقيل‌ و به‌ طور غيرعادي‌ قطور و بالا و پايين‌ آنها چهارگوش‌ است‌. نحوه‌ي‌ ساخت‌ اين‌ ستونها منحصر به‌ فردا است‌ و در هيچ‌ نقطه‌ي‌ ديگر هند يافت‌ نمي‌شود. داخل‌ شبستان‌ داراي‌ طاقهاي‌ جناغي‌ با شكوهي‌ است‌ كه‌ در نوع‌ خود قديمي‌ترين‌ و كمياب‌ترين‌ طاقها در هند است‌. طرح‌ و اجراي‌ محراب‌ وسط‌ نيز بسيار جالب‌ است‌. بر ديواره‌ي‌ محراب‌ نقوش‌ ظريف‌ اسليمي‌ و خطّاطي‌ حكّ شده‌ است‌. 

معماري‌ اسلامي‌ بنگال‌، تا حدي‌ تحت‌ تأثير شرايط‌ اقليمي‌ محل‌ شكل‌ گرفته‌ است‌، چرا كه‌ به‌ سبب‌ بارش‌ زياد باران‌ لازم‌ بوده‌ است‌ كه‌ سقف‌ بنا سطحي‌ منحني‌ داشته‌ باشد و با گنبدهاي‌ كوچك‌ پوشانده‌ شود. بهترين‌ نمونه‌ي‌ اين‌ سقفهاي‌ منحني‌ را در گور در چوتاسُنه‌ مسجد (899/1493) و مسجد قدم‌ رسول‌ مي‌توان‌ ديد. خصيصه‌ي‌ ديگر ابنيه‌ي‌ بنگال‌، طاقهاي‌ كم‌خيز آنهاست‌ كه‌ عرض‌ دهانه‌ در آنها بيش‌ از شعاع‌ قوس‌ است‌.
جونپور ، فيروز تُغلق‌ جونپور را به‌ صورت‌ مركز ولايت‌ در آورد و در آنجا قلعه‌اي‌ ساخت‌ و مسجد آتاله‌ را پي‌ريزي‌ كرد. بعدها، سلاطين‌ سلسله‌ي‌ معروف‌ شرقي‌ از جونپور، اين‌ شهر را به‌ مساجد، مقابر و كاخها آراستند و ديگر عمارات‌ در خور يك‌ پايتخت‌ سلطنت‌ را در آن‌ بنا كردند. در واقع‌، جونپور در زمان‌ حكومت‌ سلاطين‌ شرقي‌ به‌ پايتخت‌ فرهنگي‌ هند شمالي‌ تبديل‌ شد و «شيراز شرق‌» لقب‌ گرفت‌. سكندر لودي‌، سلطان‌ دهلي‌، در سال‌ 885/1480 اين‌ شهر را تصرّف‌ كرد و عمارات‌ سلطنتي‌ آن‌ را به‌ كلي‌ ويران‌ ساخت‌ و تنها پنج‌ مسجد شهر را سالم‌ باقي‌ گذاشت‌. بارزترين‌ خصيصه‌ي‌ اين‌ مساجد سنگي‌ نماهاي‌ دروازه‌ مانند آنهاست‌. معروف‌ترين‌ اين‌ مساجد مسجد اتاله‌ و مسجد جامع‌ است‌ كه‌ ساختمان‌ آنها به‌ ترتيب‌ در سالهاي‌ 811/1408 و 875/1470 پايان‌ گرفت‌.
دروازه‌هاي‌ سر به‌ فلك‌ كشيده‌ي‌ اين‌ مساجد، ساختي‌ منحصر به‌ فرد دارد و در هيچ‌ نقطه‌ي‌ ديگر از جهان‌ اسلامي‌ يافت‌ نمي‌شود. منشأ طرح‌ اين‌ دروازه‌ها نامعلوم‌ است‌. جان‌تري‌ John Terry احتمال‌ مي‌دهد كه‌ از آنجا كه‌ حكّام‌ اوليه‌ي‌ جونپور حبشي‌ بوده‌اند، ممكن‌ است‌ طرح‌ اين‌ ايوانهاي‌ دروازه‌ مانند الهام‌ گرفته‌ از دروازه‌هاي‌ معابد فراعنه‌ در درّه‌ي‌ نيل‌ باشد.
مسجد اتاله‌ بنايي‌ بسيار شاخص‌ و شاهانه‌ است‌. هر چند تركيب‌ كلي‌ بنا عادي‌ و معمولي‌ است‌، لكن‌ رواقهاي‌ دو طبقه‌ي‌ آن‌ بسيار وسيع‌ است‌ و 42 پا عرض‌ و پنج‌ دهانه‌ عميق‌ دارد.
بسياري‌ از عناصر ساختمانهاي‌ جونپور از بناهاي‌ تُغلَقها در دهلي‌ گرفته‌ شده‌ است‌ براي‌ مثال‌ طاقهاي‌ عقب‌ نشسته‌ با حاشيه‌ي‌ تزييني‌، شكل‌ قوس‌ و تكيه‌گاههاي‌ مايل‌ آن‌، تير و دستكهاي‌ زير طاقها، برجكهاي‌ سر باريك‌، ستونهاي‌ چهارگوش‌ و پله‌هاي‌ چشمگير ايوانهاي‌ ورودي‌، همه‌ حاكي‌ از اين‌ است‌ كه‌ صنعتگران‌ سازنده‌ي‌ آنها طي‌ قرن‌ هشتم‌ / چهاردهم‌، در مكتب‌ سلطنتي‌ دهلي‌ تعليم‌ ديده‌ و در آغاز قرن‌ بعد به‌ جونپور آورده‌ شده‌ بودند. در مساجد جونپور ابتكار بسيار جالبي‌ ديده‌ مي‌شود و آن‌ دالانهاي‌ خاصّي‌ است‌ كه‌ براي‌ امور مذهبي‌ زنان‌ ساخته‌ مي‌شد. اين‌ دالانها با ديواره‌هاي‌ زيباي‌ مشبّك‌ پوشانده‌ مي‌شد كه‌ نمونه‌ي‌ آن‌ را در مسجد لعل‌ دروازه‌ (854/1450 مي‌توان‌ ديد.
هر چند طرح‌ مساجد جونپور چندان‌ پيراسته‌ و بي‌نقص‌ نيست‌، مع‌ذلك‌ از خصيصه‌هاي‌ صلابت‌ و خلوص‌ و متضّمن‌ مقصود بودن‌ برخوردار است‌. ساختمان‌ اين‌ مساجد نمونه‌ي‌ خوبي‌ از قدرت‌ و قوام‌ در صناعت‌ است‌. 

گجرات‌ (700-957/1300-1500). سبك‌ گجرات‌ را از بسياري‌ جهات‌ مي‌توان‌ مطلوب‌ترين‌ شيوه‌ي‌ محلي‌ در تاريخ‌ معماري‌ هند به‌ حساب‌ آورد. سبك‌ معماري‌ گجرات‌، در مدت‌ دويست‌ و پنجاه‌ سال‌ حكومت‌ مسلمين‌، سه‌ مرحله‌ي‌ مشخّص‌ را طي‌ كرده‌ است‌، مرحله‌ي‌ شكل‌گيري‌ و تجربه‌ كه‌ نمونه‌ي‌ آن‌ در ساختمان‌ مسجد جامع‌ كَمبي‌ (725/1325) متجلّي‌ است‌؛ مرحله‌ي‌ وسطي‌ كه‌ با اقتدار و اعتماد توأم‌ بود و بهترين‌ نمونه‌ و مظهر كمال‌ آن‌ را در مسجد جامع‌ احمدآباد مي‌توان‌ مشاهده‌ كرد و مرحله‌ي‌ نهايي‌ كه‌ در نيمه‌ي‌ دوم‌ قرن‌ نهم‌ / پانزدهم‌ و تحت‌ توجّه‌ محمود بگارهاي‌ اول‌ (863-917/1458-1511) به‌ اوج‌ خود رسيد. مسجد جامع‌ چمپانر نمونه‌اي‌ از آثار اين‌ دوره‌ است‌.
* دكن‌ . معماري‌ اسلامي‌ دكن‌ حاصل‌ تلفيق‌ دو شيوه‌ي‌ مختلف‌ بود كه‌ طّي‌ قرن‌ هشتم‌ / چهاردهم‌، از دهلي‌ و ايران‌ به‌ جنوب‌ هند رسيده‌ بود. ديگر خصيصه‌ي‌ قابل‌ توجّه‌ معماري‌ دكن‌ اين‌ بود كه‌ علي‌رغم‌ وجود آثار غني‌ از سبكهاي‌ معماري‌ معابد موسوم‌ به‌ چالوكيان‌ و دراويديان‌ در جنوب‌ هند، ابنيه‌ي‌ اسلامي‌ اين‌ منطقه‌ تقريباً به‌ طور كامل‌ از تأثير اين‌ شيوه‌هاي‌ هنري‌ به‌ دور بوده‌اند. جاي‌ تعّجب‌ است‌ كه‌ در حالي‌ كه‌ معماران‌ مسلمان‌ شمال‌ و غرب‌ هند آزادانه‌ از سبكهاي‌ محلّي‌ اقتباس‌ مي‌كردند، همكيشان‌ آنان‌ در جنوب‌ ترجيح‌ مي‌دادند كه‌ به‌ هيچ‌وجه‌ تحت‌ تأثير شيوه‌ي‌ رايج‌ در دكن‌ قرار نگيرند. 

شهر دكن‌ اول‌ بار به‌ دست‌ سلطان‌ علاءالدّين‌ خلجي‌ فتح‌ گرديد. اما نخستين‌ حاكم‌ مستقل‌ جنوب‌ هند، ماجراجويي‌ ايراني‌ به‌ نام‌ علاءالدين‌ حسن‌ بهمن‌ شاه‌ بود كه‌ در دولت‌آباد خدمت‌ سلطان‌ محمد تُغلَق‌ كرده‌ بود. او حكومت‌ سلسله‌ي‌ بهمني‌ را در گُلبَرگَه‌ كه‌ قلعه‌ي‌ آن‌ از شاهكارهاي‌ معماري‌ نظامي‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد پايه‌گذاري‌ كرد (748/1347). قلعه‌ي‌ مذكور كه‌ تقريباً در دل‌ صخره‌اي‌ محكم‌ تراشيده‌ شده‌ بود، به‌ استثناي‌ مسجد جامع‌ بسيار غير عاديش‌ كه‌ در سال‌ 769/1367 ساخته‌ شده‌، امروز به‌ ويرانه‌اي‌ تبديل‌ گرديده‌ است‌. اين‌ مسجد يكي‌ از معدود مساجد هند است‌ كه‌، همچون‌ مسجد قرطبه‌، كاملاً پوشيده‌ است‌. تمام‌ قسمتهاي‌ مسجد و من‌ جمله‌ صحن‌ آن‌، با شصت‌ و سه‌ گنبد كوچك‌ سرپوشيده‌ شده‌ است‌. قوسهاي‌ بزرگ‌ توخالي‌ كه‌ در ديوارهاي‌ جانبي‌ تعبيه‌ شده‌ است‌ روشنايي‌ داخل‌ را تأمين‌ مي‌كند. بنّاي‌ اين‌ مسجد محمد رفيع‌، از معماران‌ سنّتي‌ قزوين‌، در شمال‌ ايران‌ است‌ كه‌ ظاهراً در مكتب‌ سلجوقي‌، كه‌ مساجد سرپوشيده‌ي‌ مربوط‌ بدان‌ در تركيّه‌ يافت‌ مي‌شود، تعليم‌ ديده‌ است‌. ديگر آثار معماري‌ دوره‌ي‌ بهمني‌ در گلبرگه‌ عبارت‌ است‌ از تعداد زيادي‌ مقبره‌ي‌ سلطنتي‌ كه‌ از آن‌ جمله‌ بناي‌ معروف‌ هفت‌ گمبد (گنبد) را مي‌توان‌ نام‌ برد. 

بي‌نظيرترين‌ بنا در تمام‌ تاريخ‌ معماري‌ هند بازار گلبرگه‌ است‌ كه‌ 570 پا طول‌ و 60 پا عرض‌ دارد و هر جناح‌ آن‌ با شصت‌ و يك‌ دهانه‌ قوس‌ تزيين‌ گرديده‌ كه‌ برستونهايي‌ استوار است‌ و در مجاورت‌ آن‌ مجموعه‌ ساختماني‌ است‌ كه‌ از جنبه‌ي‌ تزييني‌ والايي‌ برخوردار است‌. 

احمدشاه‌ پايتخت‌ سلسله‌ي‌ بهمني‌ را از گلبرگه‌ به‌ بيدَر منتقل‌ كرد (826-840/1422-1436). بيدر قلعه‌اي‌ داشت‌ و قصرهايي‌ و دو مسجد و مدرسه‌ي‌ معروفي‌ كه‌ وزير اعظم‌ دانشمند، خواجه‌ محمود گَوان‌ در سال‌ 877/1472 آن‌ را بنا كرد. ساختمان‌ مدرسه‌ سه‌ طبقه‌ بود و برجهايي‌ مرتفع‌ داشت‌. نماي‌ آن‌ تقريباً به‌ طور كامل‌ با كاشيهايي‌ به‌ رنگهاي‌ سبز و زرد و سفيد و منقّش‌ به‌ گل‌ و بته‌ و خطّاطيهاي‌ ماهرانه‌ و زيبا پوشيده‌ شده‌ است‌.
مع‌ذلك‌ بناهاي‌ باشكوه‌ حكام‌ عادل‌ شاهي‌ بيجاپور به‌ مراتب‌ برتر از ابنيه‌ي‌ ديگر پايتختهاي‌ دكن‌ است‌ و از حيث‌ تعداد نيز بي‌نظير است‌. بيجاپور بيش‌ از پنجاه‌ مسجد و بيست‌ مقبره‌ و تقريباً همين‌ تعداد كاخ‌ دارد. اين‌ بناها پس‌ از سال‌ 957/1550 در ظرف‌ مدت‌ يكصد سال‌ ساخته‌ شد. آثار برجسته‌ در بين‌ اين‌ ساختمانها عبارتند از: مسجد جامع‌ كه‌ مسجدي‌ است‌ در كمال‌ صلابت‌ و سادگي‌، و روضه‌ي‌ ابراهيم‌، كه‌ از پركارترين‌ مقبره‌هاست‌، و گل‌ گمبد كه‌ عمارتي‌ است‌ شاهانه‌ و مهتر محل‌ كه‌ از تمام‌ اين‌ ابنيه‌ دلنشين‌تر و پيراسته‌تر است‌. گل‌ گمبد مقبره‌ي‌ محّمد عادل‌ شاه‌ به‌ ميزان‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ از عمارت‌ پانتئون‌ در رم‌ بزرگ‌تر است‌ و بزرگ‌ترين‌ گنبد موجود را دارد. اين‌ گنبد عظيم‌ بر قرنيز مدوّري‌ مستقر گرديده‌ كه‌ از تركيب‌ قوسهاي‌ متقاطع‌ فراهم‌ آمده‌ است‌. اين‌ نحو اجراي‌ قوسهاي‌ متقاطع‌، كه‌ احتمالاً ريشه‌ي‌ تركي‌ دارد، از شگردهاي‌ مورد علاقه‌ي‌ بنّايان‌ بيجاپور بود و در ديگر نقاط‌ هند ناشناخته‌ بود. اين‌ قوسهاي‌ متقاطع‌، علاوه‌ بر كارآيي‌ زياد در ساختمان‌ گنبد، از زيبايي‌ فراواني‌ نيز برخوردار است‌ كه‌ نمونه‌ي‌ آن‌ را در شبستان‌ مسجد جامع‌ بيجاپور مي‌توان‌ ديد. 

* مالوه‌ . ايالت‌ كوچك‌ مالوه‌ در مركز هند قريب‌ يك‌ قرن‌ و نيم‌ حكومتي‌ مستقل‌ داشت‌. (804-937/1401-1530). ماندو پايتخت‌ اين‌ ايالت‌ در فلات‌ بسيار خوش‌ منظره‌اي‌ قرار داشت‌. هوشنگ‌ شاه‌ (807-839/1405-1435) و محمود شاه‌ اول‌ (940-974/1436-1469) كاخهاي‌ باشكوه‌، مساجد و ساختمانهاي‌ ديگري‌ در اين‌ شهر بنا كرده‌ بودند كه‌ زيباترين‌ آنها مسجد جامع‌ (858/1454) بود. مسجد مذكور چندين‌ گنبد داشت‌ و ساختمان‌ شبستان‌ آن‌ از رشته‌ طاقهاي‌ متعدد تشكيل‌ شده‌ بود.
روبه‌ روي‌ اين‌ مسجد، مجموعه‌ي‌ بزرگ‌ ساختماني‌ موسوم‌ به‌ اشرفي‌ محل‌ (كاخ‌ موهَرِ طلايي‌) قرار دارد كه‌ روي‌ سطح‌ مرتفعي‌ بنا گرديده‌ است‌. اشرفي‌ محل‌ به‌ دست‌ محمود اول‌ ساخته‌ شد و مشتمل‌ است‌ بر يك‌ مدرسه‌، يك‌ مقبره‌ و يك‌ برج‌ يادبود پيروزي‌.
دو بناي‌ قابل‌ توجه‌ ديگر ماندو عبارتند از هِندولا محل‌ (كاخ‌ معلّق‌) و جهاز محل‌ (كاخ‌ كشتي‌). قصر اخير به‌ وسيله‌ي‌ هوشنگ‌ شاه‌ ساخته‌ شده‌ و تركيبي‌ است‌ از تالار بارعام‌ و اقامتگاههاي‌ سلطنتي‌. قسمت‌ اخير را محمود اوّل‌ ساخته‌ و ساختماني‌ است‌ دو طبقه‌ كه‌ در مسافتي‌ قريب‌ 360 پا در امتداد سواحل‌ دو درياچه‌ي‌ كوچك‌ گسترده‌ است‌ و نماهايي‌ رنگارنگ‌ دارد كه‌ از روحيّه‌ي‌ سرگرمي‌ و تفريح‌ حكايت‌ مي‌كند.
اين‌ كاخ‌ و ديگر قصور و مساجد ماندو همگي‌ از ماسه‌ سنگ‌ سرخ‌ ساخته‌ شده‌ است‌. براي‌ تزيين‌ بناها از مرمر و سنگهاي‌ نيمه‌ گرانبهايي‌ همچون‌ يشم‌ و عقيق‌ و سنگ‌ سنباده‌ كه‌ در اطراف‌ يافت‌ مي‌شد استفاده‌ شده‌ است‌. كاشيهاي‌ لعابدار آبي‌ و زرد نيز به‌ صورت‌ قاب‌ و حاشيه‌ به‌ كار رفته‌ است‌. لذا مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ آثار معماري‌ ماندو نه‌ تنها از جنبه‌هاي‌ فنّي‌ و ساختماني‌، بلكه‌ از نظر خصوصيّات‌ تزييني‌ نيز قابل‌ توجه‌ است‌ و شناخت‌ رنگ‌ در اين‌ زمينه‌ نقشي‌ تعيين‌ كننده‌ دارد.
* دوره‌ي‌ مغول‌ (933-1119/1536-1707) . امپراتوران‌ مغول‌ هند وارث‌ حكومتي‌ بودند كه‌ از فرهنگ‌ والايي‌ برخوردار بود. سلف‌ بزرگ‌ ايشان‌، تيمور، در پايتخت‌ خود سمرقند، كاخها، مساجد، مقابر و مدارس‌ بسيار زيبايي‌ بنا كرده‌ بود. بابر بنيانگذار امپراتوري‌ مغول‌ نيز عالمي‌ جنگجو و بسيار خوش‌ قريحه‌ بود. او در كتاب‌ «خاطرات‌» خود نقل‌ مي‌كند كه‌ ساختمان‌ بسياري‌ از ابنيه‌ي‌ هند به‌ دستور وي‌ آغاز شد، هر چند كه‌ خود بيش‌ از پنج‌ سال‌ حكومت‌ نكرد. دو بابا از مساجد منسوب‌ به‌ او هنوز موجود است‌ - يكي‌ در پانيپات‌ در پنجاب‌ شرقي‌ و ديگري‌ در سَمبَل‌، شهري‌ در شرق‌ دهلي‌، كه‌ هر دو به‌ شيوه‌ي‌ سنّتي‌ ساخته‌ شده‌ است‌.
سبك‌ مغول‌ تركيبي‌ از سبكهاي‌ ايراني‌ و هندي‌ بود. نخستين‌ بنايي‌ كه‌ كاملاً به‌ سبك‌ مغولي‌ ساخته‌ شد، ساختماني‌ بود در هلي‌ كه‌ ملكه‌ي‌ امپراتور همايون‌ در سال‌ 972/1564 آن‌ را به‌ ياد شوهر محبوبش‌ بنا كرد. ملكه‌ در زمان‌ اقامت‌ اجباري‌ همايون‌ در ايران‌، دوازده‌ سال‌ با وفاداري‌ در كنار او بود و ذوق‌ معماري‌ ايراني‌ را مي‌بايست‌ در اين‌ مدت‌ كسب‌ كرده‌ باشد. ملكه‌ هنگامي‌ كه‌ تصميم‌ به‌ ساختن‌ مقبره‌ي‌ همايون‌ گرفت‌، كار را به‌ معماري‌ ايراني‌ به‌ نام‌ ميرك‌ ميرزا غياث‌ واگذار كرد. نتيجه‌ اين‌ شد كه‌ اوّلين‌ بار معماري‌ هندي‌ از ديدگاهي‌ ايراني‌ تفسير شد. پيدايش‌ گنبدهاي‌ پيازي‌ شكل‌ كه‌ در ايران‌ و آسياي‌ مركزي‌ بسيار متداول‌ بود و همچنين‌ درگاهيهاي‌ طاقدار مجموعه‌اي‌ از اتاقها و راهروها و باغ‌ وسيعي‌ در اطراف‌ مقبره‌، نقطه‌ي‌ عطفي‌ در معماري‌ هند به‌ حساب‌ مي‌آيد. در كنار اين‌ ابداعات‌ كاملاً ايراني‌ عناصري‌ همچون‌ كوشكهاي‌ دلنشين‌ با گنبدهاي‌ شكيل‌ و تركيب‌ سنگ‌كاري‌ عالي‌ با مرمركاري‌ هنرمندانه‌ نيز به‌ چشم‌ مي‌خورد كه‌ از خصايص‌ قطعي‌ معماري‌ هند است‌. بدين‌ ترتيب‌ مسلّم‌ مي‌گردد كه‌ در عهد مغول‌، سبك‌ جديدي‌ از معماري‌ شكل‌ گرفت‌ كه‌ منشأ آن‌ را به‌ وضوح‌ در مقبره‌ي‌ همايون‌ مي‌توان‌ ديد.
اكبر شاه‌ كه‌ در مدت‌ سلطنتش‌ ساختمانهاي‌ بسياري‌ بنا كرد، سبك‌ مغولي‌ را تقريباً كامل‌ نمود. او در سال‌ 972/1564 در آگره‌، در سال‌ 978/1570 در اجمير، در سال‌ 991/1583 در اللّه‌آباد و تقريباً در همان‌ تاريخ‌ در لاهور چهار قلعه‌ي‌ بزرگ‌ بنا كرد. به‌ نوشته‌ي‌ آيين‌ اكبري‌ «تنها در قلعه‌ي‌ آگره‌ 500 بناي‌ معتبر به‌ شيوه‌هاي‌ بنگالي‌ و گجراتي‌ با سنگ‌ سرخ‌ ساخته‌ شده‌ بود.»
كامل‌ترين‌ اين‌ ساختمانها قصري‌ است‌ به‌ نام‌ جهانگير محل‌ در آگره‌. ارگ‌ لاهور از نظر تزيينات‌ نماي‌ خارجي‌ بنايي‌ منحصر به‌ فرد است‌. ديوارهاي‌ بيروني‌ اين‌ ارگ‌ با كاشيهاي‌ لعابي‌ كه‌ تصاويري‌ از جنگ‌ فيلها، بازي‌ چوگان‌ و صحنه‌هاي‌ شكار بر آنها نقش‌ بسته‌ است‌ تزيين‌ شده‌ است‌. در قابهاي‌ كاشيكاري‌ شده‌ تصاوير آدم‌ و گل‌ و بته‌ نيز به‌ كار رفته‌ است‌.
برجسته‌ترين‌ يادگار معماري‌ از دوره‌ي‌ اكبر شاه‌ پايتخت‌ جديد او فتحپور سكري‌ در بيست‌ و شش‌ مايلي‌ غرب‌ آگره‌ است‌ و آن‌ مجموعه‌اي‌ است‌ از كاخها، اقامتگاههاي‌ تشريفاتي‌ و ابنيه‌ي‌ مذهبي‌ كه‌ از نظر طرح‌ و اجرا از ديدني‌ترين‌ آثار معماري‌ در تمام‌ هند است‌. ساختمانهاي‌ مذكور همگي‌ از سنگ‌ سرخ‌ ساخته‌ شده‌ است‌ و معروف‌ترين‌ آنها عبارتند از ديوان‌ خاص‌ (بارگاه‌ خصوصي‌) مسجد جامع‌ با بلند دروازه‌اش‌، و كاخهاي‌ ملكه‌ جوده‌بائي‌، مريم‌ سلطانه‌، راجه‌ بيربل‌ و هوه‌ محل‌. ديوان‌ خاص‌ تالاري‌ مستطيل‌ شكل‌ با تشكيلاتي‌ منحصر به‌ فرد است‌. در وسط‌ تالار، ستون‌ مدوّر بزرگي‌ است‌ كه‌ بر بالاي‌ سه‌ ستون‌ تنومند آن‌ سكوي‌ دايره‌ شكلي‌ قرار دارد. پلهاي‌ سنگي‌ كه‌ به‌ صورت‌ شعاعي‌ در امتداد تالار قرار گرفته‌اند، سكوي‌ مذكور را به‌ راهرو (ايوان‌)هاي‌ معلّقي‌ متصل‌ مي‌سازند. رسم‌ بر اين‌ بود كه‌ امپراتور بر سكوي‌ وسط‌ مي‌نشست‌ و به‌ مباحثات‌ علماي‌ مذاهب‌ مختلف‌ گوش‌ فرا مي‌داد.
جالب‌ترين‌ بناي‌ منفرد در فتحپور سِكري‌ بلند دروازه‌ است‌ كه‌ در سال‌ 979/1571 به‌ ياد بود فتح‌ دكن‌ ساخته‌ شده‌ است‌. خود بنا 134 پا و پلكان‌ منضم‌ بدان‌ 42 پا ارتفاع‌ دارد. عرض‌ نماي‌ دروازه‌ 130 پاست‌. دروازه‌ي‌ مذكور به‌ منزله‌ي‌ ورودي‌ مسجد جامع‌ است‌ كه‌ مقبره‌ي‌ شيخ‌ سليم‌ چشتي‌ در آن‌ قرار دارد.
جهانگير، پسر اكبرشاه‌، به‌ معماري‌ علاقه‌ي‌ چنداني‌ نداشت‌. تنها كار ساختماني‌ كه‌ در زمان‌ وي‌ صورت‌ گرفت‌ احداث‌ مقبره‌ي‌ اكبرشاه‌ در سِكَندَره‌ به‌ سال‌ 1022/1613 بود. مقبره‌ي‌ اكبرشاه‌ بر خلاف‌ مقابر قبلي‌ فاقد گنبد است‌. به‌ نظر مي‌رسد كه‌ دسته‌ي‌ جديدي‌ از معماران‌ قصد داشتند كه‌ با ساختن‌ اين‌ بنا به‌ تدريج‌ سبكي‌ مخالف‌ با شيوه‌هاي‌ پيشين‌ مغولي‌ ايجاد كنند. دو مقبره‌ي‌ ديگر نيز به‌ همين‌ سبك‌ ساخته‌ شده‌ كه‌ در آنها يك‌ كوشك‌ مستطيل‌ شكل‌ جايگزين‌ گنبد مركزي‌ شده‌ است‌. يكي‌ از اين‌ دو بنا مقبره‌ي‌ اعتمادالدوله‌ در آگره‌ است‌ كه‌ در سال‌ 1036/1626 ساخته‌ شده‌ و ديگري‌ آرامگاه‌ جهانگير در لاهور است‌. هر دو مقبره‌ به‌ دستور ملكه‌ نور جهان‌ بنا گرديده‌ است‌. از سه‌ اثر مذكور، مقبره‌ي‌ اعتمادالدوله‌ ظريف‌ترين‌ و مزيّن‌ترين‌ آنهاست‌، از مرمر ساخته‌ شده‌ و نماي‌ آن‌ با ذوق‌ و سليقه‌ي‌ تمام‌ به‌ وسيله‌ي‌ سنگهاي‌ قيمتي‌ رنگارنگ‌ تزيين‌ گرديده‌ است‌. اين‌ مرصّع‌ كاري‌ به‌ سبك‌ پيكتورادورا انجام‌ شده‌ است‌. ( Pictoradura در اصل‌ به‌ زبان‌ ايتاليايي‌ Pietra dura (= سنگ‌ سخت‌) است‌ و به‌ نوعي‌ خاصّي‌ از معرق‌كاري‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ در آن‌ سنگهاي‌ رنگارنگي‌ همچون‌ عقيق‌ و لاجورد و سنگ‌ سماق‌ طوري‌ كنار هم‌ چيده‌ مي‌شود كه‌ اثري‌ شبيه‌ پرده‌ي‌ نقاشي‌ به‌ وجود مي‌آيد. مركز اصلي‌ نضج‌ اين‌ هنر شهر فلورانس‌، در اواخر قرن‌ شانزدهم‌ ميلادي‌ بود). 

دوره‌ي‌ سلطنت‌ شاه‌ جهان‌ (1036-1069/1627-1658) دوران‌ طلايي‌ معماري‌ مغول‌ است‌. در حالي‌ كه‌ اكبرشاه‌ در استفاده‌ از سنگ‌ سرخ‌ براي‌ ساختمان‌ بر اسلاف‌ خود سبقت‌ گرفت‌، نوه‌ي‌ معروف‌ او مرمر را برگزيد و آن‌ را در مقياسي‌ بي‌سابقه‌ به‌ كار برد. دوره‌ي‌ شاه‌ جهان‌ عصر مرمر بود و سبك‌ معماري‌ اين‌ دوره‌ كه‌ مشخّصه‌ي‌ اصلي‌ آن‌ اشكال‌ مختلف‌ حجّاري‌ با سنگ‌ مرمر است‌، تغيير شكل‌ قوسها و دندانه‌دار شدن‌ آنها را به‌ دنبال‌ داشت‌، به‌ طوري‌ كه‌ طاقنماهاي‌ كنگره‌دار ساخته‌ شده‌ از مرمر سفيد به‌ صورت‌ خصيصه‌ي‌ بارز ابنيه‌ي‌ دوره‌ي‌ شاه‌ جهان‌ درآمد. گنبدي‌ پياز شكل‌ نيز در قسمت‌ ساقه‌ جمع‌تر شد و عناصر تزييني‌ به‌ صورت‌ منحني‌ درآمد.
شاه‌ جهان‌ تقريباً شيفته‌ي‌ كار ساختمان‌ بود. نخست‌ به‌ قلعه‌ي‌ آگره‌ پرداخت‌ و بلافاصله‌ پس‌ از رسيدن‌ به‌ سلطنت‌ در سال‌ 1037-1627، تالار مرمرين‌ ديوان‌ عام‌ را در قلعه‌ي‌ مذكور بنا كرد. ده‌ سال‌ بعد، ديوان‌ خاص‌ ساخته‌ شد كه‌ آن‌ هم‌ از مرمر بود. ستونهاي‌ دوتايي‌ اين‌ تالار عناصر شكيل‌ معماري‌ اين‌ دوره‌ است‌. به‌ مرور زمان‌ كاخها، كوشكها و مساجد ديگري‌ به‌ مجموعه‌ي‌ ابنيه‌ي‌ داخل‌ ارگ‌ افزوده‌ شد كه‌ از جمله‌ مي‌توان‌ خاص‌ محل‌، شيش‌ محل‌، مثّمن‌ برج‌، موتي‌ مسجد و نگينه‌ مسجد را نام‌ برد. 

در سال‌ 1048/1638 شاه‌ جهان‌ تصميم‌ گرفت‌ كه‌ پايتخت‌ خود را به‌ دهلي‌ منتقل‌ كند و در اين‌ شهر ارگي‌ موسوم‌ به‌ شاه‌ جهان‌ آباد را در ساحل‌ سمت‌ راست‌ رود جمنه‌ پي‌ريزي‌ كرد. اين‌ مجموعه‌ي‌ وسيع‌ مستطيل‌ شكل‌ شهري‌ است‌ در دل‌ يك‌ شهر. محوّطه‌ي‌ ارگ‌ به‌ خوبي‌ طرّاحي‌ شده‌ و محصول‌ نبوغ‌ معماري‌ شخص‌ شاه‌ جهان‌ است‌.
ارگ‌ مذكور كه‌ از سنگ‌ سرخ‌ و مرمر ساخته‌ شده‌ مشتمل‌ بر چهار گروه‌ ساختمان‌ است‌ كه‌ وضعيّتي‌ متقارن‌ دارند. محوّطه‌ي‌ بزرگ‌ و چهارگوش‌ وسط‌ شامل‌ ديوان‌ عام‌، كه‌ در حياط‌ مربع‌ شكل‌ به‌ صورت‌ باغهاي‌ تزييني‌ در طرفين‌ و رديفي‌ از كاخهاي‌ مرمرين‌ در طول‌ ساحل‌ رودخانه‌ است‌. از جمله‌ي‌ اين‌ كاخها، رنگ‌ محل‌ و ديوان‌ خاص‌ است‌ كه‌ به‌ حدّ افراط‌ زينت‌ شده‌ و گل‌ و سرسبد حرمسراي‌ شاه‌ جهان‌ به‌ حساب‌ مي‌آيند.
از آنجا كه‌ ارگ‌ فاقد مسجد بود، شاه‌ جهان‌ مسجد جامع‌ معروف‌ دهلي‌ را در موضعي‌ نزديك‌ كاخ‌ خود بنا كرد. اين‌ مسجد بر روي‌ سكوي‌ مرتفعي‌ بنا گرديده‌ و يكي‌ از دو مسجد بزرگ‌ و معروف‌ شبه‌ قارّه‌ي‌ هند است‌. مسجد ديگر، «بادشاهي‌ مسجد» در لاهور است‌. مسجد جامع‌ مستطيل‌ شكل‌ است‌ و سه‌ دروازه‌ دارد. دروازه‌ي‌ اصلي‌ كه‌ چشمكيرترين‌ آنهاست‌ روبه‌ شرق‌ ساخته‌ شده‌ و شباهت‌ زيادي‌ به‌ بلند دروازه‌ي‌ اكبرشاه‌ در فتحپور سكري‌ دارد. اين‌ دروازه‌ از سنگ‌ سرخ‌ و مرمر ساخته‌ شده‌ است‌. سه‌ گنبد از مرمر ساخته‌ شده‌ و به‌ فواصل‌ معيني‌ نوارهاي‌ عمودي‌ از سنگ‌ سياه‌ در نماي‌ گنبد جاسازي‌ شده‌ است‌. 

شاه‌ جهان‌ و والي‌ او چندين‌ عمارت‌ قابل‌ توجه‌ در تته‌، پايتخت‌ وقت‌ ايالت‌ سند بنا كردند. از ان‌ جمله‌ مسجد جامع‌ است‌ كه‌ ساختمان‌ آن‌ در سال‌ 1057/1647 آغاز شد و تعدادي‌ مقبره‌ كه‌ بر روي‌ تپه‌ي‌ مَكلي‌ ساخته‌ شده‌ است‌. باني‌ مقابر مذكور ميرزا عيسي‌خان‌ بود كه‌ از سال‌ 1037-1627 تا 1054-1644 عهده‌دار ولايت‌ سند بود. مسجد جامع‌ با آجر ساخته‌ شده‌ و با كاشيهاي‌ لعابي‌ به‌ رنگهاي‌ آبي‌، سفيد و زرد تزيين‌ گرديده‌ است‌. قطع‌ اين‌ كاشيها بسيار كوچك‌ و تقريباً برابر نيم‌ اينچ‌ است‌ و بدين‌ ترتيب‌ براي‌ معرّق‌كاري‌ سطحي‌ به‌ وسعت‌ يك‌ پاي‌ مربع‌ تقريباً يكصد قطعه‌ از اين‌ كاشيها به‌ كار رفته‌ است‌. طرحهاي‌ تزييني‌ عمدتاً هندسي‌ است‌، ولي‌ در قسمت‌ لچكي‌ قوسها اغلب‌ نقوش‌ معمولي‌ گل‌ و بته‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد.
از آنجا كه‌ سنگ‌ و چوب‌ در سند كمياب‌ بود، بسياري‌ از ساختمانها با آجر و كاشي‌ لعابي‌ ساخته‌ شده‌ است‌. سبك‌ معماري‌ سند شباهت‌ زيادي‌ به‌ شيوه‌هاي‌ همزمان‌ خود در ايران‌ دارد. ديوارهاي‌ آجري‌ با طاقهاي‌ خوانچه‌اي‌، آلاچيقهاي‌ گنبددار به‌ سبك‌ «لودي‌» و سطح‌ خارجي‌ بنا كه‌ با كاشي‌ لعابي‌ پوشانده‌ شده‌ است‌. 

شاهكار تاج‌ محل‌ 
بزرگ‌ترين‌ شاهكار شاه‌ جهان‌ تاج‌ محل‌ (1042-1060/1632-1650) است‌ كه‌ پادشاه‌ آن‌ را به‌ ياد بود ملكه‌ي‌ محبوبش‌ در آگره‌، بركنار درياي‌ يمنا ساخته‌ است‌. اين‌ بناي‌ شعر گونه‌ي‌ مرمرين‌ نقطه‌ي‌ اوج‌ معماري‌ اسلامي‌ است‌ و در تاريخ‌ همانندي‌ ندارد. تناسبات‌ موزون‌، گيرايي‌ محيط‌، ظرافت‌ زنانه‌، تزيينات‌ با روح‌ و تقارن‌ دلنشين‌ تاج‌ محل‌ آن‌ را به‌ صورت‌ يكي‌ از شگفتيهاي‌ بزرگ‌ جهان‌ درآورده‌ است‌. 

هر چند شاه‌ جهان‌ مرمر و سنگ‌ سرخ‌ را به‌ عنوان‌ مصالح‌ اصلي‌ بناهاي‌ خود برگزيده‌ بود، اعيان‌ و اشراف‌ به‌ كاشي‌ لعابي‌ عنايت‌ داشتند. بهترين‌ نمونه‌ي‌ اين‌ سبك‌ معماري‌ مسجد معروف‌ وزيرخان‌ در لاهور است‌. اين‌ مسجد طرحي‌ معمولي‌ دارد و تمام‌ قسمتهاي‌ داخلي‌ و خارجي‌ آن‌ با نقوش‌ رنگارنگي‌ اعم‌ از شبكه‌هاي‌ گل‌ و بتّه‌ با رنگ‌ لعابي‌ يا طرحهاي‌ عادي‌تر با لعاب‌ برّاق‌ تزيين‌ شده‌ است‌. 

مغولها علاقه‌ي‌ زيادي‌ به‌ محوّطه‌سازي‌ و معماري‌ فضاي‌ بازداشتند. هيچ‌ چيز در نظر آنان‌ محبوب‌تر از باغهاي‌ زينتي‌ نبود. آثاري‌ از اين‌ باغها تقريباً در تمام‌ شهرهاي‌ محل‌ سكونت‌ مغولها يافت‌ مي‌شود و معروف‌ترين‌ آنها باغهاي‌ شاليمار و نشاط‌ باغ‌ در سريناگار و باغهاي‌ شاليمار لاهور است‌ كه‌ هر سه‌ي‌ آنها به‌ دستور شاه‌ جهان‌ ساخته‌ شده‌ است‌. اين‌ باغها مثل‌ بيشتر ساختمانهاي‌ دوره‌ي‌ مغول‌ تقريباً همگي‌ و تقارن‌ هستند و طرحي‌ هندسي‌ دارند، اما بهارخوابهاي‌ چهارگوش‌، آلاچيقها، مهتابيها، استخرها، چشمه‌ها و آبشارهاي‌ كوچك‌ بسيار دل‌انگيز اين‌ باغها از ذوق‌ سليم‌ سازندگان‌ آنها حكايت‌ مي‌كند.
سلطان‌ اورنگ‌ زيب‌ (1068-1119/1657-1707) آخرين‌ پادشاه‌ بزرگ‌ سلسله‌ي‌ مغول‌ بود. هر چند مشغله‌هاي‌ سياسي‌ سلطان‌ را مجال‌ پرداختن‌ به‌ امور ساختماني‌ نمي‌داد، مع‌ذلك‌ اثر معروفي‌ در لاهور از او بر جاي‌ مانده‌ كه‌ «بادشاهي‌ مسجد» نام‌ دارد. بادشاهي‌ مسجد كه‌ با سنگ‌ سرخ‌ و مرمر ساخته‌ شده‌ است‌ يكي‌ از دو مسجد بزرگ‌ شبه‌ قاره‌ي‌ هند است‌ و نمونه‌ي‌ چشمگيري‌ است‌ از وسعت‌، صلابت‌ و استحكام‌.
با مرگ‌ اورنگ‌ زيب‌ در سال‌ 1119/1707 دفتر با شكوه‌ معماري‌ اسلامي‌ در شبه‌ قاره‌ بسته‌ شد. زوال‌ امپراتوري‌ مغول‌ آن‌ چنان‌ سريع‌ روي‌ داد و پي‌آمدهاي‌ سياسي‌ در لاهور، دهلي‌ و ديگر مراكز مهّم‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ آن‌ چنان‌ ناامني‌ و عدم‌ ثباتي‌ به‌ بار آورد كه‌ از ابنيه‌ي‌ اسلامي‌ متعلّق‌ به‌ اواخر قرن‌ دوازدهم‌ / هجدهم‌ به‌ ندرت‌ اثري‌ يافت‌ مي‌شود. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 12:52  توسط محمدرضا قنبري  | 

كشمكش‌هاى‌ سياسى‌ ـ نظامى‌ قطب‌ شاهيان‌ با حكومت‌هاى‌ هندو و مسلمان‌ دكن‌

در آستانه‌ زوال‌ حكومت‌ بهمنيان‌ دكن‌ (748 ـ 932 ق‌) پنج‌ تن‌ از امراى‌ تابع‌ اين‌ حكومت‌، هر يك‌ در ناحيه‌ تحت‌فرمان‌ خود، داعيه‌ استقلال‌ كردند. حكومت‌هايى‌ كه‌ اين‌ پنج‌ نفر بر ويرانه‌هاى‌ مملكت‌ بهمنيان‌ بنيان‌ گذاشتند، عبارت‌بودند از: عماد شاهيان‌ برار2 (896 ـ 982ق‌)، بريد شاهيان‌ بيدر3 (892 ـ 1028ق‌)، عادل‌ شاهيان‌بيجاپور4 (895 ـ 1097ق‌)، نظام‌ شاهيان‌ احمد نگر5 (895 ـ 1046ق‌) و قطب‌ شاهيان‌گلكنده‌6 (918 ـ 1098ق‌). 7

از ميان‌ اين‌ حكومت‌ها نخست‌، احمد نظام‌ شاه‌ در سال‌ 895ق‌ در احمدنگر اعلام‌ استقلال‌ كرد. طبق‌ گزارش‌ برخى‌منابع‌، او ديگر حكام‌ تابع‌ بهمنيان‌ را ترغيب‌ كرد تا در مناطق‌ تحت‌ نفوذ خود اعلام‌ استقلال‌ كنند. شايد بتوان‌ گفت‌علت‌ اين‌ اقدام‌ نظام‌ شاه‌ آن‌ بود كه‌ با اعلام‌ استقلال‌ اين‌ امرا، قدرت‌ حكومت‌ مركزى‌ بهمنيان‌ تضعيف‌ شده‌ و ديگرنتواند حكومت‌ تازه‌ تأسيس‌ نظام‌ شاهيان‌ را تابع‌ خود كند. به‌ هر حال‌، برخى‌ حكام‌ محلى‌ دكن‌ از او تبعيت‌ كرده‌، ايالات‌ خود را تجزيه‌ كردند. اما در آن‌ زمان‌، سلطان‌ قلى‌ حاكم‌ گلكنده‌ از انجام‌ اين‌ كار خوددارى‌ نمود. 8 برخى‌ منابع‌، اين‌ موضع‌گيرى‌ سلطان‌ قلى‌ را صرفاً به‌ وفادارى‌ و احترام‌ او به‌ ولى‌ نعمتش‌، سلطان‌ محمود بهمنى‌، تعبيركرده‌اند. البته‌ اين‌ توضيح‌ تا حدى‌ درست‌ است‌، زيرا او تا پايان‌ حكومت‌ سلطان‌ محمود بهمنى‌ در سال‌924ق‌ و حتى‌پس‌ از اعلام‌ استقلال‌ حكومت‌ خود، براى‌ وى‌ خراج‌ و هدايا مى‌فرستاد، 9 با اين‌ حال‌ نمى‌توان‌ روش‌سياسى‌ او را تنها از اين‌ بعد توجيه‌ كرد. بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ سلطان‌ محمود هنوز بر مسند قدرت‌ بود كه‌ سلطان‌ قلى‌استقلال‌ خود را اعلام‌ كرد، لذا مى‌توان‌ تصور كرد كه‌ ملاحظات‌ سياسى‌ ـ نظامى‌ بيشتر در تصميم‌ او دخيل‌ بوده‌ است‌، چرا كه‌ در سال‌ 895 ق‌ كه‌ ديگر حكام‌ محلى‌ دكن‌ اعلام‌ استقلال‌ كردند، او تازه‌ در گلكنده‌ مستقر شده‌ و وسعت‌ وامكانات‌ قلمرو او كمتر از ديگر حكام‌ تابع‌ بود10، لذا آن‌چه‌ در آن‌ زمان‌ بيشر براى‌ او اهميت‌ داشت‌ تثبيت‌ وتحكيم‌ قدرتش‌ در منطقه‌ بود، نه‌ اعلام‌ استقلال‌. به‌ هر حال‌، قطب‌ شاه‌ نيز23 سال‌ بعد از ديگر حكام‌ محلى‌ دكن‌، يعنى‌در سال‌ 918 ق‌ اعلام‌ استقلال‌ كرد و حكومت‌ قطب‌ شاهيان‌ را در گلكنده‌ بنيان‌ گذاشت‌. 11

حكومت‌ قطب‌ شاهيان‌ به‌ دلايل‌ متعددى‌ از همان‌ آغاز تأسيس‌، پيوسته‌ با ديگر حكومت‌هاى‌ محلى‌ دكن‌ وهمين‌طور با حكومت‌هاى‌ هندوى‌ همجوارش‌ كشمكش‌هاى‌ سياسى‌ ـ نظامى‌ داشت‌ كه‌ در اين‌ مقاله‌ به‌ آن‌ها خواهيم‌پرداخت‌.

 

الف‌) كشمكش‌هاى‌ سياسى‌ ـ نظامى‌ سلطان‌ قلى‌ قطب‌ شاه‌ با همسايگانش‌

سلطان‌ قلى‌ قطب‌ شاه‌ در بدو استقلال‌، خود را درگير جنگ‌ نكرد، بلكه‌ سال‌هاى‌ اوليه‌ سلطنت‌اش‌ را صرف‌ تحكيم‌ وتثبيت‌ قدرت‌ نمود. او خطوط‌ دفاعى‌، برج‌ها و دروازه‌هاى‌ قلعه‌ نظامى‌ گلكنده‌ را تقويت‌ كرده‌ و مسجد جامع‌، قصرسلطنتى‌ و ساختمان‌هاى‌ ادارى‌ بنا نمود و به‌ ديگر سردارانش‌ نيز دستور داد تا ساختمان‌هايى‌ براى‌ خود داخل‌ قلعه‌ بناكنند، و خود مستقيماً بر تمام‌ اين‌ امور نظارت‌ داشت‌. 12

از آن‌جا كه‌ ولايات‌ تحت‌ تملك‌ سلطان‌ قلى‌ از جهت‌ شمالى‌ شرقى‌ و جنوب‌ با اوريسا13 وويجانگر14 (قلمرو هندها) مجاور بود، او سياست‌ كلى‌ فتوحات‌ خود را بر جهاد با هندوها و تصرف‌سرزمين‌هاى‌ آن‌ها قرار داد و به‌ هيچ‌ وجه‌، مگر در مواقع‌ اجتناب‌ناپذير، متعرض‌ ممالك‌ حكام‌ مسلمان‌نشد. 15 اين‌ امر، معلول‌ چند علت‌ بود:

اولاً: خود سلطان‌ قلى‌ كه‌ حاكمى‌ مسلمان‌ بود، تمايلى‌ به‌ جنگ‌ با حكام‌ مسلمان‌ و ايجاد درگيرى‌ بين‌ آن‌ها نداشت‌؛

ثانياً: اگر با حكام‌ مسلمان‌ وارد جنگ‌ مى‌شد، ممكن‌ بود سپاهيان‌ او از جنگ‌ با هم‌كيشان‌ خود سر باز زنند؛

ثالثاً: با هندوها به‌ اسم‌ جهاد مى‌جنگيد و اين‌گونه‌ به‌ كشورگشايى‌هاى‌ خود صبغه‌ مذهبى‌ مى‌داد كه‌ اين‌ امر در تشويق‌و تحريض‌ سپاهيان‌ بسيار مؤثر بود، چرا كه‌ به‌ انگيزه‌ رسيدن‌ به‌ يكى‌ از دو پيروزى‌ ( شهادت‌ يا پيروزى‌ ) در جنگ‌شركت‌ مى‌كردند.

پس‌ از تكميل‌ استحكامات‌ دفاعى‌ قلعه‌، سطان‌ قلى‌ اطمينان‌ خاطر يافت‌ كه‌ در غياب‌ او و لشكرش‌ از پايتخت‌، دشمن‌نمى‌تواند آسيبى‌ به‌ خانواده‌ و اموال‌ او و سپاهيانش‌ بزند، لذا فتوحات‌ خودش‌ را در جهت‌ شرق‌ گلكنده‌ آغاز كرد. اوابتدا عازم‌ فتح‌ قلعه‌ راج‌ كونده‌16 در شمال‌ شرقى‌ گلكنده‌ شد كه‌ حاكم‌ آن‌ هر ساله‌ به‌ ولايات‌ نزديك‌دارالسلطنه‌ متعرض‌ شده‌ و خرابى‌هايى‌ ايجاد مى‌كرد. با فتح‌ اين‌ قلعه‌، مناطق‌ اطراف‌ آن‌ نيز اظهار انقياد كردند. پس‌ ازآن‌، سلطان‌ قلى‌ عازم‌ فتح‌ قلعه‌ ديوركنده‌17 (ر. ك‌ نقشه‌ شماره‌ 2) در جنوب‌ گلكنده‌ شد. از آن‌جا كه‌ اين‌ قلعه‌، برج‌ و باروى‌ مستحكمى‌ داشت‌ و حاكم‌ آن‌ آماده‌ جنگ‌ شده‌ بود، محاصره‌ اين‌ قلعه‌ مدتى‌ به‌ طول‌ انجاميد تا سرانجام‌با زحمت‌ فراوان‌ فتح‌ شد. ملكه‌ كشتنراى‌، 18 حاكم‌ ويجانگر19 در جنوب‌ گلكنده‌ كه‌ بر قسمت‌ بزرگى‌از دكن‌ حكومت‌ مى‌كرد، وقتى‌ خبر فتح‌ اين‌ قلعه‌ را شنيد با سپاه‌ نيرومند خود كه‌ تعدادش‌ از تعداد سپاهيان‌ راجه‌هاى‌ديگر بيشتر بود، براى‌ مقابله‌ با سلطان‌ قلى‌ شتافت‌، قطب‌ شاه‌ با شنيدن‌ اين‌ خبر، آماده‌ جنگ‌ شد و به‌ سوى‌ اردوگاه‌لشكرِ دشمن‌ در قلعه‌ پانكل‌20 حركت‌ كرد، او در برخورد اوليه‌ توانست‌ مقدمه‌ لشكر كشتنراى‌ را فرارى‌ دهد، ولى‌ از آن‌جا كه‌ تعداد سپاهيان‌ دشمن‌ بسيار بيشتر بود، ادامه‌ جنگ‌ براى‌ او موفقيتى‌ نداشت‌ و شكست‌اش‌قريب‌الوقوع‌ مى‌نمود، در اين‌ هنگام‌ سلطان‌ قلى‌ با 1500 نفر سربازى‌ كه‌ براى‌ حمايت‌ سپاه‌ در مواقع‌ ضرورى‌ نزد خودنگه‌ مى‌داشت‌، به‌ قلب‌ سپاه‌ دشمن‌ حمله‌ كرد و آنان‌ به‌ اين‌ گمان‌ كه‌ نيروى‌ كمكى‌ جديدى‌ براى‌ قطب‌ شاه‌ رسيده‌ پا به‌فرار گذاشتند، لشكر قطب‌ شاه‌ كه‌ در آستانه‌ مغلوب‌ شدن‌ بود جانى‌ تازه‌ گرفت‌ و توانست‌ بر لشكر كشتنراى‌ غلبه‌ كند. پس‌ از آن‌ حدود دو ماه‌ قلعه‌ پانكل‌ را كه‌ در دست‌ يكى‌ از نزديكان‌ كشتنراى‌ بود محاصره‌ كرد، وقتى‌ شرايط‌ براى‌محاصره‌ شدگان‌ سخت‌ شد از سلطان‌ قلى‌ امان‌ طلبيده‌، قلعه‌ را تسليم‌ او كردند. قطب‌ شاه‌ نيز پس‌ از آن‌كه‌ قلعه‌ را به‌يكى‌ از معتمدان‌ خود سپرد، عازم‌ فتح‌ قلاع‌ كنپور21 و كويلكنده‌22 در جنوب‌ گلكنده‌23شد. 24

هنگامى‌ كه‌ قطب‌ شاه‌ سرگرم‌ اين‌ فتوحات‌ بود يكى‌ از سرداران‌ سابق‌ بهمنى‌ به‌ نام‌ قوام‌ الملك‌25 كه‌ قلعه‌ويلكندل‌26 و ملنكور27 را در تصرف‌ داشت‌، متعرض‌ قسمت‌هايى‌ از قلمرو قطب‌ شاه‌ در شمال‌غربى‌ گلكنده‌ مى‌شد. قطب‌ شاه‌ كه‌ بر اساس‌ سياست‌هاى‌ كلى‌ خودش‌ تمايل‌ چندانى‌ به‌ جنگ‌ با مسلمانان‌ نداشت‌، در آغاز به‌ قوام‌ الملك‌ پيشنهاد مصالحه‌ داد، اما چون‌ قوام‌ الملك‌ اين‌ پيشنهاد را نپذيرفت‌ آتش‌ جنگ‌ بين‌ طرفين‌شعله‌ور شد. قوام‌ الملك‌ كه‌ شكست‌ خود را نزديك‌ مى‌ديد به‌ عماد الملك‌، حاكم‌ برار پناهنده‌ شد و زمينه‌هاى‌درگيرى‌ اين‌ دو حاكم‌ مسلمان‌ را فراهم‌ آورد. قوام‌ الملك‌ در برار هم‌ از رقابت‌ و خصومت‌ با سلطان‌ قلى‌ دست‌ نكشيد وبا دادن‌ خلعت‌هاى‌ گران‌بها به‌ عماد الملك‌ (890 ـ 939 ق‌) و اطرافيانش‌ آن‌ها را به‌ جنگ‌ عليه‌ قطب‌ شاه‌ تحريك‌ كردو هر چه‌ قطب‌ الملك‌ با فرستادن‌ نامه‌ها و رسولان‌ كوشيد مانع‌ از بروز جنگ‌ ديگرى‌ بين‌ مسلمانان‌ شود، موفق‌ نشد ودو لشكر درگير جنگ‌ شدند. به‌ علت‌ برترى‌ نفرات‌ و نيروى‌ لشكر عماد الملك‌، پيروزى‌ آن‌ها قريب‌الوقوع‌ بود، اما بازقطب‌ الملك‌ سياست‌ جنگي‌ِ خود را به‌ كار برد و با نيروهاى‌ كمكى‌ كه‌ هنوز وارد ميدان‌ نشده‌ بودند به‌ قلب‌ لشكردشمن‌ حمله‌ كرد و با اين‌ سياست‌ نظامى‌ خود، شكست‌ سنگينى‌ بر سپاهيان‌ عماد الملك‌ وارد آورد. پس‌ از اين‌پيروزى‌، سپاهيانش‌ را از غنيمت‌هاى‌ به‌ دست‌ آمده‌، فراخور حال‌، مورد نوازشات‌ خاصه‌ قرار داد و به‌ گلكنده‌بازگشت‌. 28

در ايامى‌ كه‌ قطب‌ الملك‌ مشغول‌ جنگ‌ با قوام‌ الملك‌ و عماد الملك‌ بود، شتابخان‌، 29 راجه‌كاميت‌30 (منطقه‌اى‌ در شمال‌ شرقى‌ گلكنده‌) كه‌ هندويى‌ بى‌باك‌ بود و چند قلعه‌ مستحكم‌ چون‌ورنگل‌31 و ويلموكنده‌32 را در اختيار داشت‌، به‌ ولايات‌ مرزى‌ شمال‌ شرقى‌ قلمرو قطب‌ شاهيان‌هجوم‌ برد. سلطان‌ قلى‌ كه‌ اكنون‌ از جنگ‌ با عماد الملك‌ و قوام‌ الملك‌ فراغتى‌ يافته‌ بود پس‌ از استراحتى‌ كوتاه‌ وتجديد قوا، براى‌ سركوب‌ شتابخان‌ به‌ راه‌ افتاد. شتابخان‌ ابتدا حمله‌ قطب‌ الملك‌ را چندان‌ خطر حادى‌ نمى‌دانست‌ وبه‌ مقابله‌ او نيامد. اما وقتى‌ سپاه‌ سلطان‌ قلى‌، قلعه‌ ويلموكنده‌ را تصرف‌ كرد، شتابخان‌ خطر را جدى‌ يافت‌ و به‌ مقابله‌ باسلطان‌ قلى‌ آمد. اين‌ جنگ‌، مقدمه‌ جنگ‌هاى‌ بعدى‌ قطب‌ الملك‌ با هندوها بود و به‌ فتوحات‌ ديگر و گسترش‌ قلمروش‌در متصرفات‌ راجه‌هاى‌ هندى‌ منجر شد. بر اساس‌ گزارش‌ منابع‌، پس‌ از آن‌كه‌ شتابخان‌ مغلوب‌ قطب‌ شاه‌ شد به‌ ديگرراجه‌هاى‌ هندو، چون‌ حاكم‌ كوندپلى‌33، اندركونده‌34 و اروپلى‌35 پيغام‌ داد كه‌ سلطان‌قلى‌ تمام‌ ممالك‌ تلنگانه‌36 را تصرف‌ كرده‌ و اگر در برابر او مقاومت‌ جدى‌ صورت‌ نگيرد به‌ زودى‌ بر تمام‌ مامسلط‌ خواهد شد. اين‌ امر باعث‌ اتحاد هندوها و دخالت‌ آن‌ها در جنگ‌ شد به‌ طورى‌ كه‌ آن‌ها بخشى‌ از نيروهاى‌ خودرا به‌ سوى‌ صحراى‌ كاميت‌ و ورنگل‌ در شمال‌ شرقى‌ گلكنده‌، براى‌ كمك‌ به‌ شتابخان‌ فرستادند. در اين‌ نبرد كه‌ منابع‌ به‌جزئيات‌ آن‌ اشاره‌ نكرده‌اند، قطب‌ الملك‌ فاتح‌ شد و شتابخان‌ از صحنه‌ جنگ‌ گريخت‌ و قلاع‌ او و بعضى‌ قلاع‌ ديگر آن‌منطقه‌ به‌ تصرف‌ قطب‌ شاه‌ درآمد. اما قلعه‌ كاميت‌ كه‌ استحكامات‌ فراوان‌ داشت‌ هنوز مقاومت‌ مى‌كرد و مردم‌ آن‌حاضر به‌ اطاعت‌ نمى‌شدند، لذا سلطان‌ قلى‌ در فتح‌ آن‌ زحمات‌ بسيارى‌ متحمل‌ شد. اين‌جا اولين‌ جايى‌ بود كه‌ پس‌ ازفتح‌ آن‌، قطب‌ شاه‌ به‌ دليل‌ مقاومت‌ فراوان‌ مردمش‌، دستور قتل‌ عام‌ آن‌ها را صادر كرد و پيش‌ از آن‌، بنا به‌ شواهد وقراين‌، در هيچ‌ جنگى‌ دستور قتل‌ عام‌ دشمن‌ را صادر نكرده‌ بود. پس‌ از اين‌ جنگ‌ و پناهنده‌ شدن‌ شتابخان‌ به‌رامچندر، راه‌ فتوحات‌ قطب‌ الملك‌ به‌ سمت‌ شمال‌ شرق‌ شبه‌ جزيره‌ دكن‌ هموار شد. رامچندر فرمانرواى‌ تلنگانه‌ بود وناحيه‌ اوريسا در شمال‌ شرقى‌ قلمرو قطب‌ شاه‌، در حاشيه‌ اقيانوس‌ هند تا بنگال‌ را در اختيار داشت‌. او نيز به‌ تحريك‌شتابخان‌ با لشكرى‌ فراوان‌ آماده‌ جنگ‌ با سلطان‌ قلى‌ شد. دو تن‌ از سرداران‌ معروف‌ قطب‌ الملك‌ در اين‌ جنگ‌ حيدرخان‌ و فتح‌ خان‌ بودند كه‌ فرماندهى‌ ميمنه‌ و ميسره‌ لشكر قطب‌ شاه‌ را در اختيار داشتند. سلطان‌ قلى‌ در اين‌ جنگ‌ نيز بابه‌ كار بردن‌ شيوه‌ها و فنون‌ جنگى‌ مخصوص‌ به‌ خود، از جمله‌ حملات‌ ناگهانى‌ به‌ همراه‌ گروهى‌ از سپاهيانش‌ به‌ قلب‌سپاه‌ دشمن‌، با تحمل‌ زحمات‌ بسيار، توانست‌ به‌ فتحى‌ بزرگ‌ نايل‌ آيد. در نتيجة‌ اين‌ پيروزى‌ او سرزمينى‌ وسيع‌ راتصرف‌ و صدها بت‌خانه‌ را ويران‌ كرد و به‌ جاى‌ آن‌ مسجد بنا نمود و پس‌ از بذل‌ و بخشش‌ فراوان‌ به‌ سرداران‌ وسربازانش‌ و گماشتن‌ حاكمى‌ براى‌ مناطق‌ تازه‌ مفتوحه‌، عازم‌ گلكنده‌ شد. 37

 

جنگ‌ سلطان‌ قلى‌ و اسماعيل‌ عادل‌ شاه‌

كشتنراى‌، حاكم‌ هندوى‌ ويجانگر ـ پيش‌تر درباره‌ جنگ‌ او با قطب‌ شاه‌ توضيح‌ داده‌ شد ـ زمينه‌هاى‌ جنگ‌ دو حاكم‌مسلمان‌، يعنى‌ قطب‌ شاه‌ و عادل‌ شاه‌ را فراهم‌ كرد. او با مشاهده‌ فتوحات‌ گسترده‌ و اقتدار روزافزون‌ سلطان‌ قلى‌، پس‌از مشورت‌ با درباريانش‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ جز با سياست‌ تفرقه‌ انداختن‌ بين‌ حكام‌ مسلمان‌، نمى‌تواند از فتوحات‌گسترده‌ و پى‌ در پى‌ قطب‌ الملك‌ جلوگيرى‌ كند. از اين‌ رو به‌ اسماعيل‌ عادل‌ شاه‌ (916 ـ 941ق‌) حاكم‌ بيجاپور اظهارانقياد كرد و پذيرفت‌ كه‌ به‌ او خراج‌ بدهد، مشروط‌ بر آن‌كه‌ او با قطب‌ شاه‌ وارد جنگ‌ شود. عادل‌ شاه‌ كه‌ منتظر چنين‌فرصتى‌ بود، به‌ طمع‌ گرفتن‌ خراج‌ از كشتنراى‌ و جلوگيرى‌ از فتوحات‌ پى‌ در پى‌ قطب‌ شاه‌، اين‌ شرط‌ را پذيرفت‌ وهنگامى‌ كه‌ قطب‌ الملك‌ در قلعه‌ مصطفى‌نگر در شمال‌ غربى‌ گلكنده‌ بود به‌ محاصره‌ گلكنده‌ پرداخت‌. حاكم‌ آن‌جا، جعفر بيك‌ كه‌ از پسر عموهاى‌ قطب‌ الملك‌ بود، تمام‌ نيروهاى‌ خود را در محافظت‌ از قلعه‌ به‌ كار گرفت‌. وقتى‌ سلطان‌قلى‌ از اين‌ ماجرا آگاهى‌ يافت‌ به‌ طرف‌ گلكنده‌ حركت‌ كرد و چون‌ به‌ نزديكى‌ آن‌جا رسيد نامه‌اى‌ نزد عادل‌ شاه‌ فرستادو از او خواست‌ كه‌ براى‌ منافع‌ غير مسلمانان‌ بين‌ مسلمانان‌ خون‌ريزى‌ ايجاد نكند، اما عادل‌ شاه‌ كه‌ چشم‌ طمع‌ به‌خراج‌ كشتنراى‌ داشت‌ و نيز درصدد بود تا قلمروش‌ را توسعه‌ بدهد، پيشنهاد قطب‌ المك‌ را نپذيرفت‌. قطب‌ الملك‌براى‌ تهييج‌ روحيه‌ سپاهيانش‌ عليه‌ سپاه‌ عادل‌ شاه‌، از علما در باب‌ حاكم‌ مسلمانى‌ كه‌ معاونت‌ و مساعدت‌ غيرمسلمانان‌ مى‌كند فتوا خواست‌، آنان‌ نيز فتوا دادند كه‌ چنين‌ جنگى‌ همچون‌ جهاد با كفار است‌. قطب‌ الملك‌ با تكيه‌ براين‌ فتوا وارد جنگ‌ شد. اما اين‌ جنگ‌ حدود يازده‌ ماه‌ بدون‌ نتيجه‌ قطعى‌ ادامه‌ يافت‌ و هر روز درگيرى‌هاى‌ بزرگ‌ وكوچكى‌ رخ‌ مى‌داد تا اين‌كه‌ عادل‌ شاه‌ به‌ واسطه‌ بيماريى‌ كه‌ داشت‌ در سال‌ 941 ق‌ درگذشت‌ و لشكريانش‌ ناچار صلح‌كرده‌، به‌ بيجاپور بازگشتند. 38

زمانى‌ كه‌ قطب‌ الملك‌ مشغول‌ جنگ‌ با عادل‌ شاه‌ بود، امير بريد ( 910 ـ 950ق‌) حاكم‌ بيدر كه‌ همسايه‌ غربى‌ قطب‌شاه‌ بود، فرصت‌ را مغتنم‌ شمرده‌ به‌ نواحى‌ مرزى‌ قلمرو قطب‌ شاه‌ هجوم‌ آورد و آن‌جا را غارت‌ كرد. سلطان‌ قلى‌ كه‌مشغول‌ جنگ‌ با عادل‌ شاه‌ بود نتوانست‌ هم‌زمان‌ در دو جبهه‌ وارد جنگ‌ شود. از اين‌ رو ابتدا به‌ امير بريد عكس‌العمل‌جدى‌ نشان‌ نداد، اما وقتى‌ به‌ واسطه‌ مرگ‌ اسماعيل‌ عادل‌ شاه‌ در سال‌ 941 ق‌ با جانشين‌ او (ابراهيم‌ عادل‌ شاه‌) صلح‌كرد، پس‌ از استراحتى‌ كوتاه‌ و تجديد قوا عازم‌ جنگ‌ با امير بريد شد. در رويارويى‌ اوليه‌ دو سپاه‌، امير بريد شكست‌خورد، و به‌ همين‌ سبب‌ گروهى‌ از مردم‌ بيدر كه‌ دريافته‌ بودند امير بريد توان‌ مقاومت‌ در برابر قطب‌ شاه‌ را ندارد، باتحف‌ و هدايا نزد وى‌ آمده‌ امان‌ خواستند و قطب‌ الملك‌ درخواست‌ آنان‌ را پذيرفت‌. پس‌ از آن‌، قلعه‌ كوهير39را كه‌ امير بريد در آن‌ متحصن‌ شده‌ بود، محاصره‌ كرد و چون‌ محاصره‌ قلعه‌ به‌ طول‌ انجاميد امير بريد تسليم‌ شد و كليدقلعه‌ را تسليم‌ سرداران‌ قطب‌ شاه‌ نمود. 40

 

ب‌) كشمكش‌هاى‌ سياسى‌ ـ نظامى‌ دوران‌ جمشيد قطب‌ شاه‌

پس‌ از آن‌كه‌ در سال‌ 957 ق‌ جمشيد قطب‌ شاه‌ به‌ حكومت‌ رسيد، ديگر حكام‌ محلى‌ دكن‌ نامه‌ها و نمايندگانى‌ جهت‌عرض‌ تعزيت‌ مرگ‌ سلطان‌ قلى‌ و تهنيت‌ جلوس‌ جمشيد به‌ خدمت‌ او فرستادند. از آن‌ جمله‌ برهان‌ يكم‌ نظام‌ شاه‌(915 ـ 961ق‌) شاه‌ طاهر پيشواى‌ حكومت‌ خود را از احمدنگر به‌ گلكنده‌ فرستاد. چون‌ در اين‌ زمان‌ بين‌ نظام‌ شاهيان‌و عادل‌ شاهيان‌ براى‌ تصرف‌ قلاع‌ مرزى‌، روابطى‌ خصمانه‌ حاكم‌ بود، شاه‌ طاهر بعد از انجام‌ مراسم‌ عرفى‌، در باب‌اتحاد جمشيد و نظام‌ شاه‌ با وى‌ گفت‌ و گو كرد. جمشيد نيز كه‌ در آغاز حكومتش‌ داشتن‌ چنين‌ متحدى‌ را به‌ حال‌ خودمفيد مى‌دانست‌، پذيرفت‌ و پيمان‌ اتحاد بين‌ او و نظام‌ شاه‌ به‌ امضا رسيد. 41

 

1. نقش‌ ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌ در كشمكش‌هاى‌ سياسى‌ ـ نظامى‌ دوران‌ حكومت‌ جمشيد قطب‌ شاه‌

جمشيد كه‌ با كور كردن‌ برادر بزرگش‌ قطب‌الدين‌ از جانب‌ او آسوده‌ خاطر شده‌ بود، درصدد برآمد با دست‌گيرى‌ برادركوچك‌تر خود ابراهيم‌، از توطئه‌اى‌ احتمالى‌ كه‌ از جانب‌ وى‌ مى‌توانست‌ سلطنتش‌ را تهديد كند، جلو گيرى‌ نمايد. لذافرمان‌هايى‌ براى‌ دست‌گيرى‌ وى‌ كه‌ در اين‌ زمان‌ در قلعه‌ ديوركنده‌ بود، صادر كرد. ابراهيم‌ پس‌ از مشورت‌ با گروهى‌ ازنزديكانش‌، چون‌ حميدخان‌ و دلاورخان‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ براى‌ در امان‌ ماندن‌ از نيّات‌ سوء برادرش‌، به‌ بيدر نزدعلى‌بريد (950 ـ 987ق‌) برود. از اين‌ رو عازم‌ آن‌جا شد. 42 اين‌ مسئله‌ در كنار توسعه‌طلبى‌ها وزياده‌خواهى‌هاى‌ بريد شاه‌، زمينه‌ساز جنگ‌ جمشيد قطب‌ شاه‌ و بريدشاه‌ شد. وقتى‌ ابراهيم‌ نزديك‌ بيدر رسيدعلى‌بريد گروهى‌ را به‌ استقبال‌ او فرستاد. وى‌ در روزهاى‌ اول‌، ابراهيم‌ را بسيار معزز و محترم‌ مى‌داشت‌، چرا كه‌ حضوراو را در بيدر، بهانه‌ خوبى‌ براى‌ حمله‌ به‌ گلكنده‌ و فتح‌ سرزمين‌هاى‌ قلمرو قطب‌ شاه‌ مى‌دانست‌، لذا در مدتى‌ كوتاه‌ به‌جمع‌آورى‌ لشكر و تجهيزات‌ پرداخت‌ و همراه‌ ابراهيم‌ عازم‌ گلكنده‌ شد. در اين‌ ايام‌، حكومت‌ جمشيد هنوز استحكام‌و ثبات‌ لازم‌ را نيافته‌ بود، علاوه‌ بر اين‌، بيشتر امرا و سپاهيان‌ به‌ سبب‌ درشت‌گويى‌ و تندخويى‌ جمشيد و چگونگى‌ به‌حكومت‌ رسيدنش‌، 43 از او آزرده‌ خاطر بودند، لذا جمشيد حضور مستقيم‌ در برابر لشكر على‌بريد را صلاح‌ندانسته‌ و در قلعه‌ مستحكم‌ِ گلكنده‌ متحصن‌ شد. على‌بريد قلعه‌ را محاصره‌ كرد. وقتى‌ خبر اين‌ محاصره‌ به‌ شاه‌ طاهر(پيشواى‌ برهان‌ نظام‌ شاه‌) رسيد ماجرا را اين‌گونه‌ براى‌ نظام‌ شاه‌ بيان‌ كرد كه‌ على‌بريد قصد حكومت‌ بر تمامى‌ مملكت‌دكن‌ را دارد و اكنون‌ كه‌ به‌ بهانه‌ حمايت‌ از ابراهيم‌، عازم‌ فتح‌ گلكنده‌ شده‌ اگر موفق‌ شود، طبعاً قدرت‌ او افزايش‌ خواهديافت‌. گذشته‌ از اين‌ ملاحظات‌، نظام‌ شاه‌ و قطب‌ شاه‌ پيش‌ از اين‌، پيمان‌ اتحاد امضا كرده‌ بودند، لذا نظام‌ شاه‌ براى‌مساعدت‌ جمشيد عازم‌ گلكنده‌ شد و در راه‌، قلعه‌ كوهير44 را كه‌ از قلاع‌ تحت‌ تملك‌ بريد شاه‌ بود، تصرف‌كرد. وقتى‌ اين‌ خبر به‌ على‌بريد رسيد از آن‌جا كه‌ تاب‌ و توان‌ جنگ‌ در دو جبهه‌ را در خود نمى‌ديد محاصره‌ گلكنده‌ رارها كرده‌، عازم‌ بيدر شد. در همان‌ حال‌ خواست‌ تا اسب‌ و فيل‌هايى‌ را كه‌ ابراهيم‌ همراه‌ خود آورده‌ بود تصاحب‌ كند، او را نيز بكشد تا دست‌كم‌ اگر موفق‌ به‌ فتح‌ گلكنده‌ نشد، بى‌نصيب‌ هم‌ از اين‌ نبرد برنگشته‌ باشد. ابراهيم‌ كه‌ از اين‌ ماجراآگاه‌ شد با گروهى‌ از همراهانش‌ در ميانه‌ راه‌ از على‌بريد جدا شد و به‌ رامراج‌، 45 حكمران‌ هندوى‌ ويجانگرپناهنده‌ شد. 46

 

2. جبهه‌ متحد قطب‌ شاه‌ و نظام‌ شاه‌ عليه‌ عادل‌ شاه‌

مدت‌ها بود كه‌ بين‌ نظام‌ شاهيان‌ و عادل‌ شاهيان‌ بر سر تصاحب‌ قلعه‌ مرزى‌ شولاپور47 اختلاف‌ وجود داشت‌. پس‌ از آن‌كه‌ جمشيد با كمك‌ نظام‌ شاه‌ از محاصره‌ على‌بريد نجات‌ يافت‌، برهان‌ نظام‌ شاه‌ بار ديگر درصدد برآمد اين‌قلعه‌ را كه‌ آن‌ زمان‌ در تصرف‌ عادل‌ شاه‌ بود، تصرف‌ كند. از اين‌ رو، رامراج‌ حاكم‌ ويجانگر و جمشيد قطب‌ شاه‌ را باخود همراه‌ كرده‌، عازم‌ فتح‌ آن‌جا شد. جمشيد با لشكرش‌ وارد قلمرو عادل‌ شاه‌ شد و در منطقه‌ كاكنى‌48 درجنوب‌ غربى‌ گلكنده‌ دژ مستحكمى‌ بنا كرد و تا ولايت‌ گلبرگه‌49 در قلمرو عادل‌ شاه‌ را به‌ تصرف‌ خود درآوردو دژ اتگير50 را نيز محاصره‌ كرد. رامراج‌ نيز برادر خود نيكتادرى‌ را براى‌ گرفتن‌ دژ رايچور51 درجنوب‌ قلمرو عادل‌ شاه‌ فرستاد. عادل‌ شاه‌ كه‌ اوضاع‌ را چنين‌ ديد، دانست‌ كه‌ راهى‌ جز دادن‌ باج‌ و ايجاد تفرقه‌ بين‌متحدان‌ ندارد، از اين‌ رو براى‌ رامراج‌ و نظام‌ شاه‌ كه‌ نيروى‌ نظامى‌ قدرت‌مندى‌ داشتند و عادل‌ شاه‌ قادر نبود با آن‌هاوارد جنگ‌ شود، تحف‌ و هداياى‌ گران‌بهايى‌ فرستاد و با آن‌ها صلح‌ كرد. چون‌ جمشيد در ميدان‌ تنها ماند، اسدخان‌لارى‌، سردار عادل‌ شاه‌، عازم‌ جنگ‌ با جمشيد شد. جمشيد كه‌ اوضاع‌ را چنين‌ ديد نامه‌اى‌ براى‌ نظام‌ شاه‌ فرستاد و به‌وى‌ خاطر نشان‌ ساخت‌ كه‌ با اعتماد به‌ او در اين‌ جنگ‌ وارد شده‌ بود و اكنون‌ متحدانش‌ او را تنها گذاشته‌اند. نظام‌ شاه‌در پاسخ‌ او نوشت‌ كه‌ به‌ اقتضاى‌ شرايط‌ با عادل‌ شاه‌ صلح‌ كرده‌ و از او خواست‌ كه‌ در حفظ‌ قلعه‌ كاكنى‌ بكوشد، حتى‌مناطق‌ قلمرو عادل‌ شاه‌ را نيز در اين‌ نامه‌ بين‌ خود و قطب‌ شاه‌ تقسيم‌ كرد. جمشيد باز با اعتماد به‌ اين‌ سخن‌ نظام‌ شاه‌در حفظ‌ قلعه‌ كاكنى‌ كوشيد، اما در جنگى‌ كه‌ بين‌ او و اسدخان‌ لارى‌ درگرفت‌ مغلوب‌ شد و به‌ سوى‌ گلكنده‌ رفت‌ واسدخان‌ نيز او را تعقيب‌ كرد. در طول‌ راه‌، سه‌ بار اين‌ دو لشكر درگير جنگ‌ شدند كه‌ هر سه‌ بار، جمشيد شكست‌خورد. نظام‌ شاه‌ در هيچ‌ يك‌ از اين‌ جنگ‌ها بر خلاف‌ وعده‌هايى‌ كه‌ به‌ جمشيد قطب‌ شاه‌ داده‌ بود، به‌ هيچ‌ وجه‌ به‌مساعدت‌ او نيامد. در برخورد سوم‌ به‌ طور اتفاقى‌ جمشيد و اسدخان‌ در ميدان‌ نبرد با هم‌ روبه‌رو شدند، اسدخان‌ضربه‌اى‌ به‌ صورت‌ جمشيد زد كه‌ سر و بينى‌ او را تا گوشه‌ لبش‌ بريد و او تا آخر عمر هنگام‌ خوردن‌ و آشاميدن‌ از اين‌زخم‌ رنج‌ مى‌برد. چون‌ شكست‌ جمشيد قطعى‌ شد ناگزير از درِ عذرخواهى‌ درآمد و با فرستادن‌ تحف‌ و هدايا براى‌عادل‌ شاه‌ از او درخواست‌ صلح‌ كرد، عادل‌ شاه‌ نيز اين‌ صلح‌ را پذيرفت‌. 52

به‌ طور كلى‌ بايد گفت‌ كه‌ جمشيد مدت‌ هفت‌ سال‌ حكومت‌ كوتاه‌ خود را بيشتر صرف‌ امور نظامى‌ و جنگ‌ با ديگرحكومتهاى‌ محلى‌ دكن‌ كرد. او حاكمى‌ شجاع‌ بود و به‌ اتحاد و انسجام‌ سلسله‌ قطب‌ شاهى‌ كمك‌ كرد. در جنگى‌ كه‌ بين‌او و بريد شاهيان‌ به‌ علت‌ زياده‌خواهى‌هاى‌ دو حكومت‌ رخ‌ داد، او نيروهاى‌ بريدشاهيان‌ را در منطقه‌كولاس‌53 و ناراينكده‌54 در غرب‌ گلكنده‌ شكست‌ داد و قلعه‌ مدك‌55 در شمال‌ غربى‌گلكنده‌ را بعد از يك‌ محاصره‌ طولانى‌ تسخير كرد. هم‌چنين‌ او سياست‌مدارى‌ زيرك‌ بود و سعى‌ كرد موازنه‌ قدرت‌ را درشرايط‌ سياسي‌ِ متغير دكن‌ حفظ‌ كند، از همين‌رو، با انجام‌ رايزنى‌هاى‌ سياسى‌، على‌بريد را كه‌ در جنگ‌ با عادل‌ شاه‌دست‌گير و زندانى‌ شده‌ بود از حبس‌ عادل‌ شاه‌ نجات‌ داد. 56 جمشيد قطب‌ شاه‌ با استقرار مجدد حكومت‌على‌ بريد و خارج‌ ساختن‌ قلمرو او از زير سلطه‌ عادل‌ شاهيان‌، از قدرت‌ رو به‌ تزايد عادل‌ شاهيان‌ كاست‌ و در ايجادموازنه‌ قدرت‌ در منطقه‌ مؤثر واقع‌ شد.

 

ج‌) كشمكش‌هاى‌ سياسى‌ ـ نظامى‌ دوران‌ ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌

در سال‌هاى‌ آغازين‌ حكومت‌ ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌ (957 ـ 988ق‌) تا حدودى‌ برخوردهاى‌ نظامى‌ قطب‌ شاهيان‌ باهمسايگانشان‌ متوقف‌ شد، زيرا او در سال‌هاى‌ نخست‌ حكومتش‌ از شركت‌ گسترده‌ در درگيرى‌ها و پيمان‌هاى‌ نظامى‌كه‌ بين‌ حكّام‌ محلى‌ دكن‌ روى‌ مى‌داد، خوددارى‌ كرد و وقت‌ خود را صرف‌ تأمين‌ امنيت‌ داخلى‌ و اصلاح‌ دستگاه‌ديوانى‌ نمود. ابراهيم‌، مديرى‌ توانا بود كه‌ در دوره‌ حكومت‌ پدرش‌ فنون‌ كشوردارى‌ را آموخته‌ و در اقامت‌ هفت‌ساله‌اش‌ در ويجانگر تجربيات‌ فراوانى‌ اندوخته‌ بود. او درتثبيت‌ حكومت‌ قطب‌ شاهيان‌ به‌ حدى‌ موفق‌ بود كه‌ مى‌توان‌گفت‌ اگرچه‌ سلطان‌ قلى‌ پادشاهي‌ِ قطب‌ شاهيان‌ را در گلكنده‌ بنيان‌ نهاد، اما اين‌ ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌ بود كه‌ بنيادهاى‌ اين‌پادشاهى‌ را به‌رغم‌ آشفتگى‌ها و ناآرامى‌هاى‌ سياسى‌ موجود در دكن‌ استوار ساخت‌.

 

1. دوره‌ اول‌ جنگ‌هاى‌ سلطان‌ ابراهيم‌ عليه‌ حكام‌ محلى‌ دكن‌ (965 ـ 972ق‌)

چنان‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ اشاره‌ شد، عادل‌ شاهيان‌ و نظام‌ شاهيان‌ پيوسته‌ بر سر تصاحب‌ قلعه‌هاى‌ مرزى‌ با يكديگر در حال‌جنگ‌ بودند و گاه‌ با بستن‌ پيمان‌ اتحاد با ديگر حكومت‌هاى‌ دكن‌ آن‌ها را نيز به‌ صحنة‌ اين‌ جنگ‌ها مى‌كشاندند. در زمان‌حكومت‌ ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌ نيز چون‌ على‌ عادل‌ شاه‌ (965 ـ 987ق‌) قلعه‌ كليانى‌57 از متصرفات‌ حسين‌ نظام‌شاه‌ (961 ـ 972ق‌) را به‌ قلمرو خود ضميمه‌ كرده‌ بود، نظام‌ شاه‌ پيوسته‌ درصدد بود تا عادل‌ شاه‌ را شكست‌ داده‌ واين‌ قلعه‌ را باز پس‌ بگيرد. در سال‌ 965ق‌ توسط‌ مصطفى‌ خان‌ اردستانى‌ ميرجمله‌58 ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌ وقاسم‌ بيك‌ از وزراى‌ نظام‌ شاه‌ بين‌ دو حكومت‌ پيمان‌ اتحادى‌ بسته‌ شد. بر اساس‌ اين‌ قراردادِ اتحاد، قرار شد ابراهيم‌قطب‌ شاه‌ و حسين‌ نظام‌ شاه‌ براى‌ تسخير قلعه‌ گلبرگه‌ و بيدر كه‌ در قلمرو عادل‌ شاهيان‌ واقع‌ بود، لشكركشى‌ كنند و بعداز پيروزى‌، گلبرگه‌ و اطراف‌ آن‌ به‌ نظام‌ شاه‌، و بيدر و اطرافش‌ به‌ قطب‌ شاه‌ تعلق‌ داشته‌ باشد. قطب‌ شاه‌، قلعه‌ گلبرگه‌ رامحاصره‌ كرد و نزديك‌ بود آن‌ قلعه‌ فتح‌ شود. اما عادل‌ شاه‌ كه‌ توان‌ مقابله‌ با نيروهاى‌ متحد را نداشت‌ از رامراج‌، حاكم‌ويجانگر درخواست‌ كمك‌ كرد. او نيز به‌ طمع‌ گرفتن‌ باج‌، اين‌ درخواست‌ را پذيرفته‌، عازم‌ گلبرگه‌ شد. وقتى‌ به‌ نزديكى‌گلبرگه‌ رسيد، نامه‌اى‌ به‌ ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌ نوشت‌ و دشمنى‌ قديمى‌ نظام‌ شاه‌ و عادل‌ شاه‌ و هم‌چنين‌ دوستى‌ قديمى‌بين‌ خود و ابراهيم‌ (ابراهيم‌ هفت‌ سال‌ نزد رامراج‌ در ويجانگر پناهنده‌ بود) را يادآور شد و از او خواست‌ تا متحد خودرا رها كرده‌، به‌ گلكنده‌ بازگردد. قطب‌ شاه‌ پس‌ از مشورت‌ با اطرافيانش‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ اگر گلبرگه‌ تسخير و به‌قلمرو نظام‌ شاه‌ ضميمه‌ شود، باعث‌ قدرت‌مند شدن‌ بيش‌ از حد او خواهد شد و ممكن‌ است‌ در آينده‌، تهديدى‌ براى‌خود قطب‌ شاه‌ باشد. از طرف‌ ديگر، قلمرو قطب‌ شاه‌ با قلمرو تحت‌ تصرف‌ رامراج‌ هم‌مرز بود، و اكنون‌ كه‌ قطب‌ شاه‌در قلمرو خود حضور نداشت‌، هر لحظه‌ امكان‌ داشت‌ كه‌ رامراج‌ گروهى‌ از لشكريانش‌ را براى‌ تسخير متصرفات‌ اوبفرستد، لذا قطب‌ شاه‌ همكارى‌ بيش‌ از اين‌ را با متحد خود (نظام‌ شاه‌) صلاح‌ ندانسته‌، او را تنها گذاشت‌ و به‌ گلكنده‌رفت‌. نظام‌ شاه‌ نيز كه‌ به‌ تنهايى‌ توان‌ مقابله‌ با رامراج‌ و عادل‌ شاه‌ را نداشت‌، محاصره‌ را رها كرده‌ و بدون‌ نتيجه‌ عازم‌احمدنگر شد. 59

مدتى‌ پس‌ از اين‌ حادثه‌، رامراج‌، عادل‌ شاه‌ و بريد شاه‌ به‌ درخواست‌ عادل‌ شاه‌ عليه‌ نظام‌ شاه‌ هم‌داستان‌ شده‌ و ازقطب‌ شاه‌ نيز خواستند تا با آن‌ها هم‌پيمان‌ و عازم‌ احمدنگر پايتخت‌ حكومت‌ نظام‌ شاه‌ شود. ابراهيم‌ نيز جانب‌ قوى‌ رااز دست‌ نداد و با نيروهاى‌ متحد همراه‌ شد. وقتى‌ احمدنگر فتح‌ شد نيروهاى‌ متحدين‌ و به‌ويژه‌ نيروهاى‌ رامراج‌، شهررا غارت‌ كردند. 60 هنگام‌ غارت‌ شهر، بى‌بى‌ آمنه‌ خاتون‌، مادر نظام‌ شاه‌ در نامه‌اى‌ به‌ ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌ از اوخواست‌ تا دست‌ سربازان‌ كفار (سربازان‌ هندو مذهب‌ رامراج‌) را از غارت‌ اموال‌ مسلمانان‌ و بى‌حرمتى‌ به‌ آنان‌ كوتاه‌كند. اين‌ نامه‌، حس‌ حميّت‌ مذهبى‌ قطب‌ شاه‌ را برانگيخت‌ و به‌ بهانه‌ تجديد قوا از رامراج‌ درخواست‌ بازگشت‌ كرد. البته‌ اين‌ درخواست‌، ابتدا با مخالفت‌ عادل‌ شاه‌ روبه‌رو شد، ولى‌ با اصرار و پافشارى‌ قطب‌ شاه‌، متحدين‌، احمدنگر راترك‌ كرده‌ به‌ ولايات‌ خود بازگشتند. 61

در سال‌ 971ق‌ قطب‌ شاه‌ با حسين‌ نظام‌ شاه‌ از درِ دوستى‌ درآمد و براى‌ استحكام‌ اين‌ دوستى‌، دختر او بى‌بى‌جمال‌را خواستگارى‌ كرد. اما بر اساس‌ گزارش‌ منابع‌، نظام‌ شاه‌ كه‌ هنوز در آرزوى‌ تصرف‌ قلعه‌ كليانى‌ بود، انجام‌ اين‌ اتحاد وازدواج‌ را به‌ فتح‌ قلعه‌ كليانى‌ مشروط‌ كرد، لذا دو حاكم‌ با لشكريانشان‌ به‌ كنار قلعه‌ كليانى‌ آمده‌ و پس‌ از برگزارى‌ مراسم‌ازدواج‌ و عروسى‌ به‌ محاصره‌ قلعه‌ پرداختند. عادل‌ شاه‌ اين‌ بار از رامراج‌ و على‌ بريد (950 ـ 987ق‌) درخواست‌ كمك‌كرد و خود نيز آماده‌ جنگ‌ شد. نيروهاى‌ متحد كه‌ اوضاع‌ را اين‌ گونه‌ ديدند از محاصره‌ منصرف‌ شده‌، به‌ ولايات‌ خودبازگشند، اما نيروهاى‌ عادل‌ شاه‌ و رامراج‌ آن‌ها را تعقيب‌ كرده‌، در ولايات‌ آن‌ها خرابى‌هاى‌ بسيار به‌ وجود آوردند.

فرمانده‌62 رامراج‌ در اين‌ حملات‌ در ولايت‌ تلنگانه‌ جكديوراو، از سرداران‌ سابق‌ ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌ بود كه‌مغضوب‌ او شده‌ و به‌ رامراج‌ پناهنده‌ شده‌ بود. 63 از آن‌جا كه‌ او قبلاً از قلعه‌داران‌ قطب‌ شاه‌ بود و با فرماندهان‌قلاع‌ كويلكنده‌، كنپور و پانكل‌، خويشى‌ داشت‌، با وعده‌هاى‌ گوناگون‌ آن‌ها را به‌ عنايات‌ رامراج‌ اميدوار ساخت‌ واين‌گونه‌ بسيارى‌ از قلاع‌ به‌ تصرف‌ دشمن‌ درآمد. اما با تلاش‌هاى‌ فراوان‌ مصطفى‌ خان‌ اردستانى‌، با مهاجمان‌ قراردادصلح‌ به‌ امضا رسيد و قرار شد قلعه‌هاى‌ كنپوره‌ و پانكل‌ كه‌ از قديم‌الايام‌ جزء ولايت‌ ويجانگر بوده‌ و توسط‌ سلطان‌ قلى‌تصرف‌ شده‌ بود، هم‌چنان‌ در اختيار رامراج‌ باشد و ديگر قلعه‌ها به‌ قطب‌ شاه‌ مسترد شود. 64

 

2. جبهه‌ متحد حكام‌ مسلمان‌ دكن‌ عليه‌ رامراج‌، حكمران‌ هندوى‌ ويجانگر

تا سال‌ 972ق‌ هيچ‌ كدام‌ از حكومت‌هاى‌ مسلمان‌ محلى‌ دكن‌ به‌ طور مشخص‌ عليه‌ رامراج‌، حاكم‌ ويجانگر وارد جنگ‌نشده‌ بودند. همان‌طور كه‌ پيش‌ از اين‌ اشاره‌ شد، تنها مواقعى‌ كه‌ اين‌ حكومت‌ها با يكديگر وارد جنگ‌ مى‌شدند برخى‌از آن‌ها از رامراج‌ درخواست‌ كمك‌ مى‌كردند و او نيز به‌ بهانه‌ كمك‌ به‌ اين‌ حكومت‌ها و در اصل‌ به‌ طمع‌ گرفتن‌ غنيمت‌و گسترش‌ قلمرو، به‌ مساعدت‌ آن‌ها مى‌شتافت‌. اما در اين‌ سال‌ (972 ق‌) حكومت‌هاى‌ محلى‌ مسلمان‌ دكن‌ (گلكنده‌، بيجاپور، احمدنگر و بيدر) متفقاً عليه‌ رامراج‌ وارد جنگ‌ شدند. اين‌ اتحاد آن‌ها در پى‌ عواملى‌ بود كه‌ در ادامه‌ به‌ آن‌اشاره‌ مى‌كنيم‌:

 

1. در زمان‌ جنگ‌ ميان‌ على‌ عادل‌ شاه‌ و حسين‌ نظام‌ شاه‌، عادل‌ شاه‌ از رامراج‌ درخواست‌ كمك‌ كرد مشروط‌ بر آن‌كه‌ درصورت‌ پيروزي‌ِ نيروى‌ متحد، سربازان‌ رامراج‌ كه‌ هندو مذهب‌ بودند، در قلمرو نظام‌ شاه‌، به‌ مسلمانان‌ ضرر جانى‌نرسانند، اسير نگيرند، مساجد را تخريب‌ نكنند و متعرض‌ ناموس‌ مسلمانان‌ نشوند، لكن‌ بعد از شكست‌ نظام‌ شاه‌، سربازان‌ رامراج‌ كاملاً برخلاف‌ آن‌چه‌ ميان‌ متحدين‌ معهود بود، عمل‌ نمودند؛ آنان‌ با مركب‌هاى‌ خود وارد مساجدشدند، به‌ مقدسات‌ مذهبى‌ مسلمانان‌ توهين‌ كردند و تعداد زيادى‌ از مسلمانان‌ را به‌ قتل‌ رساندند. 65

 

2. رامراج‌ در برابر حكام‌ مسلمان‌ و نمايندگان‌ آن‌ها غرور و فخرفروشى‌ بيش‌ از حدى‌ نشان‌ مى‌داد به‌ طورى‌ كه‌ طبق‌گزارش‌ برخى‌ منابع‌، برخلاف‌ عرف‌ آن‌ دوره‌ به‌ راحتى‌ به‌ نمايندگان‌ حكام‌ مسلمان‌ اجازه‌ ملاقات‌ نمى‌داد و آن‌هامجبور بودند براى‌ ملاقات‌ رامراج‌ ساعت‌ها و بعضى‌ اوقات‌ روزها منتظر باشند. وقتى‌ به‌ آن‌ها اجازه‌ ورود مى‌داداجازه‌ نمى‌داد تا در حضور سلطان‌ بنشينند و چون‌ سوار اسب‌ مى‌شد اين‌ نمايندگان‌ مجبور بودند كه‌ او را با پاى‌ پياده‌، مسير زيادى‌ همراهى‌ كنند. 66 ظاهراً او با اين‌ كار مى‌خواست‌ اقتدار خود و ضعف‌ حكام‌ مسلمان‌ را نشان‌دهد.

 

3. رامراج‌ از مدت‌ها پيش‌ قصد داشت‌ قلمرو حكام‌ مسلمان‌ دكن‌ را به‌ تدريج‌ تسخير كرده‌، ضميمه‌ قلمرو خود كند. فتح‌ قلاع‌ كنپوره‌ و پانكل‌ از قلمرو قطب‌ شاهيان‌ در سال‌ 971ق‌ مقدمه‌ نقشه‌ توسعه‌طلبانه‌ وى‌ بود. 67

 

4. عداوت‌ دينى‌ نيز از عوامل‌ مهم‌ اين‌ اتحاد بود، زيرا حكام‌ محلى‌ دكن‌ همگى‌ مسلمان‌ بودند، در صورتى‌ كه‌ رامراج‌، هندو و در نظر آنان‌ كافر بود و دشمن‌ مشترك‌ آن‌ها محسوب‌ مى‌شد.

با توجه‌ به‌ عوامل‌ ياد شده‌، دولت‌مردان‌ برجسته‌اى‌ همچون‌ مصطفى‌ خان‌ اردستانى‌، از بزرگان‌ دربار ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌و حكيم‌ قاسم‌ بيك‌ از وزراى‌ نظام‌ شاه‌، تلاش‌هاى‌ سياسى‌ گسترده‌اى‌ براى‌ رفع‌ كدورت‌هاى‌ بين‌ حسين‌ نظام‌ شاه‌ (961ـ 972ق‌) و على‌ عادل‌ شاه‌ (965 ـ 987ق‌) انجام‌ دادند، و در نتيجه‌، حكام‌ مسلمان‌ دكن‌ در سال‌ 972ق‌ با يكديگرعليه‌ رامراج‌ متحد شدند. شايد براى‌ تحكيم‌ اين‌ اتحاد بود كه‌ بين‌ دودمان‌ نظام‌ شاهى‌ و عادل‌ شاهى‌ دو وصلت‌صورت‌ گرفت‌؛ جاندبى‌بى‌، دختر نظام‌ شاه‌ به‌ ازدواج‌ على‌ عادل‌ شاه‌ درآمد و قلعه‌ شولاپور (در مرز قلمرو نظام‌شاهيان‌ و عادل‌ شاهيان‌) كه‌ موضوع‌ مخاصمه‌ ديرينه‌ بين‌ اين‌ دو حكومت‌ بود، جهاز او قرار گرفت‌، و بى‌بى‌ هديه‌سلطان‌، خواهر عادل‌ شاه‌ به‌ ازدواج‌ شاهزاده‌ مرتضى‌ نظام‌ شاه‌ درآمد. پس‌ از آن‌ در 20 جمادى‌الثانى‌ سال‌ 972 حكام‌مسلمان‌ براى‌ جنگ‌ با رامراج‌ در كنار دژ شولاپور اردو زدند.

نيروهاى‌ متحد مسلمان‌ كه‌ فرماندهى‌ جناح‌ چپ‌ آن‌ با ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌ و على‌ بريد بود، سپاه‌ ويجانگر را در نبردتاليكوته‌68 شكست‌ دادند، رامراج‌ كشته‌ شد و شهر ويجانگر با مضافات‌ آن‌ توسط‌ مسلمانان‌ تسخير وبت‌خانه‌ها و عمارات‌ باشكوه‌ آن‌ توسط‌ لشكر حسين‌ نظام‌ شاه‌ به‌ تلافى‌ ويرانى‌هايى‌ كه‌ لشكر رامراج‌ در احمدنگر به‌وجود آورده‌ بود، ويران‌ شد. 69 پس‌ از اين‌ پيروزى‌، سر رامراج‌ را براى‌ عمادشاه‌ (939 ـ 982ق‌) حاكم‌مسلمان‌ برار كه‌ در اين‌ اتحاد با مسلمانان‌ شركت‌ نكرده‌ و در حمايت‌ از رامراج‌ به‌ قلمرو نظام‌ شاه‌ حمله‌ كرده‌ بود، فرستادند و او نيز وقتى‌ از مرگ‌ رامراج‌ آگاه‌ شد از حمله‌ دست‌ كشيد و به‌ برار بازگشت‌. عادل‌ شاه‌ و قطب‌ شاه‌، قلاع‌ وبلاد خود را كه‌ قبلاً رامراج‌ متصرف‌ شده‌ بود، بازپس‌ گرفتند و بعد از شش‌ ماه‌ از ويجانگر به‌ قلمروهاى‌ خودبازگشتند. 70

 

3. دوره‌ دوم‌ جنگ‌هاى‌ ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌ عليه‌ حكام‌ محلى‌ دكن‌ (972 ـ 988 ق‌)

اندكى‌ پس‌ از آن‌كه‌ نيروهاى‌ متحد مسلمان‌، رامراج‌ را شكست‌ داده‌ و به‌ قلمروهاى‌ خود بازگشتند، وحدت‌ خود را ازدست‌ داده‌، مجدداً همچون‌ گذشته‌، درگير جنگ‌ با يكديگر شدند. در ذى‌القعده‌ 972 حسين‌ نظام‌ شاه‌ درگذشت‌ وپسرش‌ مرتضى‌ نظام‌ شاه‌ به‌ حكومت‌ رسيد. متعاقب‌ جلوس‌ حكمران‌ جديد مدتى‌ اوضاع‌ داخلى‌ احمدنگر آشفته‌ شد. على‌ عادل‌ شاه‌ (حاكم‌ بيجاپور) كه‌ از مدت‌ها پيش‌ بين‌ آن‌ها و نظام‌ شاهيان‌ جنگ‌ بود، فرصت‌ را مغتنم‌ دانسته‌، درصدد دست‌اندازى‌ به‌ قلمرو نظام‌ شاه‌ برآمد. او سردارش‌، كشورخان‌ لارى‌ را مأمور اين‌ كار كرد. نظام‌ شاه‌ كه‌ توان‌مقابله‌ با نيروهاى‌ عادل‌ شاه‌ را در خود نمى‌ديد از ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌ و عماد شاه‌ (939 ـ 982ق‌) حاكم‌ برار درخواست‌كمك‌ كرد كه‌ مورد موافقت‌ آنها واقع‌ شد و حكمرانان‌ متفق‌، عازم‌ بيچاپور شدند. عادل‌ شاه‌ كه‌ اوضاع‌ را اين‌گونه‌ ديد ازشاه‌ ابوالحسن‌، پيشواى‌ خود خواست‌ تا چاره‌اى‌ انديشيده‌ و او را از اين‌ معركه‌ كه‌ در آن‌ گرفتار شده‌ بود نجات‌ دهد. شاه‌ ابوالحسن‌ با تقديم‌ هدايا و پول‌ فراوان‌ به‌ نظام‌ شاه‌ و بيان‌ دوستى‌ قديمى‌اش‌ با او (مرتضى‌ نظام‌ شاه‌ در زمان‌حكومت‌ پدرش‌، حسين‌ نظام‌ شاه‌ مدتى‌ فرار كرده‌ و به‌ دربار عادل‌ شاه‌ پناهنده‌ شده‌ بود و در آن‌جا با شاه‌ ابوالحسن‌دوستى‌ تمام‌ داشت‌) توانست‌ نظام‌ شاه‌ را از اين‌ جنگ‌ منصرف‌ كرده‌ و در عوض‌ به‌ جنگ‌ با قطب‌ شاه‌ تحريك‌ كند. نظام‌ شاه‌ خيانت‌ به‌ قطب‌ شاه‌ را كه‌ براى‌ كمك‌ به‌ او آمده‌ بود پذيرفت‌ و شبانه‌ لشكر قطب‌ شاه‌ را غافل‌گير كرد. سلطان‌ابراهيم‌ كه‌ چاره‌اى‌ جز فرار نداشت‌ به‌ همراه‌ پانصد سوار به‌ سوى‌ گلكنده‌ فرار كرد و به‌ واسطه‌ اين‌ خيانت‌، خسارات‌فراوانى‌ متحمل‌ شد. 71

در اواخر عمر ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌، بار ديگر نظام‌ شاه‌ با عادل‌ شاه‌ وارد جنگ‌ شد و قطب‌ شاه‌ را به‌ مساعدت‌ طلبيد. قطب‌ شاه‌، اميرتقى‌ الدين‌ اصفهانى‌ معروف‌ به‌ شاه‌مير طباطبايى‌ را كه‌ پس‌ از بركنارى‌ مصطفى‌ خان‌ اردستانى‌ به‌منصب‌ پيشوايى‌ و ميرجملگى‌ گماشته‌ بود، 72 با ده‌ هزار سوار براى‌ كمك‌ به‌ نظام‌ شاه‌ فرستاد. 73 درخلال‌ اين‌ جنگ‌ وقتى‌ شاه‌مير طباطبايى‌ همراه‌ نظام‌ شاه‌، مشغول‌ محاصره‌ قلعه‌ نلدرك‌، 74 از قلاع‌ تحت‌تصرف‌ عادل‌ شاه‌ بود، سلطان‌ ابراهيم‌ بيمار شد و در ربيع‌الثانى‌ سال‌ 988 در سن‌ 51 سالگى‌ پس‌ از 32 سال‌ حكومت‌درگذشت‌. 75 وقتى‌ خبر مرگ‌ ابراهيم‌ و جلوس‌ سلطان‌ محمد قلى‌ قطب‌ شاه‌ به‌ شاه‌مير رسيد، از اين‌كه‌ نظام‌شاه‌ از موقعيت‌ نابسامان‌ پس‌ از جلوس‌ حاكم‌ جديد، استفاده‌ كرده‌ و به‌ گلكنده‌ حمله‌ كند هراسان‌ شد، لذا قبل‌ از انتشاراين‌ خبر نزد نظام‌ شاه‌ رفت‌ و از او پيمان‌ مجدد گرفت‌ كه‌ به‌ گلكنده‌ حمله‌ نكند، و پس‌ از آن‌، خبر جلوس‌ محمدقلى‌ رابر تخت‌ حكومت‌ قطب‌ شاهيان‌ آشكار كرد. در همين‌ ايام‌، نمايندگانى‌ از طرف‌ شاه‌مير و نظام‌ شاه‌ براى‌ عرض‌ تسليت‌حاكم‌ فقيد و عرض‌ تهنيت‌ جلوس‌ پادشاه‌ جديد نزد محمدقلى‌ قطب‌ شاه‌ آمدند. شاه‌مير نيز پيش‌ از فتح‌ نلدرك‌ درسال‌ 988ق‌ به‌ گلكنده‌ آمد. 76 بدين‌ ترتيب‌، دامنه‌ اين‌ جنگ‌ به‌ دوران‌ حكومت‌ محمد قلى‌ قطب‌ شاه‌ كشيده‌شد.

 

4. جنگ‌ محمدقلى‌ قطب‌ شاه‌ و عادل‌ شاهيان‌

محاصره‌ قلعه‌ نلدرك‌ در زمان‌ حكومت‌ ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌ با تشكيل‌ جبهه‌ متحد قطب‌ شاهيان‌ و نظام‌ شاهيان‌ آغاز شده‌بود و بسيار به‌ طول‌ انجاميد. شاه‌مير كه‌ از دوران‌ حكومت‌ ابراهيم‌ قطب‌ شاه‌ به‌ عنوان‌ فرماندة‌ او در اين‌ محاصره‌شركت‌ كرده‌ بود، در رمضان‌ 989 از محمدقلى‌ قطب‌ شاه‌ درخواست‌ كرد كه‌ شخصاً فرماندهى‌ اين‌ سپاه‌ را بر عهده‌بگيرد. جاندبى‌بى‌ بيوه‌ على‌ عادل‌ شاه‌ و شاه‌ ابوالحسن‌ كه‌ فرماندهى‌ مدافعان‌ قلعه‌ نلدرك‌ را به‌ عهده‌ داشتند به‌ خوبى‌از آن‌جا دفاع‌ مى‌كردند. از اين‌ رو چون‌ در دوران‌ حكومت‌ و فرماندهى‌ محمدقلى‌ نيز محاصره‌ اين‌ قلعه‌ بيش‌ از يك‌سال‌ به‌ طول‌ انجاميد، قطب‌ شاه‌ از طول‌ مدت‌ محاصره‌ خسته‌ شد و فرماندهى‌ سپاه‌ را به‌ ميرزينل‌ استرابادى‌، معروف‌به‌ مصطفى‌ خان‌ استرابادى‌ واگذار كرد و خود به‌ گلكنده‌ بازگشت‌. در همين‌ زمان‌، دشمنان‌ و رقباى‌ شاه‌مير كه‌ در حال‌طرح‌ريزى‌ توطئه‌اى‌ عليه‌ او بودند، نامه‌اى‌ از جانب‌ او خطاب‌ به‌ فرماندهان‌ عادل‌ شاهى‌ جعل‌ كردند كه‌ آن‌ها را ازحمايت‌ خارجى‌هاى‌77 ارتش‌ قطب‌ شاهى‌ مطمئن‌ مى‌ساخت‌، آن‌ها اين‌ نامه‌ را نزد سلطان‌ آوردند كه‌ خشم‌شديد وى‌ را برانگيخت‌ و بلافاصله‌ شاه‌مير را زندانى‌ كرد. 78 اين‌ اقدام‌ سلطان‌ باعث‌ ناراحتى‌ خارجى‌هاى‌سپاه‌ و در نتيجه‌، بى‌نظمى‌ و آشفتگى‌ ارتش‌ قطب‌ شاه‌ شد. لذا آن‌ها محاصره‌ قلعه‌ نلدرك‌ را رها كرده‌ عازم‌ گلكنده‌شدند. در بين‌ راه‌ سپاه‌ قطب‌ شاهى‌ كه‌ به‌ فرماندهى‌ مصطفى‌ خان‌ استرآبادى‌ نظم‌ خود را بازيافته‌ بودند، قلعه‌حسناباد79 از توابع‌ گلبرگه‌80 از قلمرو عادل‌ شاه‌ را محاصره‌ كردند. آن‌ها توانستند به‌ سرعت‌ اين‌ قلعه‌و مناطق‌ اطراف‌ آن‌ را تصرف‌ كنند، اما اين‌ پيروزى‌، قطعى‌ نبود، زيرا از سپاهيان‌ دلاورخان‌ حبشى‌، سردار عادل‌ شاه‌ كه‌براى‌ مقابله‌ با آن‌ها آمده‌ بود به‌ سختى‌ شكست‌ خوردند.

پس‌ از اين‌ جنگ‌ با پيشوايى‌ ميرمحمد مؤمن‌ استرآبادى‌ كه‌ بيش‌ از جنگ‌ و توسعه‌طلبى‌ به‌ فكر توسعه‌ نظام‌ ادارى‌ وتقويت‌ امور فرهنگى‌ بود و هم‌چنين‌ به‌ علت‌ خستگى‌ دو حكومت‌ از جنگ‌هاى‌ دائمى‌، خصومت‌ و دشمنى‌ بين‌ قطب‌شاهيان‌ و عادل‌ شاهيان‌ تا مدتى‌ برطرف‌ شد. ابراهيم‌ عادل‌ شاه‌ (987 ـ 1035ق‌) در سال‌ 995ق‌ خواجه‌ على‌سبزوارى‌ را به‌ همراه‌ جمعى‌ از اعيان‌ و بزرگان‌ دربار خود براى‌ خواستگارى‌ خواهر محمد قلى‌ قطب‌ شاه‌ به‌ گلكنده‌فرستاد. اين‌ ازدواج‌، روابط‌ دوستانه‌ بين‌ دو حكومت‌ را تقويت‌ كرد، به‌ طورى‌ كه‌ پس‌ از آن‌، روابط‌ بين‌ اين‌ دو حكومت‌ِمحلى‌ دكن‌ تا پايان‌ حكومت‌ اين‌ دو حاكم‌، دوستانه‌ و صلح‌آميز بود. 81

 

نتيجه‌

حكومت‌ قطب‌ شاهيان‌ از همان‌ ابتداى‌ تأسيس‌(سال‌918ق‌) تا سال‌ 1000ق‌ پيوسته‌ با همسايگان‌ هندو و مسلمان‌خويش‌ درگير جنگ‌ بود. در برخى‌ مواقع‌ بين‌ اين‌ حكومت‌ها صلح‌ و آرامش‌ برقرار مى‌شد، اما اين‌ وضع‌ موقتى‌ و كوتاه‌مدت‌ بود و بعد از مدت‌ كوتاهى‌ مجدداً بين‌ دو حكومت‌ درگيرى‌ ايجاد مى‌شد و به‌ دنبال‌ اين‌ درگيرى‌، پاى‌ ديگرحكومت‌هاى‌ دكن‌ هم‌ كه‌ مسببان‌ اصلى‌ جنگ‌ نبودند، خواسته‌ يا ناخواسته‌ به‌ جنگ‌ باز مى‌شد. اگرچه‌ در همين‌ دوران‌آرامش‌ كوتاه‌ مدت‌ هم‌ بيشتر اين‌ حكومت‌ها براى‌ خود به‌ دنبال‌ جذب‌ نيرو و متحدى‌ قدرت‌مند بودند و در واقع‌شرايطى‌ همچون‌ دوران‌ جنگ‌ سرد بين‌ آن‌ها حاكم‌ بود. از آن‌جا كه‌ قلمرو حكومت‌ قطب‌ شاهيان‌ با قلمرو حكام‌ هندومذهب‌ جنوب‌ وشرق‌ دكن‌ هم‌جوار بود، بيشتر حركت‌هاى‌ توسعه‌طلبانه‌ آن‌ها در زمان‌ حكومت‌ سلطان‌ قلى‌ قطب‌ شاه‌به‌ اين‌ مسائل‌ معطوف‌ بود. در اواخر دوران‌ حكومت‌ سلطان‌ قلى‌ و در دوره‌ حكومت‌ جانشينان‌ او به‌ دلايل‌ مختلف‌ كه‌پيش‌تر به‌ آن‌ اشاره‌ شد، دامنه‌ اين‌ تنش‌ها به‌ سوى‌ حكومت‌هاى‌ مسلمان‌ دكن‌ كشيده‌ شد. حكومت‌هاى‌ مسلمان‌ دكن‌كه‌ در دوره‌ مورد بحث‌، پيوسته‌ با يكديگر درگير جنگ‌ بودند، در سال‌ 972ق‌ اتحاديه‌اى‌ نظامى‌ عليه‌ رامراج‌، حاكم‌هندوى‌ ويجانگر تشكيل‌ داده‌، توانستند رامراج‌ را به‌ سختى‌ شكست‌ دهند. چندى‌ پس‌ از اين‌ جنگ‌، مجدداًحكومت‌هاى‌ مسلمان‌ دكن‌ با يكديگر وارد جنگ‌ شدند. اما با به‌ حكومت‌ رسيدن‌ محمد قلى‌ قطب‌ شاه‌ و پيشوايى‌ ميرمحمد مومن‌ استرآبادى‌ كه‌ بيش‌ از جنگ‌ و توسعه‌طلبى‌ به‌ فكر توسعه‌ نظام‌ ادارى‌ و تقويت‌ امور فرهنگى‌ بود، ازتنش‌هاى‌ نظامى‌ دكن‌ كاسته‌ شد و يك‌ دوره‌ آرامش‌ نسبى‌ در دكن‌ برقرار شد.

 

كتاب‌نامه‌

. اطهر رضوى‌، عباس‌، شيعه‌ در هند، ترجمه‌ مركز مطالعات‌ و تحقيقات‌ اسلامى‌، چاپ‌ اول‌: قم‌، دفتر تبليغات‌ حوزه‌ علميه‌، 1376.

. خانزمان‌ خان‌، غلامحسين‌ خان‌، تاريخ‌ آصف‌ جاهيان‌ / گلزار آصفيه‌، به‌ اهتمام‌ محمد مهدى‌ توسلى‌، اسلام‌آباد، مركز تحقيقات‌ فارسى‌ ايران‌ وپاكستان‌، 1377.

. راى‌ بندر ابن‌ پسر راى‌ بهارمال‌، لب‌ التواريخ‌ هند يا تاريخ‌ لب‌ الباب‌ هند، نسخه‌ خطى‌ شماره‌ 5347، كتابخانه‌ مركزى‌ دانشگاه‌ تهران‌.

. زبيرى‌، ميرزا ابراهيم‌، تاريخ‌ بيجاپور مسمى‌ به‌ بساتين‌ السلاطين‌، از ابتداى‌ دولت‌ عادلشاهيه‌ تا انقراض‌ دولت‌ موصوف‌، حيدرآباد دكن‌، [بى‌تا].

. صادقى‌ علوى‌، محمود، قطب‌ شاهيان‌ (تاريخ‌ سياسى‌ و فرهنگى‌ ـ مذهبى‌)، پايان‌نامه‌ مقطع‌ كارشناسى‌ ارشد رشته‌ تاريخ‌ اسلام‌، دانشگاه‌ تهران‌، 1385.

. طباطبا، سيد على‌ عزيزالله‌، برهان‌ مآثر، دهلى‌، جامعه‌ دهلى‌، 1355ق‌.

. فزونى‌ استرآبادى‌، ميرهاشم‌ بيك‌، فتوحات‌ عادلشاهى‌، نسخه‌ خطى‌ شماره‌ 5289، كتابخانه‌ مركزى‌ دانشگاه‌ تهران‌.

. محمد هاشم‌ خان‌، مخاطب‌ به‌ خافى‌ خان‌ نظام‌ الملكى‌، منتخب‌ اللباب‌ در احوال‌ سلاطين‌ ممالك‌ دكن‌، گجرات‌ و خانديش‌، تصحيح‌ سر ولزلى‌هيگ‌، به‌ اهتمام‌ انجمن‌ آسيايى‌ بنگاله‌، كلكته‌، 1925م‌.

. معصومى‌، محسن‌، فرهنگ‌ و تمدن‌ ايرانى‌ ـ اسلامى‌ دكن‌ در دوره‌ بهمنيان‌ (748 ـ 934ق‌)، يدالله نصيريان‌، رساله‌ مقطع‌ دكترى‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ملل‌ اسلامى‌، دانشگاه‌ تهران‌، 1383.

. منشى‌ قادر خان‌، تاريخ‌ قطب‌ شاهى‌، به‌ اهتمام‌ سيد برهان‌ الدين‌ احمد، حيدرآباد دكن‌، چاپ‌ سنگى‌، 1306 ق‌.

. ميرابوالقاسم‌ رضى‌ الدين‌ ابن‌ نورالدين‌، مخاطب‌ به‌ مير عالم‌، حديقة‌ العالم‌، به‌ اهتمام‌ سيد عبد الطيف‌ شيرازى‌، حيدرآباد دكن‌، 1309 ق‌.

. ناشناس‌، تاريخ‌ سلطان‌ محمد قطب‌ شاه‌، به‌ خط‌ نظام‌ ابن‌ عبدالله‌ شيرازى‌، نسخه‌ خطى‌ شماره‌ 3885، كتابخانه‌ ملى‌ ملك‌.

. هاليستر، جان‌ نورمن‌، تشيع‌ در هند، ترجمه‌ آذرميدخت‌ مشايخ‌ فريدنى‌، چاپ‌ اول‌: تهران‌، نشر دانشگاهى‌، 1373.

. هندوشاه‌، محمدابن‌ قاسم‌، گلشن‌ ابراهيمى‌، تاريخ‌ فرشته‌، [بى‌جا]، چاپ‌ سنگى‌، 1301 ق‌.

. Devare. n,a short history of Persian literature at the bahmani,the adil shahi,the qutb shahi courts deccan,1991.

. Safrani,shehbazeh,golconda and hyder abad,1991.

. shervani. h. k,history of the qutb shahi dynasty,new delhi. 1974.

 

پی نوشتها:

1 كارشناس ارشد تاريخ اسلام.

2 Berar (پايتخت حكومت عمادشاهيان در شمال دكن مركزي)

3 Bidar (پايتخت حكومت بريد شاهيان در همسايگى غرب گلكنده)

4 Bijapur (پايتخت حكومت عادل شاهيان در همسايگى جنوب غربى گلكنده)

5 Ahmadnagar (پايتخت حكومت نظام شاهيان در غرب دكن مركزي)

6 Golkonda (پايتخت حكومت قطب شاهيان در شرق دكن مركزي)

7. ر. ك: نقشه شماره 1.

8. ناشناس، تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول و محمد هاشم خان، مخاطب به خافى خان نظام الملكي، منتخب اللباب در احوال سلاطين ممالك دكن، گجرات و خانديش، ج 3، ص 124.

9. ميرابوالقاسم رضى الدين ابن نورالدين، مخاطب به مير عالم، حديقة العالم، مقاله اول، ص 31 و محمد بن قاسم هندوشاه، گلشن ابراهيمي، تاريخ فرشته، ج 1، ص 724.

10. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول و مير عالم، همان، مقاله اول، ص 31.

11. مير عالم، همان، مقاله اول، ص 31 و محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج 1، ص 724.

12. مير عالم، همان، ص 31، غلامحسين خان خانزمان خان، تاريخ آصف جاهيان / گلزار آصفيه، ص 10.

13 Orissa

14 Vijanagar

15. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول و محمد بن قاسم هندشاه، همان، ج 2، ص 168.

16 Rajkonda

17 Durkonda

18 Keshtenray

19 Vijanagar

20 Pangal

21 Kenpor

22 Kovilkonda

23. ر. ك: نقشه شماره 2.

24. مير عالم، همان، ص 51 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول.

25. ر. ك: صادقى علوي، محمود، قطب شاهيان (تاريخ سياسى و فرهنگى - مذهبي)، ص‌20.

26 Wilkondel

27 Malangor

28. ميرعالم، همان، ص 54-53 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول.

29 Shitabkhan

30 Kamit

31 Warangal

32 Wilmukonda

33 Kondapalli

34 Anderkonda

35 Aropeli

36 Tilangana

37. مير عالم، همان، ص 58-56 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول.

38. محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج 2، ص 168 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول.

39 Kohir

40. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول.

41. محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج‌2، ص‌169 و محمد هاشم خان، همان، ج‌3، ص 373.

42. محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج‌2، ص‌169.

43. جمشيد قطب شاه كه به سبب طولانى شدن عمر پدرش سلطان قلى قطب شاه، در آرزوى حكومت ريش سفيد كرده بود، با طرح توطئه‌اى پدرش را به قتل رساند و برادر بزرگ‌ترش را كور كرد و خود به تخت سلطنت نشست كه اين امر نارضايتى بزرگان دربار قطب شاهى را به دنبال داشت (ر. ك: تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله اول و محمد هاشم خان، همان، ج‌3، ص 369 - 373).

44 Kohir

45 Ramraj

46. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله دوم؛ منشى قادر خان، تاريخ قطب شاهي، ص 7-6 و سيدعلى عزيزاللَّه طباطبا، برهان مآثر، ص 316-315. لازم به توضيح است كه نويسنده برهان مآثر به جاى نظام شاه به اشتباه نام عادل شاه را ذكر كرده است.

47 Sholapur

48 Kakni

49 Gulbarga

50 Etgir

51 Raichur

52. ميرزا ابراهيم زبيري، تاريخ بيجاپور، ص‌59 و راى بندرابن، پسر راى بهارمال، لب التواريخ هند يا تاريخ لب الباب هند، ص 135 و محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج‌2، ص‌169؛ تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله دوم؛ منشى قادر خان، تاريخ قطب شاهي، ص 7-6 و سيدعلى عزيزاللَّه طباطبا، همان، ص 316-315.

53 Kolas

54 Narayankoda

55 Medak

56 عباس اطهر رضوي، شيعه در هند، ج‌1، ص‌468.

N. devare,a short history of Persian literature at the bahmani the adilshahi,the Qutb shahicourts, deccan, p 129.

57 Kalyani

58 از مناصب مهم دربار قطب شاهيان كه در هرم قدرت اين حكومت پس از سلطان و پيشوا در مكان سوم قرار داشت.

59. محمدهاشم خان، همان، ج‌3، ص‌370؛ تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم و منشى قادر خان، همان، ص‌12.

60. در حالى كه شرط بود كه سربازان رامراج دست قتل و غارت و تجاوز به مسلمانان نگشايند (منشى قادرخان، همان، ص 10).

61. ميرهاشم بيك فزونى استرآبادي، فتوحات عادلشاهي، ص‌54-53 و سيدعلى عزيز اللَّه طباطبا، همان، ص 407 - 410.

62. ميرهاشم بيك فزونى استرآبادي، همان، ص‌54 و محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج‌2، ص‌171.

63. جكديوراو از افرادى بود كه به دليل نقش مؤثرش در جلوس ابراهيم بر تخت حكومت قطب شاهي، صاحب اختيارات فراوان شده بود. او قصد داشت از اين اختيارات، سوء استفاده نموده، ديگر سرداران را كنار بزند و دولت قلى برادر ابراهيم را به جاى او به حكومت برساند. وقتى اين توطئه فاش شد، قطب شاه به دليل خدمات سابق جكديوراو از گناه او درگذشت. اما چون در همين ايام، برادر او بدون اجازه سلطان به اقطاع خود رفت، باعث ناراحتى قطب شاه شد، لذا سلطان تعدادى از هواداران جكديوراو را كشت. وقتى اين خبر به جكديوراو رسيد ابتدا به عمادالملك و سپس به رامراج پناهنده شد (براى تفصيل بيشتر ر. ك: مير عالم، همان، مقاله اول، ص‌122-120).

64. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم.

65. مير هاشم بيك فزونى استرآبادي، همان، ص‌54-53 و محمد هاشم خان، همان، ج 3، ص‌379.

66. مير عالم، همان، ص‌141- 151.

67. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله دوم و ميرعالم، همان، مقاله اول، ص 145.

68 Talikota

69. غلامحسين خان خانزمان خان، همان، ص‌13؛ ميرزا ابراهيم زبيري، همان، ص‌95 و محمدبن قاسم هندوشاه، همان، ج‌2، ص‌171.

70. ميرهاشم بيك فزونى استرآبادي، همان، ص 60-55 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم.

71. سيدعلى عزيزاللَّه طباطبا، همان، ص 452-447 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم.

72. تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم.

73. منشى قادر خان، همان، ص 14 و تاريخ سلطان محمد قطب شاه، مقاله سوم.

74 Naldurg

75. راى بندرابن، همان، ص‌136 و غلامحسين خان خانزمان خان، همان، ص‌18.

76. سيد على عزيزاللَّه طباطبا، همان، ص‌529-527؛ راى بندرابن، همان، ص 136 و محمدبن قاسم هندو شاه، همان، ج 2، ص 172.

77. از همان سال‌هاى اوليه تشكيل پادشاهى بهمنيان، ارتش آن‌ها از دسته‌هاى متعددى تشكيل مى‌شد كه پيوسته با يكديگر رقابت داشتند. يكى از اين دسته‌ها عمدتاً شيعه و از ايرانى‌ها و نيز ترك‌ها و مغولان آسياى مركزى بودند، دسته ديگر سنى بودند و مسمانان جنوب هندو مزدوران حبشى را شامل مى‌شدند. در آن دوران، گروه اول را غريبه‌ها، آفاقى‌ها يا خارجى‌ها و گروه دوم را دكنى‌ها مى‌ناميدند. اين تقسيم بندى در دوره قطب شاهيان نيز ادامه داشت (براى تفصيل بيشتر ر. ك: جان نورمن هاليستر، تشيع در هند، ص 117-116 و محسن معصومي، فرهنگ و تمدن اسلامى - ايرانى دكن در دوره بهمنيان، ص 74-68.

78. قطب شاه پس از چندى از گناه شاه‌مير درگذشت واو را روانه وطنش ايران نمود، اما او در كشتى و قبل از رسيدن به ايران درگذشت (ر. ك: محمدهاشم خان، همان، ج 3، ص 387-385 و محمد بن قاسم هندوشاه، همان، ج‌2، ص 172).

79 Husnabad

80 Gulbarga

81. عباس اطهر رضوي، همان، ج‌1، ص 474؛ راى بندرابن، همان، ص 136 و منشى قادرخان، همان، ص 15.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 15:39  توسط محمدرضا قنبري  | 

بيرم خان بهارلو صدراعظم و سپهسالار امپراطوري تُرك گوركاني هند

بيرم خانِ بهارلو مشهور به خان خانان، صدراعظم و سپهسالار امپراطوران تركِ گوركاني هند يعني سلطان نصيرالدين همايون و سلطان جلال الدين اكبرِ كوره كن و از مشاهير شعرا و علماي شيعي مذهب قرن دهم هجري، از تركان بهارلو بوده است.

پيش از پرداختن به شرح حال اين شخصيت بزرگ و عظيم لازم است كه نگاهي مختصر به منشأ و ريشه تركان بهارلو و فعاليتهاي سياسي و ... آنها بيفكنيم تا زمان و نحوة ورود بخشي از ايل ترك بهارلو به هندوستان را دريابيم. تركان بهارلو از پرافتخارترين تركان بوده و در طول تاريخ سهم بسزائي در اعتلاء و پيشرفت فرهنگ و تمدن اسلامي- تُركي داشته و دارند. مردم شهر بهار واقع در استان همدان از تبار تركان بهارلو هستند. هم چنين بخشي از آنها با عنوان " ايل بهارلو " يكي از پنج ايل " ايلات خمسه " (ساكن در استان فارس) را تشكيل مي دهند. البته بخش هاي ديگري از بهارلوها در نقاط ديگر آذربايجان از جمله زنجان و قزوين و ... ساكن هستند.

در باره ريشه تركان بهارلو بايد گفت همانگونه كه در منابع مختلف و معتبر تاريخي به صراحت آمده: تركان اوغوز 24 ايل بوده اند كه يكي از آنها بيگدلي بوده است. بيگدلي هائي كه در شمال شام (سوريه فعلي) ساكن شده بودند به بيگدلي شاملو و بيگدلي هائي كه در جُنوب آسياي صغير و روم (قسمتي از تركيه) ساكن شده بودند به بيگدلي روملو معروف شدند. پس از آمدن بيگدلي ها و ... بهمراه اميرتيمور كوره كن به ايران (سال 800 قمري) قسمتي از ايل بيگدلي شاملو از ايلِ مادر خود جدا شده و به خاطر سكونت در منطقه بهار (واقع در استان همدان) به " بهارلو " مشهور شدند و شهر " بهار " فعلي را بنيان نهادند. دانشمند معروف " هنري فيلد " در كتاب خود بنام " مردم شناسي ايران " [ ترجمة دكتر عبداله فرياد- از انتشارات كتابخانه ابن سينا- تهران 1343- صفحة 132) در اين مورد چنين مي گويد: [ مهمترين قبايل قزلباش كه همه ترك بودند عبارت بودند از: اوستاجلو- شاملو- بيگدلي- قاجار- افشار و ... شاملوها- كه سوريه اي هستند و در قرن چهاردهم ميلادي توسط تيمور از سوريه .... به ايران عودت داده شدند- اكنون يكي از شعب ايلات شاهسون محسوب مي شوند و بعضي از آنها قبيله اي جداگانه شده اند بنام بهارلو. قبيله بهارلو در اصل شعبه اي از قبيله شاملو بود ] هم چنين علي قلي خان بختياري سردار اسعد در كتاب خود بنام " تاريخ بختياري " (انتشارات پساول فرهنگسرا- تهران 1361- صفحه 419) مي نويسد: [ قراگؤزلو و بهارلو و بسياري از طوايف ديگر منشعب از ايل شاملو هستند ] و نيز ليدي شيل (Lady sheil) مي نويسد: [ در اين زمان بخشي شاملو و شاهسِوَن و بخشي ديگر بهارلو ناميده مي شوند و نيمي از بهارلو در (استانِ) فارس و (استانِ) همدان و نيمي ديگر در آذربايجان مي زيند- به نقل از كتاب " تاريخ بيگدلي- شاملو " تأليف پروفسور غلامحسين بيگدلي صفحه 305- ] " فرهنگ معين " ذيل ماده بهارلو مي نويسد: [ بهارلو- با بلوك " بهار " نزديك همدان مربوط است. يكي از ايلاتِ ترك .... ]

بهارلوها از اركان امپراطوري ترك قراقويونلو بودند. دانشمند برجسته فاروق سومر در كتاب خود بنام " قراقويونلوها " (ترجمه دكتر وهاب ولي انتشارات موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي- تهران- 1369- صفحه 27) در اين خصوص مي نويسد: [ بهارلو يكي ديگر از طوايفي بود كه تكيه گاه اصلي قراقويونلوها را تشكيل مي داد. نام اين طايفه به طوري كه مينورسكي بيان كرده است، از نام " قلعة بهار " (شهر بهار كنوني) واقع در (استانِ) همدان گرفته شده است. چون همانگونه كه قبلاً نيز اشاره شد، سرزمين اين طايفه، منطقه همدان بود. حتي بعد از قراقويونلوها، در دورة صفويان نيز از اين منطقه (يعني منطقه همدان) به نام " علي شَكَربيگ " امير مشهور اين طايفه (يعني طايفه بهارلو) ياد مي شد. اُمراي بهارلو با ازدواج با دختران قراقويونلوها و يا دادن دختر به آنان، با آنها طريق خويشاوندي مي پيمودند و بدين ترتيب از مهمترين اُمراي اين قبيله شدند ...... ]

به هنگام سقوط دولت تركان قراقويونلو به دست تركان آق قويونلو در سال 1469 ميلادي، رياست ايل ترك بهارلو به عهدة يكي از پسرانِ " علي شكربيگ بهارلو " به نام " پيرعلي " بود. " پيرعلي " تبعيت از آق قويونلوها را نپذيرفته و بهمراه برادرانش: بيرام، يارعلي و ابراهيم و نيز خواهرزاده اش (كه نوة پسري سلطان جهانشاه قراقويونلو هم بود) در معيتِ بخشي از ايل بهارلو به خراسان رفت (بخش ديگري از ايل بهارلو همچنان در منطقه بهار ماند و در دورة صفويه از حالت ايلي و يايلاق- قيشلاق خارج و شهر بهار فعلي واقع در استان همدان را بنيان نهادند). پس از جنگهاي فراوان و اسير شدن بدست سلطان حسين بايْقَرا (از سلاطين دولت ترك تيموري)، سلطان حسين، چشمان پيرعلي را ميل كشيد و بيرم (برادر پيرعلي) را به قتل رساند.

پس از اين واقعه، بخشي از ايل بهارلو كه پيرعلي را همراهي مي كرد همچنان در خراسان ماند و قسمتي از اين ايل بزرگ با " بابر " (بنيانگذار امپراطوري ترك گوركاني در هندوستان) در جنگ هندوستان شركت كردند و بدين ترتيب بود كه بخشي از ايل ترك بهارلو ساكن هندوستان شدند و نقش عظيمي در تاريخ هند ايفا كرده و تحت رياست " سلطان قلي بهارلو " در قرن شانزدهم ميلادي سلسلة شيعيِ " قطب شاهيان " را در دَكَن هند، تأسيس كردند. (محمدقاسم در كتابش بنام " تاريخ فرشته "، چاپ كانپور هند، 1301، جلد دوم، صفحه 167 در شرح حال سلاطين قطب شاهي مي نويسد: " سلطان قلي از تركان بهارلو است از قومِ ميرعلي شكر ")

توجه: علاقمندان مي توانند براي مطالعه بيشتر در مورد بخشي از تاريخِ ايل ترك بهارلو به سلسله مقالات با عنوان " نگاهي به تاريخ ايل ترك بهارلو و شهر بهار " چاپ شده در " سينا " از شمارة بيست تا بيست و چهار مراجعه نمايند.

پس از ذكر مقدمة فوق مي گوئيم:
" بيرم خان بهارلو " از نوادگان " علي شكربيگ بهارلو " بوده است: بيرم خان بهارلو ابن سيف علي بيگ ابن جان علي بيگ ابنِ پيرعلي ابن علي شكربيگ بهارلو

 ايل ترك بهارلو كه يكي از دو ايل مهم و قدرتمند اتحاديه قرا قويونلوها بود ، پس از سقوط دولت قرا قويونلو به دست آق قويونلوها به دو بخش تقسيم شد : بخش اول ِ ايل بهارلو همچنان در منطقه همدان ماند و در دوره صفويه شهر بهار ( واقع در استان همدان) را بنيان نهاد و مردم شهر بهار در واقع فرزندان اين بخش از ايل ترك بهارلو هستند و بخش دوم ايل بهارلو تحت رياست " پيرعلي بهارلو " ( فرزند علي شكر بيگ بهارلو ، امير و رئيس مشهور ايل بهارلو ) به خراسان رفته و پس از فراز و فرود هاي بسيار به تركان تيموري پيوسته و " بابـر " ( بنيانگذار امپراطوري ترك گوركاني هند ) را در فتح هندوستان ياري نمود و بدينگونه بود كه اين بخش از ايل بهارلو ساكن هندوستان شد و بعدها " سلطان قلي بهارلو " در قرن شانزدهم ميلادي دولت ترك شيعي " قطب شاهيان " را در ناحيه دكن هندوستان تأسيس نمود . نيز همانگونه كه در قسمت اول گفته شد " بيرم خان بهارلو " از نوادگان مير علي شكر بيگ بهارلو امير و رئيس مشهور ايل بهارلو بوده است به اين ترتيب : ( بيرم خان بهارلو ابن سيف علي بيگ ابن جانعلي بيگ ابن پيرعلي بيگ ابن علي شكر بيگ بهارلو ) .

پس از كشته شدن " پير علي بيگ بهارلو " به دست سلطان حسين باي قارا ( بايقرا ) ، پسرش جانعلي بيگ در بدخشان مستقر شد و به خدمت بابر در آمد . پدر " بيرم خان بهارلو " يعني " سيف علي بيگ " از سوي "بابر " حكمران "غزنه " بود . " بيرم خان " در حوالي" غزنه" و بنا به قول ديگري در" بدخشان " متولد شد و در " بلخ " به تحصيل علم و ادب پرداخت و در اين مسير به كمالات علمي فائز شد . وي در شانزده سالگي به خدمت " همايون " ( فرزند بابر ) درآمد و زماني كه همايون در 24 سالگي به سلطنت رسيد (937 قمري ) وي نزذيكترين دولتمرد و مقربترين رجال دربار او بود و عليرغم كم سن و سال بودنش از عهده مأموريتهاي جنگي با پيروزي و سربلندي برمي آمد .

پس از مدتي سلطان جوان به افيون معتاد شد و از امور كشور غافل گشت و در نتيجه سراسر قلمرو امپراطوري گوركاني دستخوش جنگهاي خونين خانگي شد و رشته كار چنان از هم گسيخت كه از تدبير و شجاعت "بيرم خان " هم كاري بر نيامد . در اين اوضاع همايون به همراه بيرم خان به تركان صفوي در ايران پناه آورد و پس از مدتي با ياري شاه تهماسب صفوي به قندهار لشكر كشيد و آنجا را تسخير كرده ( 952 قمري ) و " بيرم خان بهارلو " را به حكومت آنجا منصوب نمود و پس از مدتها جنگ و نبرد سراسر هند را تسخير كرده و وارد دهلي شد . همايون در سال 963 قمري در گذشت و پسرش جلال الدين محمد اكبر ( بزرگترين امپراطور هندوستان ) در 13 سالگي در پرتو درايت و حسن تدبير " بيرم خان " به تخت نشست . "بيرم خان بهارلو" مربي و راهنماي " جلال الدين اكبر " بود و وي در كودكي " بيرم خان " را " آتام " ( پدرم ) صدا مي كرد . در اين ايام زمام امور سلطنت در دستان "بيرم خان بهارلو " بود .

به هنگام جلوس" جلال الدين اكبر" شهرهاي "آگره" و " دهلي " در تصرف هندويي به نام هيمو بود كه خود را شاه مي خواند . شوكت و هيبت او به جايي رسيده بود كه بعضي از امراي امپراطور نوجوان به وي پيشنهاد كردند به كابل باز گردد و هند را رها كند . ولي "بيرم خان بهارلو " تصميم به مقاومت و جنگ گرفت و به همراهي امپراطور و سپاهيان رهسپار " دهلي شد . " هيمو " سپاهيان خود را در محل " پاني پت " نزديك دهلي آماده كرده بود . صد هزار سوار و پانصد فيل جنگي و توپخانه اي نيرومند داشت . وقتي دو لشگر به هم رسيدند ، توپخانه هيمو ارتش " جلال الدين اكبر" را زير آتش سنگين خود گرفت و فيل ها شروع به پيشروي كردند . ليكن" بيرم" دستور داد تا فيل ها را زير آتش بگيرند و تيرباران كنند ، اين تاكتيك تازه فوراً وضع ميدان را به سود ارتش تركان گوركاني عوض كرد و فيلان وحشت زده به عقب برگشته اردوي هيمو را بر هم زدند . و سپاهيان او را مجبور به فرار كردند . بعد از اين پيروزي همه ثروت و ساز و برگ ارتش هيمو بدست " بيرم خان بهارلو " افتاد و او براي اينكه به امپراطور نوجوان روحيه بدهد به دست خود هيمو را در حضور او گردن زد . سپس ارتش گوركاني و موكب جلال الدين اكبر با شكوه تمام وارد "دهلي " گرديد .

بعد از اين فتح " بيرم خان " بقاياي نيروهاي افاغنه را كه در اجمير و گواليا و جونبپور بودند شكست داد و دوباره مرز امپراطوري را تا رود گَنگ امتداد بخشيد .امپراطور نيز او را علاوه بر مقام اميرالامراء به رتبه نيابت سلطنت و پيشكاري كل ( صدر اعظم ) ممالك هندوستان ارتقاء داد و " بيرم خان بهارلو " نيز با كمال اخلاص و وفاداري تمام كوشش خود را در راستاي استوار ساختن امپراطوري ترك گوركاني بكار برد.

 ايل ترك و قدرتمند "باهارلي" (بهارلو )پس از سقوط دولت قراقويونلو به دو بخش تقسم شد :بخش اول در منطقه همدان ماندند و بعدها شهر "بهار" فعلي را بنيان نهادند و بخش دوم به خراسان رفته و بخشي از آنها به بنيانگذار امپراطوري ترك گورگاني هند يعني "بابر"پيوسته و او را در فتح هندوستان ياري كردند و گفته شد كه "بيرم خان باهارلي "كه از نوادگان رئيس مشهور ايل بارهالي "ميرعليشكر بيگ بارهالي" بود چگونه مدارج ترقي و كمال را پيمود و به خاطر لياقت و كارداني و شجاعت از سوي "جلال الدين اكبر" امپراطور گوركاني به مقام نيابت سلطنت و پيشكاري كل (صدر اعظم )ممالك هندوستان منصوب شد. دراين قسمت به بخش ديگري از زندگي اين شخصيت بزرگ مي پردازيم :

بيرم خان باهارلي اينك به صورت مقربترين و نزديك ترين دوست امپراطور جلال الدين اكبر در آمده بود .اما روزگار بدين منوال نماند و حاسدان با استفاده از كم تجربگي امپراطور جوان توطئه هاي متعددي عليه بيرم خان ترتيب دادند .تا امپراطور را از قدرت و اقتدار بيرم خان بيمناك نمايند .سرانجام توطئه هاي معاندان موثر افتاد و امپراطور نامه اي به بيرم خان نوشته و ابلاغ نمود كه ازاين پس خود زمام امور كشور را به دست خواهد گرفت و اين به معني عزل بيرم خان از مقام نيابت سلطنت و سپهسالاري بود .سپس امپراطور بدو امر كرد كه به زيارت حرمين شريفين برود در نهايت بيرم خان باهارلي به سوي پنجاب و كوههاي سوالك رفته و در آنجا علم استقلال برافراشت .امپراطور نيز به سوي او لشكر كشيد و در جنگي كه واقع شد امپراطور پيروز شد لكن وي به خاطر خدمات بيرم او را اكرام و نوازش بسيار كرد .او از امپراطور اجازه سفر به حجاز گرفت اما از قضاي روزگار بيرم خان باهارلي اين ترك نامدار كه در اكثر جنگها به خاطر شجاعت و تدبير بر دشمنان پيروز مي شد و دشمنان از شنيدن نام او بر خود مي لرزيدند در اين سفر ناجوانمردانه به دست يك افغاني به نام مبارك خان لودي ترور و به قتل رسيد (14جمادي الاولي 968 قمري ).جنازه بيرم خان با شكوه تمام به دهلي منتقل و چندي در جوار بقعه خواجه نظام الدين اوليا به امانت گذارده شد و سپس بر اساس وصيتش استخوانهايش را به مشهد مقدس برده و در جنب روضه مطهر حضرت امام رضا (ع) به خاك سپردند (971قمري )

بيرم خان باهارلي علاوه براينكه در زمينه سياست و سپاهيگري دولتمردي برجسته و سپهسالاري صف شكن بود در زمينه علم و ادب نيز دانشمندي عالي مقام و شاعري توانا بود .او به زبان ملتش" تركي" عشق مي ورزيد ديوان اشعار تركي او در سال 1970 ميلادي براي نخستين بار،تحت عنوان منتخبات،در عشق آباد ،پايتخت جمهوري تركمنستان به چاپ رسيد .ديوان فارسي او به سال 1910 ميلادي در كلكته هند توسط محقق انگليسي "اينوس روس "منتشر گرديد .هم اكنون به ياد نام "بيرم خان باهارلي" در دهلي نو، پايتخت كشور هند ، دروازه اي به نام" توركمن دروازه" وجود دارد .

پس از وفات "بيرم خان" ،جلال الدين اكبر، امپراطور گوركاني ،خود تربيت فرزند بيرم خان را كه محمد رحيم خان نام داشت به عهده گرفت و بيوه بيرم خان يعني "سليمه سلطان بيگم " را بااحترام به حرم شاهي آورد. محمد رحيم خان همچون پدرش از رجال طراز اول امپراطوري ترك گوركاني هند محسوب و سپهسالار ارتش گوركاني در زمان امپراطوري "جهانگير" بود و لقب فاتح دكن را داشت .وي در ادب و شعر تركي نيز مقامي والا دارد .و به زبان مادريش تركي با توانائي شعر سروده است ."محمد رحيم خان" منتخباني از كتاب "توزوك"را كه "بابر" امپراطور گوركاني به زبان تركي در شرح زندگاني خود نوشته -به فارسي ترجمه كرد كه همان راA.S.Beveridge به زبان انگليسي ترجمه نمود .پسران محمد رحيم خان به نامهاي " خان زمان " و" امرالله خان" نيز از رجال دولت "شاه جهان" امپراطور گوركاني بوده اند.

منابع:
تاريخ فرشته -مجالس المومنين - گلشن ابراهيم ،استرآبادي - نزهه الخواطر - شريف عبدالحي - نتايح الافكار،كويا موي - تركمنستان ،از سري مباحث كشورها ،نشروزات امور خارجه ،صفحه 76و...)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 15:26  توسط محمدرضا قنبري  | 

حیدرآباد در یک نگاه

 

فهرست 

·       به عنوان مقدمه 

·       آشنايي با ايالت آندراپرادش

·       تاريخچه شهر حيدرآباد

·       نفوذ تشيع و فرهنگ ايران در منطقه دكن

·       تاثيرات متقابل روابط قطب شاهيان با پادشاهان صفوي

·       آثار تاريخي و مراكز سياحتي شهر حيدرآباد 

 ·       به عنوان مقدمه

شهر حيدرآباد مركز ايالت آندراپرادش يكي از 5 شهر بزرگ هند مي باشد كه سركنسولگري جمهوري اسلامي ايران در اين شهر در سال1350 جهت رسيدگي به امور اتباع ايراني مقيم كه عمدتاً يزدي مي باشند تاسيس گرديد

اين شهر به جهات مختلف سياسي ، فرهنگي ، تاريخي ، علمي و اقتصادي از شهرهاي مهم هند و يكي از قطب هاي اقتصادي ، سياسي در جنوب اين كشور مي باشد . سابقه 500 ساله حضور ايرانيان در اين منطقه ، عامل مهمي در ايجاد تحولات سياسي ، اقتصادي و فرهنگي در جنوب هند شده به طوري كه امروزه هيچ مورخ و باستان شناسي نمي تواند بدون در نظر گرفتن نقش ايرانيان و پادشاهان مسلمان و شيعه مذهب ايراني در اين منطقه تصوير كامل و درستي از وضعيت گذشته و حال منطقه ارائه كند . اثرات اين حضور تاريخي را مي توان در معماري ، زبان ، فرهنگ ، هنر و ديگر ابعاد زندگي مردم جنوب هند به خوبي مشاهده نمود . نكته قابل توجه در اين حركت تاريخي ، پيدايش حكومت هايي الهام گرفته از انديشه هاي اسلامي است كه به نوعي مبين انديشه تمدن ساز اسلام است و برداشتي حكومتي از اسلام را به منصه ظهور رسانده است و اين موضوع مي تواند عاملي مهم  براي تحقيق و مطالعه بيشتر در تاريخ اين بخش از هند باشد .

طي 15 سال گذشته توسعه شهر حيدرآباد در تمامي جهات سرعتي فزاينده يافته و اين امر به خاطر توجه روز افزون شركت ها و بنياد هاي علمي و فرهنگي كشورهاي مختلف به اين منطقه است هر ساله تعداد زيادي از هيئت هاي سياسي ، اقتصادي و فرهنگي از كشورهاي مختلف و از جمله جمهوري اسلامي ايران از اين شهر بازديد مي نمايند . علاوه بر ايران برخي ديگر از كشورها از جمله فرانسه ، آلمان و انگلستان در اين شهر دفاتر فرهنگي دارند . از جهت اقتصادي اين شهر يكي از منابع اصلي تهيه مواد دارويي كشورمان مي باشد و طي سال هاي گذشته شركت هاي فناوري اطلاعات و ديگر رشته هاي فني در اين حوزه نقش موثري در صدور خدمات فني مهندسي به جمهوري اسلامي ايران داشته اند . طي سه سال گذشته نيز هيئت هاي اقتصادي و از جمله هيئت20 نفره تجار اتاق بازرگاني مشهد و همچنين هيئت هايي از بازرگانان يزد ، قم و ديگر استان ها به اين حوزه سفر داشته اند . در مجموع طي سال هاي گذشته روابط جمهوري اسلامي ايران با ايالت آندراپرادش در جنبه هاي مختلف افزايش چشمگيري داشته است .

در اين نوشتار سعي شده است تا با بيان مطالبي هر چند مختصر در مورد ايالت آندراپرادش و شهر حيدرآباد زمينه آشنايي دقيق تر مخاطبين نسبت به تاريخ ، فرهنگ و ظرفيت هاي اين منطقه را فراهم آوريم . اميد آنكه با تلاش همگان در آينده شاهد تقويت هر چه بيشتر روابط فرهنگي و اقتصادي جمهوري اسلامي ايران و هند باشيم .

 

« آشنايي با ايالت آندراپرادش »

ايالت آندراپرادش به مركزيت حيدرآباد از ايالات جنوبي هند محسوب مي شود و در همسايگي ايالت هاي تاميل نادو در جنوب ، كارناتاكا در غرب و ماهاراشترا ، ماديا پرادش و اوريسا در شمال بوده و خليج بنگال در شرق آن واقع شده است . وسعت ايالت آندراپرادش 275068 كيلومتر مربع بوده و از اين حيث پنجمين ايالت هند محسوب مي شود . جمعيت تقريبي اين ايالت نيز 79 ميليون نفر است كه بر اساس آمار رسمي 13 درصد و بر اساس آمار غير رسمي 18 تا 20 درصد آن مسلمان مي باشند كه از اين تعداد حدوداً 400 هزار نفر شيعه مي باشند . جمعيت حيدرآباد نيز بالغ بر 7 ميليون نفر است كه حدود 45 درصد آن مسلمان و 300 هزار نفر آن شيعه مي باشند .  همچنين ايالت آندراپرادش از سه بخش تلنگانا ، رايالاسيما و آندراي ساحلي تشكيل شده كه حيدرآباد در بخش تلنگانا قرار گرفته است . 

·       آب و هوا و پوشش گياهي

ايالت آندراپرادش به دليل مجاورت با خليج بنگال گرم و مرطوب است و در قسمتي از سال ( ژوئن ،‌ جولاي و اگوست ) باران هاي موسمي در منطقه مي بارد كه معمولاً خسارات زيادي را به دنبال دارد . اين ايالت داراي سه فصل زمستان معتدل مرطوب ، تابستان خشك و فصل باران مي باشد . حداكثر دما بين 23 تا 48 درجه و حداقل آن بين 13 تا 22 درجه مي باشد . يك چهارم كل مساحت ايالت از جنگل پوشيده شده و داراي درختان ساج ، انبه ، بامبو و ديگر گياهان محلي مي باشد .  

·       وضعيت اقتصادي

كشاورزي بخش اصلي اقتصاد اين ايالت را تشكيل مي دهد . چهار پنجم تنباكوي هند در ايالت آندراپرادش توليد مي شود ضمن آنكه اين ايالت يكي از مناطق اصلي توليد برنج ، دانه هاي روغني ، نيشكر ، حبوبات و فلفل نيز هست . اين ايالت داراي منابع معدني مختلف از جمله طلا ، منگنز ، آهن ، كروم ، مس ، سرب ، روي ذغال سنگ و پنبه نسوز مي باشد . همچنين در اين ايالت صنايع مختلفي از جمله صنايع كشتي سازي ، هواپيما سازي ، تجهيزات الكترونيكي ، ماشين سازي و دارو سازي وجود دارد . اين ايالت همچنين از قطب هاي فناوري اطلاعات هند محسوب مي شود .

« تاريخچه شهر حيدرآباد »

در اواخر قرن شانزدهم ميلادي محمد قلي قطب شاه ( ايراني اهل همدان ) از سلسله شيعه مذهب قطب شاهيان دكن كه بر منطقه وسيعي از اين ناحيه هندوستان حكومت مي كرد ، تصميم به انتقال مركز حكومت خود از قلعه گلكنده ( كه امروز در بخش غربي حيدرآباد و بر فراز كوهي قرار گرفته ) به نزديكترين دشت در حاشيه رودخانه موسي (musi ) گرفت و شهر جديدي را كه امروز حيدرآباد نام دارد بنيان گذارد . در سال 1687 ميلادي اين شهر جديد توسط لشكر اورنگ زيب امپراطور گوركاني هند فتح شد و حكومت قطب شاهيان به پايان رسيد . در سال 1724 نظام الملك آصف جاه با استفاده از ضعف حكومت مركزي ، منطقه تحت سلطه خود و از جمله آن حيدرآباد را مستقل اعلام نموده و سلسله نظام شاهيان حيدرآباد را بنيان گذارد كه تا زمان استقلال هند در سال 1948ميلادي پا برجا ماند . در سال1953طي تقسيمات كشوري جديد دولت هند ، ايالت آندراپرادش به مركزيت حيدرآباد تشكيل گرديد .

گفتني است معماران ايراني شهر حيدرآباد تلاش نمودند تا شهر حيدرآباد را مشابه شهر اصفهان بنا كنند و به همين خاطر نام دوم شهر حيدرآباد اصفهان نو مي باشد زيرا سبك معماري اصفهان در آن مشاهده مي شود .

    پس از فروپاشي حكومت گوركانيان در دهلي حكومت پادشاهان نظام در جنوب هند (دكن) مركزي براي تجمع هنرمندان و دانشمندان و محل رونق و شكوفايي فرهنگ و هنرهاي اسلامي گرديد .   وجود معادن متعدد سنگ هاي قيمتي در اين ناحيه ثروت بي حسابي را در اختيار حكومت نظام در حيدرآباد قرار داد تا به راحتي بتوانند مشوق و حامي هنرمندان و دانشمندان باشند .

    در اوايل قرن 19 ميلادي توسط نيروهاي ارتش انگليس پادگاني در خارج از شهر حيدرآباد بر پا گرديد كه به نام حاكم وقت سلسله نظام شاهي يعني سكندرجاه آن را سكندرآباد نام گذاري كردند . به تدريج در اطراف اين پادگان شهري به همين نام ايجاد گرديد و امروزه هر چند اين دو شهر ( حيدرآباد و سكندرآباد ) كاملا به هم متصل شده اند ولي هنوز هويت مستقل خود را حفظ كرده اند .

    حكومت نظام حيدرآباد پس از استقلال هند نيز تا مدتي ادامه داشت و با تقسيم هند به دو كشور هند و پاكستان عثمان علي خان حاكم وقت سلسله نظام خود را هم پيمان پاكستان اعلام نمود ولي به علت درگيري هاي قومي و نيز حمله نظامي دولت مركزي هند ناحيه تحت حكومت وي تصرف گرديد و اين ناحيه ضميمه خاك هندوستان شده و حكومت نظام بر چيده شد . شهر 7 ميليون نفري حيدرآباد بويژه بخش قديمي آن كه در حاشيه رود موسي قرار دارد ، با فرهنگ غني و شكوفاي اسلامي خود چهره خاصي در ميان شهرهاي هندوستان دارد . بناهاي عظيم و با شكوه اسلامي ، مساجد و بانوان محجبه اين شهر حكايت از عمق فرهنگ اسلامي در اين شهر داشته و شهر حيدرآباد را به عنوان يك شهر اسلامي - ايراني معرفي مي كند .

 ·       روابط قطب شاهيان با پادشاهان صفوي

   در قرن هفتم هجري قمري ( قرن 13 ميلادي ) پس از آنكه نواحي شمال هند ابتدا توسط سلطان محمود غزنوي و سپس به وسيله سلطان معزالدين محمد غوري به تصرف مسلمانان درآمد و قطب الدين آيبك با شكست « پريتوي » آخرين ماهاراجه دهلي ، سلسله سلاطين مسلمان دهلي را در پايتخت سرزمين افسانه اي هند مستقر كرد راه حركت مذاهب و تفكر اسلامي به سمت سرزمين هاي جنوبي و مياني شبه قاره هموار شد و در قرون بعد به تدريج حكومت هاي محلي اسلامي در نواحي جنوب و مركزي هند تاسيس شد . اين حكومت ها تماماً پيوندهاي خوني و يا فكري و فرهنگي با جامعه ايراني ، اسلامي و شيعي داشتند و بيشتر آنها در منطقه دكن متمركز بودند . در گذشته به بخش جنوبي شبه جزيره هند « دكن » گفته مي شد و اين بخش يك سرزمين مستقل به شمار مي رفت . منطقه دكن شامل سرزمين هاي ماهاراشترا ، كارناتاكا ، تلنگانا و آندرا مي شد كه با توجه به تقسيمات ايالتي فعلي تقريبا 3 ايالت جنوب هند را شامل مي شد .

    خاندان « بهمني» ها يكي از مهمترين سلسله هاي حاكم در دكن بودند كه از اعقاب علاء الدين حسن بهمني افغان به شمار مي رفتند و نسب خود را به بهمن پسر اسفنديار از سلسله كيانيان ايران مي رساندند و حدود190سال از 748 تا 934 قمري بر اكثر نواحي دكن فرمانروايي مي كردند . خاندان بهمني با علاقه فراواني كه به فرهنگ فارسي و عرفاي ايراني داشتند بسيار كوشيدند كه به حضور شاه نعمت اله ولي و خواجه شمس الدين حافظ شيرازي در دربار خود مفتخر گردند ، اما توفيق نيافتند . اين سلسله جشن ها و اعياد ايراني از جمله نوروز را با شكوه فراوان برگزار مي كردند .

    يكي ديگر از حكومت هاي محلي كه پيش از انقراض بهمني ها در اوايل قرن دهم هجري قمري در سرزمين فعلي دكن ( كه اينك ايالت آندراپرادش را شامل مي شود ) شكل گرفت و حدود 200 سال دوام آورد ، سلسله « قطب شاهيان » بود كه مركز آن در قلعه گلكنده قرار داشت و موسس آن سلطان قلي همداني بود كه از همدان ايران و از ترك هاي بهارلو و از اعقاب قرايوسف و اسكندر ، از پادشاهان قراقويونلو به شمار مي رفت . وي همراه عمويش الله قلي به هند مهاجرت كرد و از سرداران بزرگ محمد شاه سوم بهمني محسوب مي شد و در سال 1463 ميلادي موفق به دفع شورش منطقه تلنگانا در دكن شد و به همين جهت چندي بعد در سال 1518 ميلادي همزمان با پادشاهي شاه اسماعيل اول صفوي با لقب قطب الملكي به سمت سوبه دار استقلال خود را در گلكنده اعلام و ساسله قطب شاهيان را تاسيس كرد . اين سلسله تا سال 1687 ميلادي دوام آورد .

    قلعه گلكنده كه روزگاري از شهرهاي مشهور مشرق زمين و اطراف آن از مراكز اصلي توليد و تجارت الماس و سنگ هاي گرانبهاي هند به شمار مي رفت هم اكنون در شهر حيدرآباد واقع شده است . الماس كوه نور كه اينك بر تارك تاج سلطنتي انگلستان مي درخشد در سال 1656 ميلادي از همين ناحيه بدست آمد كه در آن تاريخ 787 قيراط وزن داشت . اين الماس توسط ميرزا محمد مير جمله وزير مشهور ايراني عبدالله قطب شاه به شاه جهان پادشاه گوركاني هند تقديم شد و در آنجا ماند و در سال 1738 ميلادي به دست نادر رسيد .

    بعد از آنكه خبر جلوس شاه اسماعيل صفوي بر تخت سلطنت ايران منتشر شد سلطان قلي قطب شاه كه او را مرشد زاده خود مي دانست در خطبه نام مرشد خود را مقدم بر اسم خود گردانيد و نام خلفاي سه گانه را به تدريج از خطبه ساقط كرد . قطب شاهيان با توجه به سابقه قوميت و وطن دوستي و علائق مذهبي روابط بسيار نزديكي با دربار ايران و شاهان صفوي برقرار نمودند و در برابر دشمنان از آنان ياري مي خواستند .

    معروف ترين فرمانرواي اين سلسله محمد قلي قطب شاه پنجم بود كه به مدت 32 سال حكومت كرد و زمان وي اوج بالندگي سلسله قطب شاهيان  به شمار مي رود . از مهمترين اقدامات وي بناي شهر فعلي حيدرآباد در آغاز هزاره دوم هجري در نزديكي قلعه گلكنده بود كه اكنون پنجمين شهر مهم و بزرگ هند است . وي در دوران حكومت خود به ترويج زبان فارسي در منطقه دكن اهتمام ورزيد و خود به زبان تلگو (زبان محلي ايالت آندراپرادش) و زبان فارسي شعر مي گفت . به طوري كه او را موسس ادبيات دكني ناميده اند . از شخصيت هاي معروف دربار وي مير محمد مومن استرآبادي است كه خواهر زاده مير فخرالدين سماكي ، فاضل خوش قريحه و مربي و معلم شاهزاده سلطان حيدر ميرزا ، فرزند شاه طهماسب صفوي بود .

    در زمان محمد قلي قطب شاه ، روابط سياسي ميان دكن و ايران بسيار نزديك بود و سفيراني همچون « اسد بيك كرك يراق تبريزي » و« اغرلو سلطان » از دربار ايران به حضور وي رسيدند و از جانب دكن نيز « حاجي قنبر علي » و « قاضي مصطفي و مهدي قلي » به دربار شاه عباس صفوي گسيل شدند و مكاتباتي ميان شاهان صفوي و امراي دكن صورت گرفت . سلطان محمد قطب شاه ، نوه ابراهيم قلي ششمين فرمانرواي دكن از سلسله ايراني الاصل و شيعه قطب شاهي به شمار مي رود كه تحت تعاليم و تربيت ميرمومن استرآبادي رشد كرد و بزرگ شد و از اميران بسيار مومن و ديندار اين خاندان محسوب مي شود كه مكه مسجد ، بزرگترين مسجد جنوب هند را در سال 1617 ميلادي در حيدرآباد بنا نمود . وي از نسخه شناسان خبره كتاب هاي خطي به شمار مي رفت . وي در دوران حكومت 14 ساله خود اهتمام فوق العاده اي در ترويج مذهب تشيع و زبان فارسي به عمل آورد .

    در دوران وي چند سفير از جمله حسين بيك قبچاني و قاسم بيك از سوي شاه عباس به حيدرآباد آمدند و پيام هاي وي را تسليم نمودند و متقابلا سلطان محمد قطب شاه نيز محمد ابن خاتون عادلي را ( كه اصالتاً ايراني بود و بعداً به مقام صدارت قطب شاه رسيد ) به دربار شاه عباس روانه كرد .

    در دوره 46 ساله حكومت پسر وي ( عبدالله قطب شاه ) قلمرو قطب شاهيان وسعت بيشتري يافت اما در سال هاي 1636 تا 1656 ميلادي قلعه گلكنده تحت فشار شديد قشون حكام مغول دهلي قرار گرفت و خسارات بسياري به بار آمد و از اين زمان است كه سلسله قطب شاهيان به علت درگيري با دربار دهلي رو به افول گذاشت . بويژه آنكه عبدالله قطب شاه تحت فشار شاه جهان ، پادشاه گوركاني هند مجبور شد تا نام ائمه اطهار و نيز نام والي ايران را از خطبه هاي نماز جمعه حيدرآباد حذف كند . با اين حال روابط عبدالله قطب شاه با دربار ايران بسيار صميمانه بود و مبادله سفير بين دو كشور ادامه يافت .

 

«  نفوذ تشيع و فرهنگ ايران در منطقه دكن »

سلاطين منطقه دكن و بويژه قطب شاهيان وزراء و مقامات بزرگ خود را اغلب از ميان ايرانيان مهاجر كه شخصيتهاي علمي و فرهنگي بودند برمي گزيدند و مقام « ميرجملگي » و « پيشوايي » يا وزارت اعظم و نيز دبيري و منصب « سرخيلي » كه نيابت وزير اعظم شمرده مي شد ، اغلب در اختيار ايرانيان حيدرآباد و گلكنده بود . از جمله اين رجال مي توان از شاه ميرزاي اصفهاني طباطبايي ، وزير ابراهيم قلي قطب شاه و نيز مير محمد مومن استرآبادي ، وزير معروف محمد قلي قطب شاه و همچنين ميرزا محمد سعيد مير جمله ، وزير مقتدر عبداله قطب شاه نام برد . همچنين بسياري از ايرانيان مهاجر از جمله ميرزا روزبهان صفاهاني ، مير فصيح الدين محمد تفرشي ، سيد عبداله مازندراني و مير محمد سعيد اردستاني در زمان عبداله قطب شاه به منصب جليل القدر سر خيلي رسيدند .

·       زبان و شعر فارسي در دكن

   در زمان قطب شاهيان بسياري از رجال سياسي ، علمي ، ادبي و ديگر اقشار مردم از ايران به حيدرآباد آمده و در آنجا اقامت گزيدند . قدر شناسي قطب شاهيان از زبان و ادب فارسي نيز از عوامل عمده مهاجرت اين اقشار بود . در حيدرآباد مراكز مهمي براي تدريس زبان فارسي تاسيس شد كه مورد حمايت اشراف محلي و ايرانيان قرار گرفت . در اين هنگام فارسي زبان رسمي منطقه دكن بود و تمامي نامه ها و فرمان هاي حكومتي به زبان فارسي نوشته مي شد . در بالاي اكثر بناها و عمارت هاي تاريخي ساخته شده در اين دوره كتيبه هاي فارسي قرار دارد . اكثر پادشاهان قطب شاهي نيز خود اهل شعر و ادب بوده و به همين خاطر علماء اسلامي ، شعرا و اهل ادب در آن عصر در دربار پادشاهان قطب شاهي جايگاه ويژه اي داشتند . همين موضوع موجب شده بود كه شهر حيدرآباد به عنوان مركز فرهنگي اسلامي در جنوب هند داراي بزرگترين كتابخانه هاي كتب خطي فارسي و عربي گردد به طوري كه حتي امروز پس از گذشت چند قرن ده ها كتابخانه كتب خطي و صد ها هزار كتاب مرجع  و دست نوشته خطي در اين شهر وجود دارد كه كماكان محققين سراسر جهان را به حيدرآباد محتاج مي نمايد .

    برخي از اين پادشاهان مانند محمد قلي و جمشيد قلي پسر سلطان قلي ( كه مدت كوتاهي حكومت كرد ) به زبان فارسي شعر مي گفتند . بسياري از اشعار آنها هنوز باقي است و در سال هاي گذشته مجموعه اشعار مير عثمان علي خان با همت سركنسولگري جمهوري اسلامي ايران در حيدرآباد به چاپ رسيد . پيشرفت زبان و ادبيات فارسي در زمان محمد قلي قطب شاه به اوج خود رسيد به طوري كه برخي معتقدند محيط ادبي دكن در آن دوران از اصفهان نيز ممتاز تر بوده است . بيشتر اصطلاحات اداري و اجتماعي و مدني در اين زمان به زبان فارسي بوده و حتي اصطلاحات موسيقي نظير پرده ، مقام ، خسوراني ، بربط ،‌ عود ، دف ، سرنا و غيره در دكن رواج داشته است . همچنين آداب و رسوم ايراني كه در جشن ها و سوگواري ها مرسوم است نيز در فرهنگ مردم منطقه دكن وارد و مرسوم شده بود .

    فرهنگ معماري قطب شاهيان همچون معماري ساير سلسله هاي مسلمان هند از اصلاحات و تعبيرات فارسي سرشار است و بناهاي مختلف و قسمت هاي گوناگون آنها همگي با لغات و كلمات فارسي شناخته مي شد . براي مثال در نامگذاري بخش هاي مختلف قلعه گلكنده و شهر حيدرآباد از كلماتي مانند جمعه مسجد ، بالا حصار ، سلاح خانه ، عاشورخانه ، فيل خانه ، چهار منار ، چهار كمان ، عزاخانه ، ديوان خاص ، ديوان عام ، دولت خانه ، ابرايم باغ ، باغ گلشن ، باغ عام ، كوه طور و صدها كلمه فارسي ديگر استفاده مي شد .

گسترش تشيع :  

   پيروي قطب شاهيان از مذهب تشيع به عنوان مذهب رسمي سبب شد كه آداب و رسوم شيعه از جمله اعياد و نيز عزاداري حضرت سيدالشهداء (ع) در دكن رواج يابد به ويژه عبداله قطب شاه در اين مورد سعي فراوان نمود و خود در اكثر اعياد و عزاداري هاي مذهبي شركت مي كرد .

 

« تاثيرات متقابل روابط قطب شاهيان با پادشاهان صفوي »

ناحيه دكن در قرون 16 و 17 ميلادي نقطه تقابل منافع سياسي و مذهبي پادشاهان صفوي در ايران و گوركانيان هند بود . حكام دكن با توجه به ايراني تبار بودن خود و رواج فرهنگ تشيع در بيشتر مناطق تحت حكومتشان ، تمايل زيادي به گسترش ارتباط با ايران داشتند و دست دوستي به طرف صفويان دراز كرده بودند و از اين طريق سعي داشتند فشار دائمي دربار هند را خنثي نمايند . بديهي است كه گوركانيان هند نيز در مقابل ، نفوذ صفويان در اين منطقه را دخالت در حوزه سياسي و اقتصادي خود مي دانستند . با اين حال شاهان صفوي تا سقوط قطب شاهيان به حمايت معنوي و سياسي خود از اين سلسله ادامه دادند . اما به علت دوري دكن از مرزهاي ايران آنها نتوانستند آنطور كه بايد اين حمايت را در ابعاد نظامي صورت دهند . با اين همه اگر نفوذ سياسي ايران بر حكام دكن ادامه مي يافت مسلماً اين امر مي توانست در هنگام فتح دهلي توسط نادرشاه افشار ، دربار هند را در دو جبهه شمال و جنوب درگير نمايد و بي ترديد در آن صورت آرايش سياسي منطقه دستخوش تحولات بنيادين مي شد .

 « آثار تاريخي و مراكز سياحتي شهر حيدرآباد »

شهر حيدرآباد با توجه به قدمت 400 ساله و مركزيت فرهنگي خود داراي آثار تاريخي و مراكز سياحتي و تفريحي بسياري است و در سال هاي گذشته نيز به خاطر تبديل اين شهر به قطب اقتصادي و علمي هند جاذبه بيشتري براي گردشگران پيدا كرده . ما در اينجا به واسطه موجز بودن مطلب تنها بخشي از اين مراكز و آثار را معرفي مي نماييم .

·       موزه سالار جنگ 

سالار جنگ لقب مير يوسف علي خان بود كه طي سال هاي 1912 تا 1914 سمت نخست وزيري دولت آصف جاهي را داشت . وي مجموعه اي از نفيس ترين كارهاي هنري ، اشياء عتيقه و كتاب هاي ارزنده را در خانه شخصي اش نگهداري مي كرد كه برخي از آنها را خود تهيه كرده و برخي ديگر به او به ارث رسيده بود . سالار جنگ در سال 1949 ميلادي دو سال پس از جدايي دو كشور پاكستان و هند از يكديگر و استقلال هند چشم از جهان فرو بست و در سال 1962 ميلادي مجلس ايالت تازه تاسيس آندراپرادش كليه اموال عتيقه و كتاب هاي او را به عنوان ميراث ملي اعلام كرد و در محل سكونت وي تحت عنوان موزه سالار جنگ در معرض ديد عموم قرار داد . در سال 1970 با ساخت بناي جديد كليه اشياء عتيقه و كتب به محل جديد منتقل گرديد . در اين موزه مجموعه اي بي نظير از كتب خطي و چاپي قديمي ، صنايع دستي ، نقاشي ، مينياتور ، مجسمه ها ،‌ ادوات جنگي و ديگر آثار باستاني از كشورهاي مختلف وجود دارد و به همين دليل اين موزه يكي از معروفترين موزه هاي هند و حتي جهان شناخته مي شود . در كتابخانه اين موزه بيش از 50 هزار جلد كتاب وجود دارد كه حدود 9 هزار جلد آن كتاب هاي خطي و اغلب آنها به زبان فارسي است .

·       مكه مسجد 

مكه مسجد يكي از معروف ترين مساجد شهر حيدرآباد است كه در سمت جنوب غربي چهار منار واقع شده است . بناي اين مسجد در سال 1027 هجري قمري به دستور سلطان محمد قطب شاه آغاز و در زمان ابوالحسن قطب شاه پايان يافت . صحن اين مسجد حدود7500 متر مربع است و در ابتداي درب ورودي آن حوض بزرگي قرار دارد . نماي بيروني مسجد از 5 قوس محرابي شكل و نماي داخلي آن 15 قوس محرابي دارد . دو مناره بلند در دو گوشه جلوي بنا و يك ساعت آفتابي از ديگر مشخصه هاي اين مسجد است . سلطان محمد اين مسجد را بيت العتيق نام نهاد و هنگامي كه حيدرآباد به دست سلطان اورنگ زيب سقوط كرد ، وي نام آن را به مكه مسجد تغيير داد . علت اين تغيير نام آن است كه در هنگام ساخت مسجد مقداري از خاك مقدس مكه در بناي آن بكار برده شده است . معروف است براي قرار دادن سنگ بناي اين مسجد سلطان محمد دستور داد هر كسي كه از نوجواني نماز يوميه اش قضا نشده است حاضر شود . تنها دو نفر حاضر شدند و قسم شرعي ياد كردند كه هيچ يك از نمازهاي آنها قضا نشده است . سپس خود سلطان محمد قسم ياد كرد كه نه تنها از سن 12 سالگي نماز واجبش قضا نشده بلكه نماز هاي تهجد وي نيز ترك نگرديده است . لذا او به اتفاق دو نفر ديگر سنگ بناي مسجد را نهاده و كار ساختمان آن آغاز گرديد . لازم به ذكر است در سال 1384 سركنسولگري جمهوري اسلامي ايران در حيدرآباد تعداد 50 تخته فرش ايراني به اين مسجد اهداء نمود .

·       چهار منار

چهار منار عمارتي مربع شكل با ارتفاع 26 و عرض20 متر قديمي ترين بناي تاريخي شهر حيدرآباد است كه در سال 1006 قمري ( 1591 ميلادي ) به دستور محمد قلي قطب شاه بنا گرديده است . اين بناي عظيم تاريخي داراي چهار منار و چهار دروازه بزرگ مي باشد و هر يك از دروازه ها به يك خيابان منتهي مي شود و بناي اوليه شهر حيدرآباد بر مبناي چهار منار نهاده شده است . اين اثر تاريخي كه به عنوان سمبل شهر حيدرآباد شناخته مي شود آميزه اي از فرهنگ اسلامي ايراني است و سبك معماري آن مانند معماري شهر اصفهان مي باشد و در قسمت داخلي آن مابين هر يك از ستون ها نام مبارك رسول اكرم (ص) و اميرالمومنين (ع) در كنار هم نوشته شده است . اين بناي دو طبقه در زمان قطب شاهيان به عنوان مدرسه علوم ديني استفاده مي شد .

·       قلعه گلكنده

اين قلعه در زمان سلسله كاكاتيا در سال 538 هجري قمري تاسيس و در زمان قطب شاهيان به عنوان پايتخت برگزيده شد داراي بناها ، برج ها و استحكامات زيبا و هشت دروازه مي باشد . بقاياي اين قلعه هنوز هم بر فراز تپه اي واقع در منطقه گلكندا در جنوب غربي حيدرآباد ، مهمترين مركز توريستي شهر به شمار مي رود . قلعه گلكندا با اصول مهندسي برگرفته از سبك معماري ايران و هند احداث گرديده و داراي جايگاه هاي حفاظتي و ديده باني در بالاي ديوارهي بلند اين قلعه مي باشد . قلعه گلكنده داراي چند دروازه اصلي و راه هاي ورودي و خروجي مخفي متعددي است كه هر چند تخريب گرديده ولي هنوز جذابيت هاي خود را براي گردشگران از دست نداده است . 

·       هفت گنبدان قطب شاهي

هفت گنبدان قطب شاهي مجموعه اي از 92 بناي تاريخي ( شامل مساجد ، مقابر ، حمام و ديگر ابنيه تاريخي ) است كه مقابر پادشاهان سلسله قطب شاهي در آن قرار دارد . از جمله اين مقابر مقبره محمد قلي قطب شاه ، سلطان قلي ، جمشيد قلي ، ابراهيم قلي و عبداله قطب شاه مي باشد . اين مجموعه كه در نزديكي قلعه گلكنده قرار دارد به اعتراف باستان شناسان يكي از مجموعه هاي بي نظير تاريخي است كه در صورت مرمت و بازسازي مي تواند با بناهاي تاريخي مهم هند و جهان در جذب گردشگران رقابت كند اما متاسفانه طي سال هاي متمادي مورد بي توجهي قرار گرفته و در حال حاضر از وضعيت مناسبي برخوردار نيست .

·       پادشاهي عاشورخانه

در زمان سلطان ابراهيم قطب شاه يعني سال 1578 ميلادي سنت برگزاري مراسم اربعين حضرت علي (ع) و عزاداري اهل تشيع مرسوم گرديد و در اين زمان عاشورخانه هاي متعددي تاسيس شد كه در آنها مردم در ايام محرم به عزاداري مي پرداختند و يكي از عاشورخانه هاي مهم كه در بخش قديم شهر حيدرآباد مي باشد عاشورخانه پادشاهي است . لازم به ذكر است كه تنها در شهر حيدرآباد 11 هزار عاشورخانه وجود داشته كه 5 هزار از آن در دست شيعيان و 6 هزار آن در اختيار اهل سنت بوده است و در حال حاضر تحت نظارت سازمان اوقاف ايالت آندراپرادش مي باشد .

·       قصر فلك نما

 قصر فلك نما در منطقه شهر قديم در جنوب چهار منار در بالاي تپه اي بلند قرار دارد اين قصر در سال 1850 ميلادي توسط اقبال الدوله نخست وزير مير محبوب علي شاه نظام ششم سلطنت آصف جاهي جهت اقامت شخصي وي بنا گرديد اما در روز افتتاح اين قصر ، بناي مذكور نظر شاه را جلب نموده و وي دستور خريداري آن را صادر مي نمايد . اين قصر داراي 300 اتاق بزرگ و سالن هاي مختلف مي باشد .

·       قصر چهار محله

 قصر چهار محله كه در اصطلاح اردو به آن « چو محله» مي گويند مجموعه اي از چهار قصر در كنار يكديگر مي باشد كه در زمان ميرعثمان علي خان بنا گرديد . اين مجموعه تاريخي يكي از زيبا ترين بناهاي شهر حيدرآباد مي باشد كه در آن موزه اي از عكسها و لباسهاي متعلق خانواده پادشاهي قرار دارد .

·       راموجي فيلم سيتي

با توجه به اشتياق بيش از حد مردم هند به صنعت سينما مراكز مختلفي در هند براي توليد محصولات سينمايي بوجود آمده است . يكي از مراكز بزرگ سينمايي كه در فاصله چند كيلومتري جنوب شرقي شهر حيدرآباد قرار دارد شهرك سينمايي راموجي است . اين مجموعه بزرگ سينمايي در سال 1995 توسط راموجي رائو سردبير روزنامه اينالو در زميني به وسعت 200 هكتار تاسيس گرديد . اين شهرك علاوه بر ساخت فيلم هاي مختلف سينمايي و تلويزيوني مركزي براي ارسال امواج 12 كانال تلويزيوني به زبان هاي اردو ، تلگو و هندي ميباشد كه تمام آنها نيز توسط آقاي راموجي مديريت مي شود . علاوه بر آن شهرك راموجي باداشتن باغ ها و بخش هاي مختلف تفريحي و ماكت هاي ديدني ، يكي از مراكز عمده تفريحي مردم شهر حيدرآباد در تمام طول سال مي باشد .  

·       درياچه حسين سگر

سد حسين سگر (حسين ساغر) كه در حال حاضر درياچه اين سد در ميان شهر حيدرآباد قرار گرفته در زمان محمد قلي قطب شاه توسط حسين شاه ولي از عالمان دربار قطب شاهيان با هدف جمع آوري و استفاده از آب هاي منطقه كوهستاني شمال غرب حيدرآباد ( منطقه بانجاراهيلز و جوبلي هيلز ) طراحي گرديد . در حال حاضر اين درياچه تنها به عنوان محلي براي تفريح مردم شهر مورد استفاده قرار مي گيرد و آب آن به هيچ وجه قابل شرب نيست . در مراسم عيد گانش از اعياد هندويي كه در اوايل شهريور ماه هر سال برگزار مي شود  هزاران مجسمه گچي ، سيماني و گلي كوچك و بزرگ در اين درياچه ريخته مي شود كه اين امر موجب آلودگي بيشتر آب آن مي گردد . لازم به ذكر است در سال 1992 مجسمه بزرگ سنگي بودا در وسط اين درياچه نصب گرديد و در اطراف آن مجموعه اي تفريحي براي مراجعين در نظر گرفته شده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 15:19  توسط محمدرضا قنبري  | 

آفاقيان هند

آفاقیان، یا غریبان، عنوانی است برای گروهی که در سده‎های 9 و 10ق/15 و 16م در دوران حکومت سلسله‎های بهمنشاهی، عادلشاهی، قطبشاهی و نظامشاهی، به تدریج از ایران، عراق و حجاز به دکن مهاجرت کردند و در نواحی مخلف آن سرزمین تقسیم شدند. ایشان عموماً شیعه و غالباً از سادات کربلا، نجف، گیلان و سیستان بودند (غوری، 156؛ شروانی، «نفوذ فرهنگی ...»، 375)، در متون تاریخی از دورة بهمنشاهی به بعد این گروه را غالباً «غریب» یا «غریب‎الدّیار» نامیده‎اند (فرشته، 2/10 به بعد؛ خافی‎خان و طباطبا، موارد مختلف مربوط به تاریخ همین دوره)؛ اما عنوانی که در کتب و تحقیقات تاریخی جدید به آنان داده می‎شود «آفاقی» است. این عنوان از اصطلاح فقهی «آفاقی» (کسانی که به خارج ا مواقیت حج تعلق دارند) گرفته شده است.
الف ـ آفاقیان و بهمنشاهیان (748-932ق/1347-1526م): در اوایل دوران حکومت این خاندان، از روزگار سلطان محمود دوم (780-799ق/1378-1397م) مهاجرت گروهی از این مردم به ناحیة دکن آغاز گردید (شروانی، «بهمنیان» ، I/156). تاج‎الدین فیروز (800-825ق/1398-1422م) هشتمین سلطان این سلسله به قصد تأمین کارگزاران دستگاه حکومتی و نظامی خود، و نیز برای رویارویی با سلاطین دهلی، سیاست جلب گروههای مهاجر از سرزمینهای دیگر را در پیش گرفت و همه ساله با فرستادن کشتی به ایران و عراق، از امیران و کارشناسان و هنرمندان و اهل علم و ادب و عرفان دعوت می‎کرد که به دکن آمده به دربار او ملحق شوند (غوری، 156). جانشینان وی این سیاست را پی گرفتند. سلطان شهاب‎الدین احمد اول (825-839ق/1422-1436م) پادشاه معروف بهمنی، از شاه‎نعمت‎الله ولی (د 834ق/1431م) بنیان گذار طریقة نعمت‎اللهیّه با فرستادن هدایائی درخواست کرد که یکی از فرزندان خود را به هند بفرستد، و شیخ نوة خود نورالله، فرزند تنها پسرش خلیل‎الله را به دکن فرستاد (طباطبا، 65؛ فرشته، 1/329). احمدشاه در محلی که بعدها به مناسبت این ملاقات تاریخی «نعمت آباد» نام گرفت، خود به استقبال نورالله آمد، و او را ملک‎المشایخ لقب داد، و بدین ترتیب بر تمامی مشایخ دکن از جمله مریدان محمد گیسودراز (د 825ق/1422م) پیر قبلی خود برتری داد (غور 150؛ شروانی، «نفوذ فرهنگی» ...، 374).
پس از مرگ شاه‎نعمت‎الله در 834ق/1431م خانوادة وی به بیدر پایتخت جدید بهمنشاهیان مهاجرت کردند و در آنجا احترام و نفوذ بسیار حاصل کردند، چنانکه محب‎الله نبیرة شیخ دامادِ ولیعهد شد و حبیب‎الله با عنوان غازی، داماد شاه گردید و جاگیر بیر به او سپرده شد (طباطبا، 88؛ شروانی «بهمنیان دکن» 134). احمدشاه گذشته از تشویق پیروان طریقتهای صوفیانه به مهاجرت، نزدیک به 000‘3 کماندار از عراق، آسیای مرکزی و ترکیه به دکن دعوت کرد (شروانی، «نفوذ فرهنگی»، 373؛ عزیزاحمد، 48). توجه خاص احمدشاه به مهاجران خارجی و قدرت نفوذی که اینان در دستگاه حکومتی او حاصل کرده بودند به زودی مایة حسادت دکنیها (ساکنین و مهاجرین قدیمی‎تر این سرزمین) و حبشیها (مهاجرینی که از افریقا، به‎ویژه از سواحل سومالی به دکن آمده بودند و عموماً چون سنی مذهب بودند همواره مواضع مشترکی با دکنیها در مقابل آفاقیها داشتند) گردید و سرانجام به منازعاتی خونین منجر شد. شدت گرفتن این جریان وقتی بود که پس از نبرد بیجانگر (شروانی، «تاریخ دکن» ، II/140؛ «ویجیه نگر») سلطان مناصب مهم دولتی و اختیار جاگیرها را یکسره به افاقیان سپرد. سرداران آفاقی چون سیدحسن بدخشی، میرعلی سیستانی، قاسم‎بیک صف شکن و قلندرخان در برار ، تلنگانه ، کلهر و گلبرگه مقامات حساس نظامی را در اختیار گرفتند (فرشته، 1/320-323؛ شروانی، نبهمنیان دکن»، 140)، خواجه حسن اردستانی نیز به آموزش تیراندازی به شاهزادگان گمارده شد، سلطان، خلف حسن بصری را نیز با عنوان ملک‎التجار، وکیل‎السلطنه و صدراعظم خود کرد (فرشته، 1/322). پیامد این توجه و التفات خاص در زمان جانشین شهاب‎الدین احمد، علاءالدین احمد دوم (839-862ق/1435-1458م) که بیش از پیش به حمایت آفاقیان متکی بود، دامان این گروه را گرفت. در 850ق/1446م سلطان علاءالدین، خلف حسن بصری را به سرکردگی سپاه بهمنی که مرکب از گروههای آفاقی و دکنی و حبشی بود گماشت و او را مأمور حمله به سرزمین راجه سنگمیشورا و تسخیر قلاع و سرزمینهای سواحل دریا کرد (همو، 1/334). وی در نبردی که در جنگلهای انبوه سرزمین مَراتهه روی داد کشته شد و گروههای آفاقی سپاه او قتل عام شدند (همانجا). این امر با نوعی سکوت و همداستانی سپاهیان دکنی همراه بود. ایشان بعدها به سلطان وانمود کردند که غربیان باقی‎مانده از کشتار عمومی که در جاگنه (چاکنه یا چاکن ، در 20 مایلی شمال پونا) پناه گرفته‎اند، قصد شورش دارند. سلطان در حال مستی به تحریک اطرافیان دکنی خود، مشیرالملک و نظام‎الملک‎دکنی را به چاکنه فرستاد تا آفاقیان را سرکوب کنند (خافی خان، 3/79-82؛ فرشته، 1/335؛ شروانی، «بهمنیان»، I/174). فریاد دادخواهی آفاقیان در محاصره به سلطان نرسید و در مدت کوتاهی هزاران آفاقی که صدها تن از سادات مدنی و کربلایی در میان آنان بودند با زنان و فرزندانشان به قتل رسیدند (خافی‎خان 3/81-85؛ رازی، 60-61؛ فرشته، 1/336). این برخورد نقطة اوج رقابت و دشمنی دیوانه وار میان این دو گروه بود. آفاقیان و دکنیان از این پس از هر فرصتی برای ضربه زدن به یکدیگر استفاده می‎کردند.
تنها در روزگار حکومت شهاب‎الدین محمودشاه (887-924ق/1482-1518م) بر اثر حسن تدبیر وزیر مقتدر و ایرانی‎الاصل او، نجم‎الدین محمودبن‎گاوان (گیلانی؛ 813-886ق/1410-1481م) با تقسیم مناصب حکومتی میان این دو گروه، نوعی همزیستی و آرامش میان آنان برقرار گردید. با قتل محمود گاوان به دستور محمودشاه، این موازنة شکننده برهم خورد و اتش اختلاف‎بار دیگر بال گرفت تا آنجا که به فرسایش درونی قدرت بهمنشاهی و سرانجام به اضمحلال این سلسله منجر گردید (شروانی، «بهمنیان»، I/190, 207؛ نعیم، 18).
ب ـ آفاقیان و عادلشاهیان (895-1097ق/1490-1686م): در دوران حکومت این سلسله که بنیان گذار آن یوسف عادلشاه (895-916ق/1490-1510م) خود در واقع از غربیان بود (فرشته، 2/10، 14) آفاقیان همچنان جزء طبقة ممتاز و از اشراف به شمار می‎رفتند و رقابت و دشمنی ایشان با دکنیان و حبشیان از مهمترین رویدادهای دکن در این روزگار بود. عادلشاهیان خود عموماً شیعه بودند و به سبب همین گرایش مذهبی، آفاقیان یا غریبان موقعیتی ممتازتر یافتند؛ اما گرایش تنی چند از سلاطین این سلسله به تسنن و همچنین خودداری سلاطین شیعی از اعمال خشونت با اهل تسنن، دکنیان را نیز همچنان در قدرت باقی گذارد.
پس از مرگ یوسف عادلشاه، در آغاز سلطنت جانشین وی اسماعیل عادلشاه (916-941ق/1510-1534م) و در روزگار وزارت کمال خان، آفاقیان مغضوب و از مناصب عالی دور بودند. او به نام 4 خلیفه خطبه خواند، تسنن را در دربار رواج داد و تقریباً تمامی گروههای سپاهی آفاقی را منحل و پراکنده ساخت. با قتل این حامی بزرگ دکنیان که خود حنفی مذهب بود، آفاقیان به قدرت بازگشتند وواحدهای سپاهی «غریب» بار دیگر گرد آمدند (فرشته، 2/15-19؛ خافی خان، 3/284-287؛ جوشی، I/305). سیاست قلع و قمع دکنیان پس از این واقعه تا آنجا پیش رفت که حتی آفاقیان یا غریبانی را که ا دکنیان خویشاوند بودند نیز در بر گرفت (خافی خان، 3/289). در دوران ابراهیم عادلشاه اول (941-965ق/1534-1558م) دکنیان و حبشیان بار دیگر به قدرت رسیدند و غریبان از مناصب و مقامات برکنار شدند (فرشته، 2/27). تنها اسدخان لاری، وزیر قدرتمند او، از آفاقیان در صحنه باقی ماند. او نیز همواره با توطئه‎های دکنیان روبه‎رو بود (فرشته 2/28؛ غوری، 159). این دوران همزمان با کوششهای دریانوردان پرتغالی به رهبری آلفونسو دو آلبوکرک برای ایجاد پایگاههای تجاری و کسب نفوذ سیاسی در جنوب هند بود. در اسناد پرتغالیان آفاقیان «مردان سفید» نامیده شده‎اند (جوشی، همانجا، حاشیة 44). سیاح پرتغالی مانوئل دفریاسئزا از اشراف و امرایی سخن می‎گوید که به قصد عزل ابراهیم‎شاه مشغول اقدام و ایجاد اغتشاش بودند و پرتغالیها را دعوت به همکاری می‎کردند. اینان ظاهراً از آفاقیان بوده‎اند (غوری، 160). در دوران علی‎عادلشاه اول (965-978ق/1558-1570م) که خود برخلاف تمایل پدرش شیعه مذهب بود. آفاقیان دوباره قدرت یافتند، تشیع اثناعشری با تجلیات خاص آن تثبیت شد، و جریان مهاجرت غریبان یا افاقیان به دکن و بیجاپور وسعت و دامنة بی‎سابقه گرفت (فرشته، 2/35). دوران حکومت جانشین وی ابراهیم عادلشاه دوم که مردی صلح جو و با تدبیر بود، با همزیستی آفاقیان و دکنیان سپری شد. ولی بر روی هم سیاست او با تمایلات آفاقیان سازگار نبود، و از همین روی رهسپار احمدنگر و بیجانگر شدند، و به دربار سلاطین نظامشاهی وقطبشاهی پیوستند (غوری، 160؛ جوشی، I/316) و در این مراکز قدرت به فعالیتهای سیاسی و فرهنگی پرداختند.
ج ـ آفاقیان و نظامشاهیان (896-1007ق/1491-1598م): با وجود گرایشهای شیعی حکام نظامشاهی، جز در دوران برهان دوم، هفتمین حاکم این سلسله (999-1003ق/1591-1595م) آفاقیان از قدرت و نفوذ پیشین بی‎بهره بودند. در این دوران تصفیه‎های خونین از عناصر آفاقی پیشین بی‎بهره بودند. در این دوران در این دوران تصفیه‎های خونین از عناصر آفاقی به وقع پیوست که منشأآن همان اتهام قدیمی و گاه واقعیِ اقدام علیه سلطان وقت بود که از طرف رقبای دکنی و حبشی طرح می‎گردید. (فرشته، 2/138-150). از آن جمله کشتار آفاقیان در زمان مرتضی نظامشاه (972-996ق/1565-1588م) بود که در پی آن گروهی از ایشان از احمدنگر پایتخت نظامشاهیان به گُلْکَنده و بیجاپور مهاجرت کردند (خافی خان، 211-213؛ رادهی شیام، I/252). در دوران جانشین مرتضی نظامشاه، میران حسین (996-997ق/1588-1589م)، کوشش آفاقیان برای برکناری او با شکست مواجه شد و به سرکوب و کشتار عمومی ایشان منتهی شد و تنها با وساطت و شفاعت فرهادخان حبشی که از تربیت یافتگان آفاقیان آفاقیان بود، خونریزی متوقف گشت (خافی خان، 3/229-230). جانشین او اسماعیل، نظامشاه (997-999ق/1589-1591م) غریب کشی را در احمدنگر ادامه داد و طبعاً آهنگ مهاجرت آفاقیان به بیجاپور، که در آن هنگام مرکز حکومت ابراهیم عادلشاه دوم بود، سریعتر شد (خافی خان، 3/213-232). در زمان سلطنت برهان نظامشاه جانشین اسماعیل، دگرگونی در سیاست پیشین روی داد و غریب کشی پایان گرفت، و گروهی از دکنیان و حبشیان که موجب کشتارها شده بودند کیفر دیدند. او توجهی خاص به غریبان و به‎ویژه سادات و فضلای این قوم داشت و در جهت بهبود وضع زندگی و رفاه ایشان کوشش می‎کرد (خافی خان، 3/236-237)؛ اما در اواخر روزگار حکومت او و در دوران جانشینان وی آفاقیان باز از مواضع قدرت دور شدند. (رادهی شیام، I/256).
د ـ آفاقیان و قطبشاهیان (918-1098ق/1512-1687م): در دوران سلاطین قطبشاهی نیز اوضاع و احوال آفاقیان فراز و نشیب بسیار داشت. مهمترین واقعه در دوران محمدقلی قطبشاه، پنجمین حاکم قطبشاهی (989-1020ق/1581-1611م)، هنگامی روی داد که چند سوداگر آفاقی در حالت مستی قلعه نبات گهات را مورد تعرض قرار دادند. خبر این حادثه به عنوان آشوبگری آفاقیان توسط کوتوال قلعه به محمدقلی قطبشاه رسید و دکنیان از موقعیت استفاده کرده موضوع را به صورت اقدام به شورش بر سلطان تلقین نموده حکم قتل عام آفاقیان را از او گرفتند. در پی این حکم در طی نیم ساعت نزدیک به 100 نفر کشته شدندو خانه‎ها و اموال غریبان به غارت رفت و به آتش کشیده شد (فرشته، 2/173: خافی خان، 3/387-388). سیاست دور کردن آفاقیان از مناصب مهم پس از محمدقلی قطبشاه شدت گرفت. ابوالحسن قطبشاه (1038-1098ق/1672-1687م) که سیاست جدیدی در پیش گرفت، به تصفیة عناصر آفاقی بسنده نکرد و حتی دکنیان مسلمان را نیز از عرصة قدرت راند و با گماردن وزرای هند و برهمن (مادنا و اکنا ) خشم مسلمین را برانگیخت و اسباب زوال این سلسله را فراهم ساخت (خافی خان، 3/409-421).
هـ ـ تأثیر فرهنگی، هنری و اجتماعی آفاقیان: سهم تاریخی آفاقیان یا غریبان در تاریخ سرزمین دکن در قرون 9 و 10ق/15 و 16م تنها به زمینه‎های سیاسی و نظامی محدود نمی‎گردد. درواقع مهمترین و ماندگارترین تأثیر این مهاجرتِ گروهی در عرصه‎های فرهنگی رخ نمود. معماری شهرهای معماری بزرگ دکن چون بیدر، بیجاپور و بیجانگر، احمدنگر و جز آن آشکارا نفوذ این مهاجرین به‎ویژه ایرانیان را در فرهنگ و هنر نمایان می‎کند. شاهکار مغیث شیرازی خطاط بزرگ خط تُلث، با قوسهای ظریف و باشکوه آن در مقبرة شاه‎حبیب در بیدر، بنای تخت کرمانی در همان شهر که احتمالاً منزل مسکونی شاه‎خلیل‎اله بوده است، چاندمنار در دولت آباد که در 849ق/1445م برپا شد و منارة مدرسة محمود گاوان در بیدر (بنا شده در 876ق/1471م) نمونه‎هایی از این تأثیر و نفوذ هنری است. استفادة فراوان از کاشی و خصوصاً کاشی کاری با رنگهای آبی و سبز سیر در بناهای این دوره تأثیر هنر معماری ایرانی را نشان می‎دهد (شروانی، «بهمنیان» I/176). در ادبیات نیز این تأثیر آشکار است. سلطان محمود دوم بهمنی، پنجمین سلطان این سلسله که خود در ادبیات فارسی و عربی صاحب اطلاع و نظر بود، حافظ شیرازی را به دکن دعوت کرد (شروانی، همان، I/156). مردان فرهیخته‎ای از آن سوی دریاها چون مولانا لطف‎الدین سبزواری، حکیم حسن گیلانی، سیدمحمود گرزونی (شروانی، «تاریخ دکن»، 170) و گروهی از پیروان شاه‎نعمت‎الله ولی از مهاجرنی بودند که به حیات فرهنگی دکن در این دوره رونق بخشیدند. شاعر بنامِ این دوره، میرزامحمدامین اصفهانی میرجمله (981-1041/1573-1631) نیز آفاقی بود. دو کتاب از مهمترین کتب تاریخی هند د دوران اسلامی، یعنی تاریخ فرشته نوشتة محمد قاسم فرشته، و برهان مآثر تألیف سیدعلی طباطبا از آثار این عصر است و مؤلفان هر دو کتاب از آفاقیان بودند (شروانی، همان، I/179). رواج زبان فارسی در نواحی مرکزی و جنوبی هند که مسلمانان آن سرزمینها را با جهان اسلامی مرتبط می‎ساخت، پیدایش سبک جدید در معماری و خطّاطی و سایر هنرها، ظهور آثار و تألیفات مهم ادبی و علمی و تاریخی و بالاخره گسترش تشیع و معارف آن در بسیاری از نواحی شبه قاره، تا حدود قابل ملاحظه‎ای وابسته به فعالیتهای این گروه از مهاجران مسلمان بوده است.

مآخذ: خافی‎خان‎نظام‎الملکی، محمدهاشم، منتخب‎اللّباب، به کوشش سرولزلی هیگ، کلکته، انجمن آسیایی بنگال، 1925؛ رازی، امین احمد، هفت اقلیم، به کوشش جواد فاضل، تهران، علمی، 1340ش؛ طباطبا، سیدعلی‎بن‎عزیزالله، برهان مآثر، به کوشش سیدهاشمی، دکن، جامعه دهلی، 1355ق؛ فرشته، محمدقاسم‎بن‎هندوشاه، تاریخ، لکهنو، نولکشور، 1281ق؛ و نیز:

Aziz Ahmad, studies in Islamic Culrure in Indian Enuironment, Oxford University Press, 1970; Ghauri, Iftikhar Ahmad, "Muslims in The Deccan in The Middle Ages: A Historical Survery", Islamic Culture, Hyderabad, 1975, Vol. XLIX No 3; Joshi, P.M., "The Adil Shahis and the Baridis", History of the Medieval Deccan Period, ed. H.K. Sherwani and P.M.Joshi, Hyderabad, 1974 Vol.I; Nayeem, M.A. Extemal Relations of The Bijapur Kingdom (1489-1686), Hyderabad, 1974; Rudhey Shyan, "The Nizam Shahis and Imad shahis", History of the Medieval Deccan Period, Hyderabad, 1974; Sherwani, H. K., "cultural Influences under Ahmad Shah Wali Bahmani", Islamic Culture, 1944, Vol. XVIII; id, "The Bahmanis", History of the …, Hyderabad, 1974 Vol. I; id, The Bahmanis of Deccan, New Delhi, Munshiram Manoharlal Publishers, 1985.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 14:52  توسط محمدرضا قنبري  | 

نگاهی مختصر به تاریخ مذاهب اسلامي در هند

 

 

 

بعداز نفوذ اسلام در هندوستان،در اين ديار نيز مانند همه عالم اسلام مذاهب و فرق گوناگون بوجود آمد، در اين مقال به آن دسته از مذاهب پرداخته شده است که داراي پيروان زياد و نفوذ بيشتري نسبت به ساير مذاهب و فرق بوده اند. همانطور که مشهور است، زد وخوردهاي مذاهب در ميان توده مردم از قرن سوم و چهارم آغاز مي گردد. و با روي کارآمدن غزنويان اين تشنج ها شدت گرفته و نايره آتشي که از ايران برخاسته بود به هند نيز کشيده مي شود.

مذهب حنفي
ابوحنيفه نعمان بن ثابت معروف به امام اعظم (80 يا 82 – 150 هـ ق) از بزرگان فقها و به قولي از تابعين مي باشد. وي يکي از ائمه چهارگانه اهل سنت و مؤسس مذهب حنفيه است . در کوفه ولادت يافت، اما جد او ايراني و از اهالي کابل يا تخارستان بود. مدتي حرفه بزازي يا خزفروشي داشت و بعد به کسب علم پرداخت و در حديث و فقه تبحر يافت. دراواخر عمر مورد سوء ظن و تعقيب خليفه عباسي قرار گرفت و در بغداد به زندان افتاد و بر اثر تازيانه در همانجا وفات يافت.
فقه او مبناي مذهب حنفيه شد و پيروان زيادي پيدا کرد و مورد تعصب حکام و عالمان قرار گرفت.
در ايران قبل از حکومت غزنويان، غالباً، مذاهب موجب تشنج و ناآرامي نبوده اند. در دربار سامانيان، آل بويه و امراي طبرستان، گاهي بود که افرادي از مذاهب و حتي اديان مختلف از قبيل آيين مسيحي، زرتشتي و مانوي بسر مي بردند و هيچ يک را با ديگري اختلاف و دشمني نبود. پادشاهان ايران از آنان خدمت مي خواستند، اگر اهل بودند، جانب آنان را حرمت مي داشتند و کاري به مسلمان يا نامسلمان بودن آنان نبود؛ چه رسد به شيعي وسني يا باطني، کرامي و قدري ... اما با آغاز کار غزنويان در قرن پنجم، وضع دگرگون شد و پادشاهان غزنوي روشي ديگر نسبت به ديانت پيش گرفتند. شدت تعصبات و اختلافات ديني به زد وخوردهاي خونين منجر شد، تخريب مدارس و کتابخانه ها رواج پيدا کرد. محمود غزنوي با حرص و طمع، به جهانگشايي و جمع آوري ذخاير و گنجينه ها پرداخت و به اختلافات مذهبي دامن زد و مخالفان مذهبي خود را آزرد. امامان معتزلي، فلاسفه، شيعيان، قرمطيان و باطنيان را هر جا به چنگ آورد، بکشت و به قول بيهقي "انگشت در همه جهان در کرده بود و قرمطي مي جست و بردار مي کرد". بعد از غزنويان، در دوران بعد نيز، طوايف ترک به دليل ساده دلي و خرافي بودن در عقايد خود تعصب به خرج داده و همچنان هيزم کش اختلافات مذهبي شدند. از زمان غزنويان به بعد مذهب حنفي مورد تأييد بود و پيروان اين مذهب، خليفگان بغداد را جانشينان حقيقي پيامبر(ص) مي دانستند؛ و مذاهب ديگر به خصوص شيعيان را محکوم مي کردند.
هندوستان نيز با حملات نخستين فاتح به ظاهر مسلمان، يعني سلطان محمود غزنوي به بلاد مسلمانان پيوست و از نايره اختلاف مذاهب بي بهره نماند، و اسماعيليان هند (ملتان) به دست محمود افتادند. بعد از روزگار سلطان محمود، در زمان سلطان مسعود غزنوي (421 – 432هـ ) مکتب حنفي در غزنه پايه گذاري شد. در عهد مسعود غزنوي به تشويق و حمايت وي، ابومحمد نصاحي، کتابي در تأييد مکتب فقهي حنفي نگاشت و در زمان سلاطين دهلي از دو مکتب حنفي و شافعي نيز جانبداري مي شد، اما آنچه به طور قطع مسلم است، اينکه مذهب حنفي در اوج اعتلاء خود بود.
علاء الد ين خلجي ( متوفي 716 هـ) مذهب حنفي را در هند رسميت داد و با توجه به حکم ابو حنيفه که جزيه از مشرکان جايز است، هم جان هندوان را حفظ کرد و هم خزانه خود را غني ساخت. در اوايل دوره تغلق حتي در احکام، فقه حنفي مقدم بود و مجموعه قوانين غياث الدين تغلق، مبتني بر قرآن و رسوم سلاطين پيشين دهلي بود و رنگ و بوي حنفي داشت.
برهان الدين مرغيناني از فقهاي قرن ششم هجري (متوفي555 هـ) اثري در فقه حنفي به نام هدايه نوشت. دو اثر فقهي بزرگ حنفي در زمان فرمانروايي فيروز تغلق ( 752 – 790 ه) به نام "فقه فيروز شاهي" و" فتاوي تاتار خامنه" تأليف شد. براثر حمله امير تيمور در سال 801 هـ ، دهلي تسخير، و قلمرو سلطان نشين آن تجزيه شد، و حکومت هايي درشبه قاره پديد آمدند که اکثر آنها پيرو قوانين فقهي حنفي بودند. به عنوان مثال فتاوي ابراهيم شاهي به تشويق و حمايت سلطان ابراهيم شرقي (805 – 840 هجري) در جونپورفراهم آمد. هنگامي که سلطان نشين دهلي در قرن نهم بار ديگر اهميت و اعتبار يافت، بهلول لودي ( 855 – 894 ه) تحقيقي در زمينه فقه حنفي به عمل آورد و خط مشي قضايي و اداري کشور خود را بر اساس آن بنيان گذاشت.
در دوره مغول ها که ترکاني سني و حنفي از آسياي مرکزي بودند، مکتب حنفي آيين رسمي مسلمانان هند بود و به رشد خود ادامه داد و حتي در زمان اکبرشاه(963-1014ه) بدعت هايي که در مذاهب گذاشته شد، به استمرار موقعيت مذهب حنفي لطمه اي وارد نکرد و عبدالحق محدث دهلوي در تداوم اين فرقه کوشش هايي کرد. در زمان حکومت اورنگ زيب(1069- 1118ه ) دوباره مذهب حنفي رونق و رواج يافت و مذهب تشيع را که در عصر اکبر، جهانگير و شاه جهان به وسيله عالمان و رجال ايراني، در سراسر هند رونق يافته بود، ضعيف نمود وعلماي حنفي ومذهب تسنن را تقويت کرد و بدين سبب از سوي عالمان اهل سنت "محي الدين" لقب يافت. در زمان وي" فتاوي عالمگير" يعني سومين مجموعه بزرگ از احکام فقهي تأليف شد.اين کتاب در خارج از هند به "فتاوي هنديه" شهرت دارد. اين اثر به دست نظام الدين برهانپور و بيست وچهار تن از عالمان ديگر فراهم آمده است.
مذهب حنفي در طول دوران انحطاط امپراطوري مغول وظهور قدرت انگلستان، آيين رسمي اکثرانبوهي ازمسلمانان بود. در عصر جديد نيز دانشمنداني در دفاع از مذهب حنفي آثاري نوشتند، مانند احمدعلي بتالوي، ظهيراحسن تيموي و اسدالله تيلهري ،که آثار اين دانشمندان در مقابله با بنيان گراياني مثل اهل حديث بود.

تشيع
فرقه هاي مختلف شيعه از زيديان، اسماعيليان ودوازده اماميان وقيام هاي آنان در تاريخ قبل از سده دهم هجري تازه نبود. اما بعد از آن. ظهور متکلمان، محدثان، فقيهان، فعاليت هاي خواجه نصيرالدين طوسي، تمايل غازان خان وخدا بنده به تشيع، انگيزه هايي بود که نيروي شيعه را تجديد کرد و آنان را به قيام هاي محلي برانگيخت. از ميان آنان، نخست گروهي از درويشان شيعي مذهب سبزوار بودند که به سيرت فتيان وجوانمردان مي زيستند و قيام سربداران را به وجود آوردند و حکومتي در خراسان تشکيل دادند. بعد از آن نيز حکومت هاي محلي جسته گريخته به دست شيعيان برپا شد تا عهد صفوي که قيام آنها کاملاً به منصه ظهور رسيد.
خاندان صفوي شهرت خود را از خانقاه آغاز کرد وسپس مذهب خود را با مذهب امامي اثني عشري درآميخت. با قدرتي که از طريق مريدان خود داشتند، در ميدان هاي نبرد به جولان پرداختند وحکومت صفويه را در ايران پايه گذاري کردند. اين قيام موجب شد تا شيعيان هندوستان نيز نيرويي جديد به دست آورند ومذهب شيعه در آنجا رواج پيدا کند.چنان که مروي است عادلشاهيه از سلسله صفوي تبعيت مي کردند و در زمان اسماعيل عادلشاه، نام پادشاه صفوي در خطبه نمازجمعه ذکر مي شد.
از تعداد ومحل شيعيان در هند اطلاع چنداني در دست نيست و شايد علت، تقيه آنان باشد که اصل وهويت آنها را پنهان کرده است؛ اما ظهور علني اسماعيليه در روزگاررضيه(634- 638 ه) صورت پذيرفت. نفوذ فرقه شيعه در دکن، از منابع کاملاً مشهود است. بهمنيان از بدو کار، گرايش هاي شيعي داشتند وهرچند مذهب رسمي آنان سني بود، اما سني بودنشان رنگ وبوي اصول تفضيليه داشت. در سال 833 هـ احمد شاه ولي بهمني آشکارا به آيين تشيع درآمد.
از همان آغاز، سلسله بهمنيان بيجاپور وگلکنده توسط سلسله هاي شيعه اداره مي شد. يوسف عادلشاه (898- 916ه) بنيانگذار پادشاهي بيجاپور، باتبعيت از سلسله صفوي در ايران به آيين ومراسم، صبغه شيعي داد. در عصر پسرش اسماعيل عادلشاه (916-941ه) تشيع در نظام اداري کاملاً جا افتاد ودر روزگار ابراهيم اول (941-966ه) تشيع حياتي دوباره پيدا کرد. در عصرابراهيم دوم(988-1037ه) بين شيعه وسني مسالمت و بي طرفي برقرار شد. درگلکنده قلي قطبشاه(918-950ه) حکومتي شيعي بنيان گذاشت ودر آن به نام دوازده ائمه خطبه خواند. وزير قطبشاهيان نيز عالم شيعي و شاگرد شيخ بهائي بود. بايد متذکر شد که تشيع در گلکنده توسط ايرانيان بسط وتکامل پيدا کرد. برهان اول (915-961ه) دومين فرمانرواي احمد نگر به مذهب تشيع درآمد وبسيار تندرو ومتعصب بود. بابر(934-937ه) و همايون (937-964ه) نيز زبان به ستايش تشيع باز کرده بودند. در زمان اکبرشاه، نورالله شوشتري يکي از عالمان برجسته شيعه اثني عشري، در سال 996 هـ به هند مهاجرت کرد وتوسط امراي شيعه مذهب دربار به عنوان قاضي القضات لاهور، معين گرديد و در سال 1019 ه به واسطه گرايش هاي شيعي وتأليف کتاب "احقاق الحق "اعدام گرديد، امروزه شيعيان هند، شوشتري را شهيد ثالث مي نامند.
بعد از انحطاط امپراطوري مغول، دوجناح سني وشيعي از هم دور شدند واختلافات شديدتري نسبت به هم پيدا کردند. رهبري جناح شيعه را سادات بارهه، وهدايت آن را دو برادر وي به نام هاي عبدالله خان وحسينعلي خان شاه تراش به عهده داشتند. البته انسجام اين گروه در زمان محمدشاه(1132-1162هـ ) در هم شکسته شد. ظهور سادات بارهه و بعدها سلسله شيعه مذهب وزراي نواب اوده، برادرکشي ها وکينه ورزي هاي زيادي بين سني وشيعه به وجودآورد. لکهنوپايتخت فرهنگي تشيع اوده وبعد از لکهنو رامپور، تا اين اواخر مرکز شيعه بود. نواب اوده به حکومت خودمختاري نيز رسيدند ودر سال 1231هجري با تشويق بريتانيايي ها، وزراي نواب، مدعي پادشاهي شدند. در اين مرکز يعني شهر لکهنو ارزش هاي شيعه به شعر وادب راه يافت وحسينيه هايي بنا شد. در عصر فرمانروايي امجد علي(1258-1264هـ) قوانين شيعه اوده جانشين قوانين فقه حنفي شد ومحققان چندي دراين شهر پرورش يافتند؛ از جمله تفضل حسين خان ، کم کم حاکمان اوده جذب قلمرو بريتانيا شدند؛ اما فرهنگ شيعه به حيات خود ادامه داد ومدارس چندي ساخته، ودر پيشرفت اين اجتماعات آموزشي، دانشکده شيعي لکهنو تأسيس شد ودر عليگره سيداحمد خان دانشکده الهيات شيعه را برپا نمود.در قرن نوزدهم ميلادي، رشد نوگرايي واحساس وحدت سني وشيعي رواج پيدا مي کند واختلاف آنان تا حدودي مرتفع مي گردد.

اسماعيليه

فرقه اسماعيليه به علت تأثير ونفوذ وفعاليت شان در دوران اسلامي نسبت به ديگرفرقه هاي شيعه اهميت به سزايي دارد. اساس اعتقاد آنها اختلاف در امامت اسماعيل بن جعفر صادق(ع) با موسي بن جعفر(ع) بوده است. اينان معتقدند که بعد از رحلت امام جعفر(ع) چون پسرش، اسماعيل پيش از پدر درگذشته بود، امامت به محمد بن اسماعيل منتقل شده که سابع تام است و دور هفت به او تمام شده است. با بالا گرفتن کار فاطميان وتبليغ گسترده آنها به سرعت در يمن، بحرين، شام، فلسطين، ايران وشمال آفريقا اين مذهب گسترش يافت.
يکي از مهم ترين شعب مذهب اسماعيلي منسوب به حمدان اشعث معروف به قرمط است. قرمطيان در آغاز، همان اسماعيليان ومبلغ پيام آنان بودند.اما از حدود سال 180 هجري، ميان حمدان واسماعيليان اختلاف افتاد، از همانجا مذهب جديد قرمطي تشکيل شد و قرامطه افراد خود را براي نشر عقايدشان به اقصي نقاط فرستادند. زکرويه پسر مهرويه و پسرانش يحيي وحسين در شمال عراق وشام مشغول کار تبليغ شدند.ابوسعيد جنابي به دعوت خود در بحرين، يمامه و فارس مشغول بود و عبدالله قرمطي عقايد قرامطه را در مولتان هدايت مي کرد.عموماً قرمطيان علاوه بر تبليغ عقايد، ايجاد رعب، هراس و وحشت مي کردند، ودست به غارت مخالفان وکشتار آنها نيز مي زدند. همانطور که گفته شد، عبدالله قرمطي از سال 287 ه ناحيه مولتان وسند را در قبضه خود داشت. از سال هاي بعد نيز قرامطه واسماعيليه در اين نواحي بوده اند. يکي از جغرافيدانان مسلمان به نام مقدسي که در سال 375ه از ناحيه مولتان ديدن کرده بود، مي نويسد: مردم آن زمان در آن جا مذهب اسماعيليه داشتند. جلم بن شيبان در سال 373 هـ حکومت اسماعيليه رادر اين ناحيه استقرار داد، در سال 396 و 401ه محمود غزنوي قواي قرامطه مولتان رادر هم شکست وآن شهر به اشغال او درآمد. نفوذ اسماعيليه در آنجا ادامه يافت، تا در سال 571 هـ محمود بن سام غوري با حمله خود به مولتان وفتح آن شهر، نفوذ اسماعيليان را در آنجا پايان داد.منقول است که وي به دست اسماعيليان به قتل رسيد، اما نفوذ آنان در هند وقيام آنها به پايان نرسيد. مهمترين قيام اسماعيليان در عهد حکومت رضيه به رهبري نور ترک است. اينان سني ها را ناصبي و دشمن علي (ع) مي پنداشتند. اما قيام نور ترک به سرعت توسط حکومت فرو نشانده شد. ولي باز هم آنهاهمچنان به قيام خود ادامه دادند. در زمان فيروز تغلق نيز براي سرکوبي آنها اقدامات جدي به عمل آمد.
از سال هاي نخستين تأسيس اسماعيليه، اين فرقه در هند به دودسته تقسيم شدند: عده اي نسب امامان خود را به مستعلي خليفه فاطمي مي رسانند وعد ه اي ديگر نزار برادر مستعلي را به حکم حسن صباح وبه تقليد از الموتيان ايران، امام حي خود تلقي کردند. اين دو دسته از تجار گجرات و از آيين هندو به اين مذهب گرويده بودند و نام فرقه هاي آنها بهره و خوجه است که مختصري درباره احوال آنها به بحث مي پردازيم.

بهره ها
بهره احتمالاً کلمه اي است گجراتي به معني تجارت که شغل اين گروه مي باشد. بهره ها به فرق مختلفي تقسيم شده اند، مانند عليه،نگوشيه، هپتيه، سليمانيه و داوديه که از همه مهمتر و برجسته تر همان دو فرقه آخر يعني سليمانيه وداوديه هستند. فرقه سليمانيه پيروان سليمان بن حسن اند که در گجرات، دکن و بمبئي زندگي مي کنند. و فرقه داوديه پيروان داود بن عجب شاه مي باشند؛ اين فرقه با اسماعيليه يمن در ارتباط بوده اند. يحيي بن سليمان، داعي مطلق فرقه سليمانيه مقر اصلي خود را در سال 946 ه از يمن به هند منتقل کرد. اين جماعت بر اساس اطاعت مطلق از اولي الامر اداره مي شوند. سلسله رهبري آنها از داعي مطلق آغاز مي شود، و پس از آن ، به داعي مأذون ومکاسر و هجده تن از مشايخ که به تعليم وتربيت مشغول اند، مي رسد. سپس عامل ها هستند ودر پايين ترين مرتبه ملاها قرارگرفته اند. مقر دعوت سليمانيه در بروده واقع در گجرات است ودر حال حاضر محمد برهان الدين داعي مطلق است که نماينده امام حي و غايب نيز مي باشد.

خوجه ها:
خوجه از همان لفظ خواجه به معني بزرگ که براي تجاربه کار برده مي شود، مشتق شده است. خوجه ها گروهي اند که بسياري از آنها در شرق آفريقا وشبه قاره هند پراکنده اند. نورستگور (ستگر) اولين داعي آنهاست که احتمالاً در قرن ششم هجري از الموت آمده بود. اوبسياري از اعتقادات ومراسم هندويي را در عقايد خود داخل نمود. کتاب هاي مذهبي خوجه ها به "جنان" شهرت دارد ومشهورترين اين کتب" دس اوتار" يا ده حلول تأليف صدرالدين است. اين کتاب در قرن نهم هجري نوشته شده، شامل ده فصل وهر فصل تجسم هاي ويشنو است که ازآن ميان علي(ع) به عنوان مهمترين تجسم تلقي مي شود. احکام مذهبي و اعتقادي واجتماعي آنها درآميخته با اعتقاد هندويي است. فرقه خوجه ها به شاخه هاي متعددي تقسيم شده، که هر شاخه به گونه اي از آيين هندويي صبغه اي دارد. فرق منشعب از خوجه ها عبارتنداز:
 امام شاهي: بعد از مرگ امام شاه داي خوجه در 918 هـ برخي از پيروان او شاخه انشعابي امام شاهي را پديد آوردند. اينان اعتقادات ومراسمي دارند که رنگ وصبغه هندوي دارد؛ براي مثال آنان مردگان خود را مي سوزانند واستخوان آنان را دفن مي کنند.
 سوامي نراين پنتس (Swami Narayan Panthis) : اين گروه معروف به گوپتي ها هستند. بنيانگذار اين فرقه، امام الدين را جانشين علی (ع) مي دانند.آنها دين خود را از ديگران پنهان مي کنند و هرکدام از آنها که دينش را آشکار سازد تکفير و طرد مي شوند.
 مومنه ها(Mominas) :گروه ديگري از شيعيان هستند که در ميان جامعه تجاري سني مذهب ممن(Memon ) در بمبئي وگجرات بسر مي برند.
علي اللهي: اين فرقه در شمال غربي کشمير و حيدرآباد دکن پايه گذاري شد که اعتقادات و مراسم خاصي براي خود دارند.
فرق مجدد(= الفي): حرکت هاي اعتقادي بسياري از قرن هشتم به بعد درهند به وجود آمد که بدعت هايي در دين اسلام به وجود آورد. اين حرکت ها به الفي مشهور است. وجه مصداق الفي اين است که دراين قرون چون از روزگار حضرت رسول اکرم(ص) حدودا هزار سال مي گذشت، ظهور مجدد احساس مي شد وکساني خود را مجددهاي دين اسلام معرفي کردند، که از ميان آنها سه گروه داراي اهميت بيشتري هستند و عبارتند از: حرکت سيدمحمدمهدي جونپوري و دين الهي اکبر و روشنيه.

 حرکت سيد محمد:
سيد محمد (847- 910هـ) واعظي متقي و وارسته بود ودر سال 901 هـ به زيارت حج رفت و در آنجا بود که اولين دعوت خود را بر مبناي مهدي نوعي آشکار کرد. وي معتقد بود که رهبري است که رسالت وي استقرار اسلام با خلوص نخستين آن است.وقتي او از مکه به احمدآباد هند بازگشت (950هـ)، بار ديگر ادعاي خود را علني کرد ودر آنجا با خصومت عالمان مواجه گرديد؛ وي اين هجرت ها را مقدس مي شمرد و معتقد بود که اصل هجرت را احيا کرده است.
سيدمحمد با تبليغات خود موفقيت هايي نيز بدست آورد و مدتي معزز شد؛ اما بالاخره عمر خود را در سرگرداني ها به اتمام رساند او در ناحيه "فرح" (1) در سال 901 وفات يافت.
نواب اصلي محمد مهدي در شمال هند، عبدالله نيازي وشيخ علايي بودند. اين دوتن تحت شکنجه هاي مخدوم الملک متکلم زمان اسلام شاه سوري (902-962هـ) قرار گرفتند.نيازي با ضربات شلاق وشکنجه، دست از اعتقادات خود برداشت وعلايي زير شکنجه ها جان سپرد؛ آخرين مروج معروف اين فرقه، جان مصطفي (متوفي 983هـ) است.هنوز جماعت هايي از اين گروه در حوالي دکن وگجرات ديده مي شوند وعده اي از اين فرقه با نام زکريه يا دايره واله در بلوچستان مي زيپند.

دين الهی:
اکبر شاه پس از رسيدن به حکومت، درصدد تغيير بنيادي اعتقادات مسلمانان برآمد.در اين راستا، وي تحت تأثير شيخ مبارک و فرزندش ابوالفضل قرار گرفت وبنيان فرقه جديدي به نام دين الهي(2) گذاشته شد. دين الهي نفس پرستي، شهوت ، اختلاس، نيرنگ، افترا، ستم، ارعاب و غرور را نهي مي کرد. کشتن حيوانات را عمل قبيح مي شمرد وآزادگي، بردباري، پرهيز واجتناب از دلبستگي شديد به ماديات، تقوا، ايثار، دورانديشي ، نجابت وملاطفت را از اصول کار خود قرار داده بود. اين فرقه نوزده عضو داشت که يکي از آنها هندو بود.دين الهي روشي تلفيقي از آيين هاي موجود زمان بود؛ يعني از آداب زردشتي گرفته تا اعتقادات مسلمانان وآداب ومسالک هندوان. در حقيقت اين روش به نص آسماني اعتقاد نداشت و بيشتر يک سرگرمي روحي- فکري بشمار مي رفت.در طي گذشت زمان نيز از يادها رفت وحتي خود اکبر نيزآن را فراموش کرد.

روشنيه:

اين روش در قرن دهم هجري توسط بايزيد بن عبدالله انصاري (932-980ه) رواج پيدا کرد . وي ابتدا تحت تأثير اسماعيليان قرار داشت ودر بعضي جاي ها به احکام آنها معتقد بود؛ وهمچنين با جوکيان هندن معاشرت داشت واصول حلول ارواح را از آنها فرا گرفته وحکمت الهي خود را تدوين نموده بود . پيروانش او را پير روشن مي ناميدند. بايزيد به رياضت وچله نشيني در حجره اعتقاد داشت و اين گروه بر اثر فشارهاي مذهب رسمي رايج وتشنجات داخلي گروه ، از بين رفت.
فرق ديگر نيز در تجديد حيات اسلام، نوگرايان بودند وهستند که دراين بحث به آن نپرداخته ايم.

پي نوشت ها:

*- برگرفته از کتاب « پيوندهاي فرهنگي ايران و هند» به کوشش حسين مطيعي و کوروش منصوري، از انتشارات رايزني فرهنگي ايران در هندوستان.
1 فرح ناحيه اي است درا فغا نستان امروزي.
2. شيخ مبارک که از علماي بزرگ زمان اکبر بود ، به دستور اکبر سؤالاتي به علماي زمان نوشت و به مهر خود مختوم گردانيد و براساس آن فتوايي از علماي آن عصر با زيرکي بدست آورد که به موجب آن فتوا، سلطان به حکم اولي الامر قدرت نفوذ در احکام مفتيان را دارد.و در هنگامي که ميان علماي دين اختلاف مي افتد، سلطان مي تواند با حکم خود به اختلاف آنها خاتمه دهد. اين امرباعث شد تا اقتدار علماء دين محدود شود و سلطان منتسب به صفت پيامبر گردد، يا همان سايه خداوند در زمين باشد و اين، موجب بدعت هايي در دين گرديد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 14:19  توسط محمدرضا قنبري  | 

دولت بھمنیان

تأسیس دولت بھمنیان مصادف است با اوضاع آشفته ايران بعد از ايلخانیان يعني دوران

آل مظفر در فارس و كرمان، سربداران در خراسان و آل جلاير در عراق و آذربايجان. حسن گنگو كه بعنوان فرمانده سپاه به ظفر خان ملقّب گرديده بود و خود را از سلاله بھمن (اردشیر) فرزند اسفنديار از شاھان ايران كھن معرفي مي كرد در روز جمعه 24 ربیع الثاني سال748 ھجري به عنوان ابوالمظفر بھمن شاه، پايه گذار سلسله بھمنیان گرديد. حضور نیروھاي مھاجر ايراني در جنوب ھند از ھمان اوائل سلطنت بھمنیان پیدا است ، صدر الشرف سمرقندي صدر در زمان علاء الدين بھمن شاه حكومت و میر محمد بدخشي قاضي القضات سپاه بوده اند. گفته مي شود ھر دو رياضیدان و ماھر در علم ھیئت و نجوم نیز بوده اند. حكیم ناصر الدين شیرازي و علیم الدين تبريزي طبیبان دربار وي بودند. وي روز نوروز را عید مي گرفت و عالمان و شاعران را در اين روز بار مي داده است. علاوه بر اشخاصي كه نام آنھا ذكر شد بین آنھا فضل الله اينجو، مفتي احمد ھروي، لطف الله سبزواري، سیف الدين غوري، و عصامي شاعر و نويسنده ي مثنوي تاريخي فتوح السلاطین را مي توان نام برد. به گفته ي فرشته، پسر وي محمد شاه اول صدر الشرف سمرقندي را ھمراه مادر خود ملكه جھان براي حج و زيارت كربلاي معلي فرستاد. ھمچنین در زمان وي مسجد بزرگ گلبرگه بنا گرديد بالاي محراب آن مسجد اسامي پنجتن كنده كاري شده و زير آن اسامي خلفاي چھارگانه آمده است، كه حاكي از رجحانات شیعیي بین شاھان بھمني از ھمان ابتداء مي باشد اگر چه شاه و مردم پیرو مذھب حنفي بوده اند. پنجمین سلطان اين سلسه محمد شاه دوم شاعري صاحب ديوان، عالم و دوستدار ادب عربي و فارسي بوده است. سالھاي آخر حكومت وي با ورود امیر تیمور به صحنه ي ايران و حمله ي وي به دھلي مصادف است. در پي آشفتگي اوضاع شمال ھند كه در آن سلطنت دھلي اقتدار خويش را در شمال تا حدود زيادي از دست داد، چندين سلطنت كوچك مانند جونپور، گجرات خانديش و مالوا  پديد آمدند. در عصر وي سیلي از عالمان، و شاعران از ايران و عراق به سوي دكن سرازير شد و ھمو بود كه گفته مي شود حافظ شیرازي را به دكن دعوت نموده است. طبق ھمان روايت حافظ اين غزل خود را خطاب به وي نوشته است:

دمي با غم بسر بردن جھان يكسر نمي ارزد

بمي بفروش دلق ما كه كزين بھتر نمي ارزد

وي مدارس متعددي را بنیان نھاد و به محدثان ارج مي گذاشت و بسیاري از شاعران عرب كه به دكن مي آمدند بوسیله ي فضل الله اينجو، صدر سلطنت، به شاه معرفي مي شدند. در عھد وي ملا عبد الكريم ھمداني تاريخ محمد شاھي را نوشت، ولي اين اثر مانند سراج التواريخ از ملا محمد لاري و تحفة السلاطین از ملا داود بیدري، كه متعلق به تاريخ بھمنیان بودند، مانند بسیاري از آثار علمي و ادبي دوره ي بھمنیان از جمله بھمن نامه از بین رفته ؛ گرچه گفته مي شود محتويات آنھا در كتب تاريخي ديگر مانند فرشته و طباطبا باقي مانده است. ھشتمین پادشاه بھمني از فرزانگان اين سلسله فیروز شاه محسوب مي شود. او كه زير نظر فضل الله اينجو تعلیم ديده بود مردي عالم و علاقه مند به تفسیر، فقه، كلام و فلسفه بوده است و ھفته اي سه روز كتابھاي منطق، حساب و ھندسه، كلام و علم معاني و بیان تدريس مي كرده است. وي كه عروجي و فیروزي تخلص مي نموده، بسیاري از عالمان و شاعران ايراني و خراساني را به دكن دعوت نمود. در زمان وي سید محمد حسیني، عارف نامدار دكن كه به `خواجه بنده نواز` و `گیسو دراز` معروف است، در سن 84 سالگي از دھلي به گلبرگه آمده و سكني گزيد و بعد از بیست سال سكونت در سن 104 سالگي به سال825 چند ماه بعد از وفات فیروز شاه درگذشت. تفسیر قرآن باعنوان ام المعاني، حواشي بر كشاف زمخشري و مشارق الانوار صاغاني، شرح ھايي بر متوني مانند فصوص الحكم، رساله قشیريه و عوارف المعارف، و كتاب الخاتمه، جوامع الكلم، امصار الاسرار، شرح فقه الاكبر، شرح تمھیدات، مكاتیب، جواھر العشاق، انیس العشاق، مجموعه يازده رسائل و نیز رساله في رؤيت باري تعالي از تصانیف وي مي باشد. خواجه احمد نظامي در مقاله اي در دائرة المعارف اسلامي 23 مورداز تصانیف وي را اسم برده است كه از گزند حوادث محفوظ مانده اند. شھاب الدين احمد شاه اول، جانشین فیروز، كه به نام `احمد شاه ولي` معروف است، مردي متشرع و عارف مآب بود. بعد از درگذشت گیسو دراز وي در تلاش راھنماي روحاني بود و به ھمین سبب از شاه نعمت الله ولي در كرمان دعوت بعمل آورد. شاه نعمت الله نیز در پاسخ ضمن معذرت خواھي از سفر به دكن يكي از شاگردان خود به نام ملا قطب الدين را ھمراه نامه اي و تاجي سبز كه به مناسبت دوازه امام داراي دوازده كنگره بوده روانه ي بیدر ساخت. گفته مي شود كه شاه نعمت الله در نامه وي را `ولي` خطاب كرده بود و ھمین باعث شھرت شاه به اين لقب گرديد. در پي اصرار مكرر احمد شاه، شاه نعمت الله نوه ي خود نورالله را نیز كه بعدا از سوي شاه به `ملك المشايخ` ملقب گرديد روانه دكن ساخت. وي در دربار احمد شاه بسیار مورد احترام و تكريم بود و با ازدواج با دختر احمد شاه در سلك اعضاي خانواده شاھي در آمد. دختر ديگر احمد شاه نیز به زوجیت محب الدين حبیب الله برادر نور الله در آمد. لذا خانواده نعمت اللھي در دكن جزو خانواده سلطنتي محسوب مي شدند. بعد از وفات شاه نعمت الله در سال834 فرزند و جانشینش برھان الدين خلیل الله با اكثر اعضاي خانواده ي خويش راھي دكن شد. به اينصورت شھر بیدر براي بیش از سه قرن مركز سلسله ي نعمت اللھي قرار گرفت، حتي در حدود سال1184 سید میر عبد الحمید، معروف به معصوم علي شاه، از سوي رضا علي شاه دكني، سي و چھارمین قطب سلسله نعمت اللھي، به ايران اعزام و باعث تجديد حیات تصوف در ايران گرديد. احمد شاه ولي به شیعه بودن معروف است. وي تعداد زيادي از ايرانیان و نیز سادات نجف و كربلا را به دكن دعوت نمود . وي علاقه مند به شعر و موسیقي نیز بوده است و تعداد زيادي از شاعران در دربار وي حضور داشته اند. در زمان وي نور الدين حمزه آذري بھمن نامه را كه منظومه اي به سبك شاھنامه فردوسي بود در تاريخ بھمنیان تألیف نمود، كه بخشي از آن را در دكن و بخشي ديگر در خراسان نگاشت. وي با اجازه احمد شاه به ايران مراجعت نمود. افزون بر بھمن نامه، وي مصنف جواھر الاسرار (يا مفتاح الاسرار)، مثنوي مرآت الاسرار، كتاب عجائب الغرائب و صاحب ديوان شعر نیز مي باشد. در عصر جانشینش سلطان علاء الدين احمد شاه دوم839- 862 نظیري كه در طوس به دنیا آمده بود به بیدر وارد و ملك الشعراي دربار گرديد. وي از پیروان شاه نعمت الله بود وبا خاندان نعمت اللھي روابط صمیمانه اي داشته است. بعدا وي به محمود گاوان نیز وابسته گرديد. گفته مي شود كه وي با ھمكاري ملا سمیعي و ديگران بھمن نامه را كه آذري نیمه تمام گذاشته بود به عنوان ملحقات بھمن نامه تكمیل كرد. دوران سلطنت شمس الدين محمد شاه سوم ملقب به لشكري886-887، سیزدھمین سلطان سلسله بھمنیان، بیشتر بجھت وزير دانشمند وي خواجه محمود گاوان ملقب به خواجه جھان، معروف است. براستي مي توان محمود گاوان را، كنار شاه طاھر و میر محمد مؤمن استرآبادي، يكي از سه برجسته ترين و پر نقش ترين شخصیتھاي سیاسي علمي شیعي ايراني در دكن شمرد. وي انساني وارسته، دانشمندي فرزانه، سیاستمداري مدبر، فرماندھي مقتدر و اديبي باكمال بوده است. در زمان وزارت وي، سلطنت بھمني به وسیعترين حدود خود، و شھر بیدر از نظر آباداني و رونق به اوج خود رسید و سلطنت بھمنیان به میعاد گاه دانشمندان، اديبان و تاجران در سراسر ھندوستان تبديل گشت. در زمان وي محمد شاه بھمني تماس ھاي مكرر و مكاتبه ھايي با سلاطین عثماني، شاھان گیلان، عراق و مصر داشته است و خود خواجه نیز، كه اصالتا از اھل گیلان بود، شخصا داراي روابطي وسیع بوده است و دانشمنداني مانند جلال الدين دواني ،خواجه عبید الله احرار نقشبندي، عبد الرحمن جامي شرف الدين علي يزدي مصنف ظفر نامه، شمس الدين سخاوي از جمله ي عده كثیري ھستند كه خواجه با آنان مكاتبه و روابط دوستانه داشته است. او موجد اصلاحاتي جديد در سازماندھي و نظم و نسق سلطنت بود و ھمین امر تا حدود زيادي باعث تشديد كینه ي دشمنان گرديد كه منجر به قتل او به حكم شاه شد. وي مدرسه اي در بیدر ساخت كه با نام او در جھان شھرت دارد و آثار آن ھنوز مورد توجه جھانگردان مي باشد. بین آثار ادبي دوره ي بھمنیان، مناظر الانشاء و رياض الانشاء در ھنر نويسندگي از تصانیف وي باقي مانده اند. جلال الدين دواني شرح ھیاكل النور را به نام محمود گاوان نگاشته است. مولانا رئیس شاخني نیز حاشیه علي شرح ھداية الحكمة المیبدي و حاشیة علي شرح مطالع را به نام او نگاشت. يك اثر جالب كه از اواخر دوره ي بھمنیان باقي مانده است تألیفي است بفارسي به عنوان توضیح الالحان در علم موسیقي كه اسم مؤلف آن مشخص نیست. ترجمه ي فارسي از كتابي درباره ي دام پزشكي به زبان سنسكريت از مؤلفي به نام درگا داس نیز باقي مانده است. قتل ظالمانه ي محمود گاوان آينده ي دولت بھمني را تیره كرد و اوضاع سلطنتي را كه بعلت رقابتھاي ھاي فرقه اي مبتني بر قوم و نژاد بین دكنیان بومي(كه بسیاري از آنھا از شمال به دكن مھاجرت نموده بودند) و خارجیان مھاجر (كه آنھا را آفاقي يا پرديسي مي گفته اند)، و توطئه چیني ھا، رقابتھا و جاه طلبیھاي رؤسا و فرماندھان بشدت شكننده و آسیب پذير بود، بكلي دگرگون ساخت كه درنھايت منجر به انحلال تدريجي آن و ظھور پنج دولت مستقل گرديد. اين دولتھا عبارت بودند از: دولت نظام شاھان در احمد نگر، عادل شاھان در بیجاپور، قطب شاھان در گولكنده عماد شاھان در منطقه برار و دولت بريد شاھان. ، سلطنت عماد شاھان به دولت احمد نگر، و دولت بريد شاھانِ بیدر، كه باقیمانده دولت بھمني را از بیدر زير نفوذ داشتند، در سال1028 به سلطنت بیجاپور ملحق گرديد .مقبره ی فیروز شاه بهمنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 13:49  توسط محمدرضا قنبري  | 

روابط دربارِ سند با دربارِ ایران در قرن دهم هجری

روابط دربارِ سند با دربارِ ایران
در قرن دهم هجری

در قرن دهم هجری قمری یک سلسله حوادث غیر عادی از بخارا تا دهلی را فراگرفت که اوضاع این مناطق گونا گون را یکسر دیگرگون ساخت. خاندانهای قدیم رفتند و دودمانهای جدید آمدند. دولتهای کهن بر افتادند و قدرتهای نوین برخاستند ، روی کار آمدن شیبانیان (۹۰۶ هجری قمری – ۱۵۰۰ میلادی) ، بنا نهادن سلطنت صفویان (۹۰۷ هجری قمری – ۱۵۰۲ میلادی) ، کورشدن چراغ خاندان تیموریان هرات بعلت تعدّد ازدواج و کثرت اولاد (۹۱۳-۷/۱۵۰۶) ، آواره گشتن بابر از فرغانه و چیره شدن وی بر کابل و قندهار (۹۲۸- ۱۵۳۲) و بنیان گذاردن پادشاهی تازه ای را در هند (۹۳۲-۱۵۳۶) ، شکست خوردن امیر شاه بیگ ارغون از دست بابر در قندهار ، و روی کردن وی به سند و برانداختن خاندان "سمه" و پی ریختن حکومت جدیدی را ۹۲۸-۱۵۳۲) ، شکست خوردن همایون از دست شیرخان سوری و پناه نیافتن در سند (۷ ربیع الآخر ۹۵۰ تا ۷ محرم ۹۵۲-۱۱ ژوئیه ۱۵۴۳ تا ۲۱ مارس ۱۵۴۵) و روی کردن به دربار شاه طهماسب و باز یافتن تاج و تخت خود بدستیاری آن شاه ، همۀ این واقعات در سه ربع اول قرن دهم رخ داد اوضاع سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران قدیم و شبه قارۀ هند و پاکستان را بکلی تغییر داد و همین امر باعث شد که تا قرنها، با آنکه ظاهراً مرزهای سیاسی بجای خود مانده ایران همواره در مسائل سیاسی و امور اجتماعی بر شبه قاره یک نوع برتری داشت و باعث اصلی این تفوق همین بود که امرا و علماء و اهل فکر و نظر ، یعنی اشخاصی که سیاست ملکی و اجتماعی شبه قاره را تشکیل دادند و حیات تازه ای بخشیدند ، همه ایرانی یا تورانی بودند.

سلطان محمود بکری و افراد خاندان وی نیز از همین کسان بودند که در آغاز قرن دهم و کمابیش تا آخر آن قرن روی صحنه های سیاسی و اجتماعی هرات و کابل و قندهار و سپس در سرزمین سند نقش مهمی را بازی کردند. میر فاضل کوکلتاش پدر سلطان محمود در آنچه برکابل و قندهار و بست و زمین داور از دست امیر ذوالنون ارغون و شاه بیگ ارغون گذشت ، سهیم مستقیم بود (۱) و پس از آن که آنان از آن دیار رانده شدند و بر سند تسلط یافتند ، باز افراد این خاندان علی الخصوص بعد از فوت پدر ، سلطان محمود در تغییر و تبدیل امور کشوری نقش فراموش نشدنی را ایفا کردند و سر انجام وقتی که شاه حسن ارغون (۹۶۲-۱۵۵۵) درگذشت و از خود وارثی جا نگداشت ، سلطان محمود در سند علیا ، از سیوستان تا سیوی ، سلطنت جداگانه ای را بنیان نهاد. (۲)

اجداد سلطان محمود از خراسکان از توابع بلوک جی در اصفهان بودند. (۳) میر محمد معصوم بکری در "تاریخ سند" خود سلسلۀ اجداد وی را بدین قرار می نویسد : "سلطان محمود ابن میر فاضل ابن میر عادل ابن احمد خواجه" ، و اضافه می کند که احمد خواجه سه پشت به ملک محمود نان ده ، سخی و جواد معروف اصفهان می رسد. (۴) وقتی که امیر تیمور اصفهان را تاراج کرد (۵) پدر بزرگ محمود بکری احمد خواجه بدست میر حسن ، پدر امیر ذوالنون ارغون از همین جا آغاز گردید و تا وفات شاه حسین ارغون (نوۀ امیر ذوالنون) همچنان استوار ماند.

با ارغون ، ایل بزرگ و نیرومند ترخان نیز به سند آمد و در برابر افراد بیشمار این ایل ، خانوادۀ میر فاضل کوکلتاش مشتمل بر اعضایی چند محدود بود. (۶) بنا بر این وقتی می بینیم که باوجود رقابت و دشمنی ترخانان ، سلطان محمود برنیمی از سرزمین سند مسلط گردید ، به عزم جزم و شجاعت و فراست وی پی می بریم ، البته اوسپاهیانی جانباز و فداکار داشت که در برابر ترخانان نیرومند ایستادند ، اما آن درک مسائل و بصیرت کشورداری وی بود که کارها را آسان و راه ها را هموار می ساخت. شخصیت وی بی نهایت دلچسپ و از لحاظ بصیرت سیاسی در تاریخ سند کم نظیر است.

وقتی که زمام امور سلطنتی سند زیرین را بدست گرفت ، اوضاع محل بسیار آشفته و پُر از خطر بود. میرزا عیسی خان ترخان ، حاکم تته در سند زیرین دشمن سرسخت و در پی نابودی وی بود ، و در کشور همسایه هندوستان همایون شاه یک ماه پیش از مرگ شاه حسن ارغون (۹ جمادی الاولی ۹۶۲-۱ آوریل ۱۵۵۵) لاهور را تصرف کرده بود (۳ ربیع الآخر ۹۶۲- ۲۴ ژانویه ۱۵۵۵) و سه ماه بعد (۲ شعبان ۹۶۲-ژوئن ۱۵۵۵) در نزدیکیهای سرهند ، سوریان را شکست داده ، برای بار دیگر پرچم گورگانیان (مغلیه) را بر سرزمین هند به اهتزاز در آورده بود ، همایون شاه نیز دشمن سلطان محمود بود زیرا وقتی که وی از شیرشاه سوری شکست خورده به سند رسیده بود (۲۸ رمضان ۹۴۷-۲۶ ژانویه ۱۵۴۱ تا ۷ ربیع الآخر ۹۵۰-۱۱ ژوئیه ۱۵۴۳) ، سلطان محمود به فرمان ولی نعمت خود شاه حسن ارغون ، در هر جا مزاحم وی گردید و وی را هیچ فرصت قرار نداد تا آن که او از پا در آمده و ناچار گردیده روی بسوی ایران کرد. بقول میر معصوم: شکستی که همایون شاه از دست سلطان محمود دید و بهترین امرا ، و لشکریان خود را از دست داده باعث شد که وی از سند نومید گردیده به ایران پناه ببرد. (۷) اکنون همایون نیز بازگشته بود. امّا او خود را نباخت و هرچه از عقل و دانش و هوش داشت. بکار برد. برای ایستادگی در برابر دولتی با آن قدرت و حشمت ، سیاست ایجاب می کرد که وی توجه و دوستی دولت نیرومند دیگری را بسوی خود جلب کند ، و او همین کار را کرد و ایران را پشت و پناه خود ساخت و همایون شاه را روبروی محسن خویش شاه طهماسب قرارداد.

در این تردیدی نمی توان داشت که سلطان محمود خان علاقۀ معنوی نسبت به وطن نیاکان خود داشت. وی در عهد شاه حسن (۹۳۰-۹۶۲/۱۵۲۴-۱۵۵۵) وقتی که هنوز بر ایالت بکّر به نیابت حاکم بوده با اهل ایران ، علی الخصوص پیشوایان دینی ، راه و رسم داشت و نامه و پیام رد و بدل می کرد. در اواخر روزگار شاه حسن ارغون ، وقتی قبیلۀ ارغون و ایل ترخان در تته علیه شهریار خود عَلَم بغاوت افراشتند (محرم ۹۶۲- نوامبر ۱۵۵۴) ، سلطان محمود با لشکر خود از بکّر به کمک ولی نعمت خود شتافت ، در منزل دوم سیّد جعفر مشهدی به وی پیوست و یک جفت نقاره از طرف نقیبانِ روضۀ رضویه به وی پیش کرد (۸) و او نیز آن را با کمال احترام پذیرفت و این امر را برای دولت خود به فال نیک گرفت.

سلطان محمود ، در حینی که برکوششهای خود برای تشیید روابط خود با ایران می افزود ، از این حقیقت هم غافل نبود که تا وقتی که در دل همایون شاه کدورتی باقی باشد ، وی نمی تواند با خاطری آسوده به امور سلطنت برسد ، از حسن اتفاق هنگام وفات شاه حسن ، سیدی علی رئیس ترک دریا سالار هم حضور داشت و در گیروداری که با عیسی ترخان رخداد ، با سلطان محمود نزدیک شد و سلطان محمود نیز از این دوستی استفاده کرد و وقتی دریا سالار عازم هندوستان شده او را از موضوع آگاه ساخت و درخواست توصیه کرد.

بخت با سلطان محمود بود ، سیدی علی رئیس بمحض جا افتادگی دارد شرفیابی خوشنودی خاطر خطیر ملوکانه را با مهر شاهی دریافت داشته به وی فرستاد (۹) و خطری که داشت در آن حال رفع گردید و شگفت آن که چند ماه بعد همایون شاه هم درگذشت (۱۰ ربیع الاولی ۹۶۳-۲۸ ژانویه ۱۵۵۶).

در این میان سلطان محمود توجه فوق العادۀ شاه طهماسب را جلب کرد و وی را دوست و حامی خود گرداند ، بطوری که چندین بار سفیر از دربار صفوی با عطایا و القاب آمد. از تاریخ سند میر معصوم بر می آید که : در سال ۹۶۵ هجری (۵۷-۱۵۵۸) شاه ایران به سلطان محمود لقب، "خان" عطا کرد. (۱۰) مورخان گورکانی این لقب را به رسمیت نشناخته اند و همواره او را سلطان محمود بکّری نوشته اند امّا این لقب در سند جزو نام وی شد و همۀ مورخان سندی او را سلطان محمود خان بکّری یاد کرده اند. با این لقب "عَلَم و نقاره و تمن طوغ و جامه و اقوا (قور؟)" نیز مرحمت شده بود. (۱۱)

در گذشتِ همایون خطری را که فرمان خوشنودی آن پادشاه رفع ساخته بوده باز پدید آورد. اکبر جانشین وی جوان بلکه نوجوان بود ، وقتی که سلطان محمود خان باعث آزارو آوارگی همایون شده اکبر در عمرکوت بدنیا آمد (۵ رجب ۹۴۹- ۱۵ اکتبر ۱۵۴۲) و کودک شش ماهه ای بود که همایون سند را ترک گفته به ایران پناه برد بنابر این اگر پدر در گذشت و در گذشته بود پسر آن حادثه را فراموش نکرده ، برای گرفتن انتقام آماده بود بخصوص آن که بسیاری از کسانی که آن مصائب را دیده بودند ، هنوز زنده بودند و از آن حکایت می کردند و یاد آن را زنده نگاه می داشتند. بیرام خان که اکنون اتالیقِ خانخانان و سپه سالارِ اکبر شاه بود و گلبدن بیگم عمۀ اکبر از رنجدیدگان آن ایام بودند ، بنا ، بر این امکان نزول بلای ناگهانی هر آن وجود داشت.

خطرات احتمالی را در نظر داشته سلطان محمود خان تدبیری کرد و با گوهر تاج خانم دختر تردی بیگ ، یکی از خویشاوندان نزدیک خانخانان بیرام خان ، ازدواج کرد و عروسی با شکوهی را راه انداخت. میر معصوم می نویسد :

"وطوی عجب کرده شهر و بازار را آیین بندی کرده قبه ها بستند و مجالس متعدده طوی آراسته به انواع حظوظ نفسانی پرداختند". واضح است که کسی در شصت و هفت سالگی چنین جشن دامادی را برگزار نمی کند ، زیرا نه ضرورت مباشرت و نه هم سنتِ نبوت چنین کاری را ایجاب می کرد. تنها سبب آن پدید آوردن پیوندی با بیرام خان بود تا مگر بدین طریق اثرات حوادث ناگوار را دور گرداند. (۱۲) امّا هنگامی که به علت توطئه های برخی از درباریان اکبر ، این ملازم کهنسال مورد عتاب قرار گرفت ، و از منصب خود سبکدوش گردیده عازم خانۀ خدا شده و خواست در بکّر توقفی نماید ، سلطان محمود خان موقع را شناخته ، نسبت سببی را بالای طاق گذاشت و "چهار باغ بیرلوی" را ویران ساخت تا بیرام خان نتواند در آن جای سرسبز و شاداب بیتوته کند و احتمالا همانجا ماندگار بشود. (۱۳) همایون شاه نیز این جا را بسیار دوست داشت. این کار وی دلیل خوبی برای پی بردن به حالت روحی است.

سلطان محمود خان نه می خواست که به اکبر بسیار نزدیک گردد ، زیرا امکان از دست دادن سلطنت خود را داشت. و نه هم می خواست که از وی دور باشد ، زیرا این کار نیز خطراتی برای سلطنت وی در برداشت. پس سیاست وی ایجاب می کرد که همچنان مورد عنایات خاص شاه ایران باشد و کوشش وی همواره در همین راه بود.

پس از عطای لقب "خان" حق وردی بیگ سفیر شاه طهماسب در سال (۹۶۹-۶۲/۱۵۶۱) با  "حلقۀ لعل و تاج و کمر مرصع و خلعت فاخره و چتر و اتاغه و جیغۀ زلف و عقار و انواع تفقدات و انعامات شاهی" پیش محمود خان در بکّر آمد (۱۴) و سلطان محمود خان نیز در گرفتن آنها و پذیرفتن سفیر دربار صفوی احترام فوق العاده ای بجا آورد و از آن استفاده تبلیغاتی کلانی کرد. این کار علاوه برگوشزد ساختن اکبر شاه ، برای مرعوب کردن میرزا عیسی خان ترخان دشمن دیرینۀ خود نیز بود. میر معصوم می گوید که: حق وردی یک سال تمام در بکّر ماند و وقتی هم عزم بازگشت را کرد. سلطان محمود خان سید ابوالمکارم سبزواری را به عنوان سفیر خود همراه وی گماشت (۱۵) تا وی در دربار صفوی حضوریافته ، از آن عنایات ملوکانه سپاس بجا آورد که هر چندی شامل حال وی می شد. در واقعات سال ۹۷۱ (۱۵۶۳) عالم آرای عباسی می نویسد:"در سنۀ احدی و سبعین و تسعمانه سلطان محمود خان والی بکّر و سند ، ابوالمکارم نامی ایلجی خجسته پیام بدرگاه سدره مقام ارسال داشته ، اظهار حسن و عقیدت و اخلاص موروثی و تذکرۀ حقوق ماضیه نموده ، تبرکات و بیلکات لایقه فرستاده بود". (۱۶)

شاه طهماسب حق وردی را بار دیگر نزد سلطان محمود خان فرستاد و بقول میر معصوم این بار لقب "خانخانی" را عطاء فرمود او می نویسد : "بار دیگر حق وردی را رفیق میر ابوالمکارم گردانیده سلطان محمود خان را به خطاب خانخانی و اجناس تشریفات و انواع تفقدات نواخت". (۱۷) سال اعطای این لقب و آمدن حق وردی را دقیقاً نمی توان تعیین کرد زیرا میر معصوم در تسلسل واقعات و صحت تاریخها اندکی بی پرواهی نشان می دهد. تاریخ معصومی آن را در سال ۹۷۰ (۱۵۶۲) می نویسد ، در جایی که عالم آرای عباسی آن را در ۹۷۱ (۱۵۶۳) قید می کند و احسن التواریخ بازگشت میر ابوالمکارم را نیز در همین سال می داند و چنین می گوید : "سنۀ احدی و سبعین و تسعمانه – درین سال ملوک آفاق رسل و هدایا بدرگاه شاه عالم پناه فرستاد شد ، از آن جمله سلطان محمود خان والی بکّر ابوالمکارم نامی را بانواع هدایا و اصناف بیلکات ارسال نمود ... شاه درین پناه رسولان را خلعتهای گزاف بخشید و رخصت انصراف داد". (۱۸)

امّا سلطان محمود خان به لقب خانخانی (۱۹) معروف نشد و در هیچ کدام از تاریخهای ایران بدان اشاره نشده است. حقیقت این است که این لقب ایرانی نبود و مخصوص دربار گورکانیان شبه قاره بود. میر معصوم درینجا اشتباه کرده است. آن سلطان محمود خان بود که می خواست پس از وفات بیرام خان ، لقب "خانخانان" که عالیترین لقب دربار گورکانی بود ، به وی داده شود و منظورش آن بود که با این لقب ، خود را در برابر دشمنیها و مخالفتهای رقیبان داخلی یعنی میرزا عیسی ترخان و پس از او فرزندش میرزا محمد باقی ، در امان بدارد ، چنان می نماید که میر ابوالمکارم را (۲۰) برای همین منظور به دربار صفوی فرستاد و مراجعت حق وردی بدان سبب بود که او اکنون حامل پیامی از طرف شاه ایران برای اکبر شاه بود. شاید حق وردی اول چند روز در بکّر ماند و سپس به درگاه اکبر رفته است.

می دانیم که برسر قندهار درمیان شاه طهماسب و اکبر شاه رنجشی بوجود آمده بود. ولی ظاهراً روابط دو پادشاه خوشگوار بود. ما موضوع پیام شاه طهماسب را از جوابی می فهمیم که ابوالفضل در اکبر نامه ضبط کرده است. او می نویسد : "درین سال (۹۷۲-۱۵۴۳) ایلچی شاه طهماسب با گلدستۀ یکجهتی در رسید و تنسوقات آن دیار برسم ارمغانی آورد. سلطان محمود بکری که همواره اظهار بندگی کردی ، در آرزوی آن افتاد که منصب خانلرخانی که «خانخانی» باشد ، از درگاه معلی یابد. وچون امرایی کلانتر ازو بودند که مرتبه شناسی و به حال پیشقدمان خود آرزوی این پایه بخاک نوسانیدندی ، کامروای این امنیت نگشت ، مبلغهای زر برسم پیشکش شاه غفران پناه فرستاد که شاید بوسیلۀ سفارش شریف ایشان این دولت روزی گردد. شاه ملتمس او را مقبول فرموده اشارت گونه بدان رقم پذیر کلک محبت ساخته بودند ، لیکن چون خدیو عالم (اکبر) برمسند مرتبه دانی و معدلت آرای بودند ، روای استحقاق بود ، نه رواج سفارش ، خصوصاً که مثل منعم خان به این منصب والا اختصاص داشت ، بنا بر این استدعای شاهی را معذرتی خجسته فرموده ، آمده را به آیین بزرگان رخصت فرمودند." (۲۱) از لابلای این عبارت تیرگی روابط اکبر شاه و شاه طهماسب پیدا است.

نزدِ من ، آورندۀ این پیام حق وردی بود که با ابوالمکارم به بکّر رسید و از آنجا به دربارِ اکبر شاه رفت و همین امر باعث شده است که میر معصوم رسالت وی را درست نه فهمید و بجای آن که از سفارش شاه طهماسب گفتگو کند اعطای آن لقب را به آن شاه نسبت می دهد.

از جوابی که شاه طهماسب به اکبر شاه داده چنان استنباط می شود که اکبر شاه به سلطان محمود لقب "اعتبارخان" عطا نمود و در عین حال امید بخشید که در آینده نیز او را مورد تفقد مزید خود قرار خواهد داد. (۲۲) امّا جز این نامه ، هیچ منبع دیگری در دست نیست که حکایت از اعطای این لقب کند. تاریخ میر معصوم ، اکبر نامۀ ابوالفضل و از کتب متاخر تذکرۀ الامرای کیولرام همه دربارۀ آن چیزی نمی گویند. تذکرۀ الامراء مخصوص شرح حال امرایی می باشد که از پادشاهان لقب یافته اند امّا نام سلطان محمود خان زیر لقب "اعتبارخان" یاد نشده است. (۲۳) نمی توان گفت چرا و چگونه در نامۀ اکبر شاه بدان اشاره شده است؟

در سال ۹۷۳ (۱۵۶۵) میرزا عیسی ترخان وفات یافت و پسر ظالم و مغلوب الغضب وی میرزا محمد باقی جانشین وی شد (۲۴) او دشمنی با سلطان محمود را از پدر به ارث برده بود و آن را زنده نگاه داشت.
از همین سال ۹۷۳ (۱۵۶۵) به بعد ، رفت و آمد رسولان سلطان محمود خان و شاه طهماسب در تاریخها دیده نمی شود. امّا از برخی از اشاراتی که در وقایع آن زمان شده ، چنین برمی آید که توجۀ خاص ایران تا آخر شامل حال سلطان محمود خان بود. در ۹۷۴ (۱۵۵۵) میرزا باقی عریضه ای به دربار اکبر شاه فرستاد و در آن از سلطان محمود شکایت کرد که او با کمک قزلباشهای قندهار در حدود وی تجاوز می کرده و درخواست کرد که او را تنبیه کنند. (۲۵) از این پیداست که سلطان حسین میرزا برادر زادۀ شاه طهماسب (۹۸۴-۱۵۷۶) و والی قندهار با سلطان محمود خان روابط نزدیکی داشت.

سلطان محمود خان بکّری از زندگانی آشوب انگیز و هنگامه خیز خود طی هشتاد سال خسته و مانده شده بود و پیری نیز بر وی غلبه کرده بود. فرزند نرینه نداشت که پس از وی زمام امور را بدست گیرد. دختری داشت "بکری بیگم" نام که او را در سال ۹۸۰ (۱۵۷۳) به اکبر شاه داد (۲۶) و خواست که بقیه زندگانی را در سکون و آرامش طی کند امّا اجل وی را بیش از دو سال مهلت نداد و بروز ۸ صفر ۹۸۲ (۳۰ مه ۱۵۷۴) از مرض استسقاء در هشتاد و چهار سالگی فوت کرد (۲۷) و دو سال بعد (۹۸۴-۱۵۸۶) هم محسن و مربی وی شاه طهماسب نیز برحمت ایزدی پیوست و بدین نحو در آخر تاریخ روابط شخصی این دو شخصیت "تمت بالخیر" نوشته شد.

میر معصوم حالت روحی سلطان محمود خان را چنین تعریف می کند : "حاکمی بود جامع صفات متضاد ، شجاعتی کامل و سخاوتی شامل داشت... همّت او مشهور است وحدت مزاج او در نهایت استعلا بود. چون در غضب آمدی ضبط خود هیچ وجه نتوانستی و در خونریزی ملاحظه نداشت و به اندک توهم و بدگمانی ، خان و مان مردم برمی انداخت .... و وقتی خواست تاریخ وفات شخص با چنین صفاتی را بنویسد ، هاتف مژده داد که : در بهشت آسود ۹۸۲". (۲۸)

حواشی
۱- رک : کتبیۀ (۹۲۰ هجری) نصب کرده فاضل کوکلتاش بر مزار بابا حسن ابدال (بابا ولی) در حوالی قندهار (مجلۀ آریانا ، کابل ، شماره دهم سال ششم و تحفته الکرام چاپ نگارنده بخش اول جلد سوم ، ص ۹۵ – ۱۹۲ چاپ ۱۹۷۱ میلادی) و حکایت از شاعری باسم مولانا صبیحی که از آن پیداست که میر فاضل حاکم کزیو (زمین داور) بود و از مظالم وی خلق به ستوه آمده بودند (بدایع وقایع واصفی ، چاپ مسکو ، ص ۵۷-۱۱۵۶ ، و تحفۀ الکرام ص ۴۹۵).

۲- سلطان محمود در حیات شاه بیگ حاکم بکّر بود (تاریخ سند میر معصوم ، ص ۱۲۲) و بعد از آن دیگر تا سیوی و شال در عهد شاه حسن به وی واگذار شد (تاریخ طاهری ، سندی ادبی بورد ، ص ۷۲) ولایت سیوی درسال ۹۵۰ هجری بدست وی درآمد (تاریخ سند میر معصوم ، ص ۲۲۰) از همین جهت او از ابتدا به بکری منسوب و معروف گشت. بقول تاریخ طاهری "بعد از فتح ملتان" شاه حسن در سال ۹۳۳ این قسمت ملک در نیابت سلطان محمود داد ... در بکّر رسید ، محمود خان ابن فاضل کوکلتاش را در آنجا (بکر) قائم مقام کرد و مهام این صوبه از سرحد سیوان تا ملتان و سیوی و گنجاواه بعهده او گذاشت ، (ص ۷۲).

۳ – در معجم البلدان ج ۲ ص ۴۱۵ راجع به خراسکان اینگونه آمده است : "خراسکان بفتح اوله و بعد الالف سین و آخره نون بین قری اصفهان" فرهنگ جغرافیای ایران : خوراسکان (ج۱۰ ، ص۸۰-ص۲۱۶) بر راه اصفهان و یزد. جی رک : فرهنگ جغرافیای ایران (ج۱۰ ، ص۶۰ – ص ۲۱۶) در فرهنگ آبادی های ایران (بخش اول ، ص ۱۲۶) جی (از دهستانهای شهرستان اصفهان) ثبت است و بجائی خوراسگان ، خراسگان دارد (ص ۱۷۰) منتخب التواریخ اتکی غلط نوشته است که اصل ایشان از ملوک جره من اعمال اصفهانست (خطی) و در تاریخ میر معصوم نیز درین مورد اشتباه رخ داده و چنین آمده است : موضع خراسان اهل ایشان از ملوک چین (؟) من اعمال دارالسلطنت اصفهان (ص۲۱۸) در کتاب گنجینه تاریخی اصفهان خوراسکان ثبت است (ص۳۰۳) در اصل این سهوالقلم کاتب است و عبارت بدینگونه بوده است : ایشان اهل موضع خراسکان از بلوک ، جی من اعمال ...)

۴ – تاریخ سند میر معصوم ، ص ۲۱۸

۵ – بر عراق و عجم تاخت دوم تیموری در سال ۷۸۹ (۱۵۸۷) بود که در آن اهالی اصفهان را بکلی ته تیغ کردند ، (دکتر صدیقی در پایان نامۀ دکتری خود.
History of the Arghuns and Trakhans of Sindh (ص ۱۸۹ خطی ، بحواله تزک تیموری – ظفرنامه – روضه الصفا – حبیب السیر)

۶ – سلسلۀ آنان که در سند آمدند بدین قرار است :

 

 برای تفصیل رک : تاریخ میر معصوم ، و تحفته الکرام چاپ نگارنده ، ص۲۰۰ این خاندان در سند مشتمل برهمین چند تن بود و سلسلۀ آنان با مرگ سلطان محمود خان منقرض گردید.

۷ – در بین لشکر همایون و شاه حسین ارغون در حوالی جون جنگ شده و بسیاری از امرای نامی همایون بدست سلطان محمود کشته شدند و بقول میر معصوم : "از حدوث این امر ، خاطر پادشاه بغایت محزون گردید ... لاجرم دل از سند سرد ساخته راه توجه بجانب قندهار مصمم ساختند (ص۱۷۹) نیز رک : تاریخ طاهری که در آنجا مؤلف ، سلطان محمود خان را بدین سبب چنین یاد کرده است : "محمود نامسعود ، اوباش ، بدمعاش ، کوکلتاش" (۷۴).

۸ – تاریخ میر معصوم ، ص ۱۸۹

۹ – رک : مرآۀ الممالک سیدی علی رییس (چاپ ۱۳۱۳) چاپ دوم با حواشی و ترجمه از نگارنده در مجلۀ مهران ، حیدرآباد (۱۹۷۱ میلادی) ص ۱۱۷ ، ص۱۵۵ ، ص۱۲۱ ، ص ۳۹ ، ص۴۶ ، ص ۴۸ ، ص۱۲۲ ، ص۱۲۷ ، سیدی علی رییس از ۲۰ ربیع الاول تا نصف شعبان ۹۶۲ (پنج ماه و پنج روز) در سند ماند.
۱۰- راجع بلقب خان ، رک : Encyclopedia of Islam, Vol II ص ۸۹۸ ، ص ۸۹۷. در آنجا ذکر شده است که : در عهد گورگانی (مغلیه) سلطان حاکم ایالت کوچکی را می گفتند و سلطان زیر دست خان می بود و خان صاحب ولایت بوده (بارتولد) در دائره المعارف فارسی ، غلام حسین مصاحب می نویسد : "نزد ترکان تیموری کلمۀ خان از سلطان مهم تر بشمار می آمده است و اختصاص به امرای مهم داشته است".

حتی در عهد مغول لقب خانی میان ازبکیه نشان پادشاهی بوده ، و صفویه عنوان خانی را مهم می شمردند و فقط به امرای بزرگ می دادند ، و در ایران در دورۀ صفویه این عنوان غالباً اختصاص به والی ولایت داشت (۸۷۹) مطابق لغت نامۀ دهخدا – پس از سلطه مغول این مغول این لقب در ایران متداول شد و پیش از آنان این کلمه بدینگونه دیده نمی شود و مترادف آقا و خواجه و مهتر است (برای تفصیل رک : حرف خ ، ص۱۵۲)

۱۱- تاریخ میر معصوم ص۲۲۳ ، در متن کلمۀ اقوا سهو القلم است در اصل این کلمه قور است که در ترکی "جبه و سلاح" را گویند.

۱۲- تاریخ میر معصوم ، ص۲۲۳

۱۳ – میر معصوم نوشته است : "در سنۀ ست و ستین و تسعمامه خبر رسید که بیرام خان عازم مکه است و متوجه باین راه است. سلطان محمود خان چهار باغ بیرلوی را فرمود تا خراب ساختند. از توهم آن که چون جنت آشیانی (همایون شاه) آنجا خوش آمده بود و مدتی در آنجا تشریف داشتند ... او نیز مبادا آنجا را خوش کند و توقف نماید و بیرام خان ، سلطان محمود خان را به وصلتی که با ولی بیگ بود ، داعیه آن داشتند که از راه بکّر متوجه شوند ، امّا باستماع این خبر ... از راه پتن گجرات متوجه شد ، (۲۲۴) میر معصوم در تعیین سال ۹۶۶ اشتباه کرده است و این واقعه در سال ۹۶۸ وقوع یافت که بیرام خان از اکبر شاه رنجیده عازم حجاز شد و در گجرات کشته شد (رک : مقالات الشعرا چاپ نگارنده ، ص۹۹)

۱۴ – تاریخ میر معصوم ، ۲۲۵

۱۵ – تاریخ میر معصوم ، ۲۲۵

۱۶ – عالم آرای عباسی ، ج اول ، ص۱۱۶ ، چاپ ایران

۱۷ – تاریخ میر معصوم ، ص ۲۲۵

۱۸ – احسن التواریخ (چاپ بروده ۱۹۳۱ء) ص ۴۴۲

۱۹ – بقول بیورج لقب خانخانان از زمان بابر در هند رایج شد و دلاور خان پسر دولت خان (؟) نخستین کسی است که به لقب خانخانی سرفراز گشت و این لقب مخصوص مغول هندی (گورکانیان) بوده (دائره المعارف اسلامی ج۲ : ۸۹۸) در لغت نامه دهخدا بحواله آنندارج و جز آن چنین آمده است : پادشاه چین نیز به این لقب مخاطب شده است ، نظامی گوید :

خان خانان روانه گشت ز چین
تا شود خانه گیرِ شاهِ زمین

هر یک قبایلی را سر و پیشوایی جدا بود ، ولی همۀ آنها فرمانبری از یک رئیس می کردند باسم ، خانخانان (رودکی : سعید نفیسی) مقدم و امیران را گورخان خانند یعنی خانخانان (جهانگشایی جوینی).

دولت خان دلاور نام پسری نبود و نه بنام دلاور خان کسی مخاطب به این لقب شده است (نگارنده)

۲۰ – بقول میر معصوم : "میر ابوالمکارم ولد میر غیاث الدین محمد سبزواری در سلک امرای میرزا شاه حسن و سلطان محمود خان انتظام داشت سلطان محمود خان او را برسالت نزد شاه طهماسب پادشاه عراق فرستاده و از شاه بخطاب سلطانی سرفراز گشته. بغایت خوش طبع بود و بفضایل و کمالات علمی آراسته و طبع نظم داشته" (ص۲۳۹). از مقالات الشعرا پیداست که لقب سلطان برای محمود خان آورده شده است: "... برسم رسالت ... فرستاد تا از برای وی بانواع نوازش و خطاب سلطان مراجعت کرد" (ص۱۷). مآثر رحیمی آورده است : "... عراق فرستاده و از آن والاجاه خطاب سلطانی یافته سعادت نمود" (۲:۳۳۷) و در همین کتاب ثبت است که ... ملا محب علی سندی در ملازمت سید ابوالمکارم سلطان سبزواری که جانب میرزا باقی ترخان (کذا) که والی سند بوده می بود. و از پادشاه جنت مکانی شاه طهماسب ... بخطاب سلطانی سرفراز شده بود (۳: ۴۸۹). صاحب تحفته الکرام راجع به پدرش میر غیاث الدین محمد المعروف بسلطان رضائی العریضی سبزواری نوشته است که: "وی نبیرۀ خواند میر صاحب حبیب السیر و نوادۀ سلطان جنید صفوی بود (۳:۱۲۷ چاپ قدیم) میر ابوالمکارم را محمود خان برسالت نزد شاه اسمعیل صفوی (کذا) فرستاده بود تا از برای وی بانواع نوازش و خطاب سلطان مراجعت نمود (۳:۱۲۸ چاپ قدیم) در عالم آرای عباسی یا احسن التواریخ در جایی که ذکر ابوالمکارم آمده است ، هیچ اشاره ای به این خطاب نشده است  و عبارات میر معصوم و میر قانع یا عبدالباقی نهاوندی نیز  واضع و روشن نیست و نمی توان فهمید که خطاب سلطانی برای سلطان محمود خان بود یا به ابوالمکارم داده شد. راجع به خطاب سلطان ، دائره المعارف (غلام حسین مصاحب) نویسد : مقبولیت این عنوان در نزد فرمانروایان ، خاصه امراء و ملوک اهل سنت بوده است. همین تداول و مقبولیت عام هم سبب شد که عنوان سلطان تدریجا تنزل کند ، و از همین روست که در عهد صفویه ، سلطان که عنوان پادشاه عثمانی بشمار می آمده در ایران عنوان حکام جزء ، شد ، و فی المثل حاکم سلطانیه و حاکم بروجرد در این زمان عنوان سلطان داشته اند (۱:۲۲–۱۳۲۳ چاپ ۱۳۴۵)

۲۱ – رک : اکبرنامه ۲ : ۲۳۷ – تحفۀ الکرام چاپ نگارنده ، ص ۱۹۷

۲۲- رک :Indo – Persian relations by Dr. Riaz-ul-Islam
از انتشارآت بنیاد فرهنگ ایران (۱۹۷۰) ص ۵ ، -۴۹- متن این نامه در نسخۀ خطی عالم آرای عباسی موزۀ بریطانیه (Add 7654 ص۱۷۸) ثبت است و آن را نگارنده برای نخستین بار در تحفته الکرام (۱۹۷۱ء) چاپ کرده است ، ص۴۹۵

۲۳ – رک : نسخۀ موزۀ بریطانیه ص ۸ شماره Add 16703

۲۴ – رک : تاریخ سند میر معصوم ، تاریخ طاهری ، حواشی مکلی نامه و تحفه الکرام

۲۵ – رک : اکبرنامه ۲ : ۲۷۸ – ۲۷۹ (چاپ کلکته) و بدایونی ۲:۹۱ (کلکته ، ۱۹۳۱ء) عبارت اینست : درین ولایت سلطان محمود والی قلعه بر بمعاونت قزلباش در قندهار می باشند اطراف ولایت بنده را مزاحمت می رساند ، (نیز رک : تحفه الکرام ، ص۴۹۵)

۲۶ – پانزدهم رجب (۱۹۸۰) از بکّر رخصت کرد (تاریخ سند میر معصوم ، ص۲۳۰)

۲۷ – تاریخ سند میر معصوم ، ص۲۳۵ ، بدایونی ۲:۱۳۵ – ۱۷۶

۲۸ – تاریخ سند میر معصوم ، ص۲۳۷

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14:28  توسط محمدرضا قنبري  |